کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب
يكشنبه, ۳ تیر ۱۳۹۷، ۰۱:۲۷ ق.ظ

دو هفته‌ی عجیب

بسم‌الله...
سلام!
+
این دو هفته از جمله‌ی عجیب‌ترین هفته‌های امسال‌م بودند؛ هفته‌های امتحان.
و عجیب آن که من ذره‌ای برای خواندنِ هیچ‌کدام‌شان انگیزه نداشتم و کماکان ندارم.
تظاهراتِ بیرونی‌ش هم آن‌قدر شدید هست که یکی از بچه‌ها ازم می‌پرسد چه خبر است، یکی دیگر فکر می‌کند عاشق شده‌ام، دیگری حرف‌ها و اتفاقاتِ دنیایم را باور نمی‌کند!
احتمالا این ترم نتیجه‌ی درخشانی خواهم داشت!
عجالتا که سه تا از امتحان‌ها خراب شده‌اند و فردا هم سه تا امتحانِ دیگر دارم.

همیشه آدمی بودم که معلم نقشِ پررنگی توی روندِ علاقه‌ام به درس ایفا می‌کرده. این ترم هم همین‌طور شد.

دوتا استاد بودند که درس‌شان را از بیست نمره بیش‌تر شدم و زودتر از همه امتحان را تمام کردم.

سیستمِ آموزشیِ ما خیلی خودش را دستِ کم می‌گیرد.

دوازده سال و بعد چهارسال و بعد دو سال و بعد چهار سال بچه‌ها را در اختیار دارد و این است نتیجه..

معمولا توی دبستان همه‌ی میراثِ بچه را ازش می‌گیرد و دوازده سال بعد، بچه را گیرِ سلاحِ کشتار جمعی‌ش، کنکور، می‌اندازد و بعد ته‌مانده‌ی شوق را هم توی سال‌های ابتداییِ دانش‌گاه سرمی‌برد..

این وسط دلِ آدم روشن می‌شود با دیدنِ بعضی چیزها.

با ورقه‌ی امتحانی که جوابِ "نمی‌دانم" در آن نیم‌ نمره دارد.

با امتحانِ اپن‌بوکی که از تو می‌خواهد فکر کنی.

با معلمی که می‌ایستد جلویت و می‌گوید: " مشکلِ کشورِ ما همین کاری‌ه که ما الان داریم می‌کنیم؛ این که از کار می‌زنیم."

+
اولین حضورم در بسیج عجیب بود!

با لیستی از انتقادات و پیش‌نهادات.
یک جوری وارد شدم که الان مسئول بسیج دانش‌کده فکر می‌کند یک ضدانقلابِ برهم‌زننده‌ی شانِ بسیج‌ام! -خیلی ریز هم همین اول تذکر داد که مراعات کنم.-
فقط مانده‌ام چرا پیش‌نهادش را پس نگرفت!
از دلایلِ ورود خودش گفت و من به دلیلِ خودم فکر می‌کنم؛ دغدغه‌ی همیشگی‌م در نزدیک کردنِ بسیج به آن چیزی که باید باشد. پرداختن‌ش به مشکلاتِ اصلی..
+
من چه‌قدر متفاوت‌ام؟
برای نزدیکان‌م همان‌طوری هستم که برای یک غریبه؟
اصلا باید باشم؟

چند وقتی‌ست این سئوال‌ها ذهن‌م را مشغول کرده‌اند..
+

هفته‌ی پیش رفتم مدرسه و با بچه‌های نه‌امی یک گعده‌ی بحث داشتیم راجع به انتخاب رشته و راه‌شان.

آخرش یکی‌شان به‌م گفت:" خانوم، کاش این‌ها رو به مامان باباهامون می‌گفتین."

دل‌م خواست به‌ش بگویم:" حتما به‌شون می‌گم ولی قبل‌ش باید مطمئن شم مامان و بابای خودم درجریان نیستن که من دارم از راه به درتون می‌کنم!"

با بچه‌ها، وقتی هنوز درگیرِ کلیشه‌های جامعه نشده‌اند، خیلی راحت‌تر می‌توان از ماموریت حرف زد.

اصلا حرف زدن باهاشان عزمِ خودِ آدم را هم جزم‌تر می‌کند..

+
تابستان، فرصتِ فوق‌العاده‌ای برای کتاب خواندن است و انجام کارهایی که آدم را کلی جلو بیندازند.
این امتحان‌ها تمام شوند، یک سیر مطالعاتی برای خودم می‌چینم ان‌شاءالله.
درصدرش مطالعه‌ی عصای موسایی که توی خانه‌ی همه‌مان هست..
+

برای این تابستان احتمالا درگیرِ پروسه‌ی اسباب‌کشی خواهم بود و کمی مدرسه و بیش از همه خواندنِ کتاب‌هایی که تعدادشان آن‌قدر بالا رفته که دیگر مایه‌ی خجالت است!

ان‌شاءالله این‌جا ازشان می‌نویسم.


پ.ن:

بگذارید این‌جا بنویسم‌ش که ذهن‌م را فعلا رها کند و بتوانم فصلِ آخرِ سال‌مندی را بخوانم!

یک جاهایی می‌مانی که این اتفاقی که افتاده و غیرمعمول است و تو هم دلیل‌ش را نمی‌دانی و فقط در معرض‌ش هستی، مطابقِ اسم‌ش اتفاقی بوده و باید بدونِ جلب‌توجه از کنارش رد شوی که مبادا حساسیتِ کسی برانگیخته شود یا مسئله‌ی تعمدی‌ای بوده که باید سخت‌ترین برخورد را باهاش بکنی.

این‌جور وقت‌ها یک طومار برای طرف می‌نویسم و بعد پاک‌ش می‌کنم..

وقت‌هایی که می‌مانم باید چه کار کنم..

بعد از چهار ترم، احساس می‌کنم بد نیست اگر گاهی دوباره همان خانمِ چادریِ تک‌بعدیِ وحشت‌ناک شوم!


موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۴/۰۳
فاء

نظرات  (۱)

سوالی ک همیشه ذهن منو درگیر میکنه اینه ک ایا این سیستم اموزشی اصلا ادم موفق نداشته خروجی اش ?! 
یا با همین سیستم اموزش عالی و دانشگاها ادم هایی نبودن ک دچار این سیر بی انگیزگی نششن و هدفشون رو پی بگیرن ?! 
نمی گم همه چی بی عیب و نقصه توی دانشگاه ... نقد شما ب واحد های درسی، نحوه ارائه، نحوه ارزیابی و غیره همه قابل تأمل. ولی یه بخش قابل توجهی از اتفاقات بر می گرده به خود دانشجو ... حتی ب خود دانش اموز
میدونید حس ام اینه ک دانشگاه و مدرسه  رو انداختید گوشه ی رینگ و یک طرفه نگاه می کنین ... جسارت نباشه البته 
.
.
یه موجودی شبیه تخیل و با رنگ کنجکاوی در من میگه بیست سال دیگه خانم رحمانی کجای این سیکل آموزشی مشغوله ?! چه خواهد کرد ?! 
چه تاثیری میپذیره و چه تاثیری می ذاره  ?! در چه وسعتی ?! :) 



پاسخ:
سلام.
نظرتون کاملا محترم‌ و قابل‌تامل‌ه.

قطعا خودِ فرد هم مسئول‌ه. همین سیستمِ آموزشی می‌تونه شهید چمران تولید کنه. اما چه‌قدر این کار رو می‌کنه؟ ظرفیت‌های درونیِ فرد چیزی‌ه که زیاد قابل تغییر نیستن. می‌دونید، انگار یه سیکل معیوب‌ه.
خانواده باید در اصلی‌ترین جای‌گاه بچه رو تربیت بکنه و این خاتواده خودش کجا تربیت شده؟ و آیا اهمیتِ وجودی‌ش رو می‌دونه؟
خودِ فرد خیلی مهم‌ه ولی این سیستمِ اموزشی به عنوانِ محیطی که می‌تونه کارآمدتر بشه و تغییر کنه، قدرِ خودش رو نمی‌دونه و انگار فقط بچه‌ها رو وارد می‌کنه که کرده باشه.
برآوردِ هزینه فایده‌ی این سیستم نشون می‌ده نظام آموزش‌وپرورشِ ما اصلا بهینه نیست.
من انتقادات‌م به سمتِ سیستم آموزشی برمی‌گرده چون می‌تونه تغییر کنه و کارآمد شدن‌ش وقت و هزینه‌ی کم‌تری لازم داره. و راست‌ش چون امید دارم به اصلاح‌ش..

اصلا انتخاب رشته‌ی دانش‌گاهیِ من هم مربوط به رویاهای توی سرِ خودم بود از آینده‌م و جای‌گاه اجتماعی‌م.
شاید کلا ناامید شده باشم و رفته باشم سراغِ معاش از طریقی که حرص خوردن‌ش کم‌تر باشه و پولِ توش بیش‌تر!
شاید در همین حالِ غر بزن باقی مونده باشم!
شاید هم به تنبلی‌م غلبه کرده باشم و اون مدلِ آموزشی که توی ذهن‌م‌ه رو پیاده کرده باشم و منتظرِ انتقادات به‌ش باشم!
افقی که برای خودم در نظر گرفتم افقِ خیلی بلندی‌ه که شاید به نظر یکی دیگه از نتایج بعد ایده‌آل‌گرای وجودم باشه ولی این که کجا باشم بسته به اتفاقاتِ دنیا داره. شاید یه روزی بالاخره عاقل بشم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی