کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۲ مطلب در دی ۱۳۹۶ ثبت شده است

بسم‌الله..

سلام!

+

برای مثال،

فکر کنیم که همین دقیقه‌ی بعدی زلزله‌ی ۶ ریشتری می‌آید و آن‌قدر دربرابرش ناتوان‌ایم که بهت وجودمان را می‌گیرد و حتی نمی‌توانیم از جایمان تکان بخوریم..

فکر کنیم آن‌قدری شوکِ بزرگی برایمان خواهد شد که فقط اعضای خانواده‌مان را نگاه خواهیم کرد..

فکر کنیم که همین‌قدر وقت داریم و حالا چه‌قدر کار هست برای انجام دادن..





زلزله،

برای من لازم بود.

احساس می‌کنم که با همین جسمِ ضعیف، چنان غره شده بودم که یک تکانِ زمین لازم بود برای به خود آوردن‌ام.

که ببین چه‌قدر ناتوانی..


پ.ن یک:

عاداتِ ما را خودت تنظیم کن خداوند؛

طوری ما را از این دنیا ببر که رویمان بشود بگوییم بنده‌ی تو بودیم.‌.

وقتی ما را ببر که ادعای بزرگِ بندگی بیاید به قیافه‌مان..

پ.ن دو:

سعی‌م بر تکمیلِ این پست است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که کم‌تر ا‌ین‌جا می‌نوشتم، درگیرِ اتفاقاتی بوده‌ام که می‌خواهم برایتان از آن‌ها بگویم.

از ترمِ اولِ دانش‌گاه برایتان گفتم و این که چه‌قدر همه برایم غیرقابل تحمل بودند! - و صد البته که من چندین برابر غیرقابل‌تحمل برایشان!-

ترمِ دوم را هم تمام کردم. شبِ انتخاب واحد یکی از بچه‌ها که فکر می‌کرد من چه‌قدر دانا هستم (!) و در امورِ انتخاب واحدم خبره، برنامه‌اش را با من چک کرد و طوری اوضاع را چیدیم که همه‌ی واحدها را باهم برداریم.

نمی‌دانم چه‌طور شد که من و مریم، با کلی نقطه‌ی مشترکِ کشف‌نشده، این‌جا به هم رسیدیم. این هم از الطافِ خفیه‌ی باری‌تعالی است!

ترم دوم درسِ غولی داشتیم با کتابی غول‌تر؛ تاریخ‌چه‌ی مکاتب روان‌شناسی.

امتحان‌ش طوری بود که به فکرم افتاد می‌شود با هم درس بخوانیم.

و از این‌جا بود که " جزوه‌نویسان! " متولد شد. گروهی شش نفره از بچه‌های دانش‌گاه که دانش‌کده را برایم دوست‌داشتنی کردند.

همان‌ها که توی پستِ " فاطمه‌ای که بودم... " ازشان نام بردم.

اوضاع گذشت و روزگار رسید به امروز.

امروز که هفته‌ی آخرِ ترمِ سوم است و امتحان‌های ترم از دو هفته‌ی بعد شروع می‌شوند.

نگاه که می‌کنم می‌بینم خیلی وقت است از چیزهایی که شدیدا آزارم می‌دهد برایتان نگفته‌ام.

بعد از این سطر، قرار است از همان مجموعه غرهای معروف‌م را ببینید! اگر روزِ خوبی نداشته‌اید و حوصله‌تان از شدتِ تنش‌ها، کششِ غر‌های جدید را ندارد، نخوانیدشان J

چه‌قدر ارتباط با نامحرم در دانش‌گاه ضروری است؟

این سئوال را از ترمِ اول داشتم.

البته که مسئله چندان برایم عجیب و غریب نبود. توی مدرسه، خیلی بیش‌تر از خیلی مدرسه‌ها با آقایان ارتباط داشتیم. ما را نمی‌کردند توی کلاس‌های ایزوله. و کسی که می‌خواست به جزئیاتِ رفتارش دقت کند می‌توانست این کار را تمرین کند. هرچند که شدیدا نقد دارم به این مسئله که وقتی در مقوله و موضوعی، یک خانمِ متخصص وجود دارد که از قضا فارغ‌التحصیلِ مدرسه هم هست، چرا مدرسه باید برود و یک آقا را استخدام کند؟

در احکامِ دین‌مان داریم که مراجعه به پزشکِ نامحرم ایرادی ندارد و در این موقعیت در بحثِ محرم و نامحرم، استثنا پیش می‌آید.

ما همیشه همین‌قدرش را می‌دانیم و می‌بینیم. ولی این حکم یک ادامه دارد؛ اگر پزشکِ محرم در آن سطح وجود نداشته باشد و مسئله، به جان‌مان مربوط باشد.

بگذریم..

خواستم بگویم که من از همان روزهای دبیرستان، دغدغه‌ی ارتباطِ سالم با نامحرم را داشتم. بالاخره محیط‌های آموزشی بود، محیط‌های کاری بود. – هرچند که نهایتِ تلاش‌م همیشه در این بوده که اگر جایی ضرورتی ندارد و خیلی تفاوتی نمی‌کند، از محیط‌های مختلط اجتناب کنم. و این برای راحتیِ شخصِ خودم است. منتی بر سرِ دینِ خداوند نیست! من ترجیح می‌دهم که بتوانم با مانتو و حتی بدونِ روسری در محیط‌های کاری تردد کنم و می‌گردم و محیط‌های این شکلی برای خودم پیدا می‌کنم. و باور کنید که هیچ مشکلی برایم در ارتباطاتِ ضروری‌ام پیش نیامده تا به حال به این واسطه! –

یکی از روزهای سالِ نودوچهار بود که یکی از معلم‌هایم که از قضا آقایی هم بودند با نهایتِ ظرافت به من حالی کردند که اصل و معیار برای برقراری ارتباط با نامحرم، ضرورت است. و البته که بل الانسان علی نفسه بصیره. – خداوند هرکجا که هستند سلامت‌شان بدارد و روزبه‌روز موفق‌تر. –

از آن‌جا بود که این اصل و معیار آمد کمک‌م.

هرکجا گیر می‌کردم به ضرورت نگاه می‌کردم.

یعنی کسی از خانم‌ها نیست که این سئوال را جواب بدهد؟

یعنی کسی از خانم‌ها نیست که بتواند کسریِ جزوه‌ام را تامین کند؟

و بسیار سئوالِ مشابهِ این‌ها.

تقریبا همیشه جواب مثبت بوده. همیشه یک خانمی بوده که کارم را راه بیندازد و یادم نمی‌آید که مجبور شده باشم به آقایی در دانش‌گاه مراجعه کنم.

بعضی این را انزوای من می‌بینند.

آن روز کسی به‌م می‌گفت که سه ترم  از دانش‌گاه گذشته و خیلی از آقایان نه من را به اسم می‌شناسند و نه به چهره!

حقیقت‌ش خوش‌حال شدم‌!

همان کس می‌گفت دانش‌کده به امثالِ من نیاز دارد و من خنده‌ام گرفت که قبل از هرچیز خودم به خودم نیاز دارم..

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم آن بنده‌ی خدا پربی‌راه هم نمی‌گفته. کارِ خاصی نیست که توی دانش‌کده قبول‌ش داشته باشم! یا اصلِ کار را نمی‌پسندم و یا روش را! این وسط اما کارهایی برای دل‌خوشیِ خودم می‌کنم و برای آن که فکر کنم مفیدم.

مثلا روزِ میلاد پیام‌بر بود و دانش‌کده و دانش‌گاه را میتینگ‌های سیاسی پر کرده بود. این گروه به آن یکی دهن‌کجی می‌کرد و آن یکی هم جواب‌شان را با حرف‌های بد می‌داد و هر دو ربط‌ می‌دادند به اسلامِ همین پیام‌بری که غریب‌ترینِ این روزهای ماست..

به کارهای دبیرستان فکر کردم. به خوش‌حالی‌مان و گعده‌ها و کارهای محتوایی. به دورخوانیِ نمایش‌نامه‌ها.

به کم‌ترین‌ش؛ رزق..

نشستم پای لپ‌تاپ و نوشته‌ها را کنارِ هم چسباندم و مقوا خریدم و با بچه‌ها تکمیل‌ش کردیم.

فایلِ رزق‌ها و عکسِ نمونه‌‌ی آماده‌شده‌شان را می‌گذارم همین‌جا؛ شاید یک روزی به کارِ کسی آمدند.

در راستای همین قضیه بگذارید یک چیز دیگر را هم برایتان تعریف کنم.

ما یک گروهی داریم توی دانش‌گاه که حولِ رشته‌مان با هم جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم.

حقیقت‌ش را بخواهید من از ورودم به این گروه، یک هدفِ بزرگ داشتم؛ این که آدم‌های دغدغه‌مند، هم‌افزایی کنند و بشوند آدم‌های باسوادِ دغدغه‌مند.

دل‌م می‌خواهد یک روزی برسد که متدینینِ جامعه، عالم‌ترین‌ها باشند.

یک حرفی را این ترم از یکی از اساتید شنیدم که حسابی به‌م برخورد. احساس کردم باید آن‌قدری دانش داشته باشم که کم کم دغدغه‌هایم برای افرادِ جامعه جدی شود. این‌قدر به‌م برمی‌خورد وقتی بچه مذهبی‌های جامعه بی‌سوادند..

این حرف‌ها را نمی‌توانم توی آن جمع و خیلی جمع‌های دیگر بزنم! ( اگر نمی‌دانید چرا به پستِ فاطمه‌ای که بودم، فاطمه‌ای که هستم مراجعه کنید! )

برگردم به موضوعِ اصلی.

روزهای اولِ دانش‌گاه نشستم و با خودم سنگ‌هایم را واکندم. حاضرم این حرف‌ها را بشنوم؟ فلانی کلا کله‌ش تو درس‌‌ه. فلانی دانش‌جو نیست که کلِ ترم را می‌رود دانش‌گاه. ( و یک مسلمانی بیاید و من را توجیه بکند که اگر ما همین‌جور به زندگی ادامه بدهیم، توقع‌مان از آینده‌ی دانش‌گاه باید چه‌قدر باشد؟ وقتی تعدادی از ما در آینده استادانی خواهیم شد که به خاطرِ کارنابلدبودن‌مان دانش‌جوها را از دانش‌گاه فراری می‌کنیم.. ) فلانی خودش را می‌گیرد. ( الحمدلله که این حرف را از آقایانِ دانش‌کده شنیدم! )

یک کارِ خوبی را توی دانش‌گاه یاد گرفته‌ام؛ اصولا به این حرف‌ها توجه نمی‌کنم!

کارِ خودم را می‌کنم و موقع‌ش که رسید اثبات می‌کنم که می‌توان کار کرد و فیلم دید و کتاب خواند و دخترِ خانه بود و درس هم خواند..

کاش این را توی ساحت‌های دیگر هم یاد بگیرم...

روزهای اولِ دانش‌گاه این قضیه را با خودم حل و فصل کردم و فکر کردم که دیگر تمام شد. زهی خیالِ باطل!

چند وقتی‌ست که دوباره دارم به میزانِ این ارتباط‌ها فکر می‌کنم. به این که وظیفه‌ اصلی من الان چیست؟ و البته گاهی هم آن سمتِ قضیه را می‌بینم. وظیفه‌ی آقایان الان چیست؟

به وقت‌هایی فکر می‌کنم که این بین تلف می‌شود. به چالش‌هایی که شکرِ خدا دانش‌گاهِ ما به اندازه‌ی دیگر دانش‌گاه‌ها درگیرش نیست. به روزها و ساعت‌هایی فکر می‌کنم که بچه‌ها حال‌شان دگرگون است و گمان‌شان عشق! یک نگاهِ اجمالی به‌م می‌گوید که آقایانِ دانش‌گاهِ ما تا ترمِ سوم چندان کار نمی‌کنند.( تعدادی که مطلقا کار نمی‌کنند و آن تعدادی که کار می‌کنند هم برایشان یک هابی‌ست بیش‌تر تا شغل. معدود نفراتی هستند که خیلی جدی پی‌اش را گرفته‌اند. یا حداقل من همین تعداد را می‌شناسم.)

به پدرم فکر می‌کنم. به پدربزرگ‌م. به دایی‌م. – عمو ندارم وگرنه به ایشان هم فکر می‌کردم! – روندِ واردِ جامعه شدن چه‌طور است؟ تا کی می‌خواهیم درس بخوانیم؟

و این وسط‌ها هم گاهی خیال‌م رفت سمتِ مقایسه‌های خنده‌دار.. ( لازم است دوباره از شهیدِ بیست و هفت ساله‌ای بگویم که ارتشِ بعث را دیوانه کرده بود.. ؟ )

و دنبالِ نقطه‌ی عطفِ آدم‌ها می‌گشتم.

و وظیفه‌ی‌ خودم به عنوانِ یک دخترِ دانش‌جوی مسلمانِ دغدغه‌مند.

بعد از یک مدتی دیگر فکر نکردم؛ دیدم زیادی شرمنده می‌شوم.. کم‌تر از دوماهِ دیگر بیست‌ویک هم تمام می‌شود و شما چه می‌دانید که بیست‌ویک سال می‌توانسته آدم‌ها را به کجا برساند..

دل‌م می‌خواهد که یک بار بروم و بچه‌ها را از وسطِ این روزها بکشم بیرون و بگذارم‌شان بیرونِ این روزها. این ساعت‌هایی که دارد می‌گذرد و سال است که به عمرمان اضافه می‌شود.

چه چیزی از ارتباطات‌مان توی دانش‌گاه به دست آورده‌ایم که نمی‌توانستیم از تعامل با محارم‌مان کسب کنیم..؟ چه‌قدر انرژی و زمان رفت پی‌شان..؟

حرف‌م از اساسِ این ارتباط‌ها نیست که درست است یا غلط. بحث‌م این‌جا بلاتکلیفی‌ست که آدم‌ را آخرش خسران‌زده می‌کند.

این جا هم به‌ترین ملاک به نظرم همان بل الانسان علی نفسه بصیره است و یک معادله‌ی سود و زیان؛ هر کسی باید حالِ خودش را بسنجد..

کاش همین یک نکته را یاد می‌داد این نظامِ آموزش و پرورش..

مخلصِ کلام؛

من هنوز قلقِ برخورد توی دانش‌گاه را یاد نگرفته‌ام.

فعلا که تفریط در ارتباط و منزوی و امل شنیدن را انتخاب کردم! ببینیم این چهار پنج ترمِ باقی‌مانده چه‌طور می‌شود!

پ.ن یک:

بله، نکته‌سنج‌ها فهمیدند که کلِ این پست را نوشتم برای خاطرِ آن اشاره‌ی ظریف به تاریخ تولدم :))

اعتراف می‌کنم که هر سال برای تولدم ذوق دارم! چرایش را هنوز و بعد از بیست بار تولد نفهمیدم!

پ.ن دو:

باید برایتان از زلزله هم بگویم.

پ.ن سه:

یک جایی می‌رسد که دل‌ت می‌خواهد بگیری‌شان و بگویی:" این که توی نمازخونه‌ی حجتیه‌ای‌ترین مدرسه‌ی ایران آهنگ رپ پخش کردید چیزی رو عوض نمی‌کنه وقتی تفکرِ همون مدرسه اومده باهاتون. وقتی که دقیقا طبقِ الگوی رفتاریِ بچه‌های همون مدرسه پیش می‌رین.. وقتی همه‌ی تصورم ازتون،با خوندن و دیدنِ کلماتی که مطلقا انتظار نداشتن ازتون بشنوم پودر می‌شه و می‌ریزه زمین. وقتی که تصور می‌کنم‌تون در حالِ زدنِ این حرف‌ها و خجالت می‌کشم از دیدن‌تون. وقتی که ترجیح می‌دم تیکه‌ی کور رو هم بشنوم و در عوض مسیرم رو تغییر بدم که مجبور به سلام نشم.. گاهی این جمله چه‌قدر دوست‌داشتنی می‌شه: خانوم ایستاده این‌جا.. "

مستقیم نمی‌توانم حرف بزنم و این‌ها را به عنوانِ یک هم‌کلاسی، هم‌گروهی بگویم.

این‌جا که می‌توانم ازشان بنویسم..

از غصه‌هایی که به حالِ ادبِ کلمات‌تان می‌خورم...

چه فرقی دارند کلماتِ بی‌پروا و مضمضه‌نشده‌ی شما با " موهای دختری که توی جامعه از زیرِ اون دو گرم پارچه‌ی روی سرش زده بیرون "...؟

هر  دو مراعاتِ چشمانِ بیننده را نمی‌کنند و استدلال‌شان این است: " تو نگاه نکن! "

پ.ن چهار:

دوشنبه‌ی قبل، وقتی با یکی از آشنایان صحبت می‌کردم، از معدود دفعاتی بود که حیا را توی دانش‌گاه دیدم..

و آخ که چه‌قدر دل‌م رفت برای این گم‌شده‌‌‌‌‌‌ی غریب..

پ.ن پنج:

پراکندگی و طولِ پست را ببخشید :)

بعدنوشت:

سلام :)

عقیله رو می‌آم ان‌شاءالله.

نقدت کاملا وارده. و دلیل‌ش هم این‌ه که پاره‌پاره نوشتم این پست رو و انسجامِ فکری نداشتم سرش.‌.

اون نوشته‌هایی که اگر نوشته نشن مغزم رو می‌ترکونن و من فقط آرم‌شون روی کاغذ، این جوری می‌شن متاسفانه..

مشابهِ همین مطلب رو با عنوانِ چه‌گونه احساسِ عشق نکنیم، نوشتم دو سال پیش که اون خیلی منسجم‌تر بود.

کاملا درست می‌گی :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
فاء