کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

همیشه یکی از انگیزه هایم برای کنار ضریح رفتن این بوده که یک کناری بایستم و اوضاع آدم ها را ببینم.

یکی برای مریضی بچه اش تا حد مرگ گریه می کند،

یکی از امام رضا می خواهد مریضش را برگرداند،

یکی برای مشکل های بزرگ مالی اش آمده.

.

.

هر چه قدر صبر می کنم کسی را نمی بینم که آمده باشد تشکر کند...

 

 

 

تا که عطرتو میرسد به مشام عاشقت می شوند شب بوها

باد هـــا می وزنــد و بی خــبرند از پریشـان هوایی قو ها

 

بال قو ها نمی رسد به ضـریح تا کــبوتر شــوند توی حرم

تا بروبنـــد از غبـــار درت خوش بـه حال تــمام جــارو ها

 

دخـتران سیاه گیـسو نیز خویش را نـذر خوبـی ات کـردند

چند عاشق شبیه من داری شاعر از این سیاه گیسو ها

 

مست از عطــر مهــربانـی تــو میخورم به زائــران ضـــریح

مســت تر بی قـرار تر از من هی بهم میخورند الـنگو هـا

 

 

+  رو در رویی با پدیده ای به نام مرگ و تولد:

 

صحن آزادی. روز اول سفر:

از باب الجواد وارد شدیم و حالا بعد از صحن جامع توی صحن آزادی هستیم.

می شمرم.

۳ تا تابوت وارد صحن می شود.

یکی از خادم های حرم را پیدا می کنیم و می پرسیم خصوصیت این آدم هایی که می آیند مشهد و توی حرم نماز میتشان خوانده می شود چیست.

جواب جالب است: " هیچی."

همه می توانند بیایند اینجا...

 

 

 

 

صحن جمهوری. روز آخر سفر:

امروز با تبسم توی صحن انقلاب نماز ظهر و عصر خواندیم و بعد رفتیم توی حرم.

آن جا جدا شدیم و من شروع کردم به گشتن حرم توی فرصت کم باقی مانده.

کم کم به صحن جمهوری رسیده ام و جایی که اسمش بهشت ثامن است.

یک قبرستان بزرگ به اندازه ی یکی از صحن ها، زیر صحنِ جمهوری.

یک دست سفید.

بزرگ.

نیم ساعتی با تعجب و حیرت میان قبرها می گردم.

بیرون که می آیم، داخل صحن یکی از زائران، کوچولوی چند روزه اش را آورده که اذان و اقامه اش را بگویند...

 

 

 شب اول. رستوران هتل:

زهرا از مادربزرگش گفته توی قطار که حالش این روزها خوب نیست.

سر شام تلفنش زنگ می زند.

بر می دارد.

کنارش نشسته ام.

می گوید سیر شده است و بلند می شود.

بلند می شوم.

کارت اتاق را می گیرم.

می رویم بالا.

توی آسانسور می گوید: " راحت شد. "

در اتاق را باز می کنم و می رویم توی اتاق.

تنها بیرون می آیم و در را می بندم.

من فکر می کنم و خودم را با اتاق ریخت و پاش سرگرم می کنم... 

 

 

 

 + واقعه ای به نام تغییر:

 

وقتی چند وقتی می گذرد و شما اطلاعات جدیدی از یک دوست یا آشنای قدیمی پیدا نمی کنید، اگر آن شخص برایتان یک کمی مهم باشد و البته مثل من این کار برایتان هیجان انگیز باشد می نشینید و نمودار آن شخص را می کشید و نمودارش را امتداد می دهید تا برسید به امروزش.

و بعد چهره ی جدیدش را برای خودتان تصویر می کنید.

 

صحن انقلاب، نماز صبح اول:

بعد از خواندن نماز صبح یکی از قدیمی ترین خادمان حرم را می بینیم که اتفاقا لهجه ی مشهدی غلیظی هم ندارد.

توی فکر هستم و دارم عکس گنبد را که توی آب کف صحن افتاده نگاه می کنم که یک دست می خورد روی شانه ام.

 بر می گردم و کنارم را نگاه می کنم.

دختری که آن جا ایستاده اسمم را می گوید و می پرسد من صاحب این اسمم؟

به جای جواب دادن کمی حافظه ام را زیر و رو می کنم و می گویم: فاطمه کربلایی؟

جواب مثبت که می دهد کلی ذوق می کنم.

۶ سالی می شود که این آدم را ندیدم و او حالا دقیقا روی همان نموداری است که من توی ذهنم کشیده ام.

دقیقا صاحب همان تصویر است.

من کمی مغرور می شوم.

 

 

قطارِ برگشت، کوپه ی اول:

 

توی کوپه می آیم با ذهنی که پر از سئوال است.

این که یک آدم چه طور می تواند جلوی چشم های من این قدر تغییر کند و من نفهمم؟

این که یک آدم چه قدر می تواند از نمودار من فاصله گرفته باشد؟

شاید اطلاعات و دیتاهایی که من با آن ها نمودارم را کشیده ام غلط بوده اند.

می آیم تو کوپه و کنار زهرا و نونا و صنم و الهام از تغییر حرف می زنم.

دو انسان متفاوت با شکل ها و نمودارهای مختلف.

با فکر این همه تغییر و با فکر برخوردهای آینده ام در قبال این دو نفر کم کم خوابم می برد...


 

 

 

با همهٔ بی‌سر و سامانی‌ام باز به دنبال پریشانی‌ام

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست در پی ویران شدنی آنی‌ام

دل‌خوش گرمای کسی نیستم آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

آمده‌ام با عطش سال‌ها تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

ماهی برگشته ز دریا شدم تا که بگیری و بمیرانی‌ام

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن دیر زمانی است که بارانی‌ام

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست تشنهٔ یک صحبت طولانی‌ام

ها به کجا می‌کشی‌ام خوب من ها نکشانی به پشیمانی‌ام

 

 

 + چیزی خواستن:

از چند هفته و حتی ماه قبل کارم نشستن و فکر کردن به حرم است.

به این که اولین الویت زندگی ام چیست که باید بخواهم ــش؟

 

اولین زیارت، نماز ظهر و عصر:

این زیارت به خاطر معطل کردن من در حال کنسل شدن بود که دیدیم خانم آزاد هنوز نرفته اند.

به خاطر رسیدن به نمازِ حرم قدم تند کردیم و برای همین اولین زیارت اذن دخول نداشت.

توی صحن آزادی چیزی به ذهنم نمی رسد برای خواستن.

تصمیم می گیرم کتاب هایم را بخوانم.

دست به قلم می شوم اما،

هیچ چیزی روی کاغذ نوشته نمی شود...

 

 

 روز دوم سفر، سحر، بعد از نماز صبح:

با خانم آزاد و وظیفه و یک سری از بچه ها توی صحن انقلاب هستیم که خانم آزاد می گویند:

" از این آقا جز خودشون و خدا و عاقبت به خیری چیزی نباید خواست.

حاجت های دنیایی تون رو از بزرگان و علمای دفن شده توی حرم بخواید. "

 

 

شب دوم سفر، صحن انقلاب، دعای کمیل:

چه چیزی باید خواست توی این لحظه نمی دانم.

چند خط آخر دعا را در حال رفتن به صحن جامع زمزمه می کنم.

چه کسی باور می کند این فرازهایی که دارد از بین لبان ما سُر می خورد را امیرالمومنین می خوانده...؟

واقعا چه چیز باید از خدا خواست وقتی علی (ع) توی این دعا  " ظَلَمتُ نَفسی " یاد کمیل می دهد...؟

 

 

 + هم سفری:

 

بودن با بعضی ها برای آدم خیلی لذت دارد.

این که دلیلش چیست ذهنم را مدتی است بسیار درگیر کرده که البته توی یک پست دیگر درباره اش می نویسم.

اما!

سفر کردن کلا چیز خوبی است.

بخش مهمی از این پدیده هم سفران اند که حتی شاید مهم تر از مقصد سفر هم باشند.

هم سفر بودن با بعضی ها برای آدم خیلی لذت دارد.

همیشه یکی از دغدغه هایم این بوده که هم سفر خوبی باشم.

هرچند که هنوز به چیزی که خودم دوستش دارم نرسیده ام.

من توی این سفر هم اتاقی های بسیار بسیار بسیار خوبی داشتم.

و البته هم کوپه ای های خوبی.

از اسم فاطمه ی ریاحی و مهرناز مرادی و آفرینش پناهی و سیمین میرعسکرشاهی هم نمی توان گذشت.

و فائزه ی شفیعی که نبودنش توی سفر بیش از هر چیز عجیب ناراحت کننده بود...

 

خیلی دلم می خواست به بعضی بگویم که ضایع کردن هم سفر چیز خوبی نیست.

بداخلاقی با بزرگتر چیز خوبی نیست.

به رخ کشیدن کارهایی که بلدی چیز خوبی نیست.

یادآوری این به بقیه که تخصصی ندارند و درک بسیار عوامانه ای دارند - آن هم اگر درست نباشد بالکل - چیز خوبی نیست.

 

 

انتهای این سفر برای من کلی تجربه داشت و حس دوست داشتنی...

 

و من خیــــره به عکس گنبد طلایی این یادداشت را تمام می کنم...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۳۱
فاء
بسم الله...

سلام!

+

ما فردا عازم حرم امامِ عزیزمان هستیم...

راستش را بخواهید فکر می کنم خدا این جاها را گذاشته برای آدم ها که هوایی بشوند...

هوایی برای بهشت زیبایشان...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

می دانم امسال انتخاب شده ام...

و به قول خانومِ قنبری کاش نماینده های خوبی باشیم برای جامعه هایی که از میان آن ها انتخاب شده ایم...

 

 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۳۱
فاء
بسم الله...

سلام!

+

آدم های عصبانی چه شکلی هستند؟

عصبانی بودن روی قیافه ی آدم ها تاثیر می گذارد؟

 

 

 

پ.ن:

این پست روز به روز نو خواهد شد:)

 

 

 

++

آخرین بار از دست مشاور عزیزمان عصبانی شدم!

یاد یکی از قسمت های کارتون road runner افتادم که جناب کایوت پرنده ی بیچاره را به شکل انواع غذاها می بیند!!

یک مدتی می شود که این احساس را دارم!

این که هر کس به یک شکل خاص مرا می بیند!!

 

چیزی شبیه همان انواع غذا ها و این ها!

 

 

 

پ.ن:

یکی اگر فهمید من چرا این قدر غر می زنم بگوید!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۲ ، ۲۰:۳۱
فاء