کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۲۸ مطلب با موضوع «از تراوشاتِ جدیِ مغز» ثبت شده است

بسم‌الله...
سلام!
+
دل‌تان برای فلان زندانی یا فلان حیوانِ بی‌خانمان سوخته؟ دم‌تان هم گرم. جدی می‌گویم؛ بی‌تعارف.

جوابِ یک سئوالِ من را بدهید عزیزان‌م؛
چرا وقتی داعش کوبانی را محاصره کرده بود خفه‌خون گرفته بودید؟

***
از این سئوال‌ها، یک لیستِ بلندبالا می‌توانم بنویسم که واقعا خوش‌حال می‌شوم یکی جواب‌شان را بدهد به‌م.

***
معمولا آن‌قدری بی‌اساس می‌دانم حرف‌های انجمن را که این‌جا مطرح‌ش نمی‌کنم. اما الان می‌خواهم از چیزی بگویم که عمیقا من را نگران کرد.
من زیاد به دانش‌گاه شریف رفت‌وآمد می‌کنم. از قضا یکی از این روزها، افتاده بود روی انتخاباتِ انجمن اسلامی. بحث‌ها داغ بود که به این گروه رای بدهیم یا آن یکی. یکی از هم‌مدرسه‌ای‌های قدیمی که حالا حضورش بسیار پررنگ است توی انجمن داشت از دلایل‌ش برای اعلم بودنِ لیستی که ازش حمایت می‌کرد می‌گفت. فکرم جای دیگری مشغول بود و درست نمی‌فهمیدم چه می‌گوید تا آن جا که بحث کشیده بود به گزینه‌های انتخابیِ هر لیست برای تصدیِ معاونت حقوق و مطالعاتِ زنان یا یک چیزی شبیه به این.
-" بابا این دختره این شکلی‌ه که اگه بچه‌دار شدی و دیدی کار کردن‌ت داره به بچه‌ت آسیب می‌زنه باید کار نکنی دیگه. این می‌خواد بشه بخش زنان‌شون؟!! "

شبیهِ برق‌گرفته‌ها شدم! یعنی چی؟!! 
این دیگر ساده‌ترین چیزی است که یک دانش‌جوی مسلمان باید بداند!
واقعا وظیفه‌ی یک خانم چیست؟!
خیلی ساده است. اگر روزی انتخاب کردی که الویتِ زندگی‌ت بچه داشتن است، باید پای تربیت‌ش هم بایستی. و این تربیت زمان می‌خواهد خب! و اصلا شاید ضروری بشود که کار نکنی کلا و یا حداقل در یک سری برهه‌ها.


عزیزان،
اسمِ آن اتاق‌تان را عوض کنید حداقل.
بگذارید انجمنِ شاخ‌های دانش‌گاه. انجمنِ بافهم‌های دانش‌گاه. انجمنِ روشن‌فکرهای دانش‌گاه.
چرا انجمنِ اسلامیِ دانش‌جویانِ آزاداندیش؟!
انجمن؟!
اسلامی؟!
آزاداندیش؟!

بی‌خیال!

***
این تفاوت‌های فاحش در رفتار من را خیلی غصه‌دار می‌کند.
کاش برای ماجرای یمن، نیجریه، بحرین، کشمیر، سوریه، عراق، شیعیان حجاز، افغانستان، میانمار و هزار هزار جای دیگر، هزار هزار آسیب‌دیده‌ی جنگِ دیگر هم همین‌طور عزاداری می‌کردید..
کاش این‌قدر فرق نمی‌کرد واکنش‌های آدم‌های دور و برم..




پ.ن یک:
از بسیج و انجمنِ مستقل هم بگویم؟!
بگویم که چه کار کرده‌ایم با مفهومِ مقدسِ "بسیجِ " حضرتِ امام..؟

پ.ن دو:
آن روز داشتم فکر می‌کردم که دوست می‌داشتم روزهای انقلابِ پنجاه و هفت به دنیا آمده بودم. یا مثلا توی روزهای آزادسازیِ خرم‌شهر. من آن روزها نبودم اما، اما روزهای سالِ هشتاد و هشت ساکنِ مرکزِ تهران بودم. روزهای سالِ هشتاد و هشت نمازجمعه می‌رفتم. روزهای سالِ هشتاد و هشت مدرسه‌ام زودتر تعطیل می‌شد، چون خیابان‌ها شلوغ شده بود.
من روزِ نه‌مِ دی ماهِ سالِ هشتاد و هشت، توی خیابانِ کارگرِ شمالی ایستاده‌بودم. من به عنوانِ یک مشاهده‌گر، خوب همه چیز را می‌دیدم. 
کاش آن روز، تعدادی را با خودم می‌بردم که ببینند همه‌جور آدمی آمده بود.
کاش می‌بردم‌شان نمازجمعه با خودم..
 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که این‌جا ننوشتم، آن‌قدری حرف برای گفتن هست انگار که دو تا پستِ طولانیِ دی‌شب هم علاج‌ش نبوده!

می‌خواهم از دانش‌گاهِ دورمان بنویسم این بار. دانش‌گاهی که به هیچ‌وجه خودم را درگیرش نکردم. دانش‌گاهی که روی دیوارِ کارها و پروژه‌های در جریان‌م فقط یک استیکر را به خود اختصاص داده و آن امتحان‌های پایان‌ترم و مقاله‌هاش هستند. دانش‌گاهی که یک ربع قبل از کلاس واردش می‌شوم و پنج دقیقه بعد از کلاس از آن خارج. دانش‌گاهی که انگار حرفِ کسی را نمی‌فهمم داخل‌ش. نه حرفِ بچه‌های انجمنِ اسلامی و انجمنِ اسلامیِ مستقل را و نه روش‌های بسیج را و نه کانون‌ها و مسافرت‌هایش را. 

من در بزرگ‌ترین دانش‌گاهِ علوم‌انسانیِ خاورمیانه درس می‌خوانم.

بچه‌های دانش‌کده‌ی من بسیار کم دردِ مملکت دارند. پروژه‌ی ملی‌ای را که سرمنشاش یک سئوال و مسئله‌ی بومی باشد نمی‌بینم. البته که حضورِ بسیار کم‌م توی دانش‌گاه می‌تواند بخشی از این ندیدن را توجیه کند. 

ما صد و سه نفر ورودیِ روان‌شناسیِ سالِ نودوپنجِ دانش‌گاهِ علامه هستیم که توزیعِ جنسیتی میان‌مان 80:20 است. این توزیعِ جنسیتی و البته سیاست‌های کلیِ دانش‌گاه، ورودی‌ها را به سه گروهِ کوچک‌ترِ حدودا سی نفره تقسیم کرده که دو کلاس را دانش‌جویانِ دختر و کلاسِ سوم را بچه‌ها به نسبتِ 50:50 پر کرده‌اند. این نسبت و جداسازی، حداکثر تا ترمِ دوم اعمال می‌شود و بعد کلاس‌ها مختلط می‌شوند. ورای تمامِ راحتی‌های که من به عنوانِ یک دخترِ چادری توی این گونه جداسازی دارم، می‌توان گفت این شیوه‌ی ورود به دانش‌گاه از نظرِ کیفیتِ جامعه‌پذیری یک الگوی بسیار خوب است. بچه‌ها توی سالِ اول با کلیاتِ دانش‌گاه و فضای آن آشنا می‌شوند و بعد اگر قرار باشد اختلاطی صورت بگیرد، توی این یک سال فرصتِ کسبِ تواناییِ ارتباطِ موثر را دارند. ارتباطی که بتوانند مدیریت‌ش کنند. روندی که کمک می‌کند بچه‌ها، ماهِ دومِ ترمِ یک توی ارتباطی فرو نروند که هیچ شناخت و حتی کنترلی روی آن ندارند. بچه‌ها توی دو سه هفته‌ی اول خیلی غر می‌زنند که آمده‌ایم دانش‌گاه که فلان کارها را بکنیم و فضایمان آزادتر باشد و امثالِ این حرف‌ها. این حرف‌های بچه‌ها علاوه‌براین که من را آگاه می‌کند از فلسفه‌های دانش‌گاه‌آمدنی که نظامِ آموزش‌وپرورشِِ ما یادِ بچه‌ها می‌دهد به دلایلِ دانش‌گاه آمدنِ خودم فکر می‌کنم. و البته که استادِ مباحث اساسی در روان‌شناسی هم کمک‌م می‌کند با این سئوالِ امتحانی که " چرا روان‌شناسی را انتخاب کردید؟ "

از استادِ روان‌شناسی‌مان گفتم. بگذارید کمی دیگر از احوالاتِ خودش و کلاس‌ش بگویم:

استادمان شیمیِ محض خوانده در صنعتیِ شریف. از کارشناسیِ ارشد واردِ حوزه‌ی روان‌شناسی شده. حالا دانش‌جوی دکترای روان‌شناسیِ عمومیِ دانش‌گاهِ خودمان است و سابقه‌ی تدریس در علامه‌حلیِ تهران را دارد. حدس می‌زنم که سمپادی نباشد ولی مسلما آشنایی دارد با فضای سمپاد. اگر "مباحثِ اساسی در روان‌شناسیِ دو" را هم با او برداشتم می‌توانم کمی از روان‌شناسیِ کودکانِ استثایی را زودتر با او پروژه بردارم. همه‌جور کاری کرده. کارِ صنعتی-سازمانی، بالینی، آکادمیک و ...

شاید یک سری از مبانی‌ام با او فرق بکند ولی یک حرفی را می‌زند که من هم در اندازه‌های کوچک‌تر تجربه‌اش را دارم و از این نظر، بسیار می‌پسندم و تحسین‌ش می‌کنم؛

اول این که، اولین ترم را با یک کارِ پژوهشیِ مقدماتی ولی جدی شروع می‌کند که بخشِ بزرگی از نمره‌مان را تامین می‌کند. و البته که همه‌ی بچه‌هایی را که تجربه‌ی کارِ پژوهشِ درست‌ودرمان ندارند را مجبور می‌کند یادش بگیرند و معدود آدم‌هایی که تابه‌حال کارِ عملیِ پژوهش را انجام داده‌اند را وادار می‌کند تکمیل کنند آموخته‌هایشان را. 

( به شخصه منبع‌نویسیِ درست و درمان و منبع‌سنجی را توی نوشتنِ این مقاله‌ی پنج صفحه‌ای یاد گرفتم. )

و دوم؛

text خواندن.

بچه‌ها را مجبور می‌کند با سئوال‌هایش، که منبعِ اصلی را بخوانند. دورانِ جزوه‌خوانی تمام شده و تو را به جایی نمی‌رساند. فعلا کاری به این ندارم که میزانِ منابعِ بومی در رشته‌ی ما به صفر میل می‌کند و اساتید همان منابعِ معدود را هم جدی نمی‌گیرند.

من این تجربه را در اندازه‌های کوچک‌تر دارم. بارها گفته‌ام که آموزش‌وپرورشِ عزیزم،

اصلا شاه‌کارهایت در زمینه‌ی آموزشِ زبان به بچه‌ها را نادیده می‌گیرم. این که کاری می‌کنی که تا آخرِ عمر بچه، نسبت به عربی جبهه دارد و خروجی‌هایی که ذره‌ای توانِ صحبت و پرزنت‌کردن در سمینارهای بین‌المللی را ندارند را نمی‌بینم. 

نظرت نسبت به خودت چیست که بچه‌ای که هشت سال درسِ قرآن توی مدرسه‌اش خوانده، حالا نمی‌تواند دوخط قرآن را از روی قرآنِ خانه‌شان بخواند؟

کاش به جای کتابِ قرآن، از سومِ دبستان به بچه‌ها بگوییم قرآنِ روی طاقچه‌تان را بردارید بیاورید مدرسه که باهم تمرین‌ش کنیم.

به وفور دیده‌ام که بچه‌ای آیاتِ کتابِ قرآن و دینی‌اش را درست می‌خواند ولی اگر همان آیات را توی قرآنِ خانه‌شان به‌ش نشان بدهی در صورتی که حافظه‌ی صوتی‌اش یاری‌اش نکند، نمی‌تواند بخواندشان.

ما دقیقا همین‌قدر text نمی خوانیم.

چون text سخت است، زیاد است. و البته که با جزوه‌ی استادمان می‌توانیم 20 بگیریم. چرا text؟!

دیدمان به مسائل جامعه وسیع و جامع نمی‌شود؟! بعدا میانِ آدم‌های باسواد، نمی‌توانیم اظهارِ نظر بکنیم؟!

به درک!

ما از دانش‌گاه مدرک می‌خواهیم!

الان که نوشته را می‌نویسم، مقاله‌ام را تمام نکرده‌ام و ازقضا بسیار هم درگیرم کرده اما بسیار خوش‌حال‌م که سرِ کلاسِ استادی می‌نشینم که برای درس‌دادن‌ش برنامه دارد. برای رشدِ علمیِ دانش‌جوهایش.

و اما تحلیل! واژه‌ای که انگار توی مدارسِ ما یک شوخیِ عجیب است!

دانش‌آموزانِ کمی نسبت به فضای جامعه‌شان تحلیلِ شخصیِ خودشان را کسب کرده‌اند و همین قضیه علاوه بر این‌که توی تندروی‌های ورودی‌جدیدهای دانش‌گاه و دیدگاه‌های رادیکال‌شان در همان ماه‌های ابتدایی مشهود است توی تحلیلِ سئوال‌های امتحانی هم تاثیرگذار است. یک استادِ جامعه‌شناسی داریم که سئوال‌هایش مرا کمی به یادِ امتحان‌های دورانِ راه‌نمایی‌ام می‌اندازد. امتحان‌ش را با اختلاف در نسبتِ ساعتِ مطالعه‌‌ی درس به نمره‌‌ی کسب شده از بقیه‌ی بچه‌ها پشتِ سر گذاشتم. و اعتراض‌ها سرش فراوان بود.

چرا؟

چون از پنج سئوال، فقط دوتاش به صورتِ مستقیم توی کتاب آمده بود. و بقیه‌اش را باید با توجه به بحث‌های انجام شده سرِ کلاس و یا نظرِ شخصی جواب می‌دادی.

و بچه‌ها، نظرِ شخصی نداشتند...


و برسیم به بحثِ هم‌کلاس‌ها.

هفته‌ی اول اصلا خودم نبودم. شده بودم یک "خانمِ" "چادریِ" "ساکت". داشتم دنبالِ آدم‌هایی می‌گشتم که بتوانم تحمل‌شان کنم. متاسفانه شبیه بودنِ بی‌حدوحصرِ بچه‌ها از منظرهایی توی فضای سمپاد، باعث می‌شود که نتوانند ارتباطِ موثری با آدم‌هایی که خارج از آن فضا هستند برقرار کنند. و من در ابتدای ورودم به هر جمعِ جدیدِ غیرِسمپادی این مشکل را فراوان دارم. آدم‌ها حق دارند ازم متنفر بشوند حتی! آن‌قدر که اعصاب‌م خرد است از عدمِ توانایی‌ام توی انتقالِ مطالب.مشکلی که احتمالا بچه‌های شریف و تهران به این حد تجربه نمی‌کنند. هفته‌های اول گذشت و من کم‌کم دو سه نفر را پیدا کردم و باهاشان هم مسیر شدم. هرچند که هنوز هم تنهایی می‌روم سلف، نماز، کتاب‌خانه، بوفه و .. 

چیزی من را توی دانش‌گاه آن‌‌قدری وابسته نکرده که باعث بشود غیبتی نداشته باشم توی فضای دانش‌گاهی و یا از همه‌ی اخبارش مطلع باشم. برخلافِ مثلا دانش‌گاهِ شریف. که هر روز، وقتی دارم می‌روم به سمتِ دانش‌گاه باعث شود بخواهم ایستگاهِ حبیب‌الهی پیاده شوم و سری به آدم‌هاش بزنم. بچه‌ها را بعضا دوست دارم حتی. حتی برای تعدادی‌شان، برنامه‌ی تولدگرفتن دارم اما وابسته نه. البته شاید هنوز اول‌هاش باشد.


و البته جاهایی هستند از دانش‌گاه که دوست‌شان دارم؛

مثلا مسجدِ نیمه‌تمام و مدرس‌هایش را.

مثلا مقبره‌ی شهدای‌گم‌نام‌ش.

مثلا سکوی جلوی دانش‌کده که دیدِ کامل دارد به تهران.


***

من هنوز هم توی فضای مهمانی‌های خانواده، حرف‌های اذیت‌کننده می‌شنوم. هنوز بچه‌ها و بازی‌کردن باهاشان برایم الویت دارد تا جواب دادن به سئوالِ آدم‌ها از سلامتِ روان‌م در انتخاب‌رشته! هنوز هم تغییرِ نگاهِ آدم‌ها برایم عادی نشده. هنوز این سئوال را می‌شنوم که: " پس چرا تجربی خوندی؟ " 

من هنوز، آرامشی که آدم‌ها بعد از کنکور تجربه می‌کنند را نچشیده‌ام.

اما متوسطِ حال‌م خوب است.

می‌دانم جای درستی ایستاده‌ام.

می‌دانم که می‌توانم ساعت‌ها، رفتارِ آدم‌ها را مشاهده کنم و خسته نشوم.

می‌دانم همه‌ی این آدم‌ها، روزی می‌فهمند که " درست‌بودنِ " جای یک نفر از " به‌تر بودن‌ش " از نظرِ آن‌ها، مهم‌تر است.

راستش به این نتیجه رسیده‌ام که ما آن‌قدری وقت نداریم که توی راهی غیر از راهِ خودمان پیش برویم. 

می‌ارزد سال‌ها دنبالِ راهِ خودمان بگردیم و بعد فقط یک روز آن را طی کنیم.

می‌ارزد که " رسالت " و " ماموریت " مان را بشناسیم...



حتی اگر عمه‌مان، هربار یک‌جوری نگاه‌مان کند انگار که تمامِ آرزوهای زندگی‌اش را با خیر‌سری به باد داده‌ایم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قرار است نقدی بنویسم بر مستندی دانش‌آموزی؛ مرثیه‌ای برای یک رویا.

به عنوانِ یک مخاطبِ عام،

یک دانش‌آموخته‌ی سمپاد،

یک حاضر در مراسمِ رونمایی،

و یک بازبینِ فیلم‌های جشنواره‌ی فیلمِ مدرسه.

+

بخشی از مستند را دیده بودم. یک بخشِ حدودا بیست دقیقه‌ای را. و از همان موقع منتظرِ نسخه‌ی کامل‌ش بودم. تقریبا یک ماهی در عرضه‌ی نسخه‌ی نهایی تاخیر پیش آمد ولی بالاخره سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته در سالنِ اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری، مستند اکران شد. 

از چند روز قبل‌ش با عواملِ اجراییِ برنامه مکاتباتی داشتیم حولِ این موضوع ک می‌خواهیم بچه‌ها را گروهی ببریم و آیا امکان جادادنِ این تعداد بچه هست یا نه. آن روز از دانش‌گاه زودتر زدم بیرون و خودم را رساندم به مدرسه و بچه‌ها را تحویل گرفتم. تعدادشان خیییییلی بیش‌تر از آماری بود که داشتیم! اما با زود رسیدن‌مان، جا تقریبا به همه‌ی دانش‌آموزها رسید. مشکلِ تاخیر در آغازِ کار این‌جا هم وجود داشت. برنامه‌ی اصلی با بیست دقیقه تاخیر شروع شد و البته با سالنی که هزار نفر آدم روی صندلی‌های طبقه ی اول و دوم و روی زمین‌ش نشسته بودند. با جمعیتی که در میانه‌ی یک روزِ وسطِ هفته و نزدیک به امتحان‌های پایان‌ترمِ دانش‌گاه محال می‌نمود. با جمعیتی که دل‌م می‌خواست یک دلِ سیر، هر کدام را نگاه کنم..

مستند آغاز می‌شود.

با داستانِ نظامِ فشلِ آموزشی.

سپس می‌پردازد به یک نمونه‌ی موفقِ تعلیم و تربیتِ غیرانتفاعی با مدیریتِ یک سمپادی. و نقصِ این گونه مدارس - هزینه‌ی بالای تحصیل درشان - از زبانِ مدیرِ مدرسه.

و بعد از سمپاد می‌گوید.

بعد از این تعریف و تاریخ‌چه‌ها مرثیه می‌خواند.

روشِ روایت گفت‌وگوست. و البته خرده‌داستان‌هایی در دلِ همین گفت‌وگوها. که نقدِ فراوانی دارم به‌شان.

پروژه، به عنوانِ یک مستندِ دانش‌آموزی بالاتر از حدِ انتظار است. اما نقدهای جدی‌ای به آن وارد است:

پژوهش‌گرها هیچ سری به فرزانگان نزده‌اندد. هیچ فریمی از مدارسِ دخترانه در این مستند نمی‌بینیم. با وجودِ آن که بدونِ شک می‌توان گفت که مشکلاتِ مدارسِ دخترانه با اختلاف از مدارسِ پسرانه پیشی گرفته. تا حدی که کار به تخریبِ فیزیکِ دبیرستانِ فرزانگان یک تهران و نگرفتنِ ورودی کشید. تا جایی که طیِ سه سال، سه مدیر  به خود دیده! فقط خانم عفاف صحبت می‌کنند و حتی یک نظرسنجیِ ساده هم وجود ندارد. این مسئله، مستند را به اثری تبدیل می‌کنند که به راحتی، دغدغه‌ی نیمی از مخاطبان‌ش را مطرح نمی‌کند.

و اما نکته‌ی بعدی؛

مستند، یک نوستالژیِ تمام‌عیار است و حرفِ مشترکِ یک تعداد آدم که از قضا همین الان نشسته‌اند توی سالن. آدم‌ها در لحظاتی خاص از مستند، بی‌امان دست می‌زنند و یادشان به روزهای خوشِ قبل می‌افتد اما مستند به جز در بخشِ ابتدایی‎‌اش نمی‌تواند دفاعی باشد از سمپاد. احساس می‌کنید مستندات‌ش کم است. آمار کم ارائه می‌دهد. نمونه‌های شناخته شده را به صورتِ مصداقی و با نام معرفی نمی‌کند و همین اثر را اثری "سخت‌فهم" برای غیرِ سمپادی‌ها می‌کند.

توی متن از خرده‌داستان‌ها حرف زدم. خرده‌داستان‌هایی مانندِ ماجرا و سرانجامِ پروژه‌ی راکت. که به سادگی می‌تواند توسطِ کسانی که نقد به‌شان وارد است تعبیر به خطای آزمایش و استثنا شود. خرده‌داستانی که می‌توانست مستند را نجات بدهد از روندِ گفت‌وگومحورِ صرف اما حالا انگار که کار را پراکنده کرده.

و یک مسئله که می‌تواند اضافه بشود به نظرم به داستان:

کنگره‌ی قرآنیِ سمپاد،

المپیادِ ورزشیِ سمپاد،

طرح‌های تدبر و تفسیرِ قرآن،

اردوهای سمپاد

و استارتاپ‌هایی که از دلِ همین مدارس برآمده‌اند.


بعد از پخشِ فیلم، یکی از بچه‌های دانش‌آموز می‌آید و غر می‌زند که می‌توانست به‌تر باشد.

تا حدی با او می‌توانم موافق باشم اما چیزی که به او گفتم را این‌جا هم می‌نویسم:

مشکلِ همیشگیِ ما همین بوده؛

همه دچارِ ایده‌آل‌نگری‌ای بوده‌ایم که مانعِ خروجی داشتنِ کارهایمان می‌شده. اما کارِ این بچه‌ها خروجی داشته. و خروجی را هم به جرئت می‌توان متوسطِ رو به بالا دسته‌بندی کرد. اشکالات‌ش را گروهِ بعدی همت کند و رفع کند..


و یک حرف که دل‌م می‌خواست به آقای اکرمی، عبدالعالی، یزدی، گلشن، امیرخانی، آزین، ایازی، آشتیانی، فریپور و هرکس دیگری که آن بالا بود بزنم:

آن روزی که ما واردِ سمپاد شدیم حوالیِ انحلال‌ش بود. حول‌وحوشِ شعار - و فقط شعارِ - عدالتِ آموزشی. آن روزهای دومِ راهنماییِ ما خیلی‌ها تا جایی ایستادند و بعد رفتند کلا از سمپاد. از مدارسِ سمپاد. کندند از بچه‌های جدیدِ سمپاد. 

و دل‌م می‌خواست به‌شان بگویم که شما ما را ندیدید؟

 شما ما را به حساب نیاوردید؟

چرا ناگهان همه گذاشتید و رفتید؟

چرا سمپاد را فقط همان ساختمان‌ش پنداشتید؟

مگر ما، همان سمپاد نبودیم؟





آیا شما مقصر نیستید در ایجادِ این مرثیه‌ای که امروز همه‌مان داریم می‌خوانیم.. ؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


این پست را مرحله به مرحله بخوانید و اجرا کنید لطفا.


مدتی می‌شود که خواندنِ  جلدِ اول کتابِ حماسه‌ی حسینی را تمام کرده‌ام. به یک نکته‌ی دردناک رسیدم؛

اول: کلمه‌ی Ashura را در بخشِ تصاویر، گوگل کنید. 




شمای بچه مسلمانِ شیعه‌ی از بچگی روضه‌ی امام حسین شنیده‌،دل‌تان آشوب خواهد شد. شمایی که می‌دانید این تصاویری که جلوی رویتان است مطلقا تصویرِ درست و کاملی از اسلام نیست.



دوم: حالا "عاشورا" را جست‌وجو کنید. 

و تصاویر را مقایسه کنید.



من فقط یک حرف دارم:

فرض کنید یک جوانِ تازه با اسلام آشنا شده از طریقِ یک جوانِ شیعه، کلی حرف و حدیث شنیده از آن جوانِ مسلمان راجع به اسلام و تشیع و حماسه‌ی اباعبدالله. گوشیِ تلفن‌ش را برمی‌دارد و یک مرورگر را باز می‌کند و عبارتِ عاشورا را به زبانِ رایجِ کشورهای غربی می‌نویسد توی گوشی. شما چند لحظه‌ی پیش دیدید که او چه چیزی مشاهده خواهدکرد.

رفقا،

بعضی وقت‌ها بیایید حق بدهیم به‌شان که ازمان بترسند...




پ.ن:

معاشر الشیعة، کونوا لنا زینا و لاتکونوا علینا شینا.

حضرتِ صادق(ع)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۴۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

آن روز که خبرش را شنیدم، آن قدر غرق بودم توی زندگیِ مزخرفِ کنکوری که وقت نداشتم شایسته به‌ش فکر کنم. فقط توی آرشیوم گشتم و یکی از چیزهایی که کمی دل‌م را آرام کرده بود را گذاشتم این‌جا. نوشته‌ی هم‌سرش را گذاشتم که "این کم را از ما بپذیر". 

مخلصِ کلام این که دوستِ دورانِ کودکیِ پدر، مفقودالاثر شده.

لباس‌ش برگشته فقط.

سرش جدا،

پیکرش جدا،

کنارِ عقیله‌ی بنی‌هاشم(س) مانده. حضرت، هنوز اذن ندادند که برگردد.

‌محاسنِ جوگندمی‌اش شبیهِ مالِ پدر است. هم‌سنِ پدر. مجروح شده، اسیر شده، سرش را بریده‌اند و چندین ماهِ بعد خبرش را داده‌اند..

من دخترم؛

انتخاب‌هایم کمی محدودترند.

اگر پسر بودم، اگر تکلیفِ جهاد را از روی دوش‌م برنداشته بودند، وظیفه‌ام این بود که بروم دانش‌گاه و درس بخوانم، کار کنم، تئوری بدهم یا پوتین بپوشم و بروم سامرا، دمشق، حلب...؟

کدام‌شان وظیفه‌ی من است؟

کدام‌شان کارم توی این دنیاست؟

من دخترم؛

شاید بتوان گفت انتخاب‌‌های محدودم، زمینه‌سازِ انتخاب‌های بزرگی‌ست.

انتخاب‌های پدرم،

هم‌سرم،

پسرم..

سخت است زدنِ این حرف‌ها.

سخت است آرزوی شهید شدن کردن، برای کسی که بسیار دوست‌ش داری...

" چون امِ وهب بسیارند، در هرسوی این مردستان

مادرهای عاشق‌پرور، در ایران و افغانستان"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
فاء

بسم الله...

سلام!

+

.

همه چیز دست به دستِ هم داده بود که ساعت۱۲ دانش‌گاهِ شریف باشم. یک‌شنبه‌ای بود و از قضا همان روز،اکرانِ ایستاده در غبار. تاخیرِ بسیج - که راجع به‌ش حرف زیاد دارم - باعث شد نتوانم توی جلسه‌ی پرسش و پاسخ با سردار برقی، یکی از شخصیت‌هایی که فیلم از نگاهِ او روایت می‌شد، حضور داشته باشم اما عجیب دل‌م می‌خواست این‌ها را بپرسم ازشان:

چند روز قبل از آن یک‌شنبه، خبرهایی رسیده بود از احتمالِ زنده بودنِ آن چهارنفری که بیش از سی سال است جایی در جنوبِ لبنان ربوده شده‌اند و معلوم نیست چه برسرشان آمده*.‌به این احتمال توی ذهن‌م خیلی فکر می‌کنم.احمدِ متوسلیان اگر هنوز شهید نشده باشد و بعد از سی سال برگردد به آن جایی که برای آرمان‌ش رفت چه حالی می‌شود...؟

کدام خوش‌آیندِ من است؟ این که قهرمانی از دورانِ پرقهرمانِ کشورم بعد از سی سال برگردد و بیست و چند سال بعدِ کشورش را ببیند و یا همان روز به دستِ فالانژها شهید شده باشد...؟

*:برای این‌که بدانید می‌گویم؛ ربودنِ احمدِ متوسلیان را شاید بتوانم جوری توجیه کنم برای خودم ولی دزدیدنِ سید محسن موسوی، دیپلماتِ سفارتِ ایران در لبنان که نماینده‌ی ایران است و پاسپورتِ سیاسی دارد را کجای دل‌م بگذارم؟ خواستم‌ بگویم که بدانید این توده‌ی سرطانی هر کاری بخوهد می‌کند و خود را هم موظف به پاسخ‌گویی نمی‌داند.

می‌دزدد، می‌کشد، دروغ می‌گوید و سازمان ملل حتی یک قطعنامه علیه‌ش صادر نمی‌کند..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۷
فاء
بسم الله...
سلام!
+
مادرم به من یاد داده وقتی می‌دانم اساس و بنیانِ چیزی درست است ولی اجرایش نه، خودم باید عرضه به خرج بدهم و درست‌ش کنم...
اساس، درست است..







امان از مجریانِ بعضی چیزهای خوب...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یک:

یا من له السماوات العلی، یا من جعل فی السماء بروجا، یا خالق الشمس و القمر المنیر


پدر، این روزهای رمضان کربلاست. من هستم و مادرم و زهرا. برای ساعتِ ده و یازدهِ شب از خانه بیرون آمدن، شاید بتوانم مادر را راضی کنم اما هیچ جوره نمی‌‌شود برایش روضه خواند و ساعتِ برگشت را توجیه کرد. در نتیجه سال هایی که پدرم ماه رمضان ها ایران نیست که تعدادشان کم هم نیست -  بالاجبار خانه می‌مانم. معمولا هم خوابم می‌برد و جوشن‌کبیر نیمه‌کاره می‌ماند. بودن توی شهری که بینِ تمامِ فامیل فقط یکی از دایی‌ها نزدیک باشد و باقیِ خانواده یا شهرستان باشند و آن سرِ شهری که طی کردن‌ش بیش از چهار ساعت طول می‌کشد باعث می‌شود وقتی پدر نباشد،بیست روز، همین شکلی  توی خانه بمانیم و حتی شبِ قدرمان توی خانه تحویل شود. راهِ جدیدش را یاد گرفته‌ام. دایی را خبر می‌کنم که با خودش ببردم و یا گوشی را برمی‌دارم و با یک زیراندازِ کوچک می‌روم روی پشتِ‌بام؛ زیرِ آسمانِ خداوند.


دو:

یا من سبیله واضح للمنیبین، یا دلیلی عند حیرتی


من چه‌قدر توانِ روزگارِ علی (ع) را داشتم...؟

این روزها خیلی به این سئوال فکر می‌کنم. شاید قبل‌ترها برایم جواب‌ش روشن‌تر بود ولی این روزهایی که خودم را می‌بینم و اوضاعِ درب و داغان‌م را، فکر می‌کنم که شاید روزگارِ ما آدم های آخرالزمان خیلی سخت باشد و همه چیز برایمان توی هم رفته ‌باشد و حق و باطل را نتوانیم تشخیص بدهیم ولی یک دست‌آویز داریم پیشِ خدا؛ این که ما امام‌مان را نمی‌دیدیم، کنارمان نبوده، دست‌ش نبوده که روی سرمان بکشد و بگوید: "اذن، اذن" و ما درست بشویم. چه‌قدر بی‌چاره اند آدم های آن دوران که علمِ علی(ع)، ایمانِ علی(ع)، هم‌سرِ علی(ع)، سبقتِ علی(ع)، پسرانِ علی(ع)، نخلستان های علی(ع)، چاهِ علی(ع) را دیدند و هر روز از کنارش رد شدند و به دستانِ پینه‌ بسته‌اش بهشان نان و خرما رسید و کار را کشاندند به جایی که پیامبرِ مهربانی‌ها به پسرعمویش در عالمِ رویا بگوید نفرین‌شان کند. چه‌قدر بی‌چاره اند. نمی‌دانم می‌خواهند به خداوند چه جوابی بدهند.. نمی‌دانم چه چیزی برایشان بدتر از همین نفرین بود که خدایا، علی را از این مردم بگیر.


سه:

یا من هو بعباده خبیر بصیر، یا من رزقه عموم للطائعین و العاصین، یا من لا مفر الا الیه

 

سرِشبِ نوزدهم به ملیکا پیام می‌دهم و ازش می‌پرسم که جایی می‌رود یا نه. می‌گوید مسجدِ محله شان. فردا صبح، از یکی از بچه‌ها می‌شنوم دیشب دزد خانه‌شان را خالی کرده. همان دوست‌مان می‌گوید که سالِ گذشته هم شبِ احیای اول خانه ی یکی دیگر از بچه‌ها موردِ لطفِ عزیزانِ سارق قرار گرفته و گویا این یک رویه شده که شب‌های احیا که مردم خانه‌شان نیستند برویم و با خیالِ راحت کارمان را بکنیم. نمی‌دانم چرا یادِ این داستان می‌افتم که در روزگارِ حجتِ خداوند، بانویی سرتاسرِ زمین را طی می‌کند بی آن که کسی به او تعرضی بکند..

روزگارِ ما، روزگارِ مسخره ای شده. شب‌های تقدیر، کارِ دزدهای شهر زیاد می‌شود...‌


چهار:

یا من لا یقلب القلوب الا هو، یا من یهدی من یشاء


هر شبِ نوزدهم، روضه‌خوان همان حرف‌های همیشگی را می‌زند. هرسال همان ماجرا. ماجرای ضربت خوردنِ اولین امامِ شیعیان به دستِ اشقی الاشقیا. ماجرای کاسه‌های شیرِ بچه یتیم‌ها. ماجرای فرقِ شکافته. ماجرای سحر و شالِ کمر و مرغابی ها. ماجرای پدری که به فکرِ دلِ نازکِ دخترش بود. ماجرای سفارش‌های آخر. ماجرای فرزندانِ دخترِ پیامبر و ماجرای کربلا..

هر شبِ نوزدهم، روضه خوان می‌گوید که شمشیرِ ابن‌ملجم زهرآلود بوده و قهرمانِ خیبر را از پا انداخته. هر سال همین‌ها را می‌گوید و من هر سال شبیهِ کودکانِ خردسال دعا می‌کنم که امسال مرغابی ها موفق شوند. امسال امام، ابن‌ملجم را از خواب بیدار نکند. امسال کسی خودش را سدِ شمشیرِ ابن‌ملجم کند. امسال قهرمانِ بدر و احد از جایش بلند شود. هر شبِ نوزدهم خداخدا می‌کنم شاید داستان جورِ دیگری تمام شود. کاش علی(ع) نفرین نکند. کاش،کاش، کاش...

و همین است که هر سال، بیست‌ویکم رمضان انگار اتفاق برایم جدید است.. یک گوشه، زانوها را بغل کرده، می‌نشینم و نگاهِ آسمان می‌کنم و برای خودم می‌خوانم:

" غم رو شونه‌هامون

اشکِ چشم‌هامون روی گونه‌هامون "


کاش علی (ع) نفرین نکند...



پ.ن:

از کریم، کم خواستن ظلم به خود است. چه کسی گفته نباید از خداوند توی این روزها معجزه خواست؟ باید خواست و اصلا زیاد هم باید خواست. برای همه‌ی بیمارها، همه‌ی مقروض‌ها، همه‌ی مجاهدان‌، همه‌ی شهرهای مظلومِ عربستان، همه‌ی گم‌شده های تاریخ دعا کنید..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۹
فاء

بسم الله...

سلام!

+

صفحه ی اینستاگرام‌ت که قفل باشد می‌توانی با ضریبِ اطمینانِ بالایی ادعا کنی که همه‌ی آشناهای مجازی‌ت را می‌شناسی. راجع به پیام‌رسان‌های فوری هم اوضاع همین است.

وقتی صفحه‌ی اینستاگرام‌ت باز باشد بازهم ردی از بازدیدکننده‌هات را می‌توانی ببینی.

اما وبلاگ؛ وبلاگ با همه‌ی این محیط های مجازی فرق می‌کند. تو می‌نویسی و حتی گاهی نوشته‌هایت را فراموش می‌کنی اما کسانی هستند که بدونِ آن که تو بفهمی و بدانی، تمام‌شان را می‌خوانند و با توجه به آن‌ها، شخصیت‌ت را توی ذهن‌شان می‌سازند که البته در اغلب موارد هم واقعی نیست.

دلیلِ این همه مقدمه‌چینی این بود که از تجربیاتِ عجیب و جالب‌م بگویم به بهانه‌ی یک موردی که یک هفته‌ی پیش، اتفاق افتاد.

اولین بار که آقای امیرخانی غافل‌گیرم کرد و البته بعدش خانم مصطفی‌زاده که به فاصله‌ی یک هفته، نامه‌ی سرگشاده‌ام را توی مرحوم بلاگفا خواندند و جواب دادند! بعد هم یک روزی خانم بهبهانی ازم پرسیدند چرا مدتی‌ست نمی‌نویسم؟! و من در آن لحظه داشتم فکر می‌کردم کدام معلم‌های دیگرم این صفحه را می‌خوانند که خانم سیدرضی هم اعلام حضور کردند!

بعد کم‌کم بچه‌های راهنماییِ سابق پیدایشان شد و بچه‌هایی که الان دبیرستانی هستند و آشناهایی از حلی و شریف و تهران.

بعد از آن، تعدادِ این غافل‌گیری‌ها و البته آشناهایی که مرا می‌شناختند و من نمی‌شناختم‌شان بیشتر شد. 

یک‌هویی با آدم‌هایی مواجه می‌شدم که بخشی از حرف‌های من را خوانده‌بودند و چیزهایی ازم یادشان بود ولی من حتی اسم و فامیل‌شان را نمی‌دانستم! البته که آشنایی با همه‌ی این آدم‌ها برایم ذوق‌آور بوده و اصلا شاید دلیلی که بلاگ را از همه‌ی محیط‌های مجازی دوست تر دارم همین است که هر کسی می‌تواند بخواند و البته هیچ اجباری هم در کار نیست برای خواندن. هر کسی هر چیزی را بخواهد، فارغ از تعارفاتِ رایج می‌خواند.

یک هفته‌ی پیش بود که کامپیوتر روشن بود و تلگرام رویش باز. یک صدایی ازش بلند شد که یعنی کسی کارت دارد!

آمدم!

بُهت زده شدم!

کسی که حدس می‌زنم این جا را از شهریورِ 94، آرشیوخوانی کرده و چیزهای زیادی از ما می‌دانست. و احتمالا الان هم این پست را می‌خواند!

راستش، فارغ از آن شخص و آن مورد و اتفاق که الان مجالِ بحث‌ش نیست فکر می‌کنم باید از این به بعد محتاط تر بنویسم!

یک‌هو دیدید پس‌فردا مدیرِ مدرسه برایم کامنت گذاشت،

و یا حتی وزیر آموزش و پرورش!!!




پ.ن 1:

دوباره باید یک چیزی را اول به خودم و بعد به همه ی آشنایان و دوستان م بگویم؛

دین و آیینِ ما اجازه ی رسیدن به هدف از هر راهی را نمی دهد. قصدِ اصلاحِ جامعه را داریم؟ خیلی هم خوب و قابلِ احترام است این دغدغه مان اما چند دقیقه توقف کنیم و بزنیم کنار. نگاه کنیم به راه مان. کجاییم؟ نکند به قصد و با نیتِ درست کردنِ دور و برمان نزدیک شویم به خط قرمزها و کم کم ردشان کنیم...

گاهی باید ترمزِ خودمان را بکشیم. یک نگاهی به وسایل مان بکنیم و حواس مان باشد هدف مان، هر چه قدر بزرگ، در تعارض با آن وسایل قرار نگیرد. مثلا نمی شود این بهتر کردنِ اوضاع را به جای پسرهای دانشگاه با دوستانِ خودمان شروع کنیم؟ - و البته که برعکس ش را بسیارتر دیدم. -

مثلا نمی شود گاهی به این فکر کرد که چیزی که ما داریم آدم ها را ازش نهی می کنیم، دقیقا همان کاری ست که خودمان در آن لحظه داریم انجام می دهیم؟

مثلا نمی شود به جای حرف های طولانی - که خودشان و درست یا غلط بودن شان و تواناییِ کنترلِ درست شان - یک فکری کرد و عمل کرد؟ یک کارِ فرهنگی را سر و سامان داد مثلا؟

نمی شود حواس مان به وقت هایمان، به حرف هایمان، به عمرمان بیش تر باشد؟

ما فقط نورده سال مان است رفقا،

جا داریم برای تجربه...

درست تر است که از خودمان و دو سه نفرِ دور و برمان شزوع کنیم...


پ.ن 2:

شاید شعار به نظر برسد. ولی من این شعار را هم خیلی دوست دارم:

کاری را که درست یا غلط بودن ش، معادله ی سود و زیان ش، برایمان واضح نیست را به نظرم می شود این شکلی خیلی خوب تکلیف ش را معلوم کرد؛ اگر امامِ زمان مان را می دیدیم، در حضورش آن کار را می کردیم؟ آن حرف را می زدیم؟

مشکل از چشمانِ من است.

وگرنه که او هست و شب ها به جای همه مان توبه می کند...

کاش خط کشِ وجود و کارهایمان حجتِ خداوند باشد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

سوادِ سینماییِ من تقریبا به صفر میل می کند! میزانسن و دکوپاژ و موسیقی متن و کارگردانی، چندان حالی ام نمی شود. به لطفِ کلاس های سال اول دبیرستان، فقط کمی سواد رسانه ای دارم و البته خیلی فکر می کنم به مسائل. روی همین حساب چیزی که الان می خواهم بنویسم صرفا برآورد احوالات درونی خودم است و مشاهدات م راجع به مجموعه ای به نام شهرزاد؛ جدیدترین سریال حسن فتحی.

از بین همه ی ساخته های کارگردان شهرزاد " مدار صفر درجه " را دوست تر دارم. شهرزاد هم تا این جایی که دیده ام حال و هوای همان سریال را دارد. یک تم عاشقانه ی قوی با داستان هایی کوچک تر که در بسترِ حوادث مهم تاریخی می گذرند و البته دیالوگ نویسی خوب و توجه به بعضی جزئیات مهم. داستان، چندان پیچیده نیست که لازم باشد فیلم را دوبار دید (*). ولی شاید بعضی ها به خاطر همین دیالوگ ها و البته موسیقی متن خوب دوبار ببیندش. شهرزاد، بازی گرانِ به نامی دارد، داستان ش قابل تحمل است و توزیع منظمی دارد که به محبوب شدن ش کمک می کند.

بگذارید کمی از جزئیاتِ خوبِ شهرزاد بگویم:

مدت هاست توی همه ی تولیدات صدا و سیما منتظرم ببینم پوششِ یک خانم جلوی محارم ش با بقیه فرق دارد. این را توی شهرزاد می بینیم. مادرِ شهرزاد وقتی مهمان دارد با وجودِ داشتن روسری، چادر سرش می کند. این یعنی آدمی که دارد وارد می شود یک فرقی با ساکنانِ خانه دارد! یعنی کارگردان فکر کرده. یعنی حجاب، قربانیِ نگاهِ کوتاه آدم ها نشده که " ممیزی رو که رعایت کردیم. " ! ( راجع به این بند حرف زیاد دارم ولی فعلا همین را بپذیرید تا بعدا مفصل ازش بگویم.)

یکی دیگر از جزئیاتِ خوب شهرزاد فضاسازی هاست که واقعا دقیق انجام شده و سوتی های " کیمیا " را ندارد. حتی تابلوی کاباره ی خیابانِ لاله زار و پلاک ماشین ها. حتی کتاب های کتاب خانه ی شهرزاد.

اما در کنارِ همه ی این ها شهرزاد یک خطر بسیار بزرگ دارد: " عشق پنداری ".

اگر دوباره پستِ " چگونه احساسِ عشق نکنیم؟! " را بنویسم قطعا یک موردش ندیدنِ شهرزاد است مگر آن که به بلوغِ فکری راجع به عشق رسیده باشید. اصلا داستانِ شهرزاد با عشق و کافه گردی شروع می شود و با شعر گفتن برای معشوق ادامه پیدا می کند. میانِ داستان، شهرزاد به خاطرِ حفظِ جانِ جوانِ مورد علاقه اش – فرهاد دماوندی – تن به ازدواج اجباری می دهد. سریال پر از شعر ها و ترانه های عاشقانه است که می توان بیت هایی را از بین شان انتخاب کرد و هر لحظه زمزمه (**). هرچند جنسِ عشقِ جاری در شهرزاد ویژگیِ خاصی برای من ندارد و هنوز هم بین آثار فتحی، سارا آستروک و حبیب پارسا را ترجیح می دهم اما شهرزاد و فرهاد خیلی ها را هوایی کرده اند.

کاش کسی چیزی یادم بدهد که منطقِ دوست داشتن را، به اندازه ای که شهرزاد احساس ش را تامین می کند، تامین کند. کاش کسی بود...

 

پ.ن: با این که موسیقی شهرزاد خوب درآمده و همه گوش ش می کنند اما هنوز " ای باران " برای من در صدر است!

*: نگارنده، سریال انگلیسیِ شرلوک را بیش از ده بار دیده.

**: بیستون قلبمُ می کندم.

شکل خنده هات شدم می خندم

یا

دل تنگ م و با هیچ کس م میلِ سخن نیست.

و یا

نیستی اما هنوزم کنارمی، نیستی اما هنوزم این جایی

روزی صد هزار دفعه می میرم، اگه احساس کنم تنهایی

هر کجا رفتی و هر جا موندی، منُ بی خبر نذار از حال ت

اگه تنها شدی و دل ت گرفت، خبرم کن که بیام دنبال ت

آه ای دلِ مغموم آروم باش آروم، ای حالِ نامعلوم آروم باش آروم


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۲
فاء