کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۱۹ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

امروز بعد از دو سال رفتم آرایشگاه. توی این دو سال موهایم را خودم و مادرم کوتاه می کردیم و من هم موهای مادر را کوتاه می کردم. 

یادم هست برای آخرین عروسی که رفتیم مشهد همه ی دختر های فامیل رفتند آرایشگاه و من ماندم خانه و لذت بردم  از لحظه های آخر آماده شدن خانواده ها و خندیدم و لاکم را هم توی راه کندم! یک ساعتی مانده بود تا رفتن به تالار، یکی از خانم های فامیل پیشنهاد داد که من را ببرد آرایشگاه و جواب مادر بالاترین دلخوشی بود برای من؛ یک پشت گرمی به تمام معنا: "دختر من نیازی به آرایشگاه نداره."

عروسی دایی را کاملا به خاطر دارم. نه ساله بودم و با خانوم های فامیل رفته بودم آرایشگاه. موهایم را سشوار کشیدم، یک گل سر متناسب با لباسم زدم و تمام! رفتم عروسی و خوش گذراندم! اینجا هم درایت مادر من را نجات داد.

امروز که رفتم آرایشگاه یکی از اقوام دور را دیدم. عروسی خواهر کوچک تر بود و همه ی فامیل آمده بودند. خواهر های عروس دو تا دختر کوچک داشتند، شاید هفت ساله. دختر وارد اتاق شد و دیگر چیزی از بچگی اش نماند. رژ لب قرمزی که مادرش برایش می کشید و دختر راجع به رنگش نظر می داد، لباسی که مناسب یک دختر هفت ساله نبود، خط چشمی که مادر چند بار برای دخترش کشید و بعد خوب براندازش کرد، مدل موهایی با اکستنشن و تافت وحشتناک، ناخن های مصنوعی و کیف آرایش مادر که دختر مدام دور و برش می پلکید و به آن ناخنک می زد... بچگی دختر گم شد.

 حالا من توقع داشته باشم این بچه خودش را باور کند؟ ت

وقع داشته باشم تفریح اولش توی هر مهمانی نشود رقص؟

توقع داشته باشم از نظر روحی سالم بماند؟

چندین بار دلم خواست بروم بزنم زیر دست آرایشگر و موهای پرپشت و خرمایی دختر که تا کمرش بود را بریزم همان طوری و بدون شینیون روی شانه هایش... دلم خواست کیف آرایش مادر را ریز ریز کنم. دلم خواست لاک روی ناخن هایشان را حتی پاک کنم..

وقتی آرایشگر بالای سرم ایستاده بود و گفت تا کجا بزنم؟ گفتم هر جایی که مادرم بگوید. چون حالا رسیده ام به این باور که اگر روحم کمی سلامت است به خاطر درایت همین مادر است.اگر بچگی کردم به خاطر همین مادر است. اگر به کاری به جز"اهنگ بذاریم، برقصیم" توی مهمانی ها فکر می کنم به خاطر همین مادر است.

مادری که قید نشان دادن بچه اش را زده.

به این فکر می کنم که ما کجا می توانیم پیش برویم؟

می توانیم این طور بچگی کودکانمان را بگیریم؟

می توانیم شیطنت کودکانه شان را بخشکانیم و ذائقه شان را عوض کنیم؟

 آیا این حق را داریم؟ 

شاید دختر بچه امشب برود و از عروسی هم خوشش بیاید و حسابی هم برقصد و همه هم نگاهش کنند و بگویند چه قدر خوشگل شده، ولی الگوی جشنی این بچه را زدیم ترکاندیم...ذائقه اش را از حالت نرمال خارج کرده آیم. 

این حق را داریم...؟

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۹
فاء


بسم الله...

سلام!

+

مدتی هست که بلاگ چند نفر از بچه های سمپادیِ جاهای دیگر کشور را می خوانم؛ دختر و پسر. دغدغه ها مشخصا فرق می کند ولی نقطه ی مشترک همه "معلم" است.

هدی آن روز برایم می گفت که در دانشگاه های خوب ینگه دنیا تضمین نسبیِ شغلی وجود دارد. مثلا دانشجوهای واترلوی کانادا می دانند که آخر دوره ی هر کدام شرکت اپل دو نفر را انتخاب می کند، مایکروسافت دو نفر را انتخاب می کند و مانند این ها.

بعد از خواندن بلاگِ این دوستان به این نتیجه رسیدم که بین مدارسی که من می شناسم فقط علامه حلی تهران برای دانش آموخته هایش فکر دارد، فضای کار دارد و کمی فکر فاز دانشجویی بچه هایش هم هست. و این قضیه آن قدر بچه ها را به مدرسه وابسته می کند که بعد از ده سال اقامت در آمریکا و درس خواندن توی پرینستون باز هم اولین مقصدشان بعد از برگشتن مدرسه ی چهارراه لشکر است.

من خیلی به تغییر فکر می کنم.

تا حالا شده فکر کنید تفکرات شما آدم ها را یاد حداقل یک دهه ی پیش می اندازد؟

من وقتی با کسی راجع به تغییر حرف می زنم و حتی از شدت هیجانم به لکنت می افتم، این حس را دارم.

ابتدای نوشته ام از معلم حرف زدم.

همیشه دلم می خواست نقشم خیلی  پررنگ باشد و آن وقت ها هم تا جایی که عقلم می رسید می فهمیدم آدم های پررنگ جامعه می توانند آدم هایی باشند که بیشترین اثر را روی خودم به عنوان یک عضو جامعه گذاشته اند:

معلم ها

نویسنده ها

مادر ها

ترکیبشان هم می شود یک خانمِ معلمِ انشا.

آمادگی خودم را اعلام می کنم برای معلمیِ انشا.

دلم برای دخترانِ اهل راهنمایی و دبیرستان می سوزد که این شکلی روزهایشان می گذرد. شاید به من مربوط نباشد ولی واقعا دلم می خواهد کارگاه های مدرسه به همان اندازه ی قبلی خلاق باشند.

حکیمی می گفت یادِ بچه ها بدهید آزاده باشند و فکر کنند. حق پذیر باشند. حتما کسی پیدا خواهد شد که نماز و روزه و حجاب یادشان بدهد.

هیچ کس نمی تواند اهمیت نماز و روزه و حجاب را کتمان کند ولی این بحث تفکر نکردن من را خیلی اذیت می کند. فکر می کنم یک ابزارِ قدرتمندِ دین مان را گذاشته ایم کنار. دینِ ما آن قدری قدرتمند هست که می گوید فکر کنید تا خودتان به اسلام برسید و شما می دانید توی دنیایی که هر قدرتی سعی می کند به هر نحوی تفکر را از مردم بگیرد یعنی چه؟ یعنی ما هیچ هراسی از قدرتِ ذهن آدم ها نداریم بلکه معتقدیم همین تفکر و نیروی فوق العاده ی فطرت طرفِ ماست توی این مبارزه.

خسرانِ بدی است عدم استفاده از این ابزارِ انسان ها.

درست است توی مدرسه ی ما آن قدر ها تضمینِ شغلی وجود ندارد اما من سودای معلمی را توی سر می پرورم و کفشِ آهنی هم پایم کرده ام برای تحقق این آرزو. حتی اگر ابلاغیه آمده باشد که مدارس سمپاد باید از نیروی حق التدریسی پاک شود!

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۴ ، ۱۳:۱۷
فاء

بسم الله...

سلام!

+

رفتیم باغ ایرانی.

با بعضی از بچه ها و خانم آزاد و وظیفه.

و آن وقت بود که فهمیدم چه قدر دلم برایشان تنگ شده بود...

یادم افتاد چه قدر دوستشان دارم.

 

حالا، من به کافه ی فائزون فکر می کنم و حسرت "کافه فرزانگان" را دارم.

حالا من به فرزانگانی فکر می کنم که برایم چه قدر تغییر کرده.

حالا من به دبیرستانی فکر می کنم که پایه های اصلی اعتقادی من را گذاشت، یادم داد فکر کنم، نترسم از مخالف ولی با همه ی این ها تابع باشم.

آزادی ام را محدود کرد که یاد بگیرم اوضاع همین شکلی ست همه جا.

درک سیاسی ام را کمی بالا برد.

 

خداوند، حالِ من توی راهنمایی فرزانگان خیلی خوب و توی دبیرستان فرزانگان خوب بود.

خداوند، خودت کفایتش کن و کمک مان کن روزی به "کافه فرزانگان" عزیزمان برسیم.

جایی باشد، کسی باشد، انگیزه ای باشد برای کافه فرزانگان...

 

کفایت فرزانگانِ عزیزِ ما را خودت بکن...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۲:۲۹
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پیاده رویِ چهار ساعته ی امروزم اطلاعات پست قبلی را تکمیل کرد:

 

فروشگاه کتاب کیهان کاغذکادو و وسایل بسته بندی نداشت که امروز دیدم اضافه کرده.

به علاوه اضافه کنید مهارت خارق العاده ی فروشنده را در پیدا کردن کتابی که من فقط این مشخصه اش را یادم بود: " قطعش پالتویی ه. نویسنده ش هم خانومه. توی عنوانش هم کلمه ی نامه هست " !!

کلا با کیهان می توان خوشحال بود :)

 

حضوری سر زدم به مرکز تبادل کتاب. شرایط کامل را پرسیدم و این طور بود. کتاب های خوانده شده تان را می برید آن جا و قیمت گذاری می کنید. بعد از آن دو هفته توی مرکز می ماند و اگر فروش رفت به همان مقدار اعتبار می گیرید برای خرید از همان مرکز. به صورت نقدی هم می توانید خرید کنید. کتاب ها با قیمت خوبی آن جا بودند.

 

فروشگاه سوره ی مهر هم توی خیابان انقلاب و چسبیده به سینما بهمن باز شده که بانک موسیقی و کتاب بدی نداشت. یک کافه ی کوچک هم وسطش بود و فضای نسبتا خوبی هم داشت. هر چند که آقای سوره ی مهر با اطلاعاتی که من به آقای کیهان هم دادم نتوانست کتاب را پیدا کند!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۴ ، ۲۲:۱۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

گفت:" دیگر از دستتان خسته شده ام. شما هیچ جوره درست نمی شوید. "

مثل بچه هایی که مادرانشان سخت دعوایشان کرده باشند بغض کردم و گفتم:  " خب، خب من فقط یک فرصت دیگر می خواهم، همین. یک فرصت کوتاه دیگر که نشان بدهم خراب کاری این بار کاملا اتفاقی بود. "

گفت: " فرصت که همین طور متمرکز یک جا ننشته که شما هر وقت دلتان خواست دستتان را دراز کنید و یکی شان را،همین طوری، بردارید و بعد خوب یا بد استفاده اش کنید. فرصت ها مثل ابر می مانند؛ که در گذرند. باید به قدر یک فرصت امتیاز بیاوری که یکی از آن ها را به شما بدهیم. "

می دانستم اشتباه کرده ام. آن جوری که او گفته بود، نبودم. آن جوری که او تاکید کرده بود باشید نبودم و دربرابر تمام تلاش هایش برای نجات دادنم گفته بودم: " حالا بماند برای دفعه ی بعد. یک بار که هزار بار نمی شود. "

می دانستم انکار هیچ فایده ای ندارد. دیگر چانه نزدم. فقط پرسیدم: " این فرصت بعدی را چه طوری باید به دست بیاورم؟ چند امتیاز می خواهد؟ "

گفت: " فقط خوب باش. "

قصد کرد که برود. دلم ریخت. من بدون او نمی توانستم. اصلا گم می شدم. من راه را بلد نبودم.

یادم می آید که مستاصل پرسیدم: " کجا؟ کجا می روید؟ می شود کمی آهسته تر بروید و آرام تر که من هم بتوانم پشت سرتان بیایم؟ این قدر تند می روید که به شما نمی رسم. گم تان کنم گم می شوم."

گفت: " برمی گردم."

گفتم:" کی؟ کی برمی گردید؟ " و با نهایت بغض و تاسف و درماندگی توی صدایم فریاد زدم: " من باید چی کار کنم که برگردید؟ "

گفت: " فقط خوب باش. خوب باش و منتظر. "

از آن روزی که شما رفتید و من سرم را به دیواره های تاریک راه تکیه دادم و گریه کردم و بلند بلند فریاد کشیدم از پشیمانی چند سالی می گذرد. من هنوز دنبال آن فرصتم. همان فرصتی که قرار بود امتیازش را جمع کنم که از شما جایزه بگیرم. من چند سالی می شود دارم تمام تلاش خودم را برای " خوب " بودن می کنم، اما...

اما شما برنگشتید. شما هنوز دوباره به من امیدوار نشده اید.

من دوباره یادم آمد شما را. بعد از آن که رفتید چند ماهی گریه می کردم و فریاد می زدم. بعد یکهو یادم آمدید. سرم را از روی دیوار برداشتم و آمدم دنبال شما؛ توی همان راهی که آخرین بار شما را توی آن دیده بودم. اما پیدایتان نکردم.

توی راه گمشده های دیگری را هم پیدا کردم. " خوب " بودن سخت شد. میان گمشده هایی که شرط برگشتنتان را نمی دانستند و فقط داشتند دنبالتان می گشتند و گریه می کردند. حاضر بودند به هر قیمتی فقط پیدایتان کنند. شده بودیم مثل بچه های 4-5 ساله ای که توی پارک گم می شوند. هم دیگر را زدیم، هم دیگر را کشتیم، دروغ گفتیم و حق هم دیگر را برای جلوتر افتادن ضایع کردیم. " خوب " بودن خیلی سخت شد...

 

 

این " خوب " بودن خیلی سخت است آقا؛ می شود زودتر برگردید؟

 ما داریم روز به روز بدتر می شویم و از شما دورتر...

می شود فقط همین یک بار را ببخشید؟

                                                 همه ی این قوم که نمی توانند این فاصله را جبران کنند...

 

 

پ.ن:

من به واقع دلم برای شما تنگ شده...

فقط یک فرصت دیگر...

 

+

پیشنهاد:

این متن را با آهنگ خاطرات آلبوم حریق خزان علیرضا قربانی بخوانید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

 

پیاده روی حُسن بسیار دارد. جدا از بحث سلامتی و این حرف ها قطعا یکی از شیرین ترین نتایجِ آن پیدا کردن جاهای هیجان انگیز است و به نظر من بهترین وسیله به خاطر گستردگی و ارزان بودن و سرعت متروست. هر روز می توان یک محله را گشت و به نتایج فوق العاده ای رسید. دوستانی که کیفِ پول من را دیده اند تصدیق می کنند که قطورترین بخشِ آن کارت ویزیت های مغازه های مختلفی ست که دوستشان دارم.

به اشتراک گذاشتنِ این جاهای خوب هم بقیه را در ذوقِ ما شریک می کند و هم توی روزگارِ این روزها که اتفاقا کارهای خوبِ فرهنگی حامی ندارند وظیفه ی ماست نسبت به این کارهای فرهنگی و جاهای خوب...

البته حرف هایی که می زنم مقداری شان دلیلِ منطقی دارد ولی مقدارِ زیادی شان من را دچارِ یک حالِ خوب کرده اند. یک حالِ خوب که مجبورم کرده یک بارِ دیگر بهشان سر بزنم.طبیعتا پیشنهاداتم برای همه قابل استفاده نیست ولی کسانی که سلیقه ای کمی شبیهِ من دارند خوب است تعدادی شان را امتحان کنند.

و اما چندتایشان که تا امروز پیدا کرده ام:

 

1. کتاب فروشی کیهان: خیابان انقلاب، رو به روی دانشگاه تهران، بین خیابان فخر رازی و دانشگاه. 02166403479

کتاب فروشی یک درِ شیشه ای دارد با چشمیِ الکترونیک که آن قدری حساس است که نمی توانی در برابر باز شدنش مقاومت کنی. حتی وقتی قصدت فقط پیاده روی است. اول تعدادی قفسه ی کتاب می بینی و بعد دو تا استند فیلم سینماییِ و مستند ایرانی و خارجی . بعد از آن یک استند سی دیِ سخنرانی و بعد دوباره تعدادی کتاب. جلوی صندوق هم مقدار زیادی از پیکسل های "دکمه". چیزی که کیهان را برای من به اولین کتاب فروشیِ راسته ی انقلاب تبدیل می کند یکی همین پیکسل های "دکمه" است و یکی کتاب هایی که معمولا می خواهم و جای دیگر پیدا نمی کنم. کتاب هایی که بعضا نماینده ای توی تهران ندارند و مرکز پخش و فروششان توی شهرستان هاست مثل "لیله القدر".

اما بالای همه ی این ها یک دلیلِ مهم قرار می گیرد که "کیهان" را توی مسابقه با "ترنجستانِ سروش" برنده می کند. آدم های کیهان آدمِ کتاب اند. آن قدر کتاب خوانده اند و فیلم دیده اند که راحت می توانند ترجمه های بهتر را نشانت بدهند و حتی کتابِ جدید به تو پیشنهاد کنند. می توانی موضوعی را برایشان مطرح کنی و بهترین فیلم و کتاب حولِ آن موضوع را پیش رویت بگذارند.

آرشیوشان معمولا کامل است و مثل بعضی کتاب فروشی ها گران شدن کاغذ را با پولِ خریدار جبران نمی کنند و توی قیمت کتاب دست نمی برند.

انتخاب اول من بین کتاب فروشی ها کیهان است.

 

2. موسسه ی فرهنگی هنری شهرستانِ ادب: www.shahrestanadab.com

واقعا پیشوند فرهنگی هنری برازنده اش است. برگزاری دوره های سالانه ی آفتاب گردان ها با هدف جذبِ شاعران جوان، جوِ صمیمی دفترِ مرکزی روبه روی سینما صحرا و  کتاب های خوبی که نمی توانی از خواندن شان بگذری. علی محمد مودب، میلاد عرفان پور، محمدمهدی سیار و شعرهایشان که از تک تک بیت هایشان ظرافت می بارد...

 

3. مرکز تبادلِ کتاب: خیابان طالقانی، خیابان برادران مظفر شمالی

همین که جایی باشد که بتوانید کتاب های خوانده تان را داخلش با بقیه تبادل کنید هیجان انگیز است...

 

4. ترنجستان بهشت: خیابان شریعتی، رو به روی بیمارستان کودکان مفید

چهار طبقه کتاب فروشی و پوشاک و لوازم التحریر و موسیقی خود به خود آن مکان را قابل تامل می کند. ترنجستانِ بهشت را می توان در حد شهر کتاب مرکزی دوست داشت.

 

5. ترنجستان سروش: خیابان انقلاب، رو به روی پمپ بنزین تقاطع وصال

هیجان انگیزترین قسمتِ آن میزهای کافه ی طبقه ی دوم آن است! چیزی نمی گویم که ببینید و مثل من کِیف کنید :)

 

6. فروشگاه فرهنگ: میدان ولیعصر، ابتدای بلوار کشاورز، نبش کوچه برادران مظفر، ساختمان رسانه، پلاک 28، 02188941715

لوازم التحریر، بانک موسیقی قوی، سریال های ایرانیِ خوب و یک طبقه ی کامل کتاب. هرچند پیشنهادهای فروشنده ها زیاد به ذائقه ام خوش نمی آید ولی تنوعِ اجناس فرهنگ را برای خرید هدیه ایده آل می کند. به همه ی این ها اضافه کنید کاغذ کادوهایی را که هیچ کجای دیگر پیدا نمی شوند :)

 

7. فروشگاه لوازم التحریر سهند: بلوار کشاورز، خیابان وصال،پایین تر از خیابان طالقانی، کنار کانون زبان

قیمت هایی که با دیدن شان قیمت واقعی کالا را می فهمید و می فهمید بقیه ی جاها چه خبر بوده! تنوع بالا هم "سهند" را جای بسیار خوبی برای خرید لوازم التحریر برای خودِ آدم و با قیمت خوب می کند.

 

8. کافه کراسه: خیابان 16 آذر، تقاطع خیابان پورسینا

نکته ی خیلی خوبش این است که کسی داخلش سیگار نمی کشد!

روزهای یک شنبه صبح هم دخترانه است.

و چه چیزی بهتر از این که کلی آدم را آن جا بشناسی که کافه رفتن را بهانه ی دیدن شان کنی :)

 

9. کافه نخلستان: خیابان طالقانی، خیابان براداران مظفر شمالی، پلاک 98، سازمان هنری رسانه ای اوج، 02188900510

قیمت های مناسب، فضای فیزیکی دوست داشتنی، قابلیت کار کردن روی پروژه های ذهنی و داشتن نمازخانه کافه نخلستان را برای من هم سنگ کافه کراسه می کند و بسته به این که به کدام نزدیک ترم و چه قدر پول توی جیبم است انتخاب می کنم!

 

10. تن پوش پارسی: خیابان ولیعصر، پایین تر از میدان ولیعصر، رو به روی وزارت بازرگانی، پلاک 1667 و بالاتر از چهارراه ولیعصر، خیابان بزرگمهر، پلاک 9، 02166464867 و 02188944815

مانتوها و روسری های خوبی دارد ولی باید بگردید دقیقا مثل تنِ درست.ممکن است اندازه هایش میزان تنتان نباشد و مثلا آستینش بلند باشد و قدش کوتاه ولی با کمی گشتن بین مدل ها و سر زدن مداوم می توانید مینتوهای خوبی پیدا کنید.

 

11. پوشاک الیاف طبیعی آندیا: کارگرشمالی، نرسیده به چهارراه فاطمی، بازارچه پارک لاله، پلاک 150، 02188965275، www.andya.ir

دوخت مانتوها کمی بهتر از "پارسی" ست و شعبه های بیشتری دارد. علاوه بر این خود بازارچه ی خوداشتغالی لاله جای خوبی ست برای خرید نیاز روزمره با قیمت خوب و پیدا کردن پیزهایی که چون کار دست اند شبیه شان دیگر پیدا نمی شود.

 

12. پوشاک ژینو: کارگر شمالی، نرسیده به شهیدگمنام، بین کوچه سوم و چهارم، 02188012616

کوله پشتی ها و کیف های خوبی دارد. شاید مانتو و دامن خوبی هم پیدا کنید.

 

13. فروشگاه چتر فیروزه: خیابان انقلاب، بین ولیعصر و حافظ، پلاک 984، 02166745388

دست ساخته و تن پوش و کیف دارد. اگر رفتید آن جا، کلِ مغازه های این شکلیِ آن راسته را ببینید. خرت و پرت های خوبی دارند برای هدیه دادن به دوستان به مناسبت های مختلف.

 

14. غذای سالم: چهارراه ولیعصر، به سمت دانشگاه تهران، بعد از خیابان فلسطین جنوبی، پلاک 1110، 02166464000، www.ghazayesalem.ir

یک مغازه ی کوچک است ولی همه ی غذاهایش ارگانیک است و غذاهای سنتی دارد. کله جوش را از دست ندهید!

 

15. بستنی شاد: چهارراه ولیعصر به سمت میدان ولیعصر

آن قدری خوب هست که هر وقت از آن محدوده رد می شوم به آن سر بزنم. آب طالبی هایش توی روزهای گرم تابستان، بستنی های اسکوپی اش، آب میوه های طبیعی اش. من مادر سخت گیری دارم که حاضر نیست خیلی چیزها را بیرون از خانه بخورد ولی بستنی شاد آن قدر راضی اش کرده که ما هیچ محدودیتی برای انتخاب نداریم. بستنی فندق و شاتوتش واقعا خوب است. محل خوبی هم هست برای قرارهای دوستانه ای که زیاد هم پول خرجتان نشود! یک بار با مشکوه رفتم، یک بار یک معلم را آن جا دیدم، یک بار هم سمیرا را. قیمت چهار اسکوپ بستنی 3500تومان است و تنوع بالایی هم دارد. خلاصه این که جای خیلی خوبی ست :)

 

 

 

خوشحال می شوم نتایج پیاده روی های شما را هم بخوانم:)

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۳:۰۸
فاء


بسم الله...

سلام!

+

آقای پسرِ دایی امسال وارد دبیرستانِ دوره ی اول علامه حلیِ شماره ی یکِ سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان شد...

و شما حالِ مرا دریابید که امسال فارغ التحصیل شدم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ تیر ۹۴ ، ۱۰:۳۹
فاء


بسم الله...

سلام!

+

حالم شبیه حالِ کسی ست که ارمیایی برایش توی حسینیه ی گردان خوانده :

" یامهدی، عجل علی ظهورک. بیا . ظهور کن. زودتر بیا. نه نیا. کجا می آیی؟ کسی منتظر ظهورت هست؟ اگر یک قوطی کنسرو کمتر به ما بدهند، ظهور تو را که هیچ، خدا را هم فراموش می کنیم. چه کسی منتظر ظهمرت است؟ کی؟ چرا بی خودی داد می زنیم؟ آقا کجا می آیی؟ می آیی مصطفا را از قبر دربیاوری؟ نه نیا، بیایی گردنم را می زنی. ولی بیا زجرش کم تر است. این جوری دارم زجرکش می شوم...

همه ی خوب ها و یارانت و سربازانت رفتند. آقا بیا گردن مان را بزن، اما همین جا. می خواهند ما را از این جا ببرند. کجا می توانیم برویم؟ آقا گردن من را توی سنگرِ خودم بزن. نعشم باید این جا بماند. آقا ما از بس خاکِ این جا را خوردیم، خون و گوشت و پوست مان مال این جاست. آقا خاکِ جنوب مثل آب است. من توش خفه شدم... " (1)

حالم، شبِ نوزدهم ماه رمضان و دور میدان فلسطین همین بود وقتی رو به ماه نشسته بودم و نگاه می کردم و به صداها گوش می کردم...

حالِ کمی به هم ریخته ام را روضه ی عجیب حاج آقا مجتبی که از رادیو پخش می شود درست کرد.

اخوی، بیا آرام بخوان که گوش مان صدای گریه ی کودک کوچک را بشنود. بیا مثل شیخ حسین انصاریان یک "حسین جان" ِ از صمیمِ قلب بگو و همین کار عزادار را خواهد ساخت. بیا کمی مقتل بخوان.

اخوی، شور لازم نیست؛ صدای زمزمه ی "بابا" و کلیدواژه ی "چاه"  دخترهای جمع را بعد از هزار و چهارصدسال بازهم سیاه پوش می کند.

محرم ها باید حماسه خواند ولی شب نوزدهم، شب بیست و یکم باید فقط روضه ی غربت خواند...

از یک جایی به بعد همان جوری، رو به ماه، جایی که هنوز می توان آسمان را دید زانو به بغل می گیرم و برای خودم می خوانم:" ساطور برداشتم و همه ی انگشت هام رو بریدم. میشه برام بچسبونی شون خدا؟ امشب، به خاطرِ عزایی که دارم میشه بچسبونی شون برام؟ به من گفتن هرکی با کسی که دوستش داره محشور می شه؛ امشب من داغِ پدرِ مهربانِ یتیم های کوفه رو دارم. گناه کردم. انگشتانم رو بریدم. ولی تو می شه معجزه کنی...؟ " (2)

 

 

 

 

پ.ن: هیئت میثاق با شهدا و آقای میثم مطیعی و مدح های سالم بیت رهبری بدجور بدعادتم کرده ...

 

(1): ارمیا، رضا امیرخانی، چاپ  سوره ی مهر، صفحه ی بیست، بیست و یک و بیست و دو

(2): تعبیر حاج آقای پناهیان از گناه

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۷:۴۹
فاء

بسم الله...

سلام!

+

 

این روزها جامعه بدجور دچار تب ورزش شده. لیگ جهانی والیبال و جام جهانی فوتبال برای ایرانی ها این روزها به اوج خودش رسیده. چیزی که مطمئنم بسیار آن را شنیده ایم اصطلاح فوتبالی نیمه ی مربیان است.

نیمه ی اول فوتبال که تمام می شود بخش مهمی از ادامه ی بازی توی دست مربی تیم است. حالا مربی تیم باید تمام روحیه ی بازیکن هایش را از نو بسازد و تاکتیک هایی که امکان دارد توی نیمه ی بعد و تا آخر بازی جواب بدهد را برایشان مروز کند.

یکی دیگر از جاهایی که نقش مربی و تایم استراحت مشخص می شود توی بازی والیبال است. وقتی یک تیم چند امتیاز مداوم را از دست می دهد مربی  تیم با گرفتن زمان استراحت تمرکز حریف را به هم می زند و مهم تر از آن بازیکن هایش را به خود می آورد.

راستش را بخواهید چند سالی است به نیمه ی شعبان که می رسیم فکر می کنم داریم نزدیک آن زمان استراحت می شویم؛ همان نیمه ی مربیان. جایی که مربی مان کمی تکانمان بدهد و سرعت پیشروی حریفمان را کم کند و تاکتیک های جدید یادمان بدهد و دوباره روحیه مان را بسازد.

نیمه ی شعبان هر سال یادم می آورد که اگر فقط 15 روز دیگر مقاومت کنم وارد روزگار امن تری خواهم شد. روزگاری که می توانم کمتر نگران حمله ی حریف باشم و بیشتر به حمله ی خودم فکر کنم. روزگاری که می توانم با دغدغه ی معاش کمتری به درد فکر کنم و بازی خودم را آنالیز کنم. بفهمم گل هایی که تا امروز خوردم برای چه بودند و نفسی بکشم برای ادامه ی این بازی...

فرق هایی هم دارد البته این یک ماهِ امن با آن استراحت چند دقیقه ای بین دو نیمه.

می توانی بدون ترس از سرزنش، خودت بنشینی و به مربی بگویی من حسابم با خودم مشخص است و نمونه ی عینی " بل الانسان علی نفسه بصیره" شده ام اما "فقد هربت الیک". ماجرای من ماجرای همان کودکی است که کارهای اشتباهش زیاد شده و حالا جایی ندارد جز آغوش مادرش.

می توانی راحت و بی واسطه از مشکلاتت توی زمین بازی بگویی و مطمئن باشی که مربی حرف هایت را شنیده و برای تک تک شان دوایی دارد.

من حالا می خواهم کمی شکایت کنم؛ می خواهم کمی از کمبود هایم توی زمین بازی بگویم. مربیِ عزیز قبول. ما نه زیاد شاگردان خوبی بودیم و بنده های خوبی. یک وقتی بود که یک سرگروهی داشتیم که بسیار شبیه شما بود. اصلا برای همین بود که قبل ترها توی بازی سردرگم نمی شدیم. تاکتیک های جدید را سرگروهمان می گفت، نقطه های ضعفمان را می شناخت و حواسش همه جوره به ما بود. حالا هم راستش گاهی توی بازی حس می کنیم که کنارمان ایستاده ولی ...

ما بسیار نزدیک آن ماه امن شده ایم و آن استراحت بین دو نیمه ای که هر سال به همه ی ما می دهی. و نزدیک به شب های قدر و همان نیمه ی مربیان.

و خوشا به حال ما که چه نیکو پروردگاری داریم ...

 

نوشته شده به تاریخ: دهم تیر ماه سال 1393

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۶:۳۳
فاء


بسم الله...

سلام!

+

پدرِ من پزشک است. شاید چند وقتی باشد خیلی کم در این حوزه فعالیت می کند و این به خاطر این نیست که از پزشکی خواندن پشیمان شده.

برای خاطر همین خیلی وقت ها آشنا ها و فامیل و دوستانش مشاوره ی پزشکی از او می گیرند؛ برای خودشان و اقوام و دوستانشان.

چند وقت پیش یکی از فامیل های نسبتا دور زنگ زده بود به گوشی پدر. کمی که دقت می کردی می فهمیدی پدر و یا مادر فامیل نسبتا دور مبتلا به بیماری سختی شده و کنارش آلزایمر هم گرفته. بیماری هم آن قدر سخت است که هر روز امکان مرگ وجود دارد. پدر، ماجرای خودش را تعریف می کرد و من با اطلاعات قدیمیِ خودم پازل را کامل می کردم.

پدرِ من دانش آموز سالِ سوم ریاضی بوده. سالِ چهارم هم ریاضی فیزیک می خواند ولی چند ماه قبل از کنکور آتش سوزیِ بزرگی توی خانه می شود که پدرِ خانواده که می شود پدربزرگِ من از همه بیشتر آسیب می بیند و پدر که سیرِ درمان را می بیند و کمکی که نتوانسته بود به عنوان تک پسر خانواده بکند چنان تاثیری رویش می گذارد که با دیپلم ریاضی کنکور تجربی می دهد فقط برای پزشکی. سرِ کنکور هم ماجراهای پست " یک پدر عجیب، یک مادرِ عجیب" اتفاق می افتد و پدر دانشجوی پزشکی می شود. بعد از آن هم وقتی من پنج سالم بوده پدربزرگ علاوه بر بیماریِ قلبیِ جدیدیش زخم های کهنه اش هم سر باز می کند و پدر، پزشکِ شخصیِ پدرش می شود.

توی آن تماس تلفنی بابا می گفت : " من شفاف به شما عرض می کنم. حاجیِ ما وقتی بیمارستان بود من بالای سرش بودم و گواهیِ فوتش هم توی جیبم. یعنی می دونستم هر لحظه ممکنه این اتفاق بیفته ولی  احتمالش هم بود روندِ کند شدن بیماری اون قدری موفق باشه که تا ده سال هم سایه شون بالای سرِ ما باشه. شما هم توکل کن به خدا، همین طوری که تا حالا مراقبت کردی وظیفه ی خودت رو انجام بده ولی بدون که هر لحظه امکان عود دوباره ی بیماری وجود داره. "

نسخه ای که پدر برای آلزایمر می داد هم مرورِ دوباره ی اتفاقاتِ نزدیک است که حافظه ی کوتاه مدت کار کند.

مکالمه به جایی می رسد که مشخص می شود مادر یا پدر خیلی ناراحت است و این ناراحتی و بی انگیزگی که البته در یک فرد نود ساله طبیعی ست به پیشرفت بیماری کمک کرده.

پدر می گوید: " ما به افراد مذهبی توصیه می کنیم ببریدش هیئت. بذارید راحت گریه کنه.شما هم امتحان کنین اگر تمایل نداشت ببریدش قبرستان. ما توی روایاتمون هم داریم که وقتی خیلی خوشحال یا خیلی ناراحتید برید قبرستان. ان شاء الله که بهتر می شه."

پدر  چند وقتی می شود که طبابت نمی کند اما همین تلفن های گاه گاه کمک می کند انگیزه ی قویِ پدر، برایم روشن تر شود...

 

پ.ن: کار، انگیزه می خواهد و چه انگیزه ای بهتر از شما ...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۶:۳۰
فاء