کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۱۹ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

مثلا یک روزی میانِ آن بیست و خرده‌ای واحد و کوه‌پیماییِ رسیدن به دانش‌کده ببینم‌ت!

مثلا یک روزی بینِ بلوک‌های خیابان ورزش ده‌کده المپیک و رسیدن تا آتش‌نشانی و تاکسی‌ها ببینم‌ت!

مثلا یک روزی کنار آن بوته‌ی یاسِ رازقی که روزی یک گل می‌کنم ازش و تا دانش‌کده بو می‌کنم ببینم‌ت!

مثلا یک روزی دورِ حوضِ جلوی ارتباطات ایستاده باشی و ببینم‌ت!

مثلا یک روزی آن مسجد تمام شده‌باشد ساخت‌ش و من از محوطه‌ی جلوی دانش‌کده در پیش‌زمینه‌ی آن مسجد ببینم‌ت!

مثلا یک روزی کنارِ عکسِ شهید همتِ تابلوی سردرِ سلف ببینم‌ت!

مثلا یک روزی تا کمر خم شده‌باشم از پنجره‌ی کلاسِ مبانیِ روان‌شناسی تا وسطِ بزرگ‌راه شهید همت و از آن دورها ببینم‌ت!

خودت را.

آمدن‌ت را.



وَ جاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی...


آمدن‌ت را...





پ.ن:

سه‌شنبه‌هایم را،

چهارشنبه‌هایم را،

بسیار دوست می‌دارم.

چهارشنبه‌ها را به سببِ مراسم‌هایی که می‌روم

و سه‌شنبه‌ها را به خاطرِ کلاسِ دوست‌اشتنیِ سیرِ مطالعاتیِ کتبِ شهید مطهری که دارم!

بح بح!!

چه‌قدر حالِ من خوب است مردم!!!
توجه کنید به خوش‌حالی‌م!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک چیزی خواندم این چند روز. فهمیدم که شرمنده نیستم؛ بی‌عرضه‌ام.


پ.ن:

یک دوستِ جدید توی دانش‌گاه ازم پرسید چه طور است که جبهه ندارم آن چنان نسبت به آدم‌هایی که شبیه‌م نیستند.

اولا که کلی ناراحت شدم؛ که این آدم این قدر برخوردِ سرسختانه دیده که برخوردِ ذره‌ای، فقط ذره‌ای منعطفِ من، این قدر خوش‌حال و علاقه‌مندش می‌کند.

و در ثانی فکر کردم که چه قدر احمق می‌توان بود و یک کار را که نتیجه نمی‌دهد سال‌ها تکرار کنیم.

من بی‌عرضه‌ام.

بله، بی‌عرضه‌ام که نتوانستم تغییرِ مطلوب‌م را اعمال کنم توی این دنیا ولی باهوش‌م.

باهوش‌م و می‌فهمم محبت، این روزها بیش‌ترین نقش را دارد. برنده‌ترین شمشیر است برای پیش‌بردِ اهداف.



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۲۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از مشهد آمده بودم. خودم را با چمدانِ کوچک‌م انداختم توی مترو و میدانِ ولی‌عصر پیاده شدم.کاری به کسی نداشتم. البته که چادرم روی سرم بود و چمدان‌م را پشتِ سر می‌کشیدم و می‌رفتم سمتِ پله‌برقی‌ها. آقایی آمد به سمت‌م. شروع کرد انگلیسی یک چیزهایی گفتن. چهره‌اش ایرانی بود ولی لهجه‌اش کاملا آمریکایی. حرف‌هایش را زد. فهمید متوجه شدم. آمد نزدیک‌تر. شروع کرد فارسی گفتنِ کلماتی که بعد از شنیدن‌شان داشتم قالب تهی می‌کردم. گفت و گفت و گفت و گفت. و من دویدم.

من راه‌م کشیدم آن سمت.
من گوش‌هایم را به کری زدم.
من دویدم.
من از او دور شدم.
همه می‌دیدند. همه می‌شنیدند. فحش‌هایش را فارسی می‌داد؛ همه می‌فهمیدند...
کسی هیچ چیز نگفت. لام تا کام.
گفت و گفت و گفت‌.
تا بیرون از ایست‌گاه داشت می‌آمد و حرف زدن را ادامه می‌داد‌.
تا وقتی خودم را یک جایی گم و گور کردم که برسم به خانه، اصلا فکر نمی‌کردم. به محضِ آن که کنارِ داروخانه‌ی دکتر هوش‌مند متوقف شدم همه‌ی این ده دقیقه‌ی مزخرف ریخت روی سرم.
با خودم گفتم هم‌الان است که قلب‌م منفجر شود. اصلا عن‌قریب است که بمیرم؛ دق کنم.
این حرف‌ها را شنیدم و زنده بمانم...؟
تا یک هفته حال‌م بد بود. حال‌م گرفته بود. بغض توی صدایم بود. هوای تهران سنگین بود برایم. تصمیمِ جدی گرفتم که بروم اصلا از تهران. گفتم من دیگر توان ندارم توی این شهر که چنین آدم‌هایی دارد نفس بکشم.
الان حداقل یک ماه گذشته از آن روز.
هنوز زنده‌ام. هنوز نفس می‌کشم. هنوز توی همین شهرم..
من فکر نمی‌کردم بعد از شنیدنِ آن حرف‌ها، لحظه‌ای زنده بمانم؛ شرمنده‌ام. شرمنده‌ام. شرمنده.
" ما را به سخت‌جانیِ خود این گمان نبود... "

کی از نبودن‌تان، ندیدن‌تان دق می‌کنم...؟


۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

اگر دندان‌پزشک باشی، قطعا اولین کاری که می‌کنم این است که یکی از دندان‌هایم را به عمد تا ته خالی کنم.

و بعد از آن تو باید برایم پرش کنی؛ سفید سفید.

آن وقت است که همیشه، یک چیزی از تو این‌جا، توی دهان‌م هست؛

درست شبیهِ خودت که نشسته‌ای آن کنجِ قلب‌م و پادشاهی می‌کنی...

:)


پ.ن:

این گونه دندان های خود را سالم نگه دارید!!!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

چه‌قدر،

چه‌قدر دل‌م می‌خواهد اصلا بغل‌تان کنم...



که میانِ همه‌ی این سرشلوغی‌ها، هنوز حواس‌تان به ما هست.



پ.ن:

جدی گرفتنِ تشکیل هسته‌های نخبگانی در دانشگاه‌ها و مراقبت وزارت آموزش و پرورش برای حل مشکلات سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان دو نکته‌ی دیگر بود که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در تقویت حرکت علمی کشور مؤثر و مفید خواندند.


بعدنوشت:

این که می‌نویسم عینِ پیاده شده‌ی سخن‌رانی‌ست:


حالا وزیر محترم آموزش‌وپرورش هم این‌جا حضور ندارند لکن به گوش ایشان باید برسد،

من از این مسئله‌ی سمپاد - این سازمان مّلی پرورش استعدادهای درخشان - نگرانم. گزارش‌هایی که به من می‌رسد، گزارش‌های خرسندکننده‌ای نیست؛ این سمپاد خیلی مهم است. این کار خیلی مهّمی است و آن نکته هم که اشاره کردند که یک تعداد زیادی مدرسه بر اساس این طرح تأسیس شده، این متوّقف به این است که این سازمان خوب بچرخد و خوب اداره بشود. گزارش‌هایی که به ما می‌رسد در این جهت، گزارش‌های خرسندکننده‌ای نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸
فاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۳۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

آن روز که خبرش را شنیدم، آن قدر غرق بودم توی زندگیِ مزخرفِ کنکوری که وقت نداشتم شایسته به‌ش فکر کنم. فقط توی آرشیوم گشتم و یکی از چیزهایی که کمی دل‌م را آرام کرده بود را گذاشتم این‌جا. نوشته‌ی هم‌سرش را گذاشتم که "این کم را از ما بپذیر". 

مخلصِ کلام این که دوستِ دورانِ کودکیِ پدر، مفقودالاثر شده.

لباس‌ش برگشته فقط.

سرش جدا،

پیکرش جدا،

کنارِ عقیله‌ی بنی‌هاشم(س) مانده. حضرت، هنوز اذن ندادند که برگردد.

‌محاسنِ جوگندمی‌اش شبیهِ مالِ پدر است. هم‌سنِ پدر. مجروح شده، اسیر شده، سرش را بریده‌اند و چندین ماهِ بعد خبرش را داده‌اند..

من دخترم؛

انتخاب‌هایم کمی محدودترند.

اگر پسر بودم، اگر تکلیفِ جهاد را از روی دوش‌م برنداشته بودند، وظیفه‌ام این بود که بروم دانش‌گاه و درس بخوانم، کار کنم، تئوری بدهم یا پوتین بپوشم و بروم سامرا، دمشق، حلب...؟

کدام‌شان وظیفه‌ی من است؟

کدام‌شان کارم توی این دنیاست؟

من دخترم؛

شاید بتوان گفت انتخاب‌‌های محدودم، زمینه‌سازِ انتخاب‌های بزرگی‌ست.

انتخاب‌های پدرم،

هم‌سرم،

پسرم..

سخت است زدنِ این حرف‌ها.

سخت است آرزوی شهید شدن کردن، برای کسی که بسیار دوست‌ش داری...

" چون امِ وهب بسیارند، در هرسوی این مردستان

مادرهای عاشق‌پرور، در ایران و افغانستان"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

ضربانِ قلب‌م که می‌رود بالای 80 بار در دقیقه، دست‌هایم که یخ می‌کنند از سرما، لرزشِ مختصری که به بدن‌م می‌افتد، نفس‌هایم که بریده بریده می‌شوند یعنی دیگر از آن آدمِ قبلی خبری نیست. یعنی ممکن است در لحظه، سرم را بگذارم روی دست‌هایم و متوقف شوم.

اخیرا این حالت بیش‌تر پیش می‌آید؛

باید فکری به حالِ اعتماد به نفس‌م بکنم...



پ.ن یک:

من دقیقا کِی این شکلی شدم؟!

پ.ن دو:

" یکی باید شروع کنه این حرف‌ها رو، نه؟

یکی باید بشکنه این دیوار رو انگار.

هر بار من؟ "

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۰:۰۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از نوشته‌های نشریه‌ی هم‌شهری جوان، دل‌م خیلی برای یک مجموعه نوشته تنگ شده: برای خاطرِ ابوتراب.یک ستونِ تقریبا ثابت که خانم منصوره مصطفی‌زاده، از فارغ‌التحصیل‌های مدرسه‌مان می‌نوشتندش.
یادِ یکی از همین نوشته‌ها می‌افتم...

ابوتراب پوست‌ش روشن نبود. چاق نبود اما ترکه‌ای‌هم نبود. موهایش کم‌پشت و جلوی سرش خالی بود. با آن لباسِ کوتاه و دست‌های همیشه پینه‌بسته، بیش‌تر شبیهِ فقرای شهر بود تا شبیه قهرمانی که دست‌هایش هر مبارزی را به زانو درمی‌آورد. مثل حمزه(س) رشید و استوار نبود با چهره‌ای خشن و جنگ‌جو که از دور داد می‌زد مثل یک شیر می‌جنگد. مثل پیام‌بر(ص) آن میزان زیبایی را به ارث نبرده بود که شبیه یوسف باشد. روی‌هم‌رفته ظاهر فریبنده‌ای نداشت.می‌شد که آدم به ظاهرش توجه نکند.می‌شد که دیگران را بیش‌تر ببیند.می‌شد که در نگاهِ ظاهربینِ آدم‌ها نیاید. می‌شد که بین آن همه ظاهر شاخص‌تر گم شود.‌می شد.

او با همه فرق داشت.این‌که از فرزندان رسول خدا(ص)بود،اصلا نیازی به گفتن نداشت.اصلا او نیازی به رجزخواندن نداشت.ظاهرش همه چیز را داد می‌زد.او خُلقا و خَلقا و منطقا شبیه‌ترین بود به پیام‌بر(ص).
او که ابوتراب نبود.دل‌ش شبیهِ ابوتراب بود اما ظاهرش چیزِ دیگری بود.داد می‌زد.چشم‌ها را به سمت خود می‌گرداند.دل‌ها را هوایی می‌کرد.جوان بود.رشید بود.قدِ بلند و سینه‌ی ستبر حمزه(س)را داشت.زیباییِ پیام‌بر(ص)را به ارث برده بود.لباس رزم پوشیده بود.
شبیه رسول‌الله(ص) حرف می‌زد.
شبیه رسول‌الله(ص) راه می‌رفت.
شبیه رسول‌الله(ص) می‌جنگید.
شبیه رسول‌الله(ص) می‌خندید.
شبیه رسول‌الله(ص) عصبانی می‌شد.
نواده‌ی رسول‌الله(ص) بود. نوه‌ی ابوتراب..
او را دیگر چرا؟ چه‌طور می‌شد او را ندید؟ چه‌طور می‌شد او را دید و دوست نداشت؟ چه‌طور می‌شد آب را از شبیه‌تربن دهان به دهانِ رسول‌الله(ص) مضایقه کرد؟چه‌طور می‌شد روی شبیه‌ترین چهره به چهره‌ی رسول‌الله(ص) شمشیر کشید؟ چه‌طور می‌شد اسب را روی شبیه‌ترین پیکر به پیکر رسول‌الله(ص) دواند؟
او که زیبا بود.
او که دوست‌داشتنی بود.
او که علی‌اکبر(ع) بود.
نمی‌شد.
اما
شد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

نمی‌دانم شب‌های هشتمِ محرم چرا این شکلی ست...

به خاطرِ دوست‌مان و امام‌زاده قاضی صابرِ ده‌ونک است یا

به خاطرِ دورانِ جوانی‌ام و جوانِ کربلاست یا

به خاطرِ آغاز هیئت هنر است یا

به خاطرِ ...


آه از شب‌های هشتمِ محرم...

آه

آه

آه...



ای تجلی صفات همه ی برترها
                             چه قدَر سخت بود رفتنِ پیغمبرها
قدِ من خم شده تا خوش‌قدوبالا شده‌ای
                             چون که عشق پدران نیست کم از مادرها
پسرم می‌روی اما پدری هم داری
                             نظری گاه بینداز به پشتِ سرها
سر راه‌ت پسرم تا درِ آن خیمه برو
                             شاید آرام بگیرند کمی خواهرها
به‌تر این است که بالای سر اسماعیل
                             همه باشند و نباشند فقط هاجرها
مادرت نیست اگر، مادرِ سقا هم نیست
                             عمه‌ات هست به جای همه‌ی مادرها
حال که آب ندارند برای لب تو
                             به‌تر آن است که  غارت شود انگشترها
زودتر از همه آماده شدی یعنی که
                             آن چنان خسته نگشته است تن لشکرها
آن چنان کهنه نگشته است سم مرکب ها
                             آن چنان کند نگشته است لب خنجرها
آیه‌ات بخش شده آینه‌ات پخش شده
                            علیِ اکبرِِ من، شد علیِ اکبرها

            

                              ***

با عبای نبوی کار کمی راحت شد
                             ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها...



آه از شب‌های هشتمِ محرم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
فاء