کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب
جمعه, ۶ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۵۵ ق.ظ

نوشتن‌م کجاست..؟

بسم‌الله...

سلام!

+

یک دفتری دارم که سه سالی می‌شود حرف‌های من برای مخاطبِ خاص‌م را توی ورق‌هایش نگه می‌دارد و به خاطرِ اوست که این سال‌ها پرورش‌ش داده‌ام..

از مخاطب و این حرف‌ها بگذریم.

یک روزهایی بود که حتی روزی سه بار بازش می‌کردم و حرف می‌زدم.

دی‌روز بازش کردم؛

آخرین مطلب مالِ سالِ گذشته بود. حدودِ پنج ماه پیش.

وبلاگ‌م را که نگاه می‌کنم، تعدادِ پست‌ها تفاوت فاحشی پیدا کرده.

همیشه برایم سئوال بود که مقطعِ جداکننده‌ی من از نوشتن و سبکِ زندگیِ گذشته و وبلاگ‌م چی می‌تواند باشد؟

ورود به دبیرستان؟

امتحان‌های نهایی؟

سالِ پیش‌دانش‌گاهی؟

هیچ‌کدام نتوانستند نوشتنِ من را متوقف کنند و حتی شاید بیش‌ترش هم کردند.

اما ترمِ دوم دانش‌گاه اتفاقاتی با هم افتاد که این شکلی شد:

حالا من رنکِ ورودیِ دانش‌کده‌مان هستم؛ و انصافا این ماجرا هم طولِ ترم را می‌خواست و انجام دادنِ پروژه‌ها و میان‌ترم و امتحان کلاسی و هم شب‌های طولانی و بیدارِ امتحان. مخصوصا که روحیه‌ام زیاد با بحث کردن سرِ نمره جور درنمی‌آید.

برایند که بگیریم از این قضیه خوش‌حال‌م.

نه از ارشد مستقیم ( که فعلا نه به دار و است و نه به بار) و نه از حالِ خوبِ خانواده.

از این که فراغت بال دارم برای انجام کارهای جانبیِ هرچند اندک‌م.

حالا من توی یک موسسه‌ی فرهنگی پژوهشی وابسته به دانش‌گاه شریف کار می‌کنم و خرجِ رفت و آمدم درمی‌آید و حولِ رشته‌ام طرح‌های آموزشی تالیف می‌کنیم و برای کتاب‌ها مقدمه می‌نویسم.

از این قضیه خوش‌حال‌م.

نه به خاطرِ مبلغِ حقوق. - که آن چنان هم نیست -

به خاطرِ توانایی بالقوه‌ای که به فعل درآوردم‌ش و متعهد به انجامِ کاری شده‌ام و هم‌کار دارم.

حالا من به صورت ثابت می‌روم هیئت.

و از این قضیه مطلقا خوش‌حال‌م.

توی هیئت‌ها معمولا مسئولِ مهدکودک‌م. و شما چه می‌دانید دیدنِ زبان بازکردنِ بچه‌ای که توی آن نه ماه هم با مادرش هیئت می‌آمده و حالا شما را می‌شناسد و بینِ جمعیت می‌آید و دست‌تان را می‌گیرد و می‌گوید: بیا خاله، ببین برج می‌سازم یعنی چه؟ شما چه می‌دانید از حجمِ قندی که توی دلِ من آب می‌شود با قرآن خواندنِ مطهره‌ی دوساله. شما چه می‌دانید از خستگی‌ای که بعد از هیئت بی‌هوش‌تان می‌کند و باز برایش شوق دارید..

این بخشِ دوست‌داشتنیِ زندگیِ من است. بخشی که درس خواندن را آسان‌تر از قبل می‌کند برای فراغت داشتن و وقت داشتن برای هیئت.


کار، دانش‌گاه و تفریح‌های جدید من را از نوشتن دور کرده‌اند.

عمیقا بابت‌ش متاسف‌ام..

و هر چه تلاش می‌کنم هی تکراری ننویسم، وقتی پیدا کنم برای یادداشت‌نویسی بیش از همین ماهی دو سه بار نه خوراک ذهنی جور می‌شود و نه وقت. 

این قضیه یکی از مواردی‌ست که با همه‌ی وجودم دوست دارم به دورانِ قبلی‌ش برگردد. نوشتن یک جورهایی حالِ من را به‌تر می‌کرد، ذهن‌م را سامان می‌داد و می‌گذاشت به‌تر مدیریتِ احساسات‌م را داشته باشم.

واقعا از کم شدن‌ش متاسف‌ام..

 

پ.ن یک:

اگر راهی به ذهن‌تان می‌رسد برای رفعِ این پیچیدگی، صمیمانه متشکر می‌شوم از شنیدن‌ش..


پ.ن دو:

از آن دفترِ عزیزی گفتم که سهمِ عزیزی‌ست..

وقتی قضیه‌ای وجود دارد که نه می‌توانم جار بزنم و نه توییت‌ش کنم و نه با ملیکا غر بزنیم سرش، این دفتر و آن مخاطبِ ناشناخته می‌شوند شنونده‌اش.

از همین حالا ممنون‌م که هستی...


پ.ن سه:

ما عادت نداریم "نه" بشنویم.

وقتی یک چیزی را می‌خواهیم و نمی‌شود داشته باشیم‌ش، انگاری به همه تاریخ‌مان برخورده است.

وقتی از کسی درخواستی داریم و او نمی‌پذیرد - و یا حداقل ما "فکر" می‌کنیم نپذیرفته - هیچ حقی برایش قائل نمی‌شویم.

معذوریتِ اخلاقی دارم برای حرف زدن درموردش ولی بگذارید این حرف‌های توی گیومه را بدون اشاره‌ی خاص بزنم:

" شما چند روز حاشیه رفتید. به رسمِ احترام و تقدم سنی من هم هم‌راهی کردم؛ کم.

و همه‌‌ی تلاش‌م رو کردم که کار رو و حرف رو به این‌جا نرسونید.

حرف به این‌جا رسید.

شما بعد از چند روز سرگردونیِ من حرف‌تون رو زدید.

به یک دقیقه نرسید که من شرایط رو براتون تشریح کردم و گفتم که این اصولِ من هست‌ش و این هم زمانی که من به‌تر می‌دونم و این هم ادامه‌ی راه. ( که شما همون‌جا تصمیم گرفتید خودتون به خودتون از طرفِ من جواب بدید و قضاوت کنید و بعد هم محکوم کنید من رو! )

بعد از فهمیدنِ حرفِ اصلی‌تون با هزار مشقت، حتی یک پیامِ دیگه هم ردوبدل نشد و بلافاصله من به حرفِ شما احترام گذاشتم و اوضاعِ خودم رو گفتم.

این که به نظرتون اومده من باید با همه‌ی حرف‌های شما هم‌راهی بکنم برام عجیب‌ه.

و این که حقِ انتخابی رو ندید به طرف مقابل‌تون.

و این که فکر کنید حقِ هرجور صحبتی رو دارید.

بله؛ شما درست می‌گین. من از دور قشنگ‌م. و این رو به همه‌ی افراد هم گفتم. من جمله خودِ شما.

وای بر فاطمه؛ 

وای بر فاطمه که خودش اومده جلوی نوشته‌هاش. 

وای بر فاطمه که شما اون رو دیدید و نه دغدغه‌هاش رو.

شما درست می‌گین. من از دور قشنگ‌م. شاید از همون دور هم قشنگ نباشم..

کلمه‌هاتون من رو آزار داد. بسیار بیش از اون چیزی که شاید فکر بکنید.

هرچه‌قدر فکر می‌کنم که شما چه انتظاری داشتید به نتیجه‌ای نمی‌رسم.

شاید نباید این‌قدر فکر کنم."


باید یک روزی راجع به این "نپذیرفتنِ نه" اساسی مطالعه و فکر کنم.

بسیار فراگیر آن را دوروبرم می‎بینم..


پ.ن چهار:

کاش می‌توانستم از برخوردهای شدیدا صحیح بگویم در این رابطه.

برخوردهایی که باعث شده من ضرورت را بفهمم.

چه‌قدر آدم‌های هم‌دانش‌گاهی، هم‌مدرسه‌ای، هم خانواده حتی متفاوت‌اند با هم.

خداوند عاقبت‌مان را ختم به خیر کند؛ به فضلِ خودش..

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۶/۰۵/۰۶
فاء

نظرات  (۱)

مخاطب خاص داری پس😁

پاسخ:
مخاطب خاصِ نامعلوم هم داریم!!
تو زینب‌‌ای؟!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی