کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در دی ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

- تیتر یک پارادوکس است. -


کورتون، یک ماده ی عجیب است.

خودِ بدن هم ترشح ش می کند و می شود هورمونِ بخشِ قشریِ غده ی فوق کلیه، کورتیزول.

کارش افزایشِ قندخون بدن است. - به هر قیمتی -

کسانی که ام اس دارند، آلرژی دارند، پیوند شده اند، بعضا حتی سرطان دارند کورتون تراپی می شوند.

و این، بیمار را اذیت می کند.

مثلِ شیمی درمانی که درمان، از خودِ بیماری دردآورتر است.

کورتون تراپی، مسخره است. سیستمِ ایمنی را درب و داغان می کند، بیمار ممکن است ایست قلبی بکند و...

یک جورهایی انگار فقط سرِ بدن کلاه می گذارد.

من برای آلرژی ام کورتونِ موضعی و در دوز خیلی کم می گیرم. یک روز که تصمیم می گیرم سرخود(!) دارو را برگردانم به همان سرم نمکیِ قبلی، بازیِ دماغ م شروع می شود!

شما با کورتون دارید روندِ بیماری تان را کند می کنید. - به هر قیمتی -

به این فکر می کنم که شیوه های جدیدِ پزشکیِ، تا حدِ خوبی همه شان همین کار را می کنند. کند کننده اند نه درمان گر.


پ.ن یک:

دارم دوباره دری وری می گویم! کاملا در جریان م.

پ.ن دو:

پستِ تولدم همین دیشب به صورت کامل و با یک لیوان آب رویش توسطِ بلاگ بلعیده شد. من هم طبیعتا به صورت کامل بیخیال ش شدم!

شاید صرفا قسمتِ آخرِ شمعِ اول ش را یک وقتی گذاشتم این جا؛ چیزی راجع به نشانه ای که سحر برای تشخیصِ خنده ی از تهِ قلب م پیدا کرده...

پ.ن سه:

می دونی،

لپ تاپ رو روشن می کنم و تلگرام رو باز.منتظرم ازم معذرت خواهی کنی که نمی کنی.

روی اعصابمی؛ می فهمی؟

داری اذیتم می کنی؛ می فهمی؟

داره کم کم از دستت گریه م می گیره؛ می فهمی؟

پ.ن چهار:

اگه نگین دوباره فازِ غم برداشتم باید بگم حس می کنم دارم خودم رو کورتون تراپی می کنم...

موفقیت. - به هر قیمتی -

پ.ن پنج:

مشهد، حرم، ورودیِ باب الجوادتان...

هعی...

یک مشهد می شود ببرید من را...؟


+

بیست و هشتم دی ماه 94:

اَه غلیظ م را هل می دهم توی لیوانِ دم نوشِ نعنا و حالت تهوع م از بی شعوریِ بعضی را قورت می دهم.

حال م را به هم می زنند بعضی متظاهرین.

اَه.

دم نوش م هم کوفت م شد.

ترجیح می دهم هرچه زودتر خودم را از صف تان بکشم بیرون.

اَه..


+

لعنت به مدیر و سیستمِ آموزشی ای که برای بقای خودش بچه ها را رو به روی هم قرار می دهد...


+

دلِ پرم را فعلا آرام می کنم و می روم توی قرنطینه.

همین.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

در افتتاحیه ی جشنواره ی مردمیِ فیلمِ عمار - که بسیار بیش از جشنواره ی فجر دوستش می دارم - آقای مفیدی کیا، همان میم.ب.مهاجر، که دستکشِ ننه عصمت نصیب شان شد یک حرفی زدند که یادم هست چند وقت پیش توی بلاگ شان هم خوانده بودم ش: (نقل به مضمون می کنم )

کاش روزی برسد که به واسطه ی هنرمان در لیستِ ترورِ موساد قرار بگیریم.


توی دل م قند آب می شود با این آرزو و دل م می خواهد من هم روزی، به واسطه ی هنرم، دانش م، ادبیات م در لیستِ ترورِ موساد قرار بگیرم...


چند وقتی هست پیکسلِ شهید احمدی روشن، امام موسی صدر، شهید چمران و شهید آوینی جلوی چشم هام و روی میزِ تحریرم جا خوش کرده اند.

دانش م، قلم م، هنرم، کلمات م چه قدر در این دنیا پیش می روند؟ تا کجا؟




+

20 دی 1394:

دل م می خواهد این پست -که با نظرِ هدا خیلی دارد خوب می شود- تا کنکور بماند این جا.

کارِ واجبی باهام داشتید تلفنِ همراه م بهترین وسیله است.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ دی ۹۴ ، ۲۳:۱۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یار با ماست چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس...


پ.ن:

یک شبی بود داشتم با دو نفر همزمان صحبت می کردم.

تفاوت نگاه ها، تفاوتِ دغدغه ها، تفاوتِ شکلِ حرف ها، تفاوتِ سنِ عقلی و این ها به غایت معلوم بود.


وقتی حس می کنید دارید دل بسته به چیزِ نه چندان درستی می شوید بروید دنبالِ اصل...

و اصل مگر چیست جز او...؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۴ ، ۱۴:۲۴
فاء

بسم الله...

سلام!

+

رفتارم به طورِ محسوسی تغییر می کند وقتی حتی خیال ت را بالای سرم می بینم. نوع نگاه هایم، لباس پوشیدن م، حالتِ چهره ام، حرف زدن م، همه و همه زیرِ خیال ت تغییر می کند. فکر که می کنم می بینم با این که حضور فیزیکی نداری اما گاه گاه توی چهره های مختلفی حلول می کنی و این چهره ها گاهی آن قدر شبیه ت می شوند که مجبورم می کنند بنشینم و نگاه شان کنم.

مجبور می شوم طوری که متوجه نشوند از گوشه ی چشم عمقِ چشم هایشان را ببینم و امان از روزی که یکهو سرشان را بر می گردانند و می بینندم. و من چه دارم بگویم؟ جز پرت کردنِ حواس م به سمت دیگری و الکی مثلا دنبالِ چیزی گشتن ولی اغلب شان آن قدری باهوش اند که می فهمند.

نمی دانم چه فکری می کنند راجع به من. خیلی هاشان احتمالا نظرشان عوض می شود و دیگر جوابِ سلام م را هم نخواهند داد.

اوضاع گاهی هم بحرانی می شود. مثل وقت هایی که مجبور می شوم از زورِ دلتنگی، بعضی شماره هایی را که هزار بار پاک شان کرده ام که مرا به یادِ تو نیندازند، آن هایی را که جلوی اسم شان یک "no" بزرگ گذاشته ام که یعنی نباید کاری به کارشان داشته باشم، دوباره به دفتر تلفن همراه م اضافه کنم. این دلتنگیِ مسخره دارد من را کلافه می کند. دلتنگی برا کسی، چیزی که وجود ندارد.

من یک ذهنِ خیال پردازِ وحشی دارم که گاهی کمک م می کند ولی بیشترِ وقت ها خیال هایی می پردازد که هیچ به دردِ صاحب ش -که من باشم- نمی خورد. خیال هایی که گاهی می رسند به تو. جزئیاتِ رفتارت را شکل می دهند و برایم واضح و واضح تر می شوی و بعد با بیرون آمدن از خیال همین حال برایم می ماند. این دلتنگیِ مسخره که هیچ علاجی هم ندارد. حتی حرف زدن با شبیه هایت هم دردی را دوا نمی کند...

گاهی فکر می کنم حضورت لازم بود. نه فقط برای من؛ که برای خانواده. آن وقت شاید می توانستی بخشی از آرزوها را هم تو به عهده بگیری.

آن وقت شاید من هم می توانستم بیشتر دخترانه باشم؛ روبالشیِ صورتی برای خودم بخرم و لاک هایم را ردیف کنم روی میزِ عسلی ای که برایم اتاق م می خریدم. 

شاید مجبور نبودم یک بُعدِ وجودم را پسرانه کنم که کارهای تو را انجام بدهد؛ شاید مجبور نبودم ظرفِ سفت شده ی عسل را باز کنم و شاید مجبور نبودم عضلات م را قوی کنم که بلند کردنِ آن همه پلاستیکِ میوه را تاب بیاورند.

 شاید می توانستی بهترین قاریِ ایران باشی. شاید پزشکِ خوبی می شدی. شاید درس خوان و موفق می شدی.

وجودت لازم است.

می بینی؟

پس کجایی؟

کجایی که کسی نتواند نگاهِ چپ بهم بکند،

کجایی که خودم مجبور نباشم مزاحمت های تلفنی ام را توی روزهایی که پدر نیست رفع و رجوع کنم،

کجایی که از ترسِ متلک های جوان های مریضِ شهر مجبور نباشم خانه بنشینم،

کجایی که دیدنِ یک شبیه ت این قدر هیجان زده ام نکند که قیافه ام را تابلو کند و مجبورم نکند بنویسم : " انگار خودت بودی که آمده بودی به جبرانِ این هفده سال... "

کجایی؟


پ.ن:

این سری نوشته ها، کم کم دارند یک دفترچه ی صد برگ می شوند، باید فکری به حال شان بکنم!

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ دی ۹۴ ، ۱۹:۳۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

طعمِ کنکور تازه دارد به مذاق م خوش می آید.

مثلا توی روزهایی که کتاب ویرایش می کنم :)


+

مجبورم،

مجبووووووووووووووور!

متوجه اید؟!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۴ ، ۰۱:۳۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

 

ماجرا از صحنه ی احد شروع می شود.

تصویر یک تنگه.

تنگه ای که قرار بوده محافظت شدیدی روی آن اعمال شود. رهبر مدافعان تاکید کرده که این تنگه نباید خالی بماند.

تصویر باز می شود.

مدافعانِ تنگه به سمت غنائم جنگ می روند.

مهاجمان از پشت، تنگه را تصرف می کنند و جنگ مغلوبه می شود.

جنگی که تا این لحظه به سود مسلمانان پیش می رفته.

تصویر روی چهره ی رهبر مدافعان ثابت می ماند.

 نگران است.

نگرانِ جانِ خودش؟

نگران این حلقه ی محاصره ای که هر لحظه تنگ تر می شود؟

نگران تیرها و شمشیرهایی که به طرفش می آیند؟

 

دستش را بالا می برد.

تصویر روی دست های مرد ثابت می ماند.

همه منتظرند.

او قطعا شکایت خواهد کرد، از خدایش کمک خواهد خواست که از این معرکه سالم بیرون برود.

دستش را بالا می برد:

" خدایا! قوم مرا هدایت کن. این ها نمی دانند."

نگران است.

نگران عاقبت قومش...

 ***

صحنه ی دوم توی طائف اتفاق میفتد.

چندسالی هست که می آید و مردم را دعوت می کند و برمیگردد...

و هر سال هیچ کس حتی به صحبتش گوش هم نمی دهد.

نگران است.

نگران مردمی که هر سال او را دیوانه و ساحر می خوانند و با سنگ هایشان بدرقه اش می کنند.

او کنار دیواری می نشیند.

دست هایش بالا می روند.

تصویر روی دست های مرد ثابت می ماند.

او حتما شکایت خواهد کرد.حتما از خدایش می خواهد این قوم را عذاب کند.

دست هایش بالا می روند:

"خدایا! من به تو گله دارم. از این مردم؟ نه، آن ها نمی فهمند. خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم. از این که دیگر در من توان برخاستن نیست. چرا راه دیگری به ذهنم نمی رسد؟"

"خدایا! آیا مرا به خود وا می گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفانی؟"

 ***

در کوچه های مکه قصه دنبال می شود.

راه می رود و به حال جهل مردم افسوس می خورد.

کسی از بالای پشت بام خانه ای روی سر مرد خاکستر می ریزد.

دختر کوچکی، نگران بابا، خاکستر ها را از لباس مرد می تکاند.

 

 

 

 

این پیامبر نفرین کردن نمی داند؟ (۱)

این پیامبر...

 

او را خدا رحمه للعالمین خوانده. رحمتی برای تمام جهانیان.

او را خدا دارای خلق حسن خوانده. که اگر این ویزگی را نداشت مردم از اطرافش پراکنده می شدند.

او را طبیب دوره گردی (۲)گفته اند که منتظر بیمارش توی خانه نمی ماند.

وسایل طبابتش را برمی داشت و دنبال دل های مریض مردم می گشت؛ که درمانشان کند...

طبیبی که پریشانی و فلاکت انسان ها بر او سنگین است.

طبیبی از جنس همین مردم...

طبیبی که بابت تباه کردن استعدادهای نهفته ی آدم ها، که نسبت به آن ها جاهل اند به قدری تاسف می خورد که پروردگارش می گوید:

"نزدیک است جانت از شدت تاثر و تاسف برای ایمان نیاوردن این مردم از دست برود..."

 

***

تصویر روی ما زوم شده است. روی قومی که چند سالی می شود طبیب مهربانش را به ظاهر نمی بیند.

تصویر روی ما ایستاده.

دستمان بلند می شود:

خدایا! ما دلتنگ طبیب مهربانمان هستیم....

 

" اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن... "

 

پ.ن:

شب جمعه ای دیگر...


(۱): خدا خانه دارد. فاطمه شهیدی

(۲): خطبه ی ۱۰۸ نهج البلاغه

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۸
فاء