کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۲ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

کارهایم خیلی زیاد شده این روزها.

از میان‌ترم‌ها و پروژه‌هایی که دل‌م می‌خواهد به به‌ترین شکلِ ممکن تمام‌شان کنم تا بازنگری بر کتاب‌های درسیِ دوره‌ی دبستان و دبیرستان و کارهای معمولِ خانه.


نرسیدن به کارهایم من را کلافه می‌کند و به خاطرِ همین علی‌رغمِ میلِ باطنی مجبورم مدتی این‌جا نباشم. حلال کنید رفقا.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ آبان ۹۵ ، ۲۰:۲۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


این پست را مرحله به مرحله بخوانید و اجرا کنید لطفا.


مدتی می‌شود که خواندنِ  جلدِ اول کتابِ حماسه‌ی حسینی را تمام کرده‌ام. به یک نکته‌ی دردناک رسیدم؛

اول: کلمه‌ی Ashura را در بخشِ تصاویر، گوگل کنید. 




شمای بچه مسلمانِ شیعه‌ی از بچگی روضه‌ی امام حسین شنیده‌،دل‌تان آشوب خواهد شد. شمایی که می‌دانید این تصاویری که جلوی رویتان است مطلقا تصویرِ درست و کاملی از اسلام نیست.



دوم: حالا "عاشورا" را جست‌وجو کنید. 

و تصاویر را مقایسه کنید.



من فقط یک حرف دارم:

فرض کنید یک جوانِ تازه با اسلام آشنا شده از طریقِ یک جوانِ شیعه، کلی حرف و حدیث شنیده از آن جوانِ مسلمان راجع به اسلام و تشیع و حماسه‌ی اباعبدالله. گوشیِ تلفن‌ش را برمی‌دارد و یک مرورگر را باز می‌کند و عبارتِ عاشورا را به زبانِ رایجِ کشورهای غربی می‌نویسد توی گوشی. شما چند لحظه‌ی پیش دیدید که او چه چیزی مشاهده خواهدکرد.

رفقا،

بعضی وقت‌ها بیایید حق بدهیم به‌شان که ازمان بترسند...




پ.ن:

معاشر الشیعة، کونوا لنا زینا و لاتکونوا علینا شینا.

حضرتِ صادق(ع)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۹
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
کلاسِ این هفته‌مان حولِ اخلاقِ کلبرگی و روان‌شناسیِ رشد بود. این فیلم اوجِ تفاوتِ خلق‌وخوی بچه‌ها و تواناییِ به تعویق انداختنِ نیازهایشان توی سن‌های مختلف را نشان می‌دهد.
ضمنا دیدنِ روش‌های مختلفِ مقاومت‌شان، بسیار مفرح و به فکر فرو برنده است!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۶
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
حالا که حداقل دو ماه گذشته از اعلامِ نتایج و من با اغلبِ آدم‌هایی که برایم مهم بوده بازخوردشان، به لطایف‌الحیلی حرف زده‌ام و بازخوردشان را سنجیده‌ام، دل‌م می‌خواهد بنویسم که بعضی‌شان واقعا ناامیدم کردند.
یک آدمِ نه چندان قوی شبیهِ من، وقتی می‌خواهد ساختارشکنی بکند باید دیگرانِ مهم‌ش پشت‌ش باشند؛ که وقتی حرف‌های باقیِ آدم‌ها امان‌ش را بریدند بلند شود و برود و روبه‌روی مطمئن‌ترین‌های زندگی‌اش بنشیند و بگوید:
" من این کار رو کردم. خیلی‌ها می‌گن غلط بوده کارم. واقعا غلط بوده؟ تو بگو که خودِ من مهم‌م برات. اصلا تو بگو که شجاعت‌م رو دیدی. تو بگو که برات مهم‌ه شجاعت‌م. تو ببین که من چه کاری کردم. اصلا تو محکم کن اراده‌م رو که بکشم این راهِ پر از سختی رو. این راهی رو که آدم‌های زیادی ازش رد نشدن که هموار بشه. این راهی که هنوز پستی و بلندی‌هاش صاف نشده. ببین بقیه چه‌قدر دارن اذیت‌م می‌کنن. تو که می‌فهمی، تو که باید بدونی الان که دارم باهات حرف می‌زنم فرضا بعد از شش ماه یعنی لازم دارم این حرفات رو، تو حداقل یه چیزی بگو به‌م. داره سخت می‌گذره ها."

وقتی با بعضی‌ها حرف می‌زنی و حتی خبری از همان توجهِ کوچکِ قبلی هم نیست با خودت فکر می‌کنی: 
" نکنه تو هم منُ اون شکلی بیش‌تر دوست داشتی.. نکنه که تو رو هم ناامید کردم. نکنه ازم انتظار داشتی که شبیهِ بقیه بشم. نکنه حالا دل‌ت نمی‌خواد نگام کنی. نکنه مایه‌ی خجالت‌م برات. نکنه تو هم دل‌ت می‌خواست از همین حالا منُ خانوم دکتر صدا کنی. نکنه دیگه حرفام مهم نباشن برات. نکنه دیگه دل‌ت نخواد بگی "این" شاگردم بوده، دخترم بوده، دوست‌م بوده. نکنه  دیگه وقت نداشته‌باشی برا من. نکنه تو هم منُ اون جوری بیش‌تر دوست داشتی و فکر نمی‌کردی یه روزی این‌جا وایسم. نکنه .. "

ترس امان‌م را بریده این روزها. 
ترس از همه‌ی این "نکنه" ها. 
ترس از همه‌ی راهِ روبه‌رو.
ترس از این که بعضی‌ها دیگر با رضایت نگاه‌م نکنند.
با خیلی از دیگرانِ مهم‌م حرف زده‌ام.
کاشکی زودتر خودشان اوضاع را درست کنند؛
من آن‌قدری قوی نیستم که بتوانم تنهایی بروم جلو...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۱۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

روزهایی که باران می‌آید، تفاوت‌هایم با بقیه‌ی آدم‌ها معلوم‌تر می‌شود. 

اصلا روزهای بارانی، آدم‌ها را متفاوت می‌کنند. متفاوت‌تر از قبل.

آدم‌ها، توی روزهای بارانی نواهایی که گوش می‌دهند با هم بیش‌تر فرق می‌کند،

مکان‌هایی که برای رفتن انتخاب می‌کنند متمایزتر می‌شود،

حالات‌شان،

راه‌رفتن‌شان،

نگاه‌هایشان.

اصلا انگار روزهای بارانی، جای خالی را خالی‌تر می‌کنند. 

انگاری همه چیز آب می رود.

دلِ آدم تنگ‌تر می‌شود.

خاطره ها، پررنگ‌تر.

.

.

.

.

دستِ خالیِ ما و مشت پرزورِ خیال...



پ.ن:

خانه‌هایی که حیاط ندارند، ایوان ندارند، هشتی ندارند،

اصلا حق‌شان است که سهم‌شان از باران فقط نورِ برق و صدای رعد باشد.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۵ ، ۱۸:۴۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بعضی آدم‌ها تاثیرِ عمیقی روی من دارند. توی همان برخوردِ اول اصلا یک کاری باهام می‌کنند که همه‌ی حرف‌هایشان را باور می‌کنم. انصافا هم حرف‌های خوبی به‌م می‌زنند. 

چند روز پیش آدمی را شناختم که همین شکلی بود. 

خیلی به این فکر می‌کنم که یعنی می‌شود یک روزی من هم برای یک کسی این شکلی بشوم؟ 

می‌شود یک روزی من هم آن‌قدر واقعی بشوم که حرف‌هام مهم بشود برای آدم‌های دیگر؟ 

می‌شود یک روزی من هم به دردِ خداوند بخورم؟ 

می‌شود یک روزی من را بردارد برای خودش...؟



پ.ن یک:

پدر هم دارد می‌رود پیاده‌روی.

من ماندم و حوض‌م!

.

.

.

دل‌مان به هیئت عقیله و دعای دوستان است؛ بل سالِ بعد جورِ دیگری بنویسم...


هم در نجف هم کربلا پرچم به دست زینب (س) است

هر جا که پرچم می‌رود، دنبالِ پرچم می‌رویم..


پ.ن دو:

راهِ درست توی دانش‌گاه چیست؟

یک نفر بیاید برای من این را حل کند.

یک "معلم" به من نشان بدهید توی دانش‌گاه.

- همین -

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

روزگارِ سختِ مکه بود و مدتی به رسول‌الله وحی نشده‌بود.حرف‌های تلخ هم شروع شده بود از طرفِ مشرکان. خدا سوره‌ی ضحی را فرستاد:

بسم الله الرحمن الرحیم.

 وَ ٱلضُّحَیٰ (۱)

سوگند به ابتدای روز - وقتی خورشید نورافشانی می‌کند. -

وَ ٱلَّیْلِ إِذَا سَجَیٰ (۲)

و قسم به شب، آن‌گاه که آرام گیرد.

 مَا وَدَّعَکَ رَبُّکَ وَ مَا قَلَیٰ (۳)

پروردگارت تو را رها نکرده و مورد خشم و کینه‌اش قرار نداده.


خداوند دل‌گرمی می‌آورد برای پیام‌برش؛ توی روزهای سخت. که فکر نکنی ما تو را یادمان رفته ها. ما رهایت نکردیم...


 وَ لَلْأَخِرَةُ خَیْرٌ لَّکَ مِنَ ٱلْأُولَی (۴)

 وَ لَسَوْفَ یُعْطِیکَ رَبُّکَ فَتَرْضَیٰٓ (۵)

و خداوندت به‌زودی به تو بخششی خواهدکرد که خوشنود شوی.

بعد از این‌ها خداوند یک چیزی یادمان می‌دهد؛ برای روزهای سخت‌مان. برای روزهایی که ناراحتیم. برای روزهایی که دل‌مان گرفته.


 أَلَمْ یَجِدْکَ یَتِیمًا فَـَٔاوَیٰ (۶)

 وَ وَجَدَکَ ضَآلاًّ فَهَدَیٰ (۷)

وَ وَجَدَکَ عَآئِلاً فَأَغْنَیٰ (۸)

یتیم بودی، خدا پناه‌ت شد.

شریعت نداشتی، هدایت‌ت کرد.

تهی‌دست بودی، بی‌نیازت کرد.

یعنی خاطراتِ خوب‌ت یادت بیاید. ببین چه بود و چه شد...


 فَأَمَّا ٱلْیَتِیمَ فَلاَ تَقْهَرْ (۹)

وَ أَمَّا ٱلسَّآئِلَ فَلاَ تَنْهَرْ (۱۰)


و اما آیه‌ی یازدهم؛

وَ أَمَّا بِنِعْمَةِ رَبِّکَ فَحَدِّثْ (۱۱)


حدِّث یعنی بازگو کن. این که به یادش باشی کافی نیست. بگو. زمزمه‌ات باشد. 

روزگارت سخت شده؟ روزهای خوب‌ت را، خاطره‌های شیرین‌ت را بگو مدام...

🔸🔸🔸

من کلیدواژه‌ها را، جمله‌هایی را که یادآوری‌شان طعمِ خیال‌م را شیرین می‌کنند را، می‌زنم روی در و دیوارِ اتاق‌م. بارها نگاه‌شان می‌کنم. بارها و بارها و بارها...

گاهی بنشینیم برای خودمان نعمت‌های خدا را بازگو کنیم...


پ.ن:

این روزها یک جمله‌ای را چسبانده‌ام جلوی جلوی چشم‌هایم. یکی از جمله‌هایی که همین اواخر، یک آدمِ واقعی به‌م زد و اصلا نمی‌دانم چرا این‌قدر دوست دارم‌ این عبارت‌ را. هرچند که شاید لحظه‌ی گفتن‌ش یادآورِ خاطره‌ی خوبی نباشد..

" ممنون‌م،

             که صبوری می‌کنی...  "


کلی حالِ خوب دارد برایم همین یک عبارتِ دردناک که من را یادِ سمباده‌زدنِ لثه‌ام می‌اندازد ...

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ آبان ۹۵ ، ۲۳:۳۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


" لبخندساز "


فکر کنید؛

یک نفر اسم‌ش توی دفترِ تلفنِ گوشیِ دیگری باشد: " لبخندساز "
یعنی چه کسی می‌تواند باشد این آدم؟!!



نظراتِ خود را به ما اعلام کنید!!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۵ ، ۲۱:۵۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک چیزِ بدی را فهمیده‌ام. چند وقتی هست که فکر می‌کنم به‌تر است بروم دانش‌گاه و برگردم خانه؛ همین. نمی‌دانم چه‌طور شده که این همه راه‌های نرفته ریخته روی سرم. نمی‌دانم چرا دارم خلافِ اهدافی که برای این وبلاگ چیده بودم عمل می‌کنم و غرهایم را این‌جا می‌نویسم. 

می‌دانید؛ کاشکی می‌شد یک حصار بکشم دورِ خودم و جلوتر نروم. این راه خیلی دارد سخت می‌شود. 

توی دانش‌گاه، آدم‌ها خیلی با من فرق دارند. و من دقیقا چه مرگیم شده که خوش‌م نمی‌آید از این وضعیت خدا می‌داند.

و من چه بیماری‌ای گرفتم که به رنک‌شدن فکر می‌کنم خدا می‌داند.

و من چه‌طور شده که رضایت داده‌ام به همین سیرِ خسته‌کننده‌ی حوصله سربر توی دانش‌گاه، خدا می‌داند.


شاید دل‌م می‌خواهد بروم قطعه‌ی بیست‌وچهار.

شاید دل‌م می‌خواهد بروم کویر چند روزی.

شاید دل‌م می‌خواهد به همه بگویم: می‌شود کمی به من افتخار کنید؟

شاید دل‌م می‌خواهد دوباره بروم پروان و املا درس بدهم، انشا درس بدهم، زبان درس بدهم.


های، های، های.

برایم مهم نباشد هیچ‌چیز، درست می‌شود این اوضاع...؟





پ.ن یک:

فکر کنم روزی که آدم‌های دور و برم با انتخاب‌های من کنار بیایند دیگر مرده باشم.

پ.ن دو:

حرف هست عزیزجان.

یک خروار.

یک خروار.

یک خروار.

گوش کجاست...؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مثلا فکر کن؛

بروی دندان‌پزشکی که ریختِ دندان‌هایت را شبیهِ آدمی‌زاد بکنی.

حینِ آن دو ساعت و نیمی که تنها مفصلِ متحرکِ جمجمه‌ات را باز نگه داشتی و بی‌حسی تا زیرِ چشم‌ت آمده، دندان‌پزشک شروع کند حرف‌های جدی بزند. از پدرش. از پدرت. از پدر بودنِ خودش. از مشاجره‌هایش با پدرش سرِ ده دقیقه پیاده رفتنِ تا مدرسه و اوضاعِ ام‌روزِ خودش و محدثه‌اش. 

مثلا فکر کن؛

استراحتِ بینِ دو نیمه‌ی درست کردنِ دندان‌ت بشود نماز جماعتِ خیابان دولت.

پزشکی که وقتِ نماز آن‌قدر مقید لباس عوض می‌کند و آماده می‌شود برای مسجد رفتن که حتی من را از رو می‌برد!


بیا حال‌مان با همین چیزها خوب بشود.

با موعظه‌کردن‌های آقای دندان‌پزشکی که همه‌جوره واقعی‌ست.

بیا اصلا غبطه بخوریم به نزدیکیِ مطب‌ش به مسجد.

بیا به غیرت‌مان بربخورد که ساعتی چهارصدهزار تومان کارش را ول می‌کند و می‌رود نمازی می‌خواند با مقدمات و موخرات.

بیا به ایمانِ بعضی آدم‌ها، یقین‌شان، به اخلاق‌شان حسودی‌مان بشود.

بیا یک روزهایی برویم درسِ‌ اخلاق بخوانیم روی یونیتِ دندان‌پزشکی...



پ.ن یک:

فضای مجازی که در و پیکر ندارد! یک‌هو دیدید فردا آقای دکتر این‌جا کامنت گذاشت!! (در آن لحظه حقیقتا قابلیتِ محو شدن در افق را دارم!)

ممنون، آقای دکتر..

بیش‌تر از دندان، برای خاطرِ حرف‌های واقعی‌تان؛ که شاید تا حالا صدبار شنیده باشم‌شان ولی هیچ‌وقت این‌قدر ننشسته‌بود به جان‌م. اصلا چسبید به لایه‌های درونیِ مغزم! کاشکی آدمِ به‌تری بشوم، شش ماهِ دیگر که می‌آیم مطب‌تان آقای دکتر توکلی.


پ.ن دو:

قبل از اقدام برای رفتن به دندان‌پزشکی حتما با من مشورت کنید!!

دندان‌پزشکی به‌تان معرفی کنم که به اندازه‌ی یک ماه رمضان ازش حرفِ حساب یاد بگیرید!



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۰
فاء