کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

۶۳ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

بسم‌الله...
سلام!
+
این دو هفته از جمله‌ی عجیب‌ترین هفته‌های امسال‌م بودند؛ هفته‌های امتحان.
و عجیب آن که من ذره‌ای برای خواندنِ هیچ‌کدام‌شان انگیزه نداشتم و کماکان ندارم.
تظاهراتِ بیرونی‌ش هم آن‌قدر شدید هست که یکی از بچه‌ها ازم می‌پرسد چه خبر است، یکی دیگر فکر می‌کند عاشق شده‌ام، دیگری حرف‌ها و اتفاقاتِ دنیایم را باور نمی‌کند!
احتمالا این ترم نتیجه‌ی درخشانی خواهم داشت!
عجالتا که سه تا از امتحان‌ها خراب شده‌اند و فردا هم سه تا امتحانِ دیگر دارم.

همیشه آدمی بودم که معلم نقشِ پررنگی توی روندِ علاقه‌ام به درس ایفا می‌کرده. این ترم هم همین‌طور شد.

دوتا استاد بودند که درس‌شان را از بیست نمره بیش‌تر شدم و زودتر از همه امتحان را تمام کردم.

سیستمِ آموزشیِ ما خیلی خودش را دستِ کم می‌گیرد.

دوازده سال و بعد چهارسال و بعد دو سال و بعد چهار سال بچه‌ها را در اختیار دارد و این است نتیجه..

معمولا توی دبستان همه‌ی میراثِ بچه را ازش می‌گیرد و دوازده سال بعد، بچه را گیرِ سلاحِ کشتار جمعی‌ش، کنکور، می‌اندازد و بعد ته‌مانده‌ی شوق را هم توی سال‌های ابتداییِ دانش‌گاه سرمی‌برد..

این وسط دلِ آدم روشن می‌شود با دیدنِ بعضی چیزها.

با ورقه‌ی امتحانی که جوابِ "نمی‌دانم" در آن نیم‌ نمره دارد.

با امتحانِ اپن‌بوکی که از تو می‌خواهد فکر کنی.

با معلمی که می‌ایستد جلویت و می‌گوید: " مشکلِ کشورِ ما همین کاری‌ه که ما الان داریم می‌کنیم؛ این که از کار می‌زنیم."

+
اولین حضورم در بسیج عجیب بود!

با لیستی از انتقادات و پیش‌نهادات.
یک جوری وارد شدم که الان مسئول بسیج دانش‌کده فکر می‌کند یک ضدانقلابِ برهم‌زننده‌ی شانِ بسیج‌ام! -خیلی ریز هم همین اول تذکر داد که مراعات کنم.-
فقط مانده‌ام چرا پیش‌نهادش را پس نگرفت!
از دلایلِ ورود خودش گفت و من به دلیلِ خودم فکر می‌کنم؛ دغدغه‌ی همیشگی‌م در نزدیک کردنِ بسیج به آن چیزی که باید باشد. پرداختن‌ش به مشکلاتِ اصلی..
+
من چه‌قدر متفاوت‌ام؟
برای نزدیکان‌م همان‌طوری هستم که برای یک غریبه؟
اصلا باید باشم؟

چند وقتی‌ست این سئوال‌ها ذهن‌م را مشغول کرده‌اند..
+

هفته‌ی پیش رفتم مدرسه و با بچه‌های نه‌امی یک گعده‌ی بحث داشتیم راجع به انتخاب رشته و راه‌شان.

آخرش یکی‌شان به‌م گفت:" خانوم، کاش این‌ها رو به مامان باباهامون می‌گفتین."

دل‌م خواست به‌ش بگویم:" حتما به‌شون می‌گم ولی قبل‌ش باید مطمئن شم مامان و بابای خودم درجریان نیستن که من دارم از راه به درتون می‌کنم!"

با بچه‌ها، وقتی هنوز درگیرِ کلیشه‌های جامعه نشده‌اند، خیلی راحت‌تر می‌توان از ماموریت حرف زد.

اصلا حرف زدن باهاشان عزمِ خودِ آدم را هم جزم‌تر می‌کند..

+
تابستان، فرصتِ فوق‌العاده‌ای برای کتاب خواندن است و انجام کارهایی که آدم را کلی جلو بیندازند.
این امتحان‌ها تمام شوند، یک سیر مطالعاتی برای خودم می‌چینم ان‌شاءالله.
درصدرش مطالعه‌ی عصای موسایی که توی خانه‌ی همه‌مان هست..
+

برای این تابستان احتمالا درگیرِ پروسه‌ی اسباب‌کشی خواهم بود و کمی مدرسه و بیش از همه خواندنِ کتاب‌هایی که تعدادشان آن‌قدر بالا رفته که دیگر مایه‌ی خجالت است!

ان‌شاءالله این‌جا ازشان می‌نویسم.


پ.ن:

بگذارید این‌جا بنویسم‌ش که ذهن‌م را فعلا رها کند و بتوانم فصلِ آخرِ سال‌مندی را بخوانم!

یک جاهایی می‌مانی که این اتفاقی که افتاده و غیرمعمول است و تو هم دلیل‌ش را نمی‌دانی و فقط در معرض‌ش هستی، مطابقِ اسم‌ش اتفاقی بوده و باید بدونِ جلب‌توجه از کنارش رد شوی که مبادا حساسیتِ کسی برانگیخته شود یا مسئله‌ی تعمدی‌ای بوده که باید سخت‌ترین برخورد را باهاش بکنی.

این‌جور وقت‌ها یک طومار برای طرف می‌نویسم و بعد پاک‌ش می‌کنم..

وقت‌هایی که می‌مانم باید چه کار کنم..

بعد از چهار ترم، احساس می‌کنم بد نیست اگر گاهی دوباره همان خانمِ چادریِ تک‌بعدیِ وحشت‌ناک شوم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

خیلی وقت‌ها می‌شود که اعصاب‌م از دستِ خودم می‌ریزد به هم.

مثلا الانی که چهار ساعت است دارم کارهای عبث می‌کنم. البته که به یک پیش‌رفت عظیم رسیده‌ام؛ کارهایی که فوق‌برنامه‌ام هستند، قشنگ سامان گرفته‌اند و طبق برنامه‌شان انجام می‌شوند :))

مثلا روزی چهار ساعت فکر کردن به چیزهای غیرمهم و غیرضروری!

بعد هی به کارهای مهم‌م نمی‌رسم و کارهای ضروری‌م هم توی وقت اضافه انجام می‌شوند و بعد من تا دو روز بعدش به عذاب وجدان‌‌م فکر می‌کنم و این چرخه ادامه پیدا می‌کند!

هم‌اکنون ارائه‌ی درس انگیزش و هیجان‌م مانده و خسته‌ی دو عالم‌م از خودن و عدم برنامه‌ریزی‌هام!

یک عادت بدی دارم که ریشه توی همان پرفکتشنیسمِ وحشت‌ناک‌م دارد:

کاری که درست شروع نشود و جایی‌ش مطابق میل‌م نباشد را آن‌قدر بد و مزخرف ادامه می‌دهم که به بدترین شکل ممکن تمام شود و بعد به همه ثابت کنم که خراب شد چون فلان نقطه‌ش مطابق چیزی که من می‌خواستم نبود!

البته که چند سال اخیر دوزش را کم کرده‌ام ولی هنوز وجود دارد و بین برنامه‌هام جولان می‌دهد!

گاهی فکر می‌کنم شاید یک زمان که هیچ کاری برایش تعریف نکرده باشم و بتوانم به همه چیز سامانی بدهم علاجِ این وضع باشد ولی همان لحظه می‌ترسم از این که توی همان زمان هم اتفاقات را بدتر بپیچم توی هم؛ طوری که دیگر هیچ عاقلی نتواند بازشان کند!

عجالتا برای اسباب‌کشی و فرجه و آخر ترم و امتحان‌ها دعا کنید تا برسم به تابستان!


پ.ن:

اگر خدا بخواهد سه‌شنبه می‌روم نمایش‌گاه کتاب؛ بیش‌تر برای سیاحتِ کتاب‌ها‌‌..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
این ترم درسی داریم به اسم روان‌شناسی تبلیغات و رسانه.
یکی از تکالیف‌مان نقد فیلم بود.
انتخاب‌م شد پنج تا از فیلم‌های چارلی چاپلین.
و چندتایشان واقعا خوب بودند!
به ترتیبی که دوست‌شان داشتم می‌نویسم.
نگاه‌شان کنید:
1. the modern time
2. limelight
3. the great dictator
4. the kid
5. the gold rush

البته ترتیبِ من زیاد با ترتیبی که حتی شخص کارگردان  دوست دارد، جور در نمی‌آید!


پ.ن:
اوضاعِ تلگرام تقریبا مشخص شد!
کافه، توی تلگرام کانالی داشت که بیش‌تر برای من نقش توییتر را ایفا می‌کرد.
ولی چند وقتی بود ضرورت‌ش برایم از بین رفته بود و کم‌تر می‌رفتم سراغ‌ش.
حالا هم فعالیت‌ش را منتقل می‌کنم به این‌جا ان‌شاءالله.
باشد که به دوران اوج‌مان برگردیم :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

به خودم نگاه می‌کنم.

خیلی چیزها چه‌قدر عوض شده‌اند.

دو سه سال پیش، آرزوها و برنامه‌هام این‌ها نبود که الان هستند.

سبکِ زندگی‌ای که دوست داشتم چه شکلی بود؟ حتی یادم رفته است.

این روزهای شبیه به هم فکرم را تباه کرده.

بعضی روزها که کارِ عجیب و غریبی ندارم، تصمیم می‌گیرم کارِ خارق‌العاده‌ای کنم. یکی از همان کارهایی که چندین سال منتظر فرصتی برایشان بودم.

سر زدن به دفترِ روزنوشت‌های قدیمی هم فقط یادم می‌آورد که چه ایده‌هایی توی مغزم بوده و الان به هیچ‌کدام‌شان نرسیدم.

روزِ بی‌کاری می‌رسد و من هیچ کاری نمی‌کنم.

گیر می‌افتم بینِ روزمرگی‌ها.

کارهای دانش‌گاه، کارهای زینبیه، کارهای مدرسه‌ها.

گیر می‌افتم بینِ مسئولیت‌هایی که به‌م محول شده و ناگزیرم از انجام‌شان.

همیشه فکر می‌کردم که آرزوها را توی سرم نگه می‌دارم تا روزی که وقت‌شان برسد و قطعا انجام‌شان خواهم داد. 

ولی اوضاع فرق کرده.

حبس کردنِ خودم توی دنیایی که هیچ شباهتی که آرمان‌شهرم ندارد "من" را عوض کرده.

توی این روزمرگی‌ها تباه شدم؛ تباه.

انگاری کارهای هیجان‌انگیزِ دو سه سال پیش دیگر سر ذوق‌م نمی‌آورد.

فارغ از این که ممکن است همین فردا وقتِ زندگی‌م توی این دنیا تمام شود، زندگیِ این شکلی باعث شده حتی اگر توی موقعیتِ برآورده کردنِ آرزوهایم هم قرار بگیرم، همین‌جوری بنشینم و نگاه کنم.

یک وضعیتی شبیهِ درماندگیِ آموخته شده.

شوق‌م نسبت به سفر و هجرت روز به روز کم‌تر می‌شود و من از این اوضاع می‌ترسم.

من از این "من" می‌ترسم. از این من که دارد ساخته می‌شود. از این من که اصلا نمی‌شناسم‌ش.

این منِ جدید که دارم به‌ش انس می‌گیرم.

این من که دارد اعصاب‌م را خط‌خطی می‌کند.

کارهای دانش‌گاه را از درسِ صرف بودن درآورده‌ام ولی افاقه نکرده.

کارهای خودم را به متنوع‌ترین شکلِ ممکن درآورده‌ام ولی انگاری هیچ.

روزها دارد می‌گذرد.

من دارم گیر می‌کنم.

علاقه‌هام دارد عوض می‌شود.

آدم‌های دور و برم یکی‌یکی خودشان را می‌کشند بالا.

من دارم گیر می‌کنم.

من دارم توی " مثلِ همه بودن" گیر می‌کنم.


وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ..

وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ..

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ..

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ..

وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ..

مُسْتَکِیناً لَکَ..

مُتَضَرِّعاً إِلَیْکَ..


فرار کردم از خودم به سمتِ تو..


رَاجِیاً لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی ..

وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی..

وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی..

وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی..

وَ لا یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ..

وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی..

وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی 


من برای عاقبت‌م "فقط" به تو امید دارم..


وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِیرُکَ عَلَیَّ..

یَا سَیِّدِی،

فِیمَا یَکُونُ مِنِّی إِلَى آخِرِ عُمْرِی مِنْ سَرِیرَتِی وَ عَلانِیَتِی..

وَ بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی..


"فقط" به  تو..


إِلَهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی..؟


نکند محروم‌م کرده باشی از روزی‌های معنویِ این دنیا..


وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی..؟

إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ..

إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ..

إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ..

وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ..

فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ..

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْکَ بِذَلِکَ..؟

وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتِی..

إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا..

إِلَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی؛ فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی..

إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی إِلّا الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی..؟

إِلَهِی تَوَلَّ مِنْ أَمْرِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ..

وَ عُدْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ عَلَى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ..

إِلَهِی قَدْ سَتَرْتَ عَلَیَّ ذُنُوبا فِی الدُّنْیَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَى سَتْرِهَا عَلَیَّ مِنْکَ فِی الْأُخْرَى..

إِذْ لَمْ تُظْهِرْهَا لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ فَلا تَفْضَحْنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ..


آخ که من ‌چه‌قدر می‌ترسم از این وضع...


إِلَهِی جُودُکَ بَسَطَ أَمَلِی..

وَ عَفْوُکَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی.. 

إِلَهِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یَوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَیْنَ عِبَادِکَ..

إِلَهِی اعْتِذَارِی إِلَیْکَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ..

فَاقْبَلْ عُذْرِی..

یَا أَکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْهِ الْمُسِیئُونَ..


من از خودم فرار کردم به سمتِ تو...



پ.ن:

آقای مهربان،

این روزهای دنیا،

این روزهای خودم،

همه‌ش نگران‌م که نکند شما از ما ناامید شده باشید..

همه‌ش دل‌م برای خودمان شور می‌زند که نکند آدم‌های به‌دردبخورتری را پیدا کرده باشید..

همه‌ش دنبالِ آن رشدی می‌گردم که بیاوردم نزدیک‌تر به شما.


یک ترسی افتاده به جان‌م؛

که نکند اوضاع این قدر خراب است که حتی راه‌م نمی‌دهید..

نکند..

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز صبح، شیرینیِ خوابِ صبحِ بهار به‌م غلبه کرد و نیم ساعتی بیش‌تر خوابیدم! از این بگذریم که بعد از حدود یک هفته، وقتی دی‌شب تقریبا به موقع خوابیدم ( ساعت حدود 11 شب!) عالم و آدمی که همیشه از حرف نزدن‌شان می‌نالم مکالمه‌ای را با من شروع کرده بودند!

آمدم سرِ بلوار و تاکسی سوار شدم برای آزادی. و از آن‌جا هم برای دانش‌گاه.

جلوی دانش‌گاه یک پیاده‌رو طوری هست که هیچ مرزی با خیابان ندارد ولی برای همه پذیرفته شده است که این‌جا محل عبور دانش‌جوست! و طبیعتا ماشین‌ها ناگهان نمی‌پیچند داخل‌ش!

داشتم وارد دانش‌گاه می‌شدم که یک مزدای آبی رنگ از سمت چپِ پیاده‌رو پیچید داخل‌ش. گوشی‌م دستِ چپ‌م بود و خورد به آینه‌ی سمت شاگردِ ماشین. راننده که انگار تازه به خودش آمده بود و صدای برخورد را شنیده بود زد روی ترمز. گوشی از دست‌م رها شد و یک متر جلوتر افتاد روی زمین.

هنوز خواب‌آلود بودم و وقتی متوجهِ قضیه شدم که راننده از پارک کردن منصرف شده بود و فرمان را چرخانده بود به طرف لاین مقابل. صفحه‌ی گوشی تا حدِ خوبی ترکیده و الان هم خودمختار شده و خودش به هرکسی هرچیزی دل‌ش می‌خواهد پیام می‌دهد!

ولی اگر گوشی نبود، احتمالا آقای راننده آن‌قدر می‌آمد تا صدای استخوان‌هایم را بشنود و هشیار شود!

خواستم بگویم که دست‌رسی‌م به فضای مجازی با لب‌تاپ‌م خواهد بود و ممکن است پیام‌ها را کمی دیرتر ببینم. اگر کارِ ضروری‌ای بود شماره‌ی تلفن خانه، مطمئن‌ترین راه است :)



پ.ن یک:

الحمدلله که به خیر گذشت. کدام‌تان جای من صدقه داده بودید امروز نمی‌دانم ولی دم‌تان گرم!

این به جای هم‌دیگر صدقه کنار گذاشتن هم کارِی بس پسندیده است!


پ.ن دو:

بعضی صداها مثلِ پادتن‌ها، راه‌شان را از بین بقیه پیدا می‌کنند و می‌آیند و می‌نشینند روی پرده‌ی گوش‌تان!

آخ از آن صداها! 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۲
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
این پست هم یک پراکنده‌ی دیگر است. شبیهِ آن چیزهایی که توی دورانِ پرکامنتِ این بلاگ می‌نوشتم!
+
امروز برخلافِ رویه‌ی این چند وقت‌م داشتم کامنت‌های این‌جا را مرور می‌کردم و یادم افتاد که چه اوضاعی داشتیم!
چه‌قدر آدمِ جدید شناختم به واسطه‌ی همین کافه‌ی کوچک.
چه‌قدر دغدغه‌ام بود نظرهایش - و البته که هنوز هست :) -
قبل‌ترها نزدیک‌تر نبودیم..؟
+
باید بگویم که بله خانمِ رجبی!
آقایانِ هم‌دانش‌گاهی با بقیه فرق دارند!
یک سال و نیم گذشته و من هنوز مراعات‌شان را راجع به ایموجی کرده‌ام :))
البته که هنوز به قانون‌م درباره‌ی نوشته‌ها و پیام‌های خودم پای‌بندم!
ولی شما این مورد را درست می‌گفتی!!
چه‌قدر من زدم توی ذوقِ نخبه‌های دانش‌گاه‌تان :))
+
خیلی جدی دارم به کار توی راه‌نمایی‌ فکر می‌کنم.
و البته که حسینیه کودک؛ از همان محلِ کارهای ایده آل.
+
بگذارید یک آیه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم.
آیه‌ای که حسابی می‌ترساندم. خیلی بیش‌تر از آیاتِ عذابِ مرسوم برایم ملموس است و دردناک..

 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا
مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ
فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ
یُحِبُّهُمْ
وَیُحِبُّونَهُ
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ
أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ
یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ
وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ
ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ
وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

 
ﺍی ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ !
ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺩین‌‌ش ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ [ ﺯﻳﺎنی ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﻤﻰ‌رﺳﺎﻧﺪ ] ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺩی ﮔﺮﻭهی ﺭﺍ می‌آﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ مومنان ﻓﺮﻭﺗﻦ‌اﻧﺪ ،
ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﻭ ﻗﺪﺭت‌مندند ،
هم‌وﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﻰ‌کنند،
ﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻫﻴﭻ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻛﻨﻨﺪه‌ای نمی‌ترسند .
ﺍﻳﻦ ﻓﻀﻞ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ می‌دهد.
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ.

قومی را می‌آورد که دوست‌شان دارد..

 گاهی بنشینیم و خودمان را‌ با آن‌ها که خداوند دوست‌شان دارد مقایسه کنیم..

ای مردم!
شما می‌توانید اهلِ ایمان باشید و خدا دوست‌تان نداشته باشد و خدا را دوست نداشته باشید..

" کاش علی نفرین نکند.. "
+
دارم آنه شرلی می‌خوانم.
مجموعه‌ای هشت جلدی که از اولِ فرجه‌ها شروع‌ش کردم.
جلدِ اول، ماجرای همان انیمه‌ای است که تقریبا همه‌مان دیده‌ایم.
الان وسطِ جلدِ دوم‌ام.
و تجربه‌های معلمیِ آنه شرلی‌ای که از همان ده یازده سالگی عجیب با او احساسِ نزدیکی می‌کردم :)
باقیِ جلدها را هم گزارش می‌کنم ان‌شاءالله :)

+
خودم واحد کم دارم، یک دوره‌ی دو واحدیِ علوم شناختی را هم شروع کردم و هرچه از جذاب بودن‌ش برایتان بگویم کم گفتم!
به‌م اجازه می‌دهد که دوباره خلاقیت‌م را به کار بیندازم و به سئوالاتِ جنی‌ام فکر کنم و صد البته که استادی پیدا کردم که می‌توانم از او بپرسم‌شان!
من چه شادم این ترم!
+
یک گروهی توی دانش‌گاه داریم که کارش پیش‌نهادِ برنامه‌های مطالعاتی برای یک گروهِ بزرگ‌تر است و البته طرحِ ایده‌هایی که این طرح‌های مطالعاتی را جذاب‌تر بکند.
من دوباره افتاده‌ام روی دورِ ایده‌پردازی!
و وقتی توی گروه شروع به حرف زدن می‌کنم الهام باید با بیل خاموش‌م‌کند :))
اگر‌ دوستانِ آن گروه بدانند که چه‌قدر مرا یادِ مسابقه علمی‌های راه‌نمایی‌ام می‌اندازد این بارشِ فکری‌ها، می‌گذارند هی برایشان تئوری بدهم!
+
حقیقت‌ش را بخواهید یک مدتی بود که دیدنِ ادبیاتِ زمین تا آسمان متفاوتِ آدم‌ها توی محیط‌های واقعی و مجازی‌شان  دیوانه‌ام کرده بود!
حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خودم هم تا حدودی این شکلی هستم!
" عیبِ رندان مکن ای زاهدِ پاکیزه‌سرشت‌"طور!
اصلاح کن خودت رو رحمانی!
+
خوش‌حال‌ام؟
بله!
به طرزِ عجیبی خوش‌ام و نمی‌دانم این آرامشِ قبل از کدام طوفان است!
خداوند خودش رحم کند!
+
و اما فیلم!
هانگر گیمز ها را تمام نکرده بودم. این ماه آن‌ها را دیدم.
پسنجرز و مستر چرچ و دانکرک و پرستیژ و ممنتو.
و حالا هم بعد از بارها تلاشِ ناموفق، بالاخره دارم هاوس آو کاردز می‌بینم!
احتمالا اواخرِ بهمن تمام‌ش کنم.
+
یک چیزی راجع به آنه شرلی بگویم و تمام!
وقتی حینِ درس خواندن و ارائه دیدن و دغدغه‌ی امتحان‌ها را داشتن، کتاب می‌خوانی عاشقانه‌هایت این شکلی می‌شود:
" گیلبرت بلایتِ منی! "
البته که هنوز با گیلبرت هم‌کلاسی نبوده‌ام؛
چه برسد به آن که آقای فلیپس مجبورمان کرده باشد برای تنبیه کنارِ هم بنشینیم !
و البته که هنوز به‌م نگفته "هویج"!
و البته که نمی‌دانم می‌شود گیلبرتی پیدا کرد یا نه!
حرف‌های پراکنده‌ی این ماه‌م تمام شد!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پنج‌شنبه بود و روزِ آخرِ ذی‌الحجه. ساعت چهار مادرم گفت که ساعت پنج قرار است برایمان مهمان بیاید و گفت که کمی به خانه سامان بدهم و بعد رفت برای سرکشی به خانه‌ی درحالِ‌ساخت‌مان. 

به خانه سامان دادم و به وضعِ زهرا تا حدِ توان‌م رسیدم و جلوی بقچه‌ی روسری‌ و شال‌های رنگی‌ام ایستادم. دی‌روز لباس‌ها و روسری‌های تیره‌تر را درآورده بودم و این‌ها را منتقل کرده‌بودم این‌جا. مرسوم نبود که توی این جور مراسم‌ها تیره بپوشم. در نهایت میانه‌ی خواسته‌ی خودم و مادر را می‌گیرم. لباسِ سبزِ یشمیِ تیره‌ام و یک روسریِ سبزِ روشن‌تر. مادر این روسری را دوست می‌دارد.

مهمان آمد؛

شرحِ ماوقع بماند برای حرف‌های مگو.

اذان شد.

حواس‌م به محرم نبود. به خیال‌م فردا شب، شبِ اول است. 

اذان می‌شود.

شبِ اولِ محرم.

فکرهای جدیِ من از محرم شروع می‌شود...


روزها، عادی می‌گذرد. 

من و مغزِ درگیرم رها شده‌ایم توی محرم. درگیری‌های فکری من را بداخلاق می‌کنند و انرژی‌ام را می‌گیرند. 

برنامه‌های عزاداری را از خانه پی‌گیری می‌کنم. 

شبِ هفتم محرم می‌رسد و من هنوز جایی نرفته‌ام. 

تجربه‌ام می‌گوید که اگر این اوضاع دو روزِ دیگر ادامه پیدا کند، دق می‌کنم از این همه تراکمِ فکر و سنگینیِ شب‌ها و روزها.

خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌برد زیرِ پلِ مدیریت که زانوها را بغل بگیرم و زیرِ نم‌نمِ بارانِ غروب، به اوضاع‌م فکر کنم. خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌گذارد گوشه‌ی روضه‌ی حضرت اباعبدالله (ع) ..

از این روزها می‌گویم و درگیری‌هایم با خودم. به این فکر می‌کنم که چه‌قدر تا حالا نمی‌دانستم هیچ قدرتی در بعضی موضوع‌ها ندارم. به این که اگر خودتان کمک نکنید عاقبت به خیری یک شوخی است.

غرقِ فکرهای خودم می‌شوم.

پنج‌شنبه‌ی بعدی که می‌رسد قلب‌م بسیار آرام شده. آن‌قدر که توانِ انجامِ کارهایم را دارم.

می‌توانم از منطق‌م استفاده کنم.

می‌توانم به کتاب‌های درسی‌م نگاهی بیندازم.

می‌توانم مثلِ آدم بزرگ‌ها رفتار کنم.

چه می‌کنی با ما حضرتِ ثارالله(ع)...؟


از شبِ نهم مهمانِ هیئتِ هنرم.

خودم را در راه‌روی ورودی غرق می‌کنم. حداقل یک ربعی می‌ایستم و همه‌ی اتاقک‌ها را می‌بینم.

- و از شما چه پنهان؛ آدم‌ها را نگاه کردن برایم ارجح است.. -

وقتِ ورود می‌گذارم که دل‌م حسابی با هر ضربه‌ی دمام بلرزد.

معمولا ده نفری را تا چای‌خانه می‌بینم و جلوی چای‌خانه‌ی هیئت توقفی می‌کنم و یک استکان چای روضه می‌نوشم. 

پشتِ غرفه‌ی فروش می‌روم و با سه چهارتا دیگر از بچه‌ها خوش و بش می‌کنم و می‌روم سراغِ مهدکودک و هیئتِ مادر و کودک. هر شب چندتا از بچه‌های هیئت امام جواد(ع) را می‌بینم و بعد می‌آیم توی خیمه. یک گوشه‌ می‌نشینم و دَم‌ها را اشک می‌ریزم. بعد یک دور کلِ خیمه را از نظر می‌گذرانم و به آشناها سلامی می‌دهم و جای دیگری مستقر می‌شوم برای شعرخوانی و سخن‌رانی.

این‌گونه می‌گذرد شب‌هایم تا شبِ آخر؛ شنبه.

پانزدهمِ مهر ساعت شش صبح می‌روم به سمتِ ایست‌گاه اتوبوسِ نزدیکِ خانه و تا صادقیه، فکر ها راحت‌م نمی‌گذارند. توی اتوبوسِ ده‌کده که می‌ایستم به اموراتِ روزم مشغول می‌شوم و یک روزِ شنبه‌ی دانش‌گاه شروع می‌شود.

بعد از آن می‌روم دانش‌کده‌ی داروسازی و حدودِ ساعتِ هشت شب است که با بی‌آرتی مستقیم می‌روم تا جلوی دانش‌گاه هنر.

با یک التماسِ بزرگ توی وجودم.

ساعت یازده است که مراسم تمام می‌شود و هم‌چنان که برای خودم می‌خوانم: " لطفی‌ست که می‌کند غم‌ت با دلِ من، ورنه دلِ تنگِ من چه جای غمِ توست..؟ " از دانش‌گاه می‌آیم بیرون. 

مسیر را تا خیابانِ برادران مظفر، آرام گز می‌کنم و هر چند لحظه پشتِ سرم را نگاه می‌کنم و پرچم‌ها و کتیبه‌ها را..

خداوند، شکر؛ بابتِ این همه نزدیکیِ قلب‌هامان به هم...

.

.

.

.

دل‌م آرام گرفته...

شما گمان کنید که خودِ عقیله‌ی بنی‌هاشم (س) دست‌شان را گذاشته‌اند روی قلب‌م و اطمینان را درش جاری کرده‌اند..

شما گمان کنید که یک قرارِ نانوشته داشته‌ام با خداوند که اگر خیر است، عاقبتِ من را ختم به همان خیری کن که خودت دوست داری و اگر خیر نیست جوری که خودت صلاح می‌دانی تمام‌ش کن.

شما گمان کنید که بعد از آن شب‌ها، آرامشی در وجودِ من جاری شده که قبل از این تلاطم هم نبوده..

.

.

.

این روزها، همان آرزوی دور آمده سراغ‌م. 

آرزوی جاده‌ی نجف-کربلا.

آرزوی عمودِ هزار و پانصدم.

وسایل‌م را جمع کنم..؟

کوله و کفشِ کتانی و سربندم را بگذارم کنار...؟

یک فولدرِ جدید توی تلفن‌م درست کنم برای اربعین...؟

تو توانای مطلقی خداوند.

من می‌دانم که تو می‌توانی قلبِ مادرم را راضی کنی برای تنها رفتن‌م.

من می‌دانم که تو می‌توانی قوتِ پاهایش را آن‌قدری زیاد کنی که هم‌راهِ هم برویم.

من می‌دانم که تو می‌توانی..

مگر همین تو توان ندادی به مادربزرگ برای پیمودنِ این مسیرِ طولانی...؟

مگر همین تو پدر را از میانِ مشغله‌های زیاد و با کمرِ دردناک راهی نکردی...؟

مگر همین تو سالِ گذشته من را راهی نکردی توی مسیرِ میدان امام حسین (ع) تا حرمِ عبدالعظیم حسنی...؟

مگر همین تو نبودی...؟

من می‌دانم که تو توانای مطلقی..

کاش یک کاری کنی که راضی باشم به خواسته‌های تو...

کاش دل‌م همین‌طور آرام بماند...





پ.ن:

پاسپورت‌م تاریخ دارد.

زمان برای گرفتنِ ویزا هست.

تا خداوند چه چیزی برای این سال‌مان مقدر کرده باشد..

ما که اوضاع‌مان معلوم نیست؛

اگر شما مسافرِ اربعین‌اید برای همه‌ی جامانده‌ها چند قدمی بردارید..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این را این‌جا نوشتم که امروز را یادم بماند.

یادم بماند که این بار محرم چه‌طور برایم شروع شد.

یادم بماند که این محرم باید چه چیز را به دعاهایم اضافه کنم..

یادم بماند که خواسته‌هایم روزبه‌روز دارند ملموس‌تر می‌شوند.

