کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب
يكشنبه, ۴ آذر ۱۳۹۷، ۱۱:۴۱ ب.ظ

این روزهای شلوغ

بسم‌الله...

سلام!

+

گاهی دل‌م می‌خواهد همه‌ی این پوشه‌های بازِ توی زندگی‌م را ببندم و مثلا یک روز بلند شوم و پن‌کیک درست کنم و شله‌زرد بپزم! بدونِ دغدغه‌ی ناهارِ ظهر و کلاسِ هشت صبح دانش‌گاه و پروژه‌های باقی‌مانده. مثلا یک روز بروم و توی بالکن بنشینم با یک لیوانِ بزرگ چایِ روضه و به یاس‌های رازقی آب بدهم و گل‌دانِ گلی که ریحان برایم آورده و نمی‌دانم چیست را نگاه کنم.
گاهی دل‌م می‌خواهد صبح بلند شوم و ذهن‌م درگیرِ هزارتا کارِ نیمه‌کاره نباشد.

این دغدغه آن‌قدری بزرگ شد که شنبه‌ی این هفته برای اولین بار در دوران تحصیل دانش‌گاهی‌م ارائه‌ام را مطلقا فراموش کردم. انگاری مغزم تصمیم گرفته باشد این بخش را نادیده بگیرد و تماما فراموش کند.

سرم این روزها شلوغ شده؛ با کارهای ناگهانی و بدون برنامه‌ای که نمی‌توان انجام نداد... اتفاقاتی که هر روز می‌افتند و نمی‌دانم من توان‌م کم‌تر شده در مواجهه باهاشان یا تعداد و شدت‌شان بیش‌تر شده. شاید هم آن سرازیریِ عمر و زندگی‌م شروع شده و توان‌م تحلیل رفته.

بیش‌تر از همیشه خسته‌ام از دانش‌گاه. از اتفاقات‌ش. از محیط‌ش. از آشنا ندیدن درش. از معلم‌هایی که ندارد. از سوءتفاهم‌هایی که زندانی‌ات می‌کنند توی کلیشه‌ها.

بدونِ آمادگیِ قبلی و ناگهان، جایم با مامان توی خانه عوض شد. 

به این‌ها اضافه کنید درگیری‌های فکری را که بیش از هرچیزی مغز من را اشغال می‌کنند.

کلافه‌ام.

روزها را می‌گذرانم که گذرانده باشم. می‌گذرانم که برسند به آن روز مهمی که نمی‌دانم چه روزی است. آن روزی که قرار است مبدا باشد. و از این حال‌م خسته‌ام. فیلم می‌بینم، کتاب می‌خوانم، پروژه‌های دانش‌گاه را انجام می‌دهم، گاهی مدرسه می‌روم، یک وقت‌هایی هم بیمارستان و کمک مامان‌. زندگی انگار عادی جریان دارد ولی یک چیزی کم است. یک چیزی که نمی‌دانم چیست. یک چیزی که قرار است نقطه برش باشد ولی نمی‌دانم چیست...

اصلا نمی‌دانم توی این برهه از کارهایی که دارم کلافه‌ام یا از کارهایی که ندارم.

از آدم‌هایی که هستند کلافه‌ام یا از آدم‌هایی که نیستند.

از جاهایی که می‌روم یا جاهایی که نمی‌روم.

این کلافه بودن‌م کی قرار است تمام شود، خدا می‌داند...

این چند وقت هی برای آدم‌ها نوشته‌ام و نوشته‌ام و نوشته‌ام و همه‌شان را پاک کردم. دل‌م خواسته بخوانند و نمی‌دانستم دل‌شان می‌خواهد بخوانند یا نه. خیلی وقت‌ها پیش می‌آید که کلمات نمی‌توانند معانیِ توی قلب‌م را بیان کنند...

کاش می‌توانستم برای آدم‌ها بگویم که چه‌قدر تک‌‌تک‌شان عزیزاند برایم. چه‌قدر با خوشی‌شان خوش‌حال می‌شوم. چه‌قدر سختی‌شان ناراحت‌م می‌کند. کاش کلمات می‌توانستند بارِ قلب‌م را بکشند...


پ.ن یک:

مرا امیدِ وصالِ تو زنده می‌دارد
وگرنه هر دم‌م از هجرِ توست بیم هلاک...


پ.ن دو:

جوان‌های به‌دردبخور، همان‌هایی که درست زندگی می‌کنند، وقتی می‌روند قلب‌م خراشیده می‌شود؛ حتی اگر اصلا نشناسم‌شان.

یک روزی باید بروم امام‌زاده جعفر. ۲ سال از دانش‌گاه گذشت و من به‌ش سر نزدم...

موافقین ۱ مخالفین ۰ ۹۷/۰۹/۰۴
فاء

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی