کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب
شنبه, ۲۲ خرداد ۱۳۹۵، ۱۲:۵۲ ق.ظ

آشناهای پنهان

بسم الله...

سلام!

+

صفحه ی اینستاگرام‌ت که قفل باشد می‌توانی با ضریبِ اطمینانِ بالایی ادعا کنی که همه‌ی آشناهای مجازی‌ت را می‌شناسی. راجع به پیام‌رسان‌های فوری هم اوضاع همین است.

وقتی صفحه‌ی اینستاگرام‌ت باز باشد بازهم ردی از بازدیدکننده‌هات را می‌توانی ببینی.

اما وبلاگ؛ وبلاگ با همه‌ی این محیط های مجازی فرق می‌کند. تو می‌نویسی و حتی گاهی نوشته‌هایت را فراموش می‌کنی اما کسانی هستند که بدونِ آن که تو بفهمی و بدانی، تمام‌شان را می‌خوانند و با توجه به آن‌ها، شخصیت‌ت را توی ذهن‌شان می‌سازند که البته در اغلب موارد هم واقعی نیست.

دلیلِ این همه مقدمه‌چینی این بود که از تجربیاتِ عجیب و جالب‌م بگویم به بهانه‌ی یک موردی که یک هفته‌ی پیش، اتفاق افتاد.

اولین بار که آقای امیرخانی غافل‌گیرم کرد و البته بعدش خانم مصطفی‌زاده که به فاصله‌ی یک هفته، نامه‌ی سرگشاده‌ام را توی مرحوم بلاگفا خواندند و جواب دادند! بعد هم یک روزی خانم بهبهانی ازم پرسیدند چرا مدتی‌ست نمی‌نویسم؟! و من در آن لحظه داشتم فکر می‌کردم کدام معلم‌های دیگرم این صفحه را می‌خوانند که خانم سیدرضی هم اعلام حضور کردند!

بعد کم‌کم بچه‌های راهنماییِ سابق پیدایشان شد و بچه‌هایی که الان دبیرستانی هستند و آشناهایی از حلی و شریف و تهران.

بعد از آن، تعدادِ این غافل‌گیری‌ها و البته آشناهایی که مرا می‌شناختند و من نمی‌شناختم‌شان بیشتر شد. 

یک‌هویی با آدم‌هایی مواجه می‌شدم که بخشی از حرف‌های من را خوانده‌بودند و چیزهایی ازم یادشان بود ولی من حتی اسم و فامیل‌شان را نمی‌دانستم! البته که آشنایی با همه‌ی این آدم‌ها برایم ذوق‌آور بوده و اصلا شاید دلیلی که بلاگ را از همه‌ی محیط‌های مجازی دوست تر دارم همین است که هر کسی می‌تواند بخواند و البته هیچ اجباری هم در کار نیست برای خواندن. هر کسی هر چیزی را بخواهد، فارغ از تعارفاتِ رایج می‌خواند.

یک هفته‌ی پیش بود که کامپیوتر روشن بود و تلگرام رویش باز. یک صدایی ازش بلند شد که یعنی کسی کارت دارد!

آمدم!

بُهت زده شدم!

کسی که حدس می‌زنم این جا را از شهریورِ 94، آرشیوخوانی کرده و چیزهای زیادی از ما می‌دانست. و احتمالا الان هم این پست را می‌خواند!

راستش، فارغ از آن شخص و آن مورد و اتفاق که الان مجالِ بحث‌ش نیست فکر می‌کنم باید از این به بعد محتاط تر بنویسم!

یک‌هو دیدید پس‌فردا مدیرِ مدرسه برایم کامنت گذاشت،

و یا حتی وزیر آموزش و پرورش!!!




پ.ن 1:

دوباره باید یک چیزی را اول به خودم و بعد به همه ی آشنایان و دوستان م بگویم؛

دین و آیینِ ما اجازه ی رسیدن به هدف از هر راهی را نمی دهد. قصدِ اصلاحِ جامعه را داریم؟ خیلی هم خوب و قابلِ احترام است این دغدغه مان اما چند دقیقه توقف کنیم و بزنیم کنار. نگاه کنیم به راه مان. کجاییم؟ نکند به قصد و با نیتِ درست کردنِ دور و برمان نزدیک شویم به خط قرمزها و کم کم ردشان کنیم...

گاهی باید ترمزِ خودمان را بکشیم. یک نگاهی به وسایل مان بکنیم و حواس مان باشد هدف مان، هر چه قدر بزرگ، در تعارض با آن وسایل قرار نگیرد. مثلا نمی شود این بهتر کردنِ اوضاع را به جای پسرهای دانشگاه با دوستانِ خودمان شروع کنیم؟ - و البته که برعکس ش را بسیارتر دیدم. -

مثلا نمی شود گاهی به این فکر کرد که چیزی که ما داریم آدم ها را ازش نهی می کنیم، دقیقا همان کاری ست که خودمان در آن لحظه داریم انجام می دهیم؟

مثلا نمی شود به جای حرف های طولانی - که خودشان و درست یا غلط بودن شان و تواناییِ کنترلِ درست شان - یک فکری کرد و عمل کرد؟ یک کارِ فرهنگی را سر و سامان داد مثلا؟

نمی شود حواس مان به وقت هایمان، به حرف هایمان، به عمرمان بیش تر باشد؟

ما فقط نورده سال مان است رفقا،

جا داریم برای تجربه...

درست تر است که از خودمان و دو سه نفرِ دور و برمان شزوع کنیم...


پ.ن 2:

شاید شعار به نظر برسد. ولی من این شعار را هم خیلی دوست دارم:

کاری را که درست یا غلط بودن ش، معادله ی سود و زیان ش، برایمان واضح نیست را به نظرم می شود این شکلی خیلی خوب تکلیف ش را معلوم کرد؛ اگر امامِ زمان مان را می دیدیم، در حضورش آن کار را می کردیم؟ آن حرف را می زدیم؟

مشکل از چشمانِ من است.

وگرنه که او هست و شب ها به جای همه مان توبه می کند...

کاش خط کشِ وجود و کارهایمان حجتِ خداوند باشد...

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۵/۰۳/۲۲
فاء

نظرات  (۲)

غافلگیری های تو که خوب است! ناگهان چند نفر از روسیه برایت کامنت بگذراند و بعد نگاه کنی و ببینی مدت ها دنبالت می کرده اند عجیب ترنیست؟! :))
پاسخ:
نه دیگه در حدِ روسیه!!!
بیا کامنت هاشون رو بخون! هست تو وبلاگ :))
پاسخ:
پست بگو خب!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی