کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱ مطلب در آبان ۱۳۹۳ ثبت شده است

بسم الله... 

سلام! 

این هم یکی از همان حرف ها بود. 

هیچ وقت من را نشناختی حتی! چه برسد به این که بتوانی دوستم داشته باشی... 

هیچ وقت دوستم نداشتی. 

فقط دل بسته ی خطوط مجازی ام شده بودی. 

فقط دل بسته ی کلماتم شده بودی.

و همین جا بود که من به جادوی کلمات ایمان آوردم. 

 

من دنبالت می گشتم؛

توی همه ی روزهایی که مراقب خطوط مجازی ام بودم که دل بسته ات نکند. 

یک کامنت نگرانم کرده بود. 

و البته اتفاقاتی که دور و برم می افتاد احتمال این قضیه را برایم زیاد تر می کرد که آن قدر ها که فکر می کنم وقت ندارم. 

نمی خواستم کسی را وابسته ی خودم بکنم. وابسته ی خودم که نه؛ وابسته ی کلمه هایم. 

می توانی نوشته های یک سال پیش را بخوانی که تفاوت زبانم را ببینی...  

من به جادوی ادبیات ایمان آوردم. 

تو من را دوست نداری. به دنبال من نیستی. به دنبال ارتباط با من نیستی. 

تو از کلمات من لذت می بری. تو کلمات من را دوست داری. 

من این کلمات نیستم عزیز جان... 

من را جدا از این کلمات و خطوط مجازی هم دوست داری؟   

 

( خیلی خیلی زیاد مشتاق دانستن جواب این سئوالم. البته اگر هنوز اینجا می آیید.) 

 

 

 

حاج آقای پناهیان می گفتند اشک این روزهای محرم باید برای خاطر زمین خوردن یک قهرمان باشد، یک اسطوره. نه اشک ترحم. 

یک کمی روی انتخاب مجالس مذهبی مان دقت کنیم. 

به جایی که خوب از شما اشک می گیرد -فقط- اعتماد نکنید. 

اثرات ناخودآگاهی که بسیاری از این مجالس روی ذهن ما می گذارند توی طولانی مدت غیرقابل پیش بینی اند... 

کتاب تحریفات عاشورا ی شهید مطهری را بخوانید. ماجراهای جالبی از تحریف های وحشتناک ایجاد شده توسط خود ما شیعه ها را خواهید دید. آن قدر که دشمنان را از بعضی دوستان دوست تر می دارید! 

داشتم فکر می کردم توی  معدود مجالس ختمی که داخلشان متاثر شده ام چه شکلی ام:

یک گوشه ای بق کرده نشسته ام و برای خودم خاطرات را مرور می کنم و از صمیم قلبم برای حال دنیا که یکی دیگر از خوب هایش را از دست داده تاسف می خورم و چشم هایم را می بندم. آرام آرام اولین قطره های اشکم روی صورتم می لغزد. 

توی روضه ها چگونه ایم؟ 

مراقبیم ریتم مداحی از دست نرود؟ 

مراقبیم نورپردازی به هم نخورد؟ 

مدعی برگزاری یک مراسم نامرتب و شلخته نیستم. حرفم اصل و فرع ماجراست که این روزها توی کم تر هیئتی سر جایشان هستند. 

خادمان خوش اخلاق. 

یک سخنران با مطالعه ی خوب و به روز. 

شعر و مدیحه ی در شان صاحب مجلس..

یک مداح که حد خودش را بشناسد و بداند کجا دارد چه کار می کند.  

و صد البته مستمعانی که با هم مهربان باشند. 

برای من این خصوصیات از آهنگ و شیوه ی مداحی مهم تر است. از بزرگ بودن اسم مداح و سخنران مهم تر است. از سر و صدا و جمعیت مراسم مهم تر است.   

خواهش می کنم، خواهش می کنم، خواهش می کنم قبل از هر محرم، هر فاطمیه، هر مناسبت مذهبی کمی وقت بگذارید و دنبال یک مجلس معتبر بگردید. 

بنشینید بدون هیچ تعصبی ملاک ها را بنویسید و بعد مراسم را انتخاب کنید. 

خواهش می کنم پای منبر سخنرانی ننشینید که حماسه ی عاشورا را برایتان کوچک می کند. 

خواهش می کنم شعرهایی را گوش نکنید که به جای عزت، پر از ذلت اند. 

 

بیت رهبری همیشه یک انتخاب خوب بوده. به دلیلش کاری ندارم. یعنی متخصص بررسی این قضیه نیستم که بتوانم نظر بدهم.  

من باتوجه به معیارهای جزئی شخصی ام -که برای هرکس می تواند متفاوت باشد- جمع های دانشجویی و دانش آموزی را ترجیح می دهم. و میان جمع های دانشجویی دانشگاه امام صادق و دانشگاه هنر را و میان این دو ،هر چند خیلی سخت است ولی دانشگاه امام صادق را ترجیح می دهم. 

دوست دارم توی این مجالس یک مستمع صرف باشم. یعنی فقط بنشینم و گوش کنم. 

و مراسم  مدرسه ی خودمان را دوست دارم برای خاطر کارهای پشت صحنه اش. یعنی دوست دارم توی هیئت حضرت زینب هر کاری از دستم برمی آید بکنم. سیاهه بزنم، بحث محتوایی بکنم، میان دار باشم، مدح حماسی بخوانم، قرآن بخوانم و ترجمه کنم، حرف بزنم، کفش جفت کنم،برق کشی بکنم حتی! 

این ها را دوست دارم. اصلا هم فکر نمی کنم کسر شان است کفش جفت کردن، فرش جا به جا کردن یا مهر پخش کردن. فکر می کنم بیش از آن که هیئت به این کارهای من محتاج باشد من به این کارهای هیئت محتاجم. بلکه آدمی بشوم که کمی قابل تحمل باشد... 

فکر می کنم اتفاقی که برایم توی پشت صحنه ی برنامه ی نیمه ی شعبان افتاد از نظر فکری توانست بزرگم بکند. 

جادوی ادبیات را دست کم نگیرید... 

توی انتخاب هیئت دقت کنید...

 

 

با خودم فکر می کنم اصلا چرا باید رباب با آب هم قافیه باشد...؟ 

گاه روضه خوان ها زیادی شلوغش می کنند؛

حرمله آن قدر ها هم که می گویند هم تیرانداز ماهری نبود. هدف های روشنی داشت: چشم عباس (ع)، گلوی تو، سینه ی حسین (ع)...

تنها تو بودی که خوب فهمیدی استخوانی که در گلوی علی (ع) بود سه شعبه داشت.

شش ماه علی بودن را طاقت آوردی.

خون تو جاذبه ی زمین را از بین برد.

حالا پدرت یک قدم سوی خیمه می رود. برمی گردد. می رود. برمی گردد.

می رود پشت خیمه ها، با غلاف شمشیر برایت از خاک گهواره می سازد. تا دیگر صدای سم اسب های وحشی از خواب بیدارت نکند...

رباب می رسد از راه.با نگاه. با یک جمله ی کوتاه:

آه، آقا، خودتان که سالم ید انشاءالله.... 

  

"حمیدرضا برقعی" 

پرسه در خیال

 + 

بازهم ممنون از دوستی که زحمت تایپ این پست را کشید :)

 

  

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ آبان ۹۳ ، ۲۰:۳۱
فاء