کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب در مهر ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

تلخی انتهای پست قبل را ببخشید؛ هر چند معتقدم تلخی گاهی به صورت جدی لازم است.

خبرهایی هر روز به گوشم می رسد که ناامیدتر می کند من را نسبت به این جامعه. باید اینترنت را جمع کنم، تلویزیون را بیندازم دور و دیگر از جلوی دکه ی روزناممه فروشی رد نشوم.

شاید تلخی پست هایم کم بشود.

+

خدای عزیزم،

این روزها استفاده از ضمیر مالکیت را کم کرده ام.

دیگر  " ـَم " به اسم هایی که استفاده می کنم اضافه نمی شود.

عدم مالکیت را باور کرده ام.

ولی عیبی که ندارد اگر بگویم خدای عزیزم، نه؟

مراقب خودت باش.

من فقط و فقط تو را دارم برای خودم.

همه ی ضمیرهای مالکیت را هم نگه داشتم برای خودت...

خدای عزیزم...

 

+

اولین چکاد عاشورایی اول محرم توی آمفی تئاتر برگزار خواهد شد . - انشاءالله -

فائزه ی شفیعی و شعر جدیدش مهمان برنامه مان هستند.

دوستان یک سَری به دفتر فرهنگی بزنند :)

 

+

این محرم می شود نگاه من را درست کنید؟

یک مدتی ست به صورت جدی نگران نگاهم شده ام.

 

+

توضیح بعضی چیزها برای پدر ومادر سخت است.

یک سالی می شود توی نوت های گوشی مامان نوشته ام که باید با او جرف بزنم ولی مامان برعکس من هیچ وقت نوت هایش را نمی خواند.

بیان بعضی چیزها هم برای پدر خیلی سخت است؛ آن قدر که حاضری درد انباشته شدنش توی سینه ات را تحمل کنی ولی چیزی نگویی.

کاش مامان یک روزی نوت های تلفن همراهش را ببیند...

 

+

مبینا، سارا، مهتا سادات، و تمام دوستان متولد مهر ماه.

تولدتان مبارک.

 

+

از آن چه تصور می کنید به شما نزدیک تر است...

 

+

عجالتا برای این ماه "ماه به روایت آه" نوشته ی آقای ابولفضل زرویی نصرآباد را توصیه می کنیم.

نثرش از کتاب های سیدمهدی شجاعی راحت تر است و البته اطلاعات خوبی هم دارد.

روند داستانی قصه و روایت های مختلف داخلش هم چیز خوبی ست.

اگر وقت کردید "قیدار" آقای رضا امیرخانی را هم بخوانید.

ارتباطی که من با این کتاب برقرار کردم از رمان های دیگر این نویسنده بیشتر بود.

اگر سلسله مباحث آقای پناهیان حول موضوع معنویت که سال گذشته توی دانشگاه هنر مطرح شد را بشنوید احترام بیشتری برای قیدار قائل خواهید شد.

توی ژانرهای دیگه هم معرفی خواهم کرد.

انشاءالله به مرور زمان :)

 

+

من می فهمم که شما آن روز جا خوردید از حرف های من.

و فکر کردید دستتان جلوی من باز شده.

من می فهمم چه حال بدی ست این که فکر کنی یک آدم نامربوط بزرگ ترین راز زندگی ات را فهمیده.

هفته ی بعد ماجرا را از دلم بیرون کردم.

ذره ای هم به آن فکر نمی کنم.

نیازی به این کارها نیست :)

 

+

ممنون از عزیزی که زحمت تایپ این پست را کشید :)

 

 

۲ آبان ۹۳:

تمام دل خوشی مان همین سیاهه هاست که هر محرم علم می کنیم...

همین کتیبه ی "باز این چه شورش است" ها.

همین رنگ سیاه سر تا پایمان.

بگذار متهم مان بکنند.

غم داریم خب.

حتی شاید از غم دیوانه هم بشنویم...

امروز با ریحانه رفتیم امام زاده صابر ده ونک.

در و دیوار سیاه شده بود و صدای محرم می آمد.

غم داریم خب.

حتی شاید از غم دیوانه هم بشویم...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۱
فاء
بسم الله...

سلام!

+

-" مهندسان ژنتیک این روزها غوغا می کنند. بذرهای بادام و گردو و پرتقال و خرمای بی­ارزشتان را اگر برایشان ببرید به شما بذرِسیبِ ارزش­مند تحویل می­دهند.

 شما قطعا سیب را بیشتر دوست دارید. شما قطعا در فروش سیب مشکل کمتری خواهید­­ داشت. مطمئن باشید.

مهندسان ژنتیک با هزینه­ی بسیار کم همه­­ی باغات شهر شما را پر از درخت سیب می­کنند. یک ضرب­المثل انگلیسی می­گوید: هر کس روزی یک سیب بخورد دیگر نیازی به دکتر نخواهد داشت.

 می­دانیم شما هم دلتان می خواسته سیب باشید پس هرچه سریع­تر به یک مهندس ژنتیک مراجعه کنید."

 

یک روز حتما کشف می­کنم که چه کسی برای اولین بار حرام نشدن را فقط در دانشگاه علوم پزشکی تهران و یا دانشکده­ی برق دانشگاه شریف خلاصه کرد.

یک روز حتما این را می­فهمم که چه کسی "سیب" شدن را تنها هدف یک بذر تعریف کرد.

یک روز حتما رسانه هایی را پیدا می­کنم که قیمت سیب را همیشه بالاتر اعلام می کنند.

یک روز حتما دست یکی از مزرعه­دار ها را می­گیرم و می­برم توی میدان تره­بار که میوه­های دیگر را هم ببیند. که کمی حق بدهد به بذر جوانی که می­خواهد سایه بسازد برای رهگذران؛ یا اصلا می­خواهد بوته­ی هندوانه باشد.

یک روز همه­ی این کارها را خواهم­کرد حتی اگر آن روز بعد از 7 سال خواندن پزشکی در مسیر سیب شدن باشد.

 حتی اگر آن روز 4 سال بعد باشد و کم­کم شروع کرده باشم به خواندن منابع کنکور انسانی.

حتی اگر آن روزها سیب شدن از مد افتاده باشد و همه دلشان بخواهد موز شوند...

 

+

 لازم است بگویم من و هدای برخوردارپور درحال فکر کردن به طرح اولیه ی یک مستند هستیم درباره‌ی آدم‌های خاص و عملکردشان و البته جایگاه‌شان یک کمی جلوتر از این جایی که ما الان هستیم.

شاید برای نمایش توی جشن فارغ‌التحصیلی. یا شاید برای رسیدن به طرح های پخته‌تر بعدی.

اگر آدم‌های خاصی را می‌شناسید که می‌توان راجع بهشان توی یک مستند و پخش در مدرسه ی خودمان صحبت کرد معرفی کنید.

اگر آدم هایی را می شناسید که نخبه بودند (الزامی نیست که این نخبگی توی درس خواندنش معلوم باشد) و کارهای عجیب و غریبی کردند بگویید.

و اگر افرادی را می شناسید که مهاجرت کرده اند (نه صرفا تحصیلی) هم معرفی‌شان کنید. با یک رزومه‌ی یک خطی از کارهایی که کرده‌اند.

اگر نظر خصوصی دادن خوشایندتان نیست می‌توانید کمک هایتان را ایمیل هم بکنید. (اگر هم ایمیل بنده را ندارید اطلاع بدهید که اطلاع بدهم! )

 

من و هدی فعلا توی فاز مهاجرت ـیم :)

 

پ.ن۱:

 در جریان هستم که من یک دانش آموز پیش دانشگاهی هستم ولی در درجه‌ی اول آدمی هستم که اتفاقا خیال ماجراجویی دارد.

پ.ن۲:

اولین نوشته ی جدی ام را با اقتباس ۹۰ درصدی از روی یکی از نوشته های خانم عرفان نظرآهاری نوشتم و حالا در حال نوشتن طرح اولیه‌ی اولین تجربه‌ی مستندسازی ام هستم با همان شیوه؛ یک اقتباس ۴۰ درصدی از مستند میراث آلبرتا.

 

 

۱۴ مهر ۱۳۹۳:

من کاملا متوجهم و می فهمم اوضاع شما را.

ولی با تمام شق و رق ایستادنم این کارها آسان من را می شکند.

معلممان می گفت یک چیزهایی به من نمی آیند.

من توی شرایط عجیب رفتارهای عجیبی می کنم که اصلا به من نمی آیند...

+

گام های اولش به  برداشته شد.

مانده پیگیری اش که اگر خدا بخواهد به دنبالش هستیم.

بعضی چیزها بدجور آدم را سر ذوق می آورند.

+

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فذکرونی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۱
فاء