کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۶۵ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

عطیه گفت عازم کربلاست و اگر تهران‌ام به جاش بروم سر کلاس رویای نوشتن؛ یک کلاس نویسندگی خلاق. رفتم. دو زنگ کلاس داشت. با بچه‌های هفت‌ام و هشت‌ام. کمی با هم داستان‌سازی کار کردیم. دل‌م می‌خواست بیش‌تر وقت می‌داشتیم که از کلیشه‌ها دورتر می‌شدند. دل‌م می‌خواست عمق خلاقیت و خیال‌پردازی‌شان را ببینم ولی زمان کم بود و تعدادشان زیاد. دوم آبان که آمدم خانه، دفتر طرح درس‌هایم را درآوردم و توی بخش انشا و بخش داستان‌سازی و صفحه‌ی داستان‌سازی به وسیله‌ی تصویر چندتایی نکته‌‌‌ی عملی که از کلاس گیرم آمده بود را نوشتم.


چهارشنبه‌ها برنامه‌ی کلاس‌های دانش‌گاه‌م طوری است که به هیئت و روضه‌های ساعت سه، به زور هم نمی‌رسم چون در به‌ترین حالت تازه ساعت سه و ربع می‌رسم جلوی سردر دانش‌گاه! کلاس‌های مدرسه که قبل از آن و قشنگ روی کلاس‌های دانش‌گاه هستند! کلاسِ دردسرساز دانش‌گاه، کلاس فارسی عمومی است. کلاسی که همیشه منتظرش بودم. بیش‌تر منتظر چیزی شبیه کلاس‌های خانم بهبهانی و خانم ملایی و آقای رحیمی و تنها چیزی که کلاس‌م شباهتی به‌شان ندارد همین موارد بالا است. البته نکته‌ای که بیش از همه اذیت‌م می‌کند این است که بچه‌ها احترام استادی که با او هم‌سلیقه نیستند را حفظ نمی‌کنند و سر کلاس تصورم از تعدادی از هم‌ورودی‌ها درب‌وداغان می‌شود. ( یکی از بچه‌ها می‌گفت هرچه این شکل برخوردها را کم‌تر ببینیم به‌تر است. شاید ابعاد متفاوت آدم‌ها را نشناسیم ولی حداقل افراد در نظرمان همان جای‌گاه سابق‌شان را حفظ می‌کنند. تا حدی با او موافق‌ام. از آدم‌هایی که قرار نیست ارتباط نزدیکی با آن‌ها داشته باشیم شناخت‌مان در حد همان حسن‌ظن باقی بماند چه مشکلی پیش می‌آید؟) خلاصه این که این ترم این کلاس پربحث، من را از مدرسه و مراسم‌ها انداخته. دو آبان که نیستم ولی متوجه می‌شوم بچه‌ها کلاس نه آبان را هم کنسل کرده‌اند. وقت‌م خالی می‌شود که هفته‌ی بعدی هم بروم مدرسه. این بار جای سوده و در نقشی که شاید هیچ‌وقت تصورش نمی‌کردم؛ معلمِ دینی!!

سه تا کلاس دارم با سه کلاس هشت‌ام. از ساعت نه می‌روم سر کلاس. اول از روی اسم‌هاشان می‌خوانم. (این پروسه جاهایی که قرار است چند جلسه با بچه‌ها باشم یک جلسه طول می‌کشد. ازشان می‌خواهم خودشان را معرفی کنند و چیزی که به نظرشان می‌آید من باید راجع به‌شان بدانم را بگویند.) بعد خودم را معرفی می‌کنم:

"من رحمانی هستم. فارغ‌التحصیل سال نود و چهار فرزانگان. الان روان‌شناسی می‌خونم. دانش‌گاه علامه طباطبایی. برای این که چیزی ذهن‌تون رو راجع به من درگیر نکنه که باعث بشه در طول کلاس نتونید تمرکز کنید همین الان پنج دقیقه وقت دارید اگر سئوالی دارید از من بپرسید."

معمولا می‌پرسند اسم کوچک‌م چی است و چند سال‌م است و دوباره رشته و دانش‌گاه را می‌پرسند. می‌پرسند قرار است امروز چه کار کنیم بعد با یک خجالتی می‌گویند: "خانوم ببخشیدها شاید مسخره باشه ولی ..." و سئوال‌های شخصی‌تر می‌پرسند. مثلا می‌پرسند مجردم یا متاهل، شغل پدر و مادرم را می‌پرسند و...

بیش‌تر وقت‌ها پنج دقیقه که تمام می‌شود سئوال‌هایشان هم تمام شده است.

بعد می‌گویم کلاسِ ما چند تا قانون دارد:

۱. به نظر من هیچ اشکالی ندارد اگر بخواهید چیزی بخورید یا آب بنوشید. فقط این خوردن‌تان نباید باعث شود بقیه اذیت بشوند. مثلا اگر نارنگی سر کلاس پوست کندید و بقیه‌ی کلاس دل‌شان خواست باید به تک‌تک‌شان از نارنگی‌تان بدهید!

۲. به نظر من هیچ اشکالی ندارد اگر بخواهید جایی جز روی صندلیِ نیم‌کت‌تان بنشینید. فقط من باید شما را ببینم، شما من را ببینید و وضعیت نشستن‌تان برای کسی مشکل ایجاد نکند. مثلا اگر خواستید روی میز بایستید نمی‌توانید ردیف دوم را انتخاب کنید و باید بروید ردیف آخر بایستید!

۳. هرچه روی قوانین دیگر انعطاف دارم روی این قضیه جدی‌ام و فرد خاطی تخفیفی نمی‌گیرد! این‌جا کسی حق ندارد نظر دیگری را مسخره کند؛ حتی با لحن‌ش. اگر سئوالی برایش پیش آمد راجع به نظر دیگری باید آن را در محترمانه‌ترین شکل ممکن بپرسد. اگر نه تا آخر آن جلسه‌ی کلاس یک برچسب روش می‌زنیم و نمی‌تواند حرفی بزند!

(توی کلاس‌های طولانی‌تر می‌گویم این‌ها را اول دفتر یا کتاب‌شان بنویسند.)

و ادامه می‌دهم:

این‌جا من روی گلوی شما گیوتین نمی‌گذارم! از گفتن نظرات‌تان نترسید. و یک نکته‌ی مهم: هر کلاسی قانو‌ن‌های خودش را دارد. قوانین این کلاس را به بقیه‌ی کلاس‌هایتان تعمیم ندهید.

خیلی وقت‌ها بعد از گفتن قانون اول و دوم کلاس متلاطم می‌شود. همه جای‌شان را عوض می‌کنند و از توی کیف‌شان خوراکی در می‌آورند. چه‌قدر قوانینِ رایج بچه‌ها را خسته کرده...

کلاس که آرام می‌شود می‌روم پای تخته که کار را شروع کنم. 

این وسط‌ها یکی دو باری از قوانین سوءاستفاده می‌کنند. این اتفاق که می‌افتد کمی جدی‌تر می‌شوم و جلویشان می‌ایستم و می‌گویم: "قوانین اساسا به وجود اومدن برای این که بتونن نیازهای جامعه‌شون رو تامین کنن. جایی که دیگه این اتفاق نیفته، وقتی قوانین کارآمدی‌شون رو از دست بدن تغییر می‌کنن."

همین را که می‌گویم معذرت‌خواهی می‌کنند و توی این سه تا کلاس نیازی پیدا نکردم که تبصره‌ای به قوانین بزنم. معمولا بچه‌ها خودشان خودشان را اصلاح می‌کنند.تجلیِ عینیِ امر به معروف و نهی از منکر.

و یک راه‌کار که خیلی جواب می‌دهد و توی کلاس آخر مجبور شدم ازش استفاده کنم: بچه‌ها گاهی واقعا با هم حرف دارند. کلاس آخر بعد از زمان ناهار بود و بچه‌ها هم کمی خسته بودند و آن‌قدر با هم حرف زدند که کلافه‌ام کردند! کمی نگاه‌شان کردم و وقتی دیدم جواب نمی‌دهد گفتم: بچه‌ها صبر می‌کنیم تا شما آماده بشید. 

بعد از این حرف‌م احساس گناه می‌کنند و ساکت می‌شوند. ادامه می‌دهم: نه، واقعا صبر می‌کنیم تا آماده بشید. یک دقیقه با هم حرف بزنید!

جدیت‌م را که می‌بینند باورشان می‌شود و یک دقیقه یک‌بند با هم حرف می‌زنند! و بعد از یک دقیقه تلاطم کلاس تا حد خوبی خوابیده. 


پای تخته می‌نویسم: دین.

می‌گویم می‌خواهیم بارش فکری انجام بدهیم و هرکس کلماتی که با دین توی ذهن‌ش می‌آید را بگوید. جواب‌ها خیلی متنوع‌اند:

معجزه، تحریف، تنوع، خدا، آخوند، جنگ، انسانیت، شخصی، اعتقاد، سود، مرگ، عرف، ترس، گشت ارشاد، جامعه، مذهب، تعصب، داعش، مراسم مذهبی خسته‌کننده، مکان‌ها و نمادها و کتب مذهبی، مردسالاری، احساسات، زور و اجبار، محدودیت، احکام، قانون، عقل، پیام‌بر، خرافه، وحی، شرع، مبهم، سانسور، اتحاد، خشونت، قدرت، بهشت و جهنم، هویت، قصه، غم، نیاز، قدیمی، تقلید، اخلاق، ترس، دغدغه، هدف آفرینش، اعتقاد، وحشی‌گری، نفوذ، لزوم و ...

بعضی وقت‌ها می‌خواهند واژه‌ای را بگویند و تردید می‌کنند و بعد می‌گویند: "خانوم ببخشیدها ولی..." و کلمه‌شان را می‌گویند. این جور وقت‌ها به‌شان می‌گویم چرا از من معذرت می‌خواهید؟! من دین‌ام مگر؟!

این‌جا یک چیز سخت وجود دارد. گاهی جواب‌های بچه‌ها آدمِ کم‌ظرفیتی مثل من را اذیت می‌کند. قلب‌م به درد می‌آید ولی نباید حتی ذره‌ای توی چهره‌ام چیزی مشخص شود وگرنه هرچه تا حالا رشته‌ام پنبه می‌شود.

توی مدرسه بچه‌هایی که در دسته‌ی بچه‌های مذهبی نمی‌گنجند بیش‌تر مشارکت می‌کنند و این هنوز چالش من است. نکند بچه مذهبی‌ها با رفتار من مظلوم واقع شوند توی کلاس. نکند رفتارم اعتماد به نفس‌شان را نسبت به هویت دینی‌شان کم کند... باید برای این، راه‌کار پیدا کنم.

حرف‌هایشان که تمام می‌شود می‌گویم: ما دوتا دین را می‌توانیم بررسی کنیم؛ دینی که هست و دینی که باید باشد. بیش‌ترتان دینی که هست را گفتید. و دینی که هست را مشاهداتِ ما، رسانه‌هایی که دنبال می‌کنیم، کتاب‌هایی که می‌خوانیم، پدر و مادرمان و... می‌سازند. و می‌تواند لزوما درست نباشد. کمی با هم از دینی که باید باشد حرف می‌زنیم و بعد به‌شان می‌گویم من، در جای‌گاهِ فردی که نسبت به دین تعلق خاطر دارم خیلی غصه می‌خورم که شما یک واژه را توی کلمات‌تان نگفتید. می‌گویم این نشان می‌دهد من و امثال من چه‌قدر بی‌عرضه بوده‌ایم که این کلمه به نظر شما نمی‌آید.

کنج‌کاو می‌شوند. بعضی‌شان می‌خواهند من هم کلمه‌ای به شبکه‌مان اضافه کنم.

برای‌شان روی تخته، کنار کلمات‌شان می‌نویسم: هل الدین الا الحب؟

از یکی‌شان می‌خواهم معنایش کند. به حب که می‌رسند بیش‌ترشان تعجب می‌کنند. می‌گویم این جمله‌ی من نیست؛ مالِ امام صادق(ع) است!

کمی مباحثه می‌کنیم و آخرش ازشان می‌پرسم موافق‌اند که به شبکه، کلمه‌ی محبت و دوستی را هم اضافه کنیم؟

موافق‌اند...

این‌جای بحث، کلی سئوال دارند.

ازشان پنج دقیقه وقت می‌گیرم که بحث امروز را تمام کنم و بعد اگر زمانی داشتیم روی مسائل‌شان حرف بزنیم.

توی قسمت خالی تخته یک دایره‌ی بزرگ می‌کشم و سه تا بخش کوچک‌تر داخل‌ش. می‌گویم: اگر این دایره‌ی بزرگ کلِ آدم‌های دنیا باشند مواجهه‌شان با دین می‌تواند آن‌ها را در چهار وضعیت قرار بدهد:

یا بروند توی دایره‌ی کوچک‌ترِ "نفی دین". کسانی که می‌گویند همچین چیزی وجود ندارد و هر چیزی که بگوید هم به درد نخور است.

یا بروند توی دایره‌ی "دین، مثلِ بقیه" که علم و احساسات و عقل و... هم داخل‌ش هستند و جایی ممکن است با هم تعارض پیدا کنند و هرکدام‌شان الویت پیدا کند.

و یا بروند توی دایره‎ی "اثبات" که هر مسئله‌ای را به دین ارائه کنند و از دین راه‌کار بخواهند و ببینند دین راجع به آن مسئله حرف‌ش چیست.

گروه چهارم اما آدم‌هایی هستند که این وسط‌ها می‌پلکند. نوجوان‌ها اگر نوجوانیِ سالمی داشته باشند باید این‌جا باشند ولی اگر این‌جا بمانند شبیه گربه‌هایی می‌شوند که بین تردید رفتن و ماندن زیر چرخ ماشین‌ها له می‌شوند. دین به خاطر یک سری از ویژگی‌هایی که برایش ذکر کردید و همه‌شان هست و هیچ‌کدام‌شان نیست آن‌قدری مسئله‌ی مهمی هست که نمی‌توان رهایش کرد. یک جایی باید بگذاری‌ش جلویت و تکلیف‌ت را باهاش معلوم کنی. این که می‌خواهی بروی توی کدام دایره‌ی کوچک. الان‌ها هم وقت‌ش است. همین اواخر راه‌نمایی و اوایل دبیرستان.

(توی کلاس‌های ادامه‌دار می‌گویم وظیفه‌ی من معرفیِ این دین است. اما تصمیم با شماست که می‌خواهید چه جوری باشید. لا اکراه فی الدین را برایشان می‌خوانم و البته بل الانسان علی نفسه بصیره.)

معمولا زنگ همین‌جاها می‌خورد و به سئوال نمی‌رسیم ولی کلاس برای من تمام نمی‌شود! زنگ تفریح‌ها بچه‌ها سئوال دارند و من هم بلدشان نیستم! می‌پرسند امام موسی صدر از کجا امرار معاش می‌کرده! یکی‌شان با بغض می‌گوید: "خانوم یه مسئله‌ای هست که من هروقت به‌ش فکر می‌کنم گریه‌م می‌گیره." و واقعا دارد گریه‌اش می‌گیرد وقتی از ازدواج موقت و تعدد زوجات می‌پرسد. یکی‌شان می‌خواهد اسم کتاب‌هایی که معرفی کردم را یک بار دیگر بگویم و...

سه زنگ دینی، ساعت دو و نیم تمام می‌شود و برای من تقریبا صدایی باقی نمانده!

یک چیزی خیلی به چشم‌م می‌آید:

بچه‌ها پر از سئوال‌اند. پر از ابهام. پر از حرف‌اند. بعضی وقت‌ها فقط همین که بگذاری حرف بزنند و وقتی دهن‌شان را باز کردند نزنی توی دهن‌شان کار را درست می‌کند و اصلا کار دیگری لازم نیست. بچه‌های مدارس ما آدم‌های این شکلی دارند ولی من این روزها یک چیزی را توی دانش‌گاه می‌بینم و آن بچه‌هایی هستند که با همین حرف‌‌ها و سئوال‌های رسوب‌کرده آمده‌اند دانش‌گاه. و حالا دیگر آن بچه‌های سیزده چهارده نیستند. حالا قبل از حرف‌های تندشان معذرت‌خواهی نمی‌کنند. حالا بعد از کلاس بابت تخطی‌شان از قانون از معلم عذر نمی‌خواهند...

روزِ خوبی بودی نه‌ام آبان!


پ.ن یک:

نه، من نمی‌ترسم که بچه‌ها از دین‌شان برگردند! من به اسلامی باور دارم که آن‌قدر قدرت‌مند هست که بتواند دربرابر سئوال‌ها و شبهه‌ها و تحقیق‌ها جواب داشته باشد آن هم از نوع قابل پذیرش و قانع‌کننده‌اش. اگر نه چرا معتقد باشیم به دینی که توانِ محافظت از خودش را ندارد؟!


پ.ن دو: 

این شنیدن ولی روی همان بچه‌های دانش‌گاهی هم جواب می‌دهد.شنیدن، کلا جواب می‌دهد!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۷ ، ۰۲:۲۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

[سرخیِ هر غروب می‌رم پشتِ بام

بغض‌م می‌شکنه، اسمِ توئه روی لب‌هام]


خانه را که عوض کردیم مسیرِ رسیدن‌م تا دانش‌گاه تنوع‌ش را از دست داد.

اگر توی خانه‌ی قبل می‌توانستم بیایم سر بلوار کشاورز و بعد چهار پنج تا گزینه‌ی خوب و راحت داشته باشم برای رسیدن، این‌جا راهی که با اختلاف، زمان و هزینه‌ی خوبی دارد بزرگ‌راه شهید همت است و بس.

و راه‌ها برای رسیدن به‌ش متفاوت؛ پیاده، با اتوبوس و یا با خانواده و ماشین پدر.

محرم که شروع شد زودتر بیدار می‌شدم و شیب خیابان را می‌رفتم بالا تا چند ایست‌گاه جلوتر. کم‌کم باید آماده‌ی راه رفتن‌های طولانی‌تر  می‌شدم.



[ای بادِ صبا، برسون به حسین سلامِ من رو؛

سلام بر حسین.

ای قاصدِ دل، برسون به حسین پیامِ من رو؛

سلام بر حسین.]


هفته‌ی اول مهرماه بود که با بچه‌های هیئت عقیله‌ی عشق(س) رفتیم مشهد. خیلی روزهایم را جابه‌جا کردم و خودم را بابت کلاس‌های دانش‌گاه به زحمت انداختم. همه‌ی استدلال‌م برای خودم این بود که باید غیبت‌هایم را نگه دارم برای ایام اربعین. فعلا باید طوری کلاس‌ها را بروم که غیبت نخورم.



[سلام ای کوهِ نور،

سلام از راهِ دور،

سلام آقای پردردِ صبور

سلام ای کربلا،

سلام ای نینوا،

سلام ای خامسِ آل‌عبا]


دلار شدیدا گران شده بود و برندی که معمولا کفش‌های کتانی‌م را ازش می‌خرم به جای رنج دویست هزار تومان، کفش‌های معمولی‌ش را هفت‌صد هزار تومان می‌فروخت!

برای یک کفش رقمِ بالایی بود. افتاده بودم دنبال تعمیر کفش‌های قبلی و جمع کردن پول‌هایم برای ویزا و بلیت و ضروریات سفر. یکی دوتا پروژه‌ی بیش‌تر گرفتم که سامرا هم بروم حتما.

قرار گذاشته بودم با خودم که این سفر را با حق‌الزحمه‌های خودم بروم. که هزینه بدهم برای چیزی که دوست دارم. که بعدا راحت ول‌ش نکنم.



[ای گلِ وفا، حسین

معدن سخا، حسین

می‌کشی مرا، حسین...]


این پیام می‌رود روی کانال روضه:

#گزارش_جلسه_مهر۹۷

پس از قرائت قرآن باز هم در خدمت خادمان پرتلاش مهدکودک روضه امام جواد بودیم. 

خانم رحمانی این بار خبر تولید *مجموعه بازی ویژه هدیه دادن به کودکان عراقی در موکب‌های اربعین* را برایمان آورده بود.

این بسته‌های کوچک که شامل چند بازی ساده و دوست‌داشتنی و یک نامه به زبان فارسی و عربی است، به هم‌راه یک داستان کوتاه که ارتباط خوبی با بازی‌ها دارد، نحوه‌ی کار با هر یک از وسایل بازی را توضیح می‌دهد.

قیمت هر بسته ۱۵ هزار تومان است 

 با توجه به این که تعدادی بسته هم‌اکنون موجود هست، می‌توانید آن را خریداری کرده و هم‌راه خودتان به سفر اربعین ببرید و به دست بچه‌ها برسانید.

یا این‌ که آن را توشه‌ی راه زائران کنید و در ثواب اهدای آن‌ها شریک شوید.


ماجرا از این قرار است که این بار بازی‌های جذاب مهدکودک را برای بچه‌های موکب‌دار عراقی آماده کرده بودیم. 

اصلا گفته بودم یکی دوتاشان را برای خودم نگه دارند که ببرم‌شان. جمله‌های لحظه‌ی تقدیم را هم از رفیق عراقی‌مان می‌پرسم که سوتی ندهم!



[سرخیِ هر غروب می‌شم روضه‌خون

خورشید رو می‌زنن به روی نی تو آسمون]


۱۴ام مهرماه بود. یک روزِ شنبه.

حوالی ساعت ۳ونیم بود که مادرم زنگ زد به‌م. حرف‌هایی که می‌زد و لحن و تن صدایش عادی نبود. پرسید کی کلاس‌م تمام می‌شود که گفتم ۵. 

ساعت ۵ دوباره زنگ زد و گفت من این‌جا پیش خانم فلانی‌ام. کلاس‌ت تمام شد سریع برو خانه که زهرا تنهاست.

لحن‌ش از قبل هم مشکوک‌تر بود.

پرسیدم چرا خودش تا حالا نرفته خانه که خواست یک‌جورهایی قضیه را رفع و رجوع کند.

اصرار کردم. گفت یک کمی پاش پیچ خورده و رفته همان‌جا اورژانس بیمارستان.

این که این وسط چه اتفاقی افتاد بماند‌.

خودم را حدود ساعت ۸ شب رساندم بیمارستان و آن‌جا بود که فهمیدم مامان با یک اتوبوسِ پر تصادف کرده و پاش از ۶ جا شکستگی باز دارد.



[ای آه رسا، برسون به حسین سلام من رو؛

سلام بر حسین

ای ماهِ عزا، برسون به حسین پیام من رو؛

سلام بر حسین]


پای مامان عمل لازم دارد و مراقبت. حداقل شش هفته. توی ذهن‌م حساب می‌کنم. ۱۴ مهر را با یک ماه و نیم جمع می‌زنم. می‌شود ۲۹ آبان.

و اربعین ۸ آبان است...

دوباره گیر می‌کنم بین انتخاب‌های مختلف.



[سلام ای مهربون،

سلام ای به‌ترین،

سلام ای چهره‌ی خونین‌جبین

سلام ای لاله‌گون،

سلام ای شاهِ دین،

سلام ای قاری نیزه‌نشین]


روزها پشت سر هم می‌گذرند.

به گذرنامه‌ام سر می‌زنم. اعتبار دارد. سه روز هم برای ویزا وقت لازم است. باز افتاده‌ام به حساب و کتاب که اگر اربعین سه‌شنبه‌ی هفته‌ی بعد باشد و سه روز هم برای حداقل طی مسیر بگذارم کنار و دو روز هم رفت و برگشت باید حدودا هشت روزی قبل‌ش برای ویزا اقدام کنم. (و تا یک دقیقه‌ی دیگر وارد همان ددلاین می‌شویم...)

روزها پشت سر هم می‌گذرند و به اربعین نزدیک می‌شوند و کم نیستند رفقایی که ازم کتابی بخواهند برای خواندن در مسیر. ردیف سفرنامه‌ها و داستان‌های مذهبی روز به روز خالی‌تر می‌شود. الحمدلله که دریای اربعین امسال هم پرآب است.

باشد به تلافیِ تمامِ بغض‌های شیعه در طول تاریخ.

باشد به تلافیِ حسرت همه‌ی شیعیان برای زیارت سرزمین طف از زمان متوکل عباسی تا روزگار صدام.

کاش بروند به نیابت همه‌ی آن‌ها که امسال هم توی جاده نیستند 


[یار مه‌لقا حسین

چشمه‌ی بقا حسین

می‌کشی مرا حسین...]


- سلام فاطمه. چهارشنبه تهران‌ای؟

( چند دقیقه‌ای صبر می‌کنم. چند بار می‌نویسم بله متاسفانه و پاک‌ش می‌کنم)

- بله ان‌شاءالله.

- آخ جون! می‌تونی به جام بری سر کلاس؟ فرز ۵

- ساعت چند؟

- زنگ دو و سه.

- دانش‌گاه‌ام که. تا فردا خبر بدم.

- فردا دارم راه می‌افتم. هیچ‌جوره راه نداره؟

- چرا! شما برید به سلامت! من ردیف‌ش می‌کنم. به محمدصالح هم سلام برسونید که خیلی به‌تره!

وقتی قبول می‌کنم چهارشنبه، ۲ آبان جای عطیه بروم سر کلاس یعنی انگاری باور کرده‌ام که امسال تهران‌ام...



[ای برگ خزون، برسون به حسین سلام من رو؛

سلام بر حسین

ای اشک روون، برسون به حسین پیام من رو؛

سلام بر حسین]


امسال هم نشد.

هرچی دست و پا زدیم نشد.

نمی‌دانم اوضاع سال بعدم چه شکلی است. آن‌قدری سلامت هستم که خودم بتوانم پیاده بروم؟ اصلا زنده‌ام؟ خداوند نگه‌م داشته توی این راه؟

نمی‌دانم تا سال بعد کدام اتفاق‌های مهم زندگی‌م افتاده‌اند.

نمی‌دانم سال بعد چیزی که می‌نویسم سفرنامه‌ی جاده‌ی نجف-کربلاست یا بازهم چیزی شبیه این دو سه سال.

فقط دل‌م خواست بگوید با خودتان ببریدش. بگذارید یک گوشه‌ای مثلا زیر عمودِ ۷۸۳. یا شاید آن آخرها و نزدیک عمود ۱۴۵۲. بگذارید بنشیند به تماشا. یا شاید هم قرار گذاشته باشد که بیایند و ببرندش. شاید صاحب‌ش بالاخره پیدایش کرد. شاید دست‌ش را گرفت و با خودش برد...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۰:۰۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

شاید دخترِ خوبی برای خانواده به نظر نرسم،

شاید تفاوتِ سلیقه‌مان در بعضی مسائل از آسمان تا زمین باشد،

شاید آن چیزی نشدم که انتظارش می‌رفته

اما یک چیزهایی را توی خانواده خوب می‌فهمم؛ مخصوصا راجع به مادرم.

این‌ها را گفتم که بگویم لازم نیست کپی برابرِ اصلِ اعضای خانواده‌تان باشید تا بعضی چیزها را بدونِ هیچ کلامی بین خودتان رد و بدل کنید.

مثلا خیلی وقت‌ها متوجهِ عدم رضایت پدر و مادرتان از کاری می‌شوید.

متوجه می‌شوید که این یکی دو جلسه‌ای که باشگاه نور را رفته‌اید دل‌ش هزار راه رفته! و این بار آن‌قدری دل‌شوره‌اش جدی شده که ساعت دوازده تا دو بامداد باهاتان می‌آید جلسه! و همین حضور می‌شود آرامشِ فکرش برای این که باقیِ جلسه‌ها خیال‌ش راحت باشد و با رضایتِ کامل اجازه بدهد.

همین یک حضور کافی است برای اطمینانِ قلب‌ش؛ وقتی به شما دربست اعتماد دارد ولی مادر است دیگر..

خیلی وقت‌ها شده که اساسی دل‌م بخواهد کاری بکنم و بفهمم مامان نگران است؛ بعضی وقت‌ها بی‌خیال‌ش شدم ولی عجیب حسرتی مانده به دل‌م بابت‌ش.

سخت است وقتی بمانی بینِ مامان و چیزی که سال‌هاست می‌خواهی انجام بدهی و حالا موقعیت‌ش پیش آمده.

یکی از جدی‌ترین‌هاش اردوی جهادی بوده و هست.

یکی‌شان پیاده‌روی اربعین.

یکی‌شان راهیان نور.

یکی‌شان سفر افغانستان.

و چندین کارِ دیگر.

مامان به من و حتی به دیوانه‌بازی‌هایم اعتماد دارد؛ این را خیلی واضح می‌فهمم.

اما دل‌ش آرام نیست..

گاهی از خودِ خداوند می‌خواهم که یا این آرامش را در دل‌ش جاری کند و یا یکی از همان حضورها را برنامه‌ریزی کند.

مامان به من و حتی به دیوانه‌بازی‌هایم اعتماد دارد؛ این را خیلی واضح می‌فهمم.

این سکینه را جاری کن در قلب‌ش؛ لیطمئن قلبها...




پ.ن:

همه چیز در دستانِ خودت است.

حدود دو ماه مانده تا اربعین..



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۵
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
این همه آدم حسابی دور‌ و برِ خودت داشته باشی کلی خوبی دارد ولی یک بدیِ اساسی هم دارد؛
با دیدنِ احوالاتِ خوب آن‌ها حسابی از اوضاعِ درب‌وداغان خودت آگاه می‌شوی!

دیالوگِ پرتکرارِ این روزهام شده این:"حالا هی فلسفه بباف فاطمه خانومِ زرنگ! برو ببینم به کجا می‌رسی! وقتی فلانی و فلانی و فلانی شهید شدن اون وقت می‌فهمی که کارِ اصلی کجا بوده!"
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قبل‌ترها، شاید حدود شش هفت سال پیش، خیلی روی مسائل می‌ایستادم. مشکلی اگر پیش می‌آمد باید در لحظه حل می‌شد. معمولا هم این سماجت‌م کار دست‌م می‌داد و اوضاع را پیچیده‌تر می‌کرد.

البته که این روزها هم راجع به بعضی دیگرانِ مهم‌م همین شکلی هستم و همه چیز را باهاشان باید در لحظه حل کنم و سر همین قضیه خیلی وقت‌ها اعصابِ مادرم را خرد می‌کنم ولی اخیرا بیش‌تر به صبر و قدرتِ زمان باور پیدا کرده‌ام.

این روزها بیش‌تر به مشکلات وقت می‌دهم برای حل شدن؛ خیلی بیش‌تر. مثلا دو سال!

نمونه‌اش هم این است که به آدم‌ها فرصتِ بیش‌تری برای فهمیدنِ حرف‌هایم می‌دهم. هرچند روزهای اولِ دانش‌گاه کمی اذیت شدم و مجبور شدم ادبیات‌م را قدری تغییر بدهم - کاری که هیچ‌وقت زحمت‌‌ش را به خودم نداده بودم! - ولی زمان، توی این قضیه قدرت‌ش را بدجور به‌م نشان داد.

ترمِ دومِ دانش‌گاه باوجودِ آن که زیاد حرف نمی‌زدم، یک سوءتفاهمِ عجیب برای یک سری از هم‌دوره‌ای‌ها پیش آمد.سوءتفاهمی که آن قدر قوی بود که ترکیبِ یک گروهِ دانش‌جویی را کاملا دگرگون کرد!‌

وقتی دوباره آن روز را مرور می‌کنم، یادم می‌افتد که همان وقت به خودم گفتم: "اه! فلانی چه‌قدر غیرقابل تحمل‌ه برا من! هرگز نمی‌تونم حتی باهاش هم‌کلاسی باشم!"

یکی دو بار به تاکیدِ یکی دیگر از دوستان سعی کردم درست‌ش کنم که اتفاقِ خاصی نیفتاد.

من هم رهایش کردم؛ حدودِ یک سال.

و توی این یک سال به اجبار، به خاطرِ انتخاب واحدها، به واسطه‌ی یک سری اتفاقِ مشترک، سه چهار پروژه‌ی مشترک را باهم انجام دادیم و چند روز پیش دیدم که زمان خیلی چیزها را حل کرده. در این حد که حتی جملاتِ نصفه نیمه‌ی هم را می‌فهمیدیم! در این حد که یک جایی گفتم:"ببین شکیبا، فلان چیز."

و منظورم دقیقا خلافِ فلان چیز بود!

و برداشتِ شکیبا هم دقیقا همان منظورِ اصلیِ من بود!

یک ارتباطِ ایده‌آل! 

حالا این قضیه زیاد چیزِ مهمی نیست. مهم این است که حداقل در برخوردها دچارِ سوءتفاهم‌های اعصاب‌خردکنِ انرژی‌بر نمی‌شویم.

این بین البته یک سری افراد را هم کاملا از دایره‌ی ارتباط‌م گذاشتم کنار.

شاید دو سه سال دیگر بیایم و از قدرتِ زمان راجع به آن‌ها هم بگویم..


به‌علاوه که به پیام‌های غیرمنتظره و ناگهانی و حتی ناشناس توی پیام‌رسان‌ها هم عادت دارم!

اما این موردِ اخیر (که ماجراش را برایتان می‌گویم) را واقعا فراموش کرده بودم و روی‌ش هم حسابی باز نکرده بودم.

حدودِ دو سال و نیم پیش یکی از اطرافیان‌م ارتباطِ بسیارِ نزدیکی را با کسی انتخاب کرد که اگر می‌خواستم سطحِ ارتباط‌م را در همان میزان قبلی نگه دارم، همه‌ی انرژی‌م صرفِ حاشیه‌های ارتباطی می‌شد. دقیقا شبیهِ یک ویروس که می‌افتد به جانِ کامپیوتر و هی توی رم برنامه‌ی جدید باز می‌کند و همه‌ی فضا را اشغال می‌کند و سرعت را کم.

با کمالِ احترام به انتخاب‌ش، بعد از یکی دو ماه کلنجار رفتن با خودم یک کمی ارتباط را محدود کردم و واگذارش کردم به زمان و قدرت‌ش.

و یکی دو روز پیش پیامی دریافت کردم که راجع به اتفاقاتی که افتاده حرف بزنیم و به تعادل برسانیم‌ش.

این‌جا بود که برای چندمین بار به زمان و قدرت‌ش ایمان پیدا کردم؛ که این‌قدر مهم و قدرت‌مند است که خداوند هم به‌ش قسم خورده.

- در این مورد از نتیجه‌ی تصمیم‌ش نپرسیدم؛ خیلی شخصی بود. -



زمان خیلی چیزها را حل می‌کند،

کفِ روی رودخانه را از بین می‌برد،

غبارها را می‌خواباند.

و ته‌ش می‌ماند آن چیزی که برای مردم سودمند است.

آخرش معلوم می‌شود چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دوست داشتم توی چه بازه‌ای از تاریخ زندگی کنم. شاید زمانِ حضرت نوح(ع)، شاید صدرِ اسلام، شاید روزگارِ حضرتِ مسیح(ع)، شاید اوایلِ انقلاب و...

و بعد درست همان لحظه به این فکر می‌کنم که همین‌قدری که اوضاعِ آن روزها برای من معلوم و واضح است و اوضاعِ روزگارِ خودم مبهم، احوالاتِ اقوامِ دیگر هم (با قدری کم و زیاد) همین بوده.

یک روزی هم می‌رسد که برای اقوامِ پس از ما، اوضاع و احوالِ ما همین‌قدر واضح و روشن خواهد شد.

ولی مهم، زمانِ درست است.

که فرموده‌اند فرزندِ زمانه‌ی خود باشید..

این است قدرتِ زمان..




پ.ن یک: 

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ

مصحف شریف، سوره‌ی رعد، آیه‌ی 17


پ.ن دو:

پیراهنی که عطر تو را می‌دهد کجاست؟

وقتی که نیست بوی تو، کنعان جهنم است..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۶
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
این دو هفته از جمله‌ی عجیب‌ترین هفته‌های امسال‌م بودند؛ هفته‌های امتحان.
و عجیب آن که من ذره‌ای برای خواندنِ هیچ‌کدام‌شان انگیزه نداشتم و کماکان ندارم.
تظاهراتِ بیرونی‌ش هم آن‌قدر شدید هست که یکی از بچه‌ها ازم می‌پرسد چه خبر است، یکی دیگر فکر می‌کند عاشق شده‌ام، دیگری حرف‌ها و اتفاقاتِ دنیایم را باور نمی‌کند!
احتمالا این ترم نتیجه‌ی درخشانی خواهم داشت!
عجالتا که سه تا از امتحان‌ها خراب شده‌اند و فردا هم سه تا امتحانِ دیگر دارم.

همیشه آدمی بودم که معلم نقشِ پررنگی توی روندِ علاقه‌ام به درس ایفا می‌کرده. این ترم هم همین‌طور شد.

دوتا استاد بودند که درس‌شان را از بیست نمره بیش‌تر شدم و زودتر از همه امتحان را تمام کردم.

سیستمِ آموزشیِ ما خیلی خودش را دستِ کم می‌گیرد.

دوازده سال و بعد چهارسال و بعد دو سال و بعد چهار سال بچه‌ها را در اختیار دارد و این است نتیجه..

معمولا توی دبستان همه‌ی میراثِ بچه را ازش می‌گیرد و دوازده سال بعد، بچه را گیرِ سلاحِ کشتار جمعی‌ش، کنکور، می‌اندازد و بعد ته‌مانده‌ی شوق را هم توی سال‌های ابتداییِ دانش‌گاه سرمی‌برد..

این وسط دلِ آدم روشن می‌شود با دیدنِ بعضی چیزها.

با ورقه‌ی امتحانی که جوابِ "نمی‌دانم" در آن نیم‌ نمره دارد.

با امتحانِ اپن‌بوکی که از تو می‌خواهد فکر کنی.

با معلمی که می‌ایستد جلویت و می‌گوید: " مشکلِ کشورِ ما همین کاری‌ه که ما الان داریم می‌کنیم؛ این که از کار می‌زنیم."

+
اولین حضورم در بسیج عجیب بود!

با لیستی از انتقادات و پیش‌نهادات.
یک جوری وارد شدم که الان مسئول بسیج دانش‌کده فکر می‌کند یک ضدانقلابِ برهم‌زننده‌ی شانِ بسیج‌ام! -خیلی ریز هم همین اول تذکر داد که مراعات کنم.-
فقط مانده‌ام چرا پیش‌نهادش را پس نگرفت!
از دلایلِ ورود خودش گفت و من به دلیلِ خودم فکر می‌کنم؛ دغدغه‌ی همیشگی‌م در نزدیک کردنِ بسیج به آن چیزی که باید باشد. پرداختن‌ش به مشکلاتِ اصلی..
+
من چه‌قدر متفاوت‌ام؟
برای نزدیکان‌م همان‌طوری هستم که برای یک غریبه؟
اصلا باید باشم؟

چند وقتی‌ست این سئوال‌ها ذهن‌م را مشغول کرده‌اند..
+

هفته‌ی پیش رفتم مدرسه و با بچه‌های نه‌امی یک گعده‌ی بحث داشتیم راجع به انتخاب رشته و راه‌شان.

آخرش یکی‌شان به‌م گفت:" خانوم، کاش این‌ها رو به مامان باباهامون می‌گفتین."

دل‌م خواست به‌ش بگویم:" حتما به‌شون می‌گم ولی قبل‌ش باید مطمئن شم مامان و بابای خودم درجریان نیستن که من دارم از راه به درتون می‌کنم!"

با بچه‌ها، وقتی هنوز درگیرِ کلیشه‌های جامعه نشده‌اند، خیلی راحت‌تر می‌توان از ماموریت حرف زد.

اصلا حرف زدن باهاشان عزمِ خودِ آدم را هم جزم‌تر می‌کند..

+
تابستان، فرصتِ فوق‌العاده‌ای برای کتاب خواندن است و انجام کارهایی که آدم را کلی جلو بیندازند.
این امتحان‌ها تمام شوند، یک سیر مطالعاتی برای خودم می‌چینم ان‌شاءالله.
درصدرش مطالعه‌ی عصای موسایی که توی خانه‌ی همه‌مان هست..
+

برای این تابستان احتمالا درگیرِ پروسه‌ی اسباب‌کشی خواهم بود و کمی مدرسه و بیش از همه خواندنِ کتاب‌هایی که تعدادشان آن‌قدر بالا رفته که دیگر مایه‌ی خجالت است!

ان‌شاءالله این‌جا ازشان می‌نویسم.


پ.ن:

بگذارید این‌جا بنویسم‌ش که ذهن‌م را فعلا رها کند و بتوانم فصلِ آخرِ سال‌مندی را بخوانم!

یک جاهایی می‌مانی که این اتفاقی که افتاده و غیرمعمول است و تو هم دلیل‌ش را نمی‌دانی و فقط در معرض‌ش هستی، مطابقِ اسم‌ش اتفاقی بوده و باید بدونِ جلب‌توجه از کنارش رد شوی که مبادا حساسیتِ کسی برانگیخته شود یا مسئله‌ی تعمدی‌ای بوده که باید سخت‌ترین برخورد را باهاش بکنی.

این‌جور وقت‌ها یک طومار برای طرف می‌نویسم و بعد پاک‌ش می‌کنم..

وقت‌هایی که می‌مانم باید چه کار کنم..

بعد از چهار ترم، احساس می‌کنم بد نیست اگر گاهی دوباره همان خانمِ چادریِ تک‌بعدیِ وحشت‌ناک شوم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

خیلی وقت‌ها می‌شود که اعصاب‌م از دستِ خودم می‌ریزد به هم.

مثلا الانی که چهار ساعت است دارم کارهای عبث می‌کنم. البته که به یک پیش‌رفت عظیم رسیده‌ام؛ کارهایی که فوق‌برنامه‌ام هستند، قشنگ سامان گرفته‌اند و طبق برنامه‌شان انجام می‌شوند :))

مثلا روزی چهار ساعت فکر کردن به چیزهای غیرمهم و غیرضروری!

بعد هی به کارهای مهم‌م نمی‌رسم و کارهای ضروری‌م هم توی وقت اضافه انجام می‌شوند و بعد من تا دو روز بعدش به عذاب وجدان‌‌م فکر می‌کنم و این چرخه ادامه پیدا می‌کند!

هم‌اکنون ارائه‌ی درس انگیزش و هیجان‌م مانده و خسته‌ی دو عالم‌م از خودن و عدم برنامه‌ریزی‌هام!

یک عادت بدی دارم که ریشه توی همان پرفکتشنیسمِ وحشت‌ناک‌م دارد:

کاری که درست شروع نشود و جایی‌ش مطابق میل‌م نباشد را آن‌قدر بد و مزخرف ادامه می‌دهم که به بدترین شکل ممکن تمام شود و بعد به همه ثابت کنم که خراب شد چون فلان نقطه‌ش مطابق چیزی که من می‌خواستم نبود!

البته که چند سال اخیر دوزش را کم کرده‌ام ولی هنوز وجود دارد و بین برنامه‌هام جولان می‌دهد!

گاهی فکر می‌کنم شاید یک زمان که هیچ کاری برایش تعریف نکرده باشم و بتوانم به همه چیز سامانی بدهم علاجِ این وضع باشد ولی همان لحظه می‌ترسم از این که توی همان زمان هم اتفاقات را بدتر بپیچم توی هم؛ طوری که دیگر هیچ عاقلی نتواند بازشان کند!

عجالتا برای اسباب‌کشی و فرجه و آخر ترم و امتحان‌ها دعا کنید تا برسم به تابستان!


پ.ن:

اگر خدا بخواهد سه‌شنبه می‌روم نمایش‌گاه کتاب؛ بیش‌تر برای سیاحتِ کتاب‌ها‌‌..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
این ترم درسی داریم به اسم روان‌شناسی تبلیغات و رسانه.
یکی از تکالیف‌مان نقد فیلم بود.
انتخاب‌م شد پنج تا از فیلم‌های چارلی چاپلین.
و چندتایشان واقعا خوب بودند!
به ترتیبی که دوست‌شان داشتم می‌نویسم.
نگاه‌شان کنید:
1. the modern time
2. limelight
3. the great dictator
4. the kid
5. the gold rush

البته ترتیبِ من زیاد با ترتیبی که حتی شخص کارگردان  دوست دارد، جور در نمی‌آید!


پ.ن:
اوضاعِ تلگرام تقریبا مشخص شد!
کافه، توی تلگرام کانالی داشت که بیش‌تر برای من نقش توییتر را ایفا می‌کرد.
ولی چند وقتی بود ضرورت‌ش برایم از بین رفته بود و کم‌تر می‌رفتم سراغ‌ش.
حالا هم فعالیت‌ش را منتقل می‌کنم به این‌جا ان‌شاءالله.
باشد که به دوران اوج‌مان برگردیم :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

به خودم نگاه می‌کنم.

خیلی چیزها چه‌قدر عوض شده‌اند.

دو سه سال پیش، آرزوها و برنامه‌هام این‌ها نبود که الان هستند.

سبکِ زندگی‌ای که دوست داشتم چه شکلی بود؟ حتی یادم رفته است.

این روزهای شبیه به هم فکرم را تباه کرده.

بعضی روزها که کارِ عجیب و غریبی ندارم، تصمیم می‌گیرم کارِ خارق‌العاده‌ای کنم. یکی از همان کارهایی که چندین سال منتظر فرصتی برایشان بودم.

سر زدن به دفترِ روزنوشت‌های قدیمی هم فقط یادم می‌آورد که چه ایده‌هایی توی مغزم بوده و الان به هیچ‌کدام‌شان نرسیدم.

روزِ بی‌کاری می‌رسد و من هیچ کاری نمی‌کنم.

گیر می‌افتم بینِ روزمرگی‌ها.

کارهای دانش‌گاه، کارهای زینبیه، کارهای مدرسه‌ها.

گیر می‌افتم بینِ مسئولیت‌هایی که به‌م محول شده و ناگزیرم از انجام‌شان.

همیشه فکر می‌کردم که آرزوها را توی سرم نگه می‌دارم تا روزی که وقت‌شان برسد و قطعا انجام‌شان خواهم داد. 

ولی اوضاع فرق کرده.

حبس کردنِ خودم توی دنیایی که هیچ شباهتی که آرمان‌شهرم ندارد "من" را عوض کرده.

توی این روزمرگی‌ها تباه شدم؛ تباه.

