کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۰ ثبت شده است

ای نور ما، ای شور ما، ای دولت منصور ما، شوری بنه در جان ما، تا می شود انگور ما...

سلام!

+خب من اول اردو رو می گم.

صبح ساعت 8 بود که نجفی زنگ زد خونه و گفت که  من 20ام و 21ام و 22ام مسابقه قرآن دارم. منم از همه جا بی خبر هیچ واکنشی انجام ندادم. بعد وقتی واسه مامانم اس ام اس اومد که بریم سایت برا اردو، وقتی عین فشنگ اومدم پشت کامپیوتر، دیدم از بس که من خوش شانسم اردو افتاده 21ام. حالا این وسط یه آدم خوش شانس عین من چی کم داره؟؟؟؟ آفرین! یه دو سه تایی کلاس که مایه دردسرش بشه واسه اجازه گرفتن. خدایی خیلی دلم شکست. من که اینقدر زور زده بودم برا اردو حالا نمی تونستم برم. مسابقه قرآن و کلاس و اردو. مسلما کلاس و مسابقه الویت های اول و دوم بودن! بعدشم که دیگه جایی برا اردو نمی موند. وااااااااااااااااااااااااااای. اولین اردویی بود که سر اجازه گرفتن براش دلم ریخت. هی لعنت می فرستادم به نجفی. یه فحشم می دادم به رعنا اینا. آخه اینم شد وقت. این همه روز خدا. اد همهتون باید همکه کاراتونو بندازین 21ام؟؟؟؟؟؟؟

واقعا خودمو کشتم تا بالاخره تونستم اجازه بگیرم و کارای کلاسمو جفت و جور کنم. این اردو شوخی نبود. کلی حرف نگفته باقی مونده بود.... به خودم قول دادم که این اردو بهترین اردوی عمرم باشه!!!!

....و یکی از بهترین اردو ها هم بود....................:))

خلاصه شد 21ام صبح. ساعت رو گذاشته بودم برا ساعت 6 صبح. زنگ زد. بیدار شدم و خاموشش کردم. ساعت 5 دقیقه به هفت بود که از خواب با نچ نچ کردن های بابام از خواب پریدم. عین جت لباس پوشیدم و آماده شدم و بالاخره راهی مدرسه شدم.

وارد مدرسه که شدم کلی خورد تو ذوقم. یه ذره چرخیدم دور حیاط که آروم شم و اخم نکنم. به خودم دوباره قول دادم که اصلا اصلا اخم نکنم و همیشه، توی هر لحظه اردو فقط بخندم و بخندونم. نچسب نباشم عین خیلی روزا. انصافا همه تلاشمو کردم. حالا  موفق بودم یا نه نمیدونم. خلاصه قرار بود ساعت 7 حرکت کنیم. ساعت شد 9 و ما هنوز توی مدرسه بودیم. بالاخره ساعت 10و خورده بود که رسیدیم اردوگاه باهنر. بعد از مستقر شدن و یه ذره گشت و گذار با نورک رفتیم زمین بازی. وااااااااااااااااااای. خیلی خوش گذشت بهم. اگرچه هنوزم که هنوزه رون پام اینقدر کوبیده شد روی تاب کبوده!!! خیلی خوش گذشت. بعدش رفتیم آب بخوریم و دستشویی رو شناسایی کنیم. کارامون که تموم شد اومدیم دوباره سمت تاب ها... خوشم میاد رومونم کم نمیشه. بعد مهسا رو دیدیم با گوشی تلویزیون دارش. به سرمون زد بزنیم کانال 3 که ببینیم نیمروز چه خبره......و نیمروز تقدیم شد به اهالی خَفَر! منم رگ جهرمیم زد بالا. اون خَفره، نه خَفَر! خلاصه یهو بعداز 5 دقیقه سر که برگردوندم دیدم نورک نیست!!! "در جست و جوی نورک!" هم اکنون در سینماهای حلبی  آباد! این وسط آشکار و دوستان هم اومدن زمین بازی. مام یه ذره به قوانین فیزیک خندیدیم و قانون بقای جرم رو نقض کردیم و با موهای افشون تاب سواری کردیم.....!!

حالا نورکم گوشیشو بر نمی داشت. من 98 بار زنگ زدم بهش. هر بار یه خلی بر می داشت به خارجکی می گفت: پیغام بذار....الانم دهنم کف کرد اینقدر گفتم...برو گم شو.!

خلاصه( چه قدر خلاصه شد!) نورکو پیدا کردم و یه ذره والی بازی کردیم و عین گاو(!) واقعا عین گاو توی علفا چرا کردیم و خلاصه کلی بهمون خوش گذشت......!!!!:-))))))))))))))))))))))))))))))))))

تا به خودمون اومدیم دیدیم آخر اردو و باید بریم سوار اتوبوسا شیم. دوباره اتوبوس اون آقا بداخلاقه افتاد بهمون...:-(

مهرخ افتاد زمین و پاش داغون شد. ساعت 3و ربع بود که رسیدیم خونه. حالا این وسط من و مهتاب تصمیم گرفته بودیم به یاد روزهای بدون اسماعیلی پیاده بریم خونه. وااای. با اون پاهای داغون و لباسای خاکی و بدنای کوفته وسط همت دیدنی بودیم! آخر سر بعد از یه ساعت همچنان رومون کم نشد و رفتیم یه آیس پک زدیم به بدن. بعدش من همچنان در انبوده(!) میس کال های مامانم به مسیرم با مهتاب ادامه دادم و رفتم کتاب فروشی و یه کتاب خریدم. بعد وقتی مامانم دیدش گفتم نسیم برا تولدم آورده بوده.....خوشم میاد دروغم بلد نیستم بگم. مامانم پشت کتابو که دید پرسید خونه نسیم اینا کجاست؟

من جواب دادم: نیرو هوایی

مامانم گفت پس چرا از کتاب فروشی جلوی خونه ما خریده!!!!!!

بعد من اومدم خونه و یه روز خوب رسما تموم شد و حالا من بودم و مدرک سیکلم و مامانم و دو ساعت  تاخیر ورود به خونه!!!

+بعد میرم سراغ مسابقه:

کلاسو پیچوندم و  رفتم بالا شهر دبیرستان 2. همه اومده بودن. از نافذ گرفته تا آبدارچی های آبدارخونه...! یعنی راهنمایی1 دیگه آبدارچی هم نداره...من واقعا از راهنمایی ناامید شدم. خلاصه سوم شدم.........بیخیال. میگذره

+حالا درددل:

این آهنگ آخر نابرده رنج رو گوش دادین؟ به نظرم شاعرش خیلی خیلی آدم باهوشی بوده. میدونین.....درگیر بودن قاعدتا باعث از بین رفتن آرامش می شه. اینکه درگیر آرامش باشی یه چیز عجیبه. همون احساسی که مثلش دیگه پیدا نمی شه. خواجه امیری درسته آلبوم آخرش رو خیلی خیلی آبکی بست اما واقعا با این آهنگ که نمیدونم شعرش مال کیه گل کاشت. کلی فکر کردم که این تحلیل ها رو نوشتم ها....

یه چیز دیگه:

من قاعدتا نباید می رفتم اردو. خدا! خیلی خیلی خیلی مرسی که یه جوری جفت و جورش کردی....داری یادم مکیدی از این به بعد هرجا گیر کردم بیام سراغ خودت............

مرسی خدا

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۰ ، ۱۹:۳۰
فاء