کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب
چهارشنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۵، ۱۱:۰۰ ب.ظ

شرمنده‌ام..

بسم‌الله...

سلام!

+

از مشهد آمده بودم. خودم را با چمدانِ کوچک‌م انداختم توی مترو و میدانِ ولی‌عصر پیاده شدم.کاری به کسی نداشتم. البته که چادرم روی سرم بود و چمدان‌م را پشتِ سر می‌کشیدم و می‌رفتم سمتِ پله‌برقی‌ها. آقایی آمد به سمت‌م. شروع کرد انگلیسی یک چیزهایی گفتن. چهره‌اش ایرانی بود ولی لهجه‌اش کاملا آمریکایی. حرف‌هایش را زد. فهمید متوجه شدم. آمد نزدیک‌تر. شروع کرد فارسی گفتنِ کلماتی که بعد از شنیدن‌شان داشتم قالب تهی می‌کردم. گفت و گفت و گفت و گفت. و من دویدم.

من راه‌م کشیدم آن سمت.
من گوش‌هایم را به کری زدم.
من دویدم.
من از او دور شدم.
همه می‌دیدند. همه می‌شنیدند. فحش‌هایش را فارسی می‌داد؛ همه می‌فهمیدند...
کسی هیچ چیز نگفت. لام تا کام.
گفت و گفت و گفت‌.
تا بیرون از ایست‌گاه داشت می‌آمد و حرف زدن را ادامه می‌داد‌.
تا وقتی خودم را یک جایی گم و گور کردم که برسم به خانه، اصلا فکر نمی‌کردم. به محضِ آن که کنارِ داروخانه‌ی دکتر هوش‌مند متوقف شدم همه‌ی این ده دقیقه‌ی مزخرف ریخت روی سرم.
با خودم گفتم هم‌الان است که قلب‌م منفجر شود. اصلا عن‌قریب است که بمیرم؛ دق کنم.
این حرف‌ها را شنیدم و زنده بمانم...؟
تا یک هفته حال‌م بد بود. حال‌م گرفته بود. بغض توی صدایم بود. هوای تهران سنگین بود برایم. تصمیمِ جدی گرفتم که بروم اصلا از تهران. گفتم من دیگر توان ندارم توی این شهر که چنین آدم‌هایی دارد نفس بکشم.
الان حداقل یک ماه گذشته از آن روز.
هنوز زنده‌ام. هنوز نفس می‌کشم. هنوز توی همین شهرم..
من فکر نمی‌کردم بعد از شنیدنِ آن حرف‌ها، لحظه‌ای زنده بمانم؛ شرمنده‌ام. شرمنده‌ام. شرمنده.
" ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود... "

کی از نبودن‌تان، ندیدن‌تان دق می‌کنم...؟


موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۵/۰۷/۲۸
فاء

نظرات  (۳)

نگفتید چه حرفی. یا در چه موردی!
پاسخ:
حتی دوباره گفتن‌ش رو هم تاب ندارم..
هرچند وقتی فک میکنم چقد اتفاق های عجیب می افته برات..

این که یکی بیاد دنبالت و شروع کنه حرف زدن اونم طوری که این طوری کنه حالت رو..
چرا تو رو انتخاب کرده؟به خاطر چادرت؟ این همه چادری.. ؟
پاسخ:
من خیلی به این فکر کردم که شاید من به خاطرِ ذهنِ بیمارِ داستان‌پردازم می‌شینم و اینا رو می‌نویسم و خاطره‌نگاری می‌کنم.
وگرنه این اتفاق‌ها حتما برای باقیِ آدم‌ها هم میفته..
عادی شده برامون زندگی تو این لجنزار !
تنها سعی همینه که تاثیری نذاره رومون !!
پاسخ:
نباید عادی بشه.
نباید.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی