کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب
شنبه, ۱۲ دی ۱۳۹۴، ۰۷:۳۶ ب.ظ

از سری نوشته ها، برای برادری که نیست.

بسم الله...

سلام!

+

رفتارم به طورِ محسوسی تغییر می کند وقتی حتی خیال ت را بالای سرم می بینم. نوع نگاه هایم، لباس پوشیدن م، حالتِ چهره ام، حرف زدن م، همه و همه زیرِ خیال ت تغییر می کند. فکر که می کنم می بینم با این که حضور فیزیکی نداری اما گاه گاه توی چهره های مختلفی حلول می کنی و این چهره ها گاهی آن قدر شبیه ت می شوند که مجبورم می کنند بنشینم و نگاه شان کنم.

مجبور می شوم طوری که متوجه نشوند از گوشه ی چشم عمقِ چشم هایشان را ببینم و امان از روزی که یکهو سرشان را بر می گردانند و می بینندم. و من چه دارم بگویم؟ جز پرت کردنِ حواس م به سمت دیگری و الکی مثلا دنبالِ چیزی گشتن ولی اغلب شان آن قدری باهوش اند که می فهمند.

نمی دانم چه فکری می کنند راجع به من. خیلی هاشان احتمالا نظرشان عوض می شود و دیگر جوابِ سلام م را هم نخواهند داد.

اوضاع گاهی هم بحرانی می شود. مثل وقت هایی که مجبور می شوم از زورِ دلتنگی، بعضی شماره هایی را که هزار بار پاک شان کرده ام که مرا به یادِ تو نیندازند، آن هایی را که جلوی اسم شان یک "no" بزرگ گذاشته ام که یعنی نباید کاری به کارشان داشته باشم، دوباره به دفتر تلفن همراه م اضافه کنم. این دلتنگیِ مسخره دارد من را کلافه می کند. دلتنگی برا کسی، چیزی که وجود ندارد.

من یک ذهنِ خیال پردازِ وحشی دارم که گاهی کمک م می کند ولی بیشترِ وقت ها خیال هایی می پردازد که هیچ به دردِ صاحب ش -که من باشم- نمی خورد. خیال هایی که گاهی می رسند به تو. جزئیاتِ رفتارت را شکل می دهند و برایم واضح و واضح تر می شوی و بعد با بیرون آمدن از خیال همین حال برایم می ماند. این دلتنگیِ مسخره که هیچ علاجی هم ندارد. حتی حرف زدن با شبیه هایت هم دردی را دوا نمی کند...

گاهی فکر می کنم حضورت لازم بود. نه فقط برای من؛ که برای خانواده. آن وقت شاید می توانستی بخشی از آرزوها را هم تو به عهده بگیری.

آن وقت شاید من هم می توانستم بیشتر دخترانه باشم؛ روبالشیِ صورتی برای خودم بخرم و لاک هایم را ردیف کنم روی میزِ عسلی ای که برایم اتاق م می خریدم. 

شاید مجبور نبودم یک بُعدِ وجودم را پسرانه کنم که کارهای تو را انجام بدهد؛ شاید مجبور نبودم ظرفِ سفت شده ی عسل را باز کنم و شاید مجبور نبودم عضلات م را قوی کنم که بلند کردنِ آن همه پلاستیکِ میوه را تاب بیاورند.

 شاید می توانستی بهترین قاریِ ایران باشی. شاید پزشکِ خوبی می شدی. شاید درس خوان و موفق می شدی.

وجودت لازم است.

می بینی؟

پس کجایی؟

کجایی که کسی نتواند نگاهِ چپ بهم بکند،

کجایی که خودم مجبور نباشم مزاحمت های تلفنی ام را توی روزهایی که پدر نیست رفع و رجوع کنم،

کجایی که از ترسِ متلک های جوان های مریضِ شهر مجبور نباشم خانه بنشینم،

کجایی که دیدنِ یک شبیه ت این قدر هیجان زده ام نکند که قیافه ام را تابلو کند و مجبورم نکند بنویسم : " انگار خودت بودی که آمده بودی به جبرانِ این هفده سال... "

کجایی؟


پ.ن:

این سری نوشته ها، کم کم دارند یک دفترچه ی صد برگ می شوند، باید فکری به حال شان بکنم!

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۴/۱۰/۱۲
فاء

نظرات  (۷)

باور کن اینجور نیست خیلی وقتها. اینکه برادر بزرگ همیشه هست که اینکار ها را بکند. من که برادر بزرگ دارم بعد شخصیتی دخترانه ام نسبت به شماها خیلی کمتر شده..
پاسخ:

بازهم ای کاش خودتون رو معرفی می کردید.

یه مثالِ سطحِ پایین بود این ها که گفتم وگرنه خیلی های دیگه هم می تونن این کارها رو بکنن خب!

چه عجیبه... که آدم انقدر دلش یه برادر بخواد :)
پاسخ:

برای شما دو تا بله عجیب ه!!

حس نکردی دیگه خواهر جان!

خب منم خواهر میخوام....
ne onni odisso??
نمیگم بده...خوبه...عالیه...ولی اصولا ما عادت داریم حسرت چیزی رو بخوریم که نداریم
الان مثلا ما تو خونه درگیری پیدا کردیم....اقا میخواد بره سوریه....فاز گرفته واس من بچه پررو...
این جور چیزا رو هم داره دیگه..

اعصاب ندارم...
باهاتم قهرم
قهر قهر قهر تا روز قیامت
پاسخ:

بابا مسئله رو حل کردیم امینی!

قهر رو فعلا تعلیق کن؛ بعدا راجع بهش صحبت می کنیم!!!

خب بابا عضو فعال بسیج بوده....!آشنا داره....!
دارم عملا با یه ادم.... زندگی میکنم 
جونگ مین ایسنتا راه انداخت...
مدیونی فک کنی یه درصد این ادم تو سربازیه...هر روز رستوران...جشن تولد....جزیزه ججو...
اون وقت من واسش روز شمار زدم
خرم....
پاسخ:

باید عضو رسمیِ سپاه یا ارتش بشه؛ شما فعلا نگران نباش!

صد بار گفتم واسه تولد من روزشمار بزن به جای سربازیِ اون!!

چرا 17 سال!؟
حتی منم دلم گاهی داداش بزرگتر میخواد. گرچه داشتن خواهر کوچیکتر 97% خوشبختی زندگی رو کامل میکنه :)
پاسخ:

چون این نوشته مالِ پارسال بود. بازنوشتی بود این پست.

اون سه درصد کم ه یه کم خب!

۱۵ دی ۹۴ ، ۱۰:۳۰ زهرا سلطانیه
همه‌ش و راست می‌گی! زیاد تجربه کردم یه جایی هستی(مثلاً جلوی درِ دانشگاه که کلی پسر دارن نگاهت می‌کنن) بعد یهو داداش بزرگترت و می‌بینی و دلت محکم میشه و دلت میخواد محکم بغلش کنی!
اما بعد دخترانه رو درست نمیگی! اتفاقا چون من و داداشم با هم بزرگ شدیم و اون بزرگتر بود تقریباً من داداشِ داداشم بودم!!!!
و هنوز هم که حتی ازدواج کردم بازم این روحیه رو دارم!
پاسخ:

آره خب شاید هم این جوری باشه. من هم وقت هایی از عمرم که پیشِ داییِ کوچیک م بودم فوتبال بازی می کردم و این جور فعالیت های پسرونه! اما در نهایت روحِ دخترانگی بیشتر بروز می کرد توی رفتارم. انگار با دیدن پسرانگیِ اون این تفاوت برام روشن تر می شد و سعی می کردم داشته باشم این تفاوت رو.

البته که یکی از دوستانِ دیگه هم که دو تا برادر دارند نظر شما رو تایید کردن :)

سلام
سالها بود دنبال وبلاگ خونی نرفته بودم اما امشب انقدر احساس دلتنگی میکردم که به گوگل پناه آوردم. نوشتم "برادری که نیست" و با قلم زیبات احساس همدردی کردم. من ١٥ ساله که با تمام وجودم معنی از دست دادن برادر رو فهمیدم. میدونم اگر صد سال هم بگذره هیچی هیچوقت عادی نمیشه.
و بدترین حال دنیاست، توو خیابون ها دنبال یه نشونی ازش بودن دنبال یه نگاهه آشنا و یهو زمان می ایسته:انگار خودشه...
پاسخ:
سلام :)
خیلی از آشنایی باهاتون خوش‌حال م :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی