کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۴ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

تا اطلاع ثانوی اینجا تعطیل است...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای؛

                                         فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد...

+

گوشه ی اتاقم جعبه ی هیجان انگیزی است...

جعبه ی خاطراتــــ  ــــَم...

+

بابا امشب نمایشگاهه.

اگر اتفاق غیرمترفبه ای نیفته دفعه های بعد ما نیز همراهی شان خواهیم کرد!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

اندر حکایات تخته پاک کن و ماژیک کلاس ما و انگیزه ی معلم عزیزمان!!

- " من یه چیز این کلاس رو خیلی دوست دارم. "

- " اینکه ما خیلی می خندیم؟! "

- " اینکه ما تمرین حل نمی کنیم؟! "

- " اینکه ما... "

و...

معلم عزیز(!) :

- " آدم چی می تونه باشه انگیزه اش برای تو کلاس اومدن جزتخته؟!"

!!!!

 + 

جمعه بخوانید:

 

روزه ی هجر تو از پای بینداخت مرا                        کی شود با رطب وصل تو افطار کنیم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

امروز، روز خوب و هیجان انگیزی بود.امروز، دنیا رو با عینک تازه ای دیدم؛ امروز، یکی از بهترین روزهای 92 ی من بود...

روز، با حرف هایی شروع شد که می فهمیدمشون؛ اصولا آدم از موقعیت هایی که توشون حرف بقیه رو می فهمه لذت بیشتری می بره و تحملشون براش راحت تره.

امروز، فهمیدم که آدم ها همیشه اون چیزی نیستن که ما توی نگاه اول می بینیم؛ و اینکه حتی تصویر ذهنی ساخته شده ازشون توی ذهنت میتونه عوض بشه. چیزی که فکر می کردم غیر ممکنه تا امروز...

امروز، گذشت و سپری شد تا ساعت 12.

ساعت 12 بود که یه دوست خیلی عزیز یه جهبه رو بهم داد...

یک بیت شعر (*) توش پیدا کردم که جزو بهترین هدیه های زندگیم بود؛ مثل  برگ های پخش شده رو میزم  و برگه های روز تولدم و سازدهنیم و...

اما خصوصیت این جعبه این بود که خیلی یکهویی بود و غافلگیر کننده...

امروز،دوشنبه، یکی از بهترین روزهای 92 ی من بود...

 

*: اگر چه گشته ضعیف و نزار چشمانت                           ولی شده دو برابر نگاه شیطانت...

+

امروز سر کلاس به خاطر عادت نداشتنم به مداوم زدن عینک روی چشمام، با هر تحریکی – خنده، مدادهایی که از طرف مهتا تو تنم فرو می رفت، تکون دادن میز پشتی به دست مینا و ... – اشکم در می اومد. (حالا اینکه چرا به ما ربطی نداره. دوستان چشم پزشک رسیدگی کنن! )

من از توی کیفم یه دستمال در آوردم که باهاش اشکام رو  پاک کنم. چند دقیقه ای که گذشت دیدم میزان اشک چشم هام به صورت تصاعدی زیاد شده!

"دستمالِ" بوهای خوبی نمی داد!

بعد از چند زنگ تلاش و کوشش برای پیدا کردن منبع ماجرا رسیدیم به یکی دیگه از شاهکار های من:

 "دستمالِ" آغشته(!) به فلفل قرمز و سیاه بود!

+

این روزها برق توی چشمان یکی از دوستانم به شدت کم شده...

نمی دانم این قطعی نیمه شب برق پاریس ربطی دارد به این ماجرا یا نه...

شما خبری دارید ؟

این روزها، انگار برق چشمانش سهمیه بندی شده.

من جریمه ی مصرف زیاد چشمانت را خواهم داد...

روشنشان نگه دار...

پ.ن:

 شعری بخوان برای دلم با ردیف " نور"...

+

بی خبر آمدی امسال

سال های پیش اول خبرم می کردی و کلی آماده ام می کردی اما امسال غافلگیرم کردی با این طور آمدنِ      بی خبرت...

چه سالی بشود امسال،رمضان...

     -رمضاننزدیک است....

+

پ.ن:

اینکه زبان پست هام فرق می کنه به خاطر اینه که توی موقعیت های مختلف بهشون فکر می شه و توی موقعیت های مختلف اتفاق می افتن و شکل می گیرن.

آشفتگی پست ها رو می بخشید...

بعدنوشت( سه شنبه، ۱۸ . ۴. ۹۲ ):

عجب پستی نوشته بودم!

یه ذره سروسامون دادم بهش!

در ضمن خانوم هدای برخوردارپور!

شما قصد ندارید در انظار عمومی دیده بشید؟!


 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء