کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۱۴ مطلب با موضوع «از دانشگاه» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که این‌جا ننوشتم، آن‌قدری حرف برای گفتن هست انگار که دو تا پستِ طولانیِ دی‌شب هم علاج‌ش نبوده!

می‌خواهم از دانش‌گاهِ دورمان بنویسم این بار. دانش‌گاهی که به هیچ‌وجه خودم را درگیرش نکردم. دانش‌گاهی که روی دیوارِ کارها و پروژه‌های در جریان‌م فقط یک استیکر را به خود اختصاص داده و آن امتحان‌های پایان‌ترم و مقاله‌هاش هستند. دانش‌گاهی که یک ربع قبل از کلاس واردش می‌شوم و پنج دقیقه بعد از کلاس از آن خارج. دانش‌گاهی که انگار حرفِ کسی را نمی‌فهمم داخل‌ش. نه حرفِ بچه‌های انجمنِ اسلامی و انجمنِ اسلامیِ مستقل را و نه روش‌های بسیج را و نه کانون‌ها و مسافرت‌هایش را. 

من در بزرگ‌ترین دانش‌گاهِ علوم‌انسانیِ خاورمیانه درس می‌خوانم.

بچه‌های دانش‌کده‌ی من بسیار کم دردِ مملکت دارند. پروژه‌ی ملی‌ای را که سرمنشاش یک سئوال و مسئله‌ی بومی باشد نمی‌بینم. البته که حضورِ بسیار کم‌م توی دانش‌گاه می‌تواند بخشی از این ندیدن را توجیه کند. 

ما صد و سه نفر ورودیِ روان‌شناسیِ سالِ نودوپنجِ دانش‌گاهِ علامه هستیم که توزیعِ جنسیتی میان‌مان 80:20 است. این توزیعِ جنسیتی و البته سیاست‌های کلیِ دانش‌گاه، ورودی‌ها را به سه گروهِ کوچک‌ترِ حدودا سی نفره تقسیم کرده که دو کلاس را دانش‌جویانِ دختر و کلاسِ سوم را بچه‌ها به نسبتِ 50:50 پر کرده‌اند. این نسبت و جداسازی، حداکثر تا ترمِ دوم اعمال می‌شود و بعد کلاس‌ها مختلط می‌شوند. ورای تمامِ راحتی‌های که من به عنوانِ یک دخترِ چادری توی این گونه جداسازی دارم، می‌توان گفت این شیوه‌ی ورود به دانش‌گاه از نظرِ کیفیتِ جامعه‌پذیری یک الگوی بسیار خوب است. بچه‌ها توی سالِ اول با کلیاتِ دانش‌گاه و فضای آن آشنا می‌شوند و بعد اگر قرار باشد اختلاطی صورت بگیرد، توی این یک سال فرصتِ کسبِ تواناییِ ارتباطِ موثر را دارند. ارتباطی که بتوانند مدیریت‌ش کنند. روندی که کمک می‌کند بچه‌ها، ماهِ دومِ ترمِ یک توی ارتباطی فرو نروند که هیچ شناخت و حتی کنترلی روی آن ندارند. بچه‌ها توی دو سه هفته‌ی اول خیلی غر می‌زنند که آمده‌ایم دانش‌گاه که فلان کارها را بکنیم و فضایمان آزادتر باشد و امثالِ این حرف‌ها. این حرف‌های بچه‌ها علاوه‌براین که من را آگاه می‌کند از فلسفه‌های دانش‌گاه‌آمدنی که نظامِ آموزش‌وپرورشِِ ما یادِ بچه‌ها می‌دهد به دلایلِ دانش‌گاه آمدنِ خودم فکر می‌کنم. و البته که استادِ مباحث اساسی در روان‌شناسی هم کمک‌م می‌کند با این سئوالِ امتحانی که " چرا روان‌شناسی را انتخاب کردید؟ "

از استادِ روان‌شناسی‌مان گفتم. بگذارید کمی دیگر از احوالاتِ خودش و کلاس‌ش بگویم:

استادمان شیمیِ محض خوانده در صنعتیِ شریف. از کارشناسیِ ارشد واردِ حوزه‌ی روان‌شناسی شده. حالا دانش‌جوی دکترای روان‌شناسیِ عمومیِ دانش‌گاهِ خودمان است و سابقه‌ی تدریس در علامه‌حلیِ تهران را دارد. حدس می‌زنم که سمپادی نباشد ولی مسلما آشنایی دارد با فضای سمپاد. اگر "مباحثِ اساسی در روان‌شناسیِ دو" را هم با او برداشتم می‌توانم کمی از روان‌شناسیِ کودکانِ استثایی را زودتر با او پروژه بردارم. همه‌جور کاری کرده. کارِ صنعتی-سازمانی، بالینی، آکادمیک و ...

شاید یک سری از مبانی‌ام با او فرق بکند ولی یک حرفی را می‌زند که من هم در اندازه‌های کوچک‌تر تجربه‌اش را دارم و از این نظر، بسیار می‌پسندم و تحسین‌ش می‌کنم؛

اول این که، اولین ترم را با یک کارِ پژوهشیِ مقدماتی ولی جدی شروع می‌کند که بخشِ بزرگی از نمره‌مان را تامین می‌کند. و البته که همه‌ی بچه‌هایی را که تجربه‌ی کارِ پژوهشِ درست‌ودرمان ندارند را مجبور می‌کند یادش بگیرند و معدود آدم‌هایی که تابه‌حال کارِ عملیِ پژوهش را انجام داده‌اند را وادار می‌کند تکمیل کنند آموخته‌هایشان را. 

( به شخصه منبع‌نویسیِ درست و درمان و منبع‌سنجی را توی نوشتنِ این مقاله‌ی پنج صفحه‌ای یاد گرفتم. )

و دوم؛

text خواندن.

بچه‌ها را مجبور می‌کند با سئوال‌هایش، که منبعِ اصلی را بخوانند. دورانِ جزوه‌خوانی تمام شده و تو را به جایی نمی‌رساند. فعلا کاری به این ندارم که میزانِ منابعِ بومی در رشته‌ی ما به صفر میل می‌کند و اساتید همان منابعِ معدود را هم جدی نمی‌گیرند.

من این تجربه را در اندازه‌های کوچک‌تر دارم. بارها گفته‌ام که آموزش‌وپرورشِ عزیزم،

اصلا شاه‌کارهایت در زمینه‌ی آموزشِ زبان به بچه‌ها را نادیده می‌گیرم. این که کاری می‌کنی که تا آخرِ عمر بچه، نسبت به عربی جبهه دارد و خروجی‌هایی که ذره‌ای توانِ صحبت و پرزنت‌کردن در سمینارهای بین‌المللی را ندارند را نمی‌بینم. 

نظرت نسبت به خودت چیست که بچه‌ای که هشت سال درسِ قرآن توی مدرسه‌اش خوانده، حالا نمی‌تواند دوخط قرآن را از روی قرآنِ خانه‌شان بخواند؟

کاش به جای کتابِ قرآن، از سومِ دبستان به بچه‌ها بگوییم قرآنِ روی طاقچه‌تان را بردارید بیاورید مدرسه که باهم تمرین‌ش کنیم.

به وفور دیده‌ام که بچه‌ای آیاتِ کتابِ قرآن و دینی‌اش را درست می‌خواند ولی اگر همان آیات را توی قرآنِ خانه‌شان به‌ش نشان بدهی در صورتی که حافظه‌ی صوتی‌اش یاری‌اش نکند، نمی‌تواند بخواندشان.

ما دقیقا همین‌قدر text نمی خوانیم.

چون text سخت است، زیاد است. و البته که با جزوه‌ی استادمان می‌توانیم 20 بگیریم. چرا text؟!

دیدمان به مسائل جامعه وسیع و جامع نمی‌شود؟! بعدا میانِ آدم‌های باسواد، نمی‌توانیم اظهارِ نظر بکنیم؟!

به درک!

ما از دانش‌گاه مدرک می‌خواهیم!

الان که نوشته را می‌نویسم، مقاله‌ام را تمام نکرده‌ام و ازقضا بسیار هم درگیرم کرده اما بسیار خوش‌حال‌م که سرِ کلاسِ استادی می‌نشینم که برای درس‌دادن‌ش برنامه دارد. برای رشدِ علمیِ دانش‌جوهایش.

و اما تحلیل! واژه‌ای که انگار توی مدارسِ ما یک شوخیِ عجیب است!

دانش‌آموزانِ کمی نسبت به فضای جامعه‌شان تحلیلِ شخصیِ خودشان را کسب کرده‌اند و همین قضیه علاوه بر این‌که توی تندروی‌های ورودی‌جدیدهای دانش‌گاه و دیدگاه‌های رادیکال‌شان در همان ماه‌های ابتدایی مشهود است توی تحلیلِ سئوال‌های امتحانی هم تاثیرگذار است. یک استادِ جامعه‌شناسی داریم که سئوال‌هایش مرا کمی به یادِ امتحان‌های دورانِ راه‌نمایی‌ام می‌اندازد. امتحان‌ش را با اختلاف در نسبتِ ساعتِ مطالعه‌‌ی درس به نمره‌‌ی کسب شده از بقیه‌ی بچه‌ها پشتِ سر گذاشتم. و اعتراض‌ها سرش فراوان بود.

چرا؟

چون از پنج سئوال، فقط دوتاش به صورتِ مستقیم توی کتاب آمده بود. و بقیه‌اش را باید با توجه به بحث‌های انجام شده سرِ کلاس و یا نظرِ شخصی جواب می‌دادی.

و بچه‌ها، نظرِ شخصی نداشتند...


و برسیم به بحثِ هم‌کلاس‌ها.

هفته‌ی اول اصلا خودم نبودم. شده بودم یک "خانمِ" "چادریِ" "ساکت". داشتم دنبالِ آدم‌هایی می‌گشتم که بتوانم تحمل‌شان کنم. متاسفانه شبیه بودنِ بی‌حدوحصرِ بچه‌ها از منظرهایی توی فضای سمپاد، باعث می‌شود که نتوانند ارتباطِ موثری با آدم‌هایی که خارج از آن فضا هستند برقرار کنند. و من در ابتدای ورودم به هر جمعِ جدیدِ غیرِسمپادی این مشکل را فراوان دارم. آدم‌ها حق دارند ازم متنفر بشوند حتی! آن‌قدر که اعصاب‌م خرد است از عدمِ توانایی‌ام توی انتقالِ مطالب.مشکلی که احتمالا بچه‌های شریف و تهران به این حد تجربه نمی‌کنند. هفته‌های اول گذشت و من کم‌کم دو سه نفر را پیدا کردم و باهاشان هم مسیر شدم. هرچند که هنوز هم تنهایی می‌روم سلف، نماز، کتاب‌خانه، بوفه و .. 

چیزی من را توی دانش‌گاه آن‌‌قدری وابسته نکرده که باعث بشود غیبتی نداشته باشم توی فضای دانش‌گاهی و یا از همه‌ی اخبارش مطلع باشم. برخلافِ مثلا دانش‌گاهِ شریف. که هر روز، وقتی دارم می‌روم به سمتِ دانش‌گاه باعث شود بخواهم ایستگاهِ حبیب‌الهی پیاده شوم و سری به آدم‌هاش بزنم. بچه‌ها را بعضا دوست دارم حتی. حتی برای تعدادی‌شان، برنامه‌ی تولدگرفتن دارم اما وابسته نه. البته شاید هنوز اول‌هاش باشد.


و البته جاهایی هستند از دانش‌گاه که دوست‌شان دارم؛

مثلا مسجدِ نیمه‌تمام و مدرس‌هایش را.

مثلا مقبره‌ی شهدای‌گم‌نام‌ش.

مثلا سکوی جلوی دانش‌کده که دیدِ کامل دارد به تهران.


***

من هنوز هم توی فضای مهمانی‌های خانواده، حرف‌های اذیت‌کننده می‌شنوم. هنوز بچه‌ها و بازی‌کردن باهاشان برایم الویت دارد تا جواب دادن به سئوالِ آدم‌ها از سلامتِ روان‌م در انتخاب‌رشته! هنوز هم تغییرِ نگاهِ آدم‌ها برایم عادی نشده. هنوز این سئوال را می‌شنوم که: " پس چرا تجربی خوندی؟ " 

من هنوز، آرامشی که آدم‌ها بعد از کنکور تجربه می‌کنند را نچشیده‌ام.

اما متوسطِ حال‌م خوب است.

می‌دانم جای درستی ایستاده‌ام.

می‌دانم که می‌توانم ساعت‌ها، رفتارِ آدم‌ها را مشاهده کنم و خسته نشوم.

می‌دانم همه‌ی این آدم‌ها، روزی می‌فهمند که " درست‌بودنِ " جای یک نفر از " به‌تر بودن‌ش " از نظرِ آن‌ها، مهم‌تر است.

راستش به این نتیجه رسیده‌ام که ما آن‌قدری وقت نداریم که توی راهی غیر از راهِ خودمان پیش برویم. 

می‌ارزد سال‌ها دنبالِ راهِ خودمان بگردیم و بعد فقط یک روز آن را طی کنیم.

می‌ارزد که " رسالت " و " ماموریت " مان را بشناسیم...



حتی اگر عمه‌مان، هربار یک‌جوری نگاه‌مان کند انگار که تمامِ آرزوهای زندگی‌اش را با خیر‌سری به باد داده‌ایم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۹
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
کلاسِ این هفته‌مان حولِ اخلاقِ کلبرگی و روان‌شناسیِ رشد بود. این فیلم اوجِ تفاوتِ خلق‌وخوی بچه‌ها و تواناییِ به تعویق انداختنِ نیازهایشان توی سن‌های مختلف را نشان می‌دهد.
ضمنا دیدنِ روش‌های مختلفِ مقاومت‌شان، بسیار مفرح و به فکر فرو برنده است!


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۵ ، ۱۳:۲۶
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
حالا که حداقل دو ماه گذشته از اعلامِ نتایج و من با اغلبِ آدم‌هایی که برایم مهم بوده بازخوردشان، به لطایف‌الحیلی حرف زده‌ام و بازخوردشان را سنجیده‌ام، دل‌م می‌خواهد بنویسم که بعضی‌شان واقعا ناامیدم کردند.
یک آدمِ نه چندان قوی شبیهِ من، وقتی می‌خواهد ساختارشکنی بکند باید دیگرانِ مهم‌ش پشت‌ش باشند؛ که وقتی حرف‌های باقیِ آدم‌ها امان‌ش را بریدند بلند شود و برود و روبه‌روی مطمئن‌ترین‌های زندگی‌اش بنشیند و بگوید:
" من این کار رو کردم. خیلی‌ها می‌گن غلط بوده کارم. واقعا غلط بوده؟ تو بگو که خودِ من مهم‌م برات. اصلا تو بگو که شجاعت‌م رو دیدی. تو بگو که برات مهم‌ه شجاعت‌م. تو ببین که من چه کاری کردم. اصلا تو محکم کن اراده‌م رو که بکشم این راهِ پر از سختی رو. این راهی رو که آدم‌های زیادی ازش رد نشدن که هموار بشه. این راهی که هنوز پستی و بلندی‌هاش صاف نشده. ببین بقیه چه‌قدر دارن اذیت‌م می‌کنن. تو که می‌فهمی، تو که باید بدونی الان که دارم باهات حرف می‌زنم فرضا بعد از شش ماه یعنی لازم دارم این حرفات رو، تو حداقل یه چیزی بگو به‌م. داره سخت می‌گذره ها."

وقتی با بعضی‌ها حرف می‌زنی و حتی خبری از همان توجهِ کوچکِ قبلی هم نیست با خودت فکر می‌کنی: 
" نکنه تو هم منُ اون شکلی بیش‌تر دوست داشتی.. نکنه که تو رو هم ناامید کردم. نکنه ازم انتظار داشتی که شبیهِ بقیه بشم. نکنه حالا دل‌ت نمی‌خواد نگام کنی. نکنه مایه‌ی خجالت‌م برات. نکنه تو هم دل‌ت می‌خواست از همین حالا منُ خانوم دکتر صدا کنی. نکنه دیگه حرفام مهم نباشن برات. نکنه دیگه دل‌ت نخواد بگی "این" شاگردم بوده، دخترم بوده، دوست‌م بوده. نکنه  دیگه وقت نداشته‌باشی برا من. نکنه تو هم منُ اون جوری بیش‌تر دوست داشتی و فکر نمی‌کردی یه روزی این‌جا وایسم. نکنه .. "

ترس امان‌م را بریده این روزها. 
ترس از همه‌ی این "نکنه" ها. 
ترس از همه‌ی راهِ روبه‌رو.
ترس از این که بعضی‌ها دیگر با رضایت نگاه‌م نکنند.
با خیلی از دیگرانِ مهم‌م حرف زده‌ام.
کاشکی زودتر خودشان اوضاع را درست کنند؛
من آن‌قدری قوی نیستم که بتوانم تنهایی بروم جلو...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۹۵ ، ۱۸:۱۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بعضی آدم‌ها تاثیرِ عمیقی روی من دارند. توی همان برخوردِ اول اصلا یک کاری باهام می‌کنند که همه‌ی حرف‌هایشان را باور می‌کنم. انصافا هم حرف‌های خوبی به‌م می‌زنند. 

چند روز پیش آدمی را شناختم که همین شکلی بود. 

خیلی به این فکر می‌کنم که یعنی می‌شود یک روزی من هم برای یک کسی این شکلی بشوم؟ 

می‌شود یک روزی من هم آن‌قدر واقعی بشوم که حرف‌هام مهم بشود برای آدم‌های دیگر؟ 

می‌شود یک روزی من هم به دردِ خداوند بخورم؟ 

می‌شود یک روزی من را بردارد برای خودش...؟



پ.ن یک:

پدر هم دارد می‌رود پیاده‌روی.

من ماندم و حوض‌م!

.

.

.

دل‌مان به هیئت عقیله و دعای دوستان است؛ بل سالِ بعد جورِ دیگری بنویسم...


هم در نجف هم کربلا پرچم به دست زینب (س) است

هر جا که پرچم می‌رود، دنبالِ پرچم می‌رویم..


پ.ن دو:

راهِ درست توی دانش‌گاه چیست؟

یک نفر بیاید برای من این را حل کند.

یک "معلم" به من نشان بدهید توی دانش‌گاه.

- همین -

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ آبان ۹۵ ، ۲۲:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک چیزِ بدی را فهمیده‌ام. چند وقتی هست که فکر می‌کنم به‌تر است بروم دانش‌گاه و برگردم خانه؛ همین. نمی‌دانم چه‌طور شده که این همه راه‌های نرفته ریخته روی سرم. نمی‌دانم چرا دارم خلافِ اهدافی که برای این وبلاگ چیده بودم عمل می‌کنم و غرهایم را این‌جا می‌نویسم. 

می‌دانید؛ کاشکی می‌شد یک حصار بکشم دورِ خودم و جلوتر نروم. این راه خیلی دارد سخت می‌شود. 

توی دانش‌گاه، آدم‌ها خیلی با من فرق دارند. و من دقیقا چه مرگیم شده که خوش‌م نمی‌آید از این وضعیت خدا می‌داند.

و من چه بیماری‌ای گرفتم که به رنک‌شدن فکر می‌کنم خدا می‌داند.

و من چه‌طور شده که رضایت داده‌ام به همین سیرِ خسته‌کننده‌ی حوصله سربر توی دانش‌گاه، خدا می‌داند.


شاید دل‌م می‌خواهد بروم قطعه‌ی بیست‌وچهار.

شاید دل‌م می‌خواهد بروم کویر چند روزی.

شاید دل‌م می‌خواهد به همه بگویم: می‌شود کمی به من افتخار کنید؟

شاید دل‌م می‌خواهد دوباره بروم پروان و املا درس بدهم، انشا درس بدهم، زبان درس بدهم.


های، های، های.

برایم مهم نباشد هیچ‌چیز، درست می‌شود این اوضاع...؟





پ.ن یک:

فکر کنم روزی که آدم‌های دور و برم با انتخاب‌های من کنار بیایند دیگر مرده باشم.

پ.ن دو:

حرف هست عزیزجان.

یک خروار.

یک خروار.

یک خروار.

گوش کجاست...؟

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۲۰:۵۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مثلا یک روزی میانِ آن بیست و خرده‌ای واحد و کوه‌پیماییِ رسیدن به دانش‌کده ببینم‌ت!

مثلا یک روزی بینِ بلوک‌های خیابان ورزش ده‌کده المپیک و رسیدن تا آتش‌نشانی و تاکسی‌ها ببینم‌ت!

مثلا یک روزی کنار آن بوته‌ی یاسِ رازقی که روزی یک گل می‌کنم ازش و تا دانش‌کده بو می‌کنم ببینم‌ت!

مثلا یک روزی دورِ حوضِ جلوی ارتباطات ایستاده باشی و ببینم‌ت!

مثلا یک روزی آن مسجد تمام شده‌باشد ساخت‌ش و من از محوطه‌ی جلوی دانش‌کده در پیش‌زمینه‌ی آن مسجد ببینم‌ت!

مثلا یک روزی کنارِ عکسِ شهید همتِ تابلوی سردرِ سلف ببینم‌ت!

مثلا یک روزی تا کمر خم شده‌باشم از پنجره‌ی کلاسِ مبانیِ روان‌شناسی تا وسطِ بزرگ‌راه شهید همت و از آن دورها ببینم‌ت!

خودت را.

آمدن‌ت را.



وَ جاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی...


آمدن‌ت را...





پ.ن:

سه‌شنبه‌هایم را،

چهارشنبه‌هایم را،

بسیار دوست می‌دارم.

چهارشنبه‌ها را به سببِ مراسم‌هایی که می‌روم

و سه‌شنبه‌ها را به خاطرِ کلاسِ دوست‌اشتنیِ سیرِ مطالعاتیِ کتبِ شهید مطهری که دارم!

بح بح!!

چه‌قدر حالِ من خوب است مردم!!!
توجه کنید به خوش‌حالی‌م!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

صبح‌ها که می‌روم دانش‌گاه، توی سرویس سخن‌رانی گوش می‌کنم.

میانه‌ی روز، وقتی از این کلاس به آن کلاس می‌روم قرآن گوش می‌دهم.

و وقتی برمی‌گردم خانه، بینِ شلوغیِ مترو و تاکسی و پیاده‌روهای خیابان انقلاب ذکرِ مصیبت توی گوش‌هام است.

این است روزهای محرمِ ما...



پ.ن یک :

به جز آن حضورِ نصفه و نیمه‌ام توی روضه‌ی امام جواد (ع)، روزهای من با دانش‌گاه و بزرگ‌راه و هیلگارد پر شده. 

پدر دیر می‌آید خانه.

کاش زودتر درست بشود این اوضاع...


پ.ن دو:

ببخشید که این شکلی می‌گویم این حرف را ولی شعورِ خانواده‌ی خود را وقتی بسنجید که خلافِ میلِ فامیل رفته‌اید انسانی.

اخیرا توی مهمانی‌ها، کم‌تر از قبل با آدم‌ها حرفی می‌زنم.

اخیرا دل‌م می‌خواهد بعضی‌ها را نبینم اصلا.

من حال‌م خوب است مردم!

و کاش این کمی مهم بود برایتان...


پ.ن سه:

محرم، چه زود دارد به عاشورا می‌رسد.

ام‌سال هم آن طور که می‌خواستم نشده خداوند.

از نزدِ خودت، از همان فضل‌ت، روزهای من را کمی به‌تر کن.

کمی شبیهِ آن چه "باید" باشد و شاید..


بعدنوشت:

سرمای بدی خورده‌ام. باید از پدر بخواهم بیاید دنبال‌م.




۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۵ ، ۲۰:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز می‌روم سرِ کلاسِ مبانی جامعه‌شناسی.

چیزهایی که همیشه دل‌م می‌خواست بخوانم و نشده...

۸ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ مهر ۹۵ ، ۰۸:۵۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

نمی‌دانم چرا محلِ قرارهای دوستانه‌ی ما باید دانش‌گاه شریف باشد!

ولی این بار هم انگار یک چیزِ حل شده بود که :" کجا بریم گودبای پارتی بگیریم؟ " و جوابِ یک‌سانِ " معلوم‌ه، شریف! "

صبح رفتیم شریف. ورودِ هر کدام‌مان یک داستانِ خوبی داشت!! ( اجرای زنده‌ی من و زهرا و رومینا! )

بعد هم طبقِ معمول شاد!

بعد هم با نونا رفتیم کادو خریدیم و آمدیم خانه‌ی ما!



حکایتِ ما و شریف، انگار ادامه‌دار است...



پ.ن یک:

" آقا من فقط یه سئوال دارم! چرا؟!! "


پ.ن دو:

" سیم‌کارتِ من کو؟! "


پ.ن سه:

" خانوم ببخشید، ثبت‌نام صنایع کجاست؟ "
!


پ.ن چهار:

آی‌کیوی 250!!


پ.ن پنج:

رفتم واحدهایمان را گرفتم و هی نگاه‌شان می‌کنم و ذوق می‌کنم!


دوستان! لطفا جزئیات را اضافه کنید!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یاد باید بگیری که فکر کنی عزیزجان؛ فکر.

و الا ول‌معطلی.

و شک نکن من بینِ رتبه‌ی‌کنکورت، دانش‌گاه‌ت، نامِ پرآوازه‌ی مدرسه‌ات و توانِ تفکرت، آخری را انتخاب‌ می‌کنم.

شک نکن انتخابِ من برایت چیزی نیست که تو را به رویای همه برساند. انتخابِ من برایت شرایطی‌ست که رویایت را بسازد. رویای خودت را.

عزیزجان،

قبل از هرکار چه‌قدر خوب می‌شود اگر فکر کنیم آخرش ما هم یک روزی دیگر نفس نمی‌کشیم و از آن به بعدِ زندگی‌مان قرار است چه‌طور باشد..؟

اگر درس می‌خوانی، شبیهِ آقا مصطفی چمران درس بخوان.

آدم باید از یک جایی به بعد تصمیم‌های به‌تر و مهم‌تری بگیرد. و تو داری نزدیک به آن دوران‌ت می‌شوی. دانش‌گاه اگر چه یکی از اولین انتخاب‌های مهمِ زندگی‌ست ولی قطعا مهم‌ترین‌شان نیست.

دور نیست آن روزهایی که با گونه‌های گل‌انداخته بیایی خانه. حتی اگر کنارم نباشی تلفن‌م را بگیری و بگویی منتظرِ تلفنِ کسی باشیم که تو شماره‌ی بابا را دادی به‌ش. که زنگ بزند و با خانواده‌اش بیاید.

دور نیست آن روزهایی که برای ره رفتن‌های دخترک‌ت ذوق کنی.

دور نیست آن روزهایی که دنبالِ مدرسه بگردی برای پسرِ هفت‌ساله‌ات.

دور نیست روزی که از تلاشِ دخترت خنده‌ات بگیرد وقتی سعی دارد چیزی را به‌ت نگوید و تو ساعت‌ها قبل‌ش می‌دانی‌اش.

دور نیست روزهایی که آرزوهایت، تو را رسانده‌باشد به همان کلاسِ انشایت.

دانش‌گاه، شد یا نشد، فدای سرت.

تهران، شد یا نشد، آن‌قدر مهم نیست.

هرچند که تمامِ مخالفت‌م برای شهرستان رفتن‌ت به خاطرِ این بود و هست که فکر می‌کنم خانواده‌ی کوچکِ چهارنفره‌ی ما، آن‌قدری وقت ندارد که بخواهد چندین سال‌ش را هم دور از هم بگذراند.

عزیزجان،

دانش‌گاه، شد یا نشد یادت نرود که من تو را برای چیزی‌بیش‌تر از این اعداد بزرگ کردم. برای چیزی که بیرزد شصت سال زندگی‌ات را خرج‌ش کنی و برای خدا جواب داشته‌باشی.

دانش‌گاه، هرچند توی این دو سال مهم‌ترین دغدغه‌ی ما بود اما از این به بعد دنیا جدی‌تر از این می‌شود.

اخم‌های بابا را هم جدی نگیر؛

دل‌ش می‌خواسته کنارش باشی و حالا که تهران ماندن‌ت به اما و اگر کشیده، دارد دل‌تنگی می‌کند. می‌دانم که خودت متوجهِ این‌ها می‌شوی.

هوای بابا را داشته‌باش که اگر بروی خیلی سخت‌ش می‌شود..



پ.ن:

نه،

انگاری مادرمان هم چیزهایی می‌نوشته گاه‌گاهی برایمان!

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۲
فاء