انگاری کارهای هیجان‌انگیزِ دو سه سال پیش دیگر سر ذوق‌م نمی‌آورد.

فارغ از این که ممکن است همین فردا وقتِ زندگی‌م توی این دنیا تمام شود، زندگیِ این شکلی باعث شده حتی اگر توی موقعیتِ برآورده کردنِ آرزوهایم هم قرار بگیرم، همین‌جوری بنشینم و نگاه کنم.

یک وضعیتی شبیهِ درماندگیِ آموخته شده.

شوق‌م نسبت به سفر و هجرت روز به روز کم‌تر می‌شود و من از این اوضاع می‌ترسم.

من از این "من" می‌ترسم. از این من که دارد ساخته می‌شود. از این من که اصلا نمی‌شناسم‌ش.

این منِ جدید که دارم به‌ش انس می‌گیرم.

این من که دارد اعصاب‌م را خط‌خطی می‌کند.

کارهای دانش‌گاه را از درسِ صرف بودن درآورده‌ام ولی افاقه نکرده.

کارهای خودم را به متنوع‌ترین شکلِ ممکن درآورده‌ام ولی انگاری هیچ.

روزها دارد می‌گذرد.

من دارم گیر می‌کنم.

علاقه‌هام دارد عوض می‌شود.

آدم‌های دور و برم یکی‌یکی خودشان را می‌کشند بالا.

من دارم گیر می‌کنم.

من دارم توی " مثلِ همه بودن" گیر می‌کنم.


وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ..

وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ..

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ..

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ..

وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ..

مُسْتَکِیناً لَکَ..

مُتَضَرِّعاً إِلَیْکَ..


فرار کردم از خودم به سمتِ تو..


رَاجِیاً لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی ..

وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی..

وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی..

وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی..

وَ لا یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ..

وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی..

وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی 


من برای عاقبت‌م "فقط" به تو امید دارم..


وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِیرُکَ عَلَیَّ..

یَا سَیِّدِی،

فِیمَا یَکُونُ مِنِّی إِلَى آخِرِ عُمْرِی مِنْ سَرِیرَتِی وَ عَلانِیَتِی..

وَ بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی..


"فقط" به  تو..


إِلَهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی..؟


نکند محروم‌م کرده باشی از روزی‌های معنویِ این دنیا..


وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی..؟

إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ..

إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ..

إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ..

وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ..

فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ..

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْکَ بِذَلِکَ..؟

وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتِی..

إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا..

إِلَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی؛ فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی..

إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی إِلّا الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی..؟

إِلَهِی تَوَلَّ مِنْ أَمْرِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ..

وَ عُدْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ عَلَى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ..

إِلَهِی قَدْ سَتَرْتَ عَلَیَّ ذُنُوبا فِی الدُّنْیَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَى سَتْرِهَا عَلَیَّ مِنْکَ فِی الْأُخْرَى..

إِذْ لَمْ تُظْهِرْهَا لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ فَلا تَفْضَحْنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ..


آخ که من ‌چه‌قدر می‌ترسم از این وضع...


إِلَهِی جُودُکَ بَسَطَ أَمَلِی..

وَ عَفْوُکَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی.. 

إِلَهِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یَوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَیْنَ عِبَادِکَ..

إِلَهِی اعْتِذَارِی إِلَیْکَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ..

فَاقْبَلْ عُذْرِی..

یَا أَکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْهِ الْمُسِیئُونَ..


من از خودم فرار کردم به سمتِ تو...



پ.ن:

آقای مهربان،

این روزهای دنیا،

این روزهای خودم،

همه‌ش نگران‌م که نکند شما از ما ناامید شده باشید..

همه‌ش دل‌م برای خودمان شور می‌زند که نکند آدم‌های به‌دردبخورتری را پیدا کرده باشید..

همه‌ش دنبالِ آن رشدی می‌گردم که بیاوردم نزدیک‌تر به شما.


یک ترسی افتاده به جان‌م؛

که نکند اوضاع این قدر خراب است که حتی راه‌م نمی‌دهید..

نکند..

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز صبح، شیرینیِ خوابِ صبحِ بهار به‌م غلبه کرد و نیم ساعتی بیش‌تر خوابیدم! از این بگذریم که بعد از حدود یک هفته، وقتی دی‌شب تقریبا به موقع خوابیدم ( ساعت حدود 11 شب!) عالم و آدمی که همیشه از حرف نزدن‌شان می‌نالم مکالمه‌ای را با من شروع کرده بودند!

آمدم سرِ بلوار و تاکسی سوار شدم برای آزادی. و از آن‌جا هم برای دانش‌گاه.

جلوی دانش‌گاه یک پیاده‌رو طوری هست که هیچ مرزی با خیابان ندارد ولی برای همه پذیرفته شده است که این‌جا محل عبور دانش‌جوست! و طبیعتا ماشین‌ها ناگهان نمی‌پیچند داخل‌ش!

داشتم وارد دانش‌گاه می‌شدم که یک مزدای آبی رنگ از سمت چپِ پیاده‌رو پیچید داخل‌ش. گوشی‌م دستِ چپ‌م بود و خورد به آینه‌ی سمت شاگردِ ماشین. راننده که انگار تازه به خودش آمده بود و صدای برخورد را شنیده بود زد روی ترمز. گوشی از دست‌م رها شد و یک متر جلوتر افتاد روی زمین.

هنوز خواب‌آلود بودم و وقتی متوجهِ قضیه شدم که راننده از پارک کردن منصرف شده بود و فرمان را چرخانده بود به طرف لاین مقابل. صفحه‌ی گوشی تا حدِ خوبی ترکیده و الان هم خودمختار شده و خودش به هرکسی هرچیزی دل‌ش می‌خواهد پیام می‌دهد!

ولی اگر گوشی نبود، احتمالا آقای راننده آن‌قدر می‌آمد تا صدای استخوان‌هایم را بشنود و هشیار شود!

خواستم بگویم که دست‌رسی‌م به فضای مجازی با لب‌تاپ‌م خواهد بود و ممکن است پیام‌ها را کمی دیرتر ببینم. اگر کارِ ضروری‌ای بود شماره‌ی تلفن خانه، مطمئن‌ترین راه است :)



پ.ن یک:

الحمدلله که به خیر گذشت. کدام‌تان جای من صدقه داده بودید امروز نمی‌دانم ولی دم‌تان گرم!

این به جای هم‌دیگر صدقه کنار گذاشتن هم کارِی بس پسندیده است!


پ.ن دو:

بعضی صداها مثلِ پادتن‌ها، راه‌شان را از بین بقیه پیدا می‌کنند و می‌آیند و می‌نشینند روی پرده‌ی گوش‌تان!

آخ از آن صداها! 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۲
فاء