کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۷ مطلب در بهمن ۱۳۹۱ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

گلناز اولین نفر بود...

نوشین دومی...

نونا سومی...

بابا اولین کادو را داد...

مامان دومی...

زهرا سومی...

مامان بزرگ چهارمی...

نونا پنجمی...

" میگن بزرگ شدم...!"

" میگن تولدمه..."

یییییییک دنیا ممنون...

بعدنوشت:

خدایا شکرت...

امروز وقتی وسط دایره ی دوستام ایستاده بودم باورم نمی شد این همه رفیق داشته باشم...

بالای ۳۰ نفر...

بالای ۳۰ نفر رفیق که روز تولدم رو به طور خاص تبریک میگن...

و بالای ۱۰۰ نفر که وقتی توی راهرو می بیننم به خاطرم توقف کنن و بهم بگن:

 " راستی فاطمه! تولدت مبارک"

خدایا شکرت...

شکرت بابت این همه دوست...

شکرت بابت مامان و بابایی که دیشب٬ شب فوق العاده ای ساختن برام...

شکرت بابت ۲۸ بهمن...

شکرت بابت تمام اتفاقات خوب امروز...

خدایا به اندازه ی تمام جهانت شکر...

دوستام ممنون...

به عمق رفاقتمون...

امسال بهترین تولد زندگیم رو تجربه کردم...

ممنون...

بابت میزم...

بابت کادوهای دوست داشتنی تون...

بابت اون حلقه ی بزرگی که تشکیل دادید...

بابت" تولدت مبارک" بزرگ کف حیاط...

بابت بادکنک ها...

بابت بیرون رفتن...

ممنون...

یک دنیا...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

امروز ۲۷ بهمنه!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

 سلام!

 +

 باید با همه تون به طور جداگانه و مبسوط بعد از مرحله 1 حرف بزنم...

به طور مبسوط...

 میشه این بار هم مثل بقیه ی روزا و دفعه هایی که حرفم رو گوش دادید گوش بدید به حرفم...؟

 " یکی میخواد باهات حرف بزنه..."

 ممنون رفقا...

 +

یاعلی...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
یسم الله...

سلام!

+

وقت آدم ها ارزش دارد...

چشم آدم ها ارزش دارد...

روان آدم ها ارزش دارد...

لطفا ارزشش رو حفظ کنید...

هر جفنگی رو نخونید...

هر جفنگی رو ننویسید...

مردم ارزش دارن...

خودتون ارزش ندارید اگر...

+

من یه مدتی شاید کمتر باشم...

مهمون های کافه!

تا ۲۶ ام که من برگردم دوباره بچرخونید اینجا رو...

+

میخوام کتاب بخونم....

زیاد...

+

باور کنید مشکلاتمون خیلی کوچیکن...

میان سراغمون فقط که بسازنمون...

چرا اذیت میکنیم خودمون و اونا رو...

دنیا میتونه شادتر از اون چیزی باشه که ما میبینیم...

فقط یه روز...

یه روز به این فکر کن که چی میشد الان شست دستت شکل مثلث بود....؟

دارم هر روز یه فکر این شکلی میکنم و یه انشا مینویسم باهاش...

دوست دارم نوشته هامو...

+

ازت متنفرم!!!

پ.ن:

در امتداد صحبت های کلاس المپیاد!

+

چقدر یه آدم میتونه باشعور باشه...؟

وای که چه قدر خوبی تو...

+

سر میزنم ولی مداوم نه...

کافه کساد نشه ها...

تنها نمونه...

مراقبش باشین عجالتا!

:-)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

کارگاه هنری امسال خوب بود...

اما...

اما...

اما...

:-"

+

چقدر خوشحالم که فردا میای و من می بینمت...

قرار بود نیام...

قار که نه...

اذیت میشدم اگه بیام...

اما...

فردا...

روز دیگری است...

با حضور با تاخیرت...

+

رفیق آبی من امروز در تمام لحظه های کارگاه بود...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

توی فون بوکم اسم نداری...

اینقدر خوبی که نمی دانم چی باید صدایت کنم...

:-)

+

رده ب سخت بود!

+

تولد جمیع متولدین بهمن مبارک!!!

+

راستی چکاد با آثار فوق العاده آپ شد...!

+

سه شنبه بعد مدرسه افق!

+

یاعلی...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

امروز...

۷ و ۳۶ دقیقه ی صبح...

دوباره...

هیبت آبی پرگره...

دوباره چرک و کثافت!

دوباره...

+

قبلاتر ها جرئت داشتم از دیوار بگویم...

حداقل سمتش بروم که خرابش کنم...

نزدیک نمیشوم حتی...

این روزها از میدان مین حاشیه ی دیوار هم میترسم...

آخر پایم را جا خواهم گذاشت اما...

اما خواهم رسید...

+

فردا و امتحان احتیاطی!

+

جمعه و رده ب!

+

فردا و آزمون تالیفی!

+

زل میزنی تو چشمام و میپرسی:

"تو که منو رقیب خودت نمیبینی عچقم؟"

نگاهت میکنم...

میخوام بگم:

"خیلی دوست دارم اینجوری ببینم اما هر چی تلاش میکنم نمیتونم کوآلیفایت کنم...!"

اما...

فقط نگاهت میکنم...

حرف های نگفته باید نگفته بماند...

برای روز مبادا...

+

رفیق دارم...

رفیق شیرین...

رفیق آبی...

!

+

میگی:

"میذاشتین سال بعد میدادین یادبوداتونو...!"

نگاه ریحانه میکنم...

مهتا میگه:

"گذاشته بودیم برا سالگرد تولد مبین بدیم!!"

رفتی!

نمیشنوی!

ولی نا تا یه ربع بعد میخندیم!

+

:ترمزدستی!!!

+

عنوان کاملا بی مسماست!

+

یاعلی...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ بهمن ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء