کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۷ ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

به خودم نگاه می‌کنم.

خیلی چیزها چه‌قدر عوض شده‌اند.

دو سه سال پیش، آرزوها و برنامه‌هام این‌ها نبود که الان هستند.

سبکِ زندگی‌ای که دوست داشتم چه شکلی بود؟ حتی یادم رفته است.

این روزهای شبیه به هم فکرم را تباه کرده.

بعضی روزها که کارِ عجیب و غریبی ندارم، تصمیم می‌گیرم کارِ خارق‌العاده‌ای کنم. یکی از همان کارهایی که چندین سال منتظر فرصتی برایشان بودم.

سر زدن به دفترِ روزنوشت‌های قدیمی هم فقط یادم می‌آورد که چه ایده‌هایی توی مغزم بوده و الان به هیچ‌کدام‌شان نرسیدم.

روزِ بی‌کاری می‌رسد و من هیچ کاری نمی‌کنم.

گیر می‌افتم بینِ روزمرگی‌ها.

کارهای دانش‌گاه، کارهای زینبیه، کارهای مدرسه‌ها.

گیر می‌افتم بینِ مسئولیت‌هایی که به‌م محول شده و ناگزیرم از انجام‌شان.

همیشه فکر می‌کردم که آرزوها را توی سرم نگه می‌دارم تا روزی که وقت‌شان برسد و قطعا انجام‌شان خواهم داد. 

ولی اوضاع فرق کرده.

حبس کردنِ خودم توی دنیایی که هیچ شباهتی که آرمان‌شهرم ندارد "من" را عوض کرده.

توی این روزمرگی‌ها تباه شدم؛ تباه.

انگاری کارهای هیجان‌انگیزِ دو سه سال پیش دیگر سر ذوق‌م نمی‌آورد.

فارغ از این که ممکن است همین فردا وقتِ زندگی‌م توی این دنیا تمام شود، زندگیِ این شکلی باعث شده حتی اگر توی موقعیتِ برآورده کردنِ آرزوهایم هم قرار بگیرم، همین‌جوری بنشینم و نگاه کنم.

یک وضعیتی شبیهِ درماندگیِ آموخته شده.

شوق‌م نسبت به سفر و هجرت روز به روز کم‌تر می‌شود و من از این اوضاع می‌ترسم.

من از این "من" می‌ترسم. از این من که دارد ساخته می‌شود. از این من که اصلا نمی‌شناسم‌ش.

این منِ جدید که دارم به‌ش انس می‌گیرم.

این من که دارد اعصاب‌م را خط‌خطی می‌کند.

کارهای دانش‌گاه را از درسِ صرف بودن درآورده‌ام ولی افاقه نکرده.

کارهای خودم را به متنوع‌ترین شکلِ ممکن درآورده‌ام ولی انگاری هیچ.

روزها دارد می‌گذرد.

من دارم گیر می‌کنم.

علاقه‌هام دارد عوض می‌شود.

آدم‌های دور و برم یکی‌یکی خودشان را می‌کشند بالا.

من دارم گیر می‌کنم.

من دارم توی " مثلِ همه بودن" گیر می‌کنم.


وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ..

وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ..

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ..

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ..

وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ..

مُسْتَکِیناً لَکَ..

مُتَضَرِّعاً إِلَیْکَ..


فرار کردم از خودم به سمتِ تو..


رَاجِیاً لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی ..

وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی..

وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی..

وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی..

وَ لا یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ..

وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی..

وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی 


من برای عاقبت‌م "فقط" به تو امید دارم..


وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِیرُکَ عَلَیَّ..

یَا سَیِّدِی،

فِیمَا یَکُونُ مِنِّی إِلَى آخِرِ عُمْرِی مِنْ سَرِیرَتِی وَ عَلانِیَتِی..

وَ بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی..


"فقط" به  تو..


إِلَهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی..؟


نکند محروم‌م کرده باشی از روزی‌های معنویِ این دنیا..


وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی..؟

إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ..

إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ..

إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ..

وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ..

فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ..

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْکَ بِذَلِکَ..؟

وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتِی..

إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا..

إِلَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی؛ فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی..

إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی إِلّا الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی..؟

إِلَهِی تَوَلَّ مِنْ أَمْرِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ..

وَ عُدْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ عَلَى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ..

إِلَهِی قَدْ سَتَرْتَ عَلَیَّ ذُنُوبا فِی الدُّنْیَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَى سَتْرِهَا عَلَیَّ مِنْکَ فِی الْأُخْرَى..

إِذْ لَمْ تُظْهِرْهَا لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ فَلا تَفْضَحْنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ..


آخ که من ‌چه‌قدر می‌ترسم از این وضع...


إِلَهِی جُودُکَ بَسَطَ أَمَلِی..

وَ عَفْوُکَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی.. 

إِلَهِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یَوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَیْنَ عِبَادِکَ..

إِلَهِی اعْتِذَارِی إِلَیْکَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ..

فَاقْبَلْ عُذْرِی..

یَا أَکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْهِ الْمُسِیئُونَ..


من از خودم فرار کردم به سمتِ تو...



پ.ن:

آقای مهربان،

این روزهای دنیا،

این روزهای خودم،

همه‌ش نگران‌م که نکند شما از ما ناامید شده باشید..

همه‌ش دل‌م برای خودمان شور می‌زند که نکند آدم‌های به‌دردبخورتری را پیدا کرده باشید..

همه‌ش دنبالِ آن رشدی می‌گردم که بیاوردم نزدیک‌تر به شما.


یک ترسی افتاده به جان‌م؛

که نکند اوضاع این قدر خراب است که حتی راه‌م نمی‌دهید..

نکند..

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز صبح، شیرینیِ خوابِ صبحِ بهار به‌م غلبه کرد و نیم ساعتی بیش‌تر خوابیدم! از این بگذریم که بعد از حدود یک هفته، وقتی دی‌شب تقریبا به موقع خوابیدم ( ساعت حدود 11 شب!) عالم و آدمی که همیشه از حرف نزدن‌شان می‌نالم مکالمه‌ای را با من شروع کرده بودند!

آمدم سرِ بلوار و تاکسی سوار شدم برای آزادی. و از آن‌جا هم برای دانش‌گاه.

جلوی دانش‌گاه یک پیاده‌رو طوری هست که هیچ مرزی با خیابان ندارد ولی برای همه پذیرفته شده است که این‌جا محل عبور دانش‌جوست! و طبیعتا ماشین‌ها ناگهان نمی‌پیچند داخل‌ش!

داشتم وارد دانش‌گاه می‌شدم که یک مزدای آبی رنگ از سمت چپِ پیاده‌رو پیچید داخل‌ش. گوشی‌م دستِ چپ‌م بود و خورد به آینه‌ی سمت شاگردِ ماشین. راننده که انگار تازه به خودش آمده بود و صدای برخورد را شنیده بود زد روی ترمز. گوشی از دست‌م رها شد و یک متر جلوتر افتاد روی زمین.

هنوز خواب‌آلود بودم و وقتی متوجهِ قضیه شدم که راننده از پارک کردن منصرف شده بود و فرمان را چرخانده بود به طرف لاین مقابل. صفحه‌ی گوشی تا حدِ خوبی ترکیده و الان هم خودمختار شده و خودش به هرکسی هرچیزی دل‌ش می‌خواهد پیام می‌دهد!

ولی اگر گوشی نبود، احتمالا آقای راننده آن‌قدر می‌آمد تا صدای استخوان‌هایم را بشنود و هشیار شود!

خواستم بگویم که دست‌رسی‌م به فضای مجازی با لب‌تاپ‌م خواهد بود و ممکن است پیام‌ها را کمی دیرتر ببینم. اگر کارِ ضروری‌ای بود شماره‌ی تلفن خانه، مطمئن‌ترین راه است :)



پ.ن یک:

الحمدلله که به خیر گذشت. کدام‌تان جای من صدقه داده بودید امروز نمی‌دانم ولی دم‌تان گرم!

این به جای هم‌دیگر صدقه کنار گذاشتن هم کارِی بس پسندیده است!


پ.ن دو:

بعضی صداها مثلِ پادتن‌ها، راه‌شان را از بین بقیه پیدا می‌کنند و می‌آیند و می‌نشینند روی پرده‌ی گوش‌تان!

آخ از آن صداها! 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۲
فاء

بسم‌الله..

سلام!

+

یک چیزی روانِ من را تکه‌تکه می‌کند و توهم و عذاب‌ وجدان می‌اندازد به جان‌م. جدا از این که من باید خودم را درست کنم، بگذارید بگویم‌ش؛ اگر مواظب‌ش باشید توی تعامل‌هایتان با من، نیروی کارآمدتری برایتان خواهم بود.

با من حرف بزنید.

یک‌جوری به‌م نشان بدهید که حرف‌هایم را می‌شنوید حداقل.

بدترین چیزی که می‌توانید به‌م بگویید این است که حرف نزن!

و من انگاری با کله رفته‌ام توی دیوار.

انگاری به‌م گفته باشید " برو بمیر! "

بله! همین‌قدر شدید!

وقتی ارتباط‌تان را با من، همین‌طوری و بی حرفِ قبلی قطع می‌کنید که دیگر سندرمِ عدم ارتباط‌م هم عود می‌کند و امان از این جور روزها!

" می‌خوام تنها باشم." برای من یک پزِ روشن‌فکری نیست. یک مرحله قبل از "می‌خوام بمیرم" است!

این که جوابِ من را نمی‌دهید، این که نشانه‌ای نمی‌بینم از گوش دادن‌تان عذابِ دنیاست برایم.

بله! در این مورد مطلقا منطقی ندارم و یک‌هو دیدید از آن حالتِ اتوکشیده‌ی موقر درآمدم و جلوی رویتان زدم زیرِ گریه و چنان آبروریزی‌ای راه انداختم که بیایید و ببینید!


پ.ن:

این اتفاقِ زیرِ گریه زدن و اعتراضِ خشونت‌آمیز(!) تا چند سال پیش بی‌بروبرگرد رخ می‌داد! ولی اخیرا که کمی عاقل‌تر شدم و کمی منطق‌دار، به جایش سکوت می‌کنم و چنان سکوتی که طرف همان زیاده‌گویی‌هایم را ترجیح می‌دهد! همین‌قدر کولی!


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۲۷
فاء