کاش روزی برسد که تنها خواسته‌ام این باشد:

" این الطالبُ بدَمِ المقتولِ بکربلاء... ؟ "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

فکر می‌کنم دلیلِ ننوشتنِ این روزهای من، غرق شدن‌م توی این روزهای شلوغ است. روزهای تابستانِ من بسیار شلوغ‌تر از آنی شدند که انتظارشان را داشتم.

حالا که کمی می‌خواهم به خودم استراحت بدهم و بنشینم و برای خودم، برای روزهای عجیبِ خودم تصمیم بگیرم، 

حالا که می‌خواهم به این فکر کنم که تصمیم‌های مهمِ آینده‌ام به من مربوط خواهند بود و کس دیگری را نمی‌توانم برای‌شان مسئول بدانم و کسی نیست که نهایتا انتخاب کند،

دارم می‌نویسم و می‌گویم.

حالا که روزی حداقل 2 ساعت فکر می‌کنم و می‌خوانم و گوش می‌دهم، باید بنویسم.

نوشتنِ من میانِ روزهای روزمره‌ی پروظیفه‌ی پرمشغله گم شده بودند.

من مسئولِ تصمیم‌هایم خواهم بود.

مثلِ دانش‌گاه.

مثلِ رشته.

دعا کنید که این مرحله هم درست بگذرد.

دعا کنید که توی این روزهای مهمِ زندگی هم مثلِ همیشه خداوند لحظه‌ای من را به خودم وانگذارد.. 



پ.ن:

به این فکر می‌کنم که آخرین شنبه‌ی بهمنِ امسال هستی یا نه..


پ.ن دو:

بعضی چیزها اون قدری خصوصی‌اند که حتی توی بلاگ هم نباید ثبت‌شون کرد. باید خودت بنشینی و به‌شون فکر کنی.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک دفتری دارم که سه سالی می‌شود حرف‌های من برای مخاطبِ خاص‌م را توی ورق‌هایش نگه می‌دارد و به خاطرِ اوست که این سال‌ها پرورش‌ش داده‌ام..

از مخاطب و این حرف‌ها بگذریم.

یک روزهایی بود که حتی روزی سه بار بازش می‌کردم و حرف می‌زدم.

دی‌روز بازش کردم؛

آخرین مطلب مالِ سالِ گذشته بود. حدودِ پنج ماه پیش.

وبلاگ‌م را که نگاه می‌کنم، تعدادِ پست‌ها تفاوت فاحشی پیدا کرده.

همیشه برایم سئوال بود که مقطعِ جداکننده‌ی من از نوشتن و سبکِ زندگیِ گذشته و وبلاگ‌م چی می‌تواند باشد؟

ورود به دبیرستان؟

امتحان‌های نهایی؟

سالِ پیش‌دانش‌گاهی؟

هیچ‌کدام نتوانستند نوشتنِ من را متوقف کنند و حتی شاید بیش‌ترش هم کردند.

اما ترمِ دوم دانش‌گاه اتفاقاتی با هم افتاد که این شکلی شد:

حالا من رنکِ ورودیِ دانش‌کده‌مان هستم؛ و انصافا این ماجرا هم طولِ ترم را می‌خواست و انجام دادنِ پروژه‌ها و میان‌ترم و امتحان کلاسی و هم شب‌های طولانی و بیدارِ امتحان. مخصوصا که روحیه‌ام زیاد با بحث کردن سرِ نمره جور درنمی‌آید.

برایند که بگیریم از این قضیه خوش‌حال‌م.

نه از ارشد مستقیم ( که فعلا نه به دار و است و نه به بار) و نه از حالِ خوبِ خانواده.

از این که فراغت بال دارم برای انجام کارهای جانبیِ هرچند اندک‌م.

حالا من توی یک موسسه‌ی فرهنگی پژوهشی وابسته به دانش‌گاه شریف کار می‌کنم و خرجِ رفت و آمدم درمی‌آید و حولِ رشته‌ام طرح‌های آموزشی تالیف می‌کنیم و برای کتاب‌ها مقدمه می‌نویسم.

از این قضیه خوش‌حال‌م.

نه به خاطرِ مبلغِ حقوق. - که آن چنان هم نیست -

به خاطرِ توانایی بالقوه‌ای که به فعل درآوردم‌ش و متعهد به انجامِ کاری شده‌ام و هم‌کار دارم.

حالا من به صورت ثابت می‌روم هیئت.

و از این قضیه مطلقا خوش‌حال‌م.

توی هیئت‌ها معمولا مسئولِ مهدکودک‌م. و شما چه می‌دانید دیدنِ زبان بازکردنِ بچه‌ای که توی آن نه ماه هم با مادرش هیئت می‌آمده و حالا شما را می‌شناسد و بینِ جمعیت می‌آید و دست‌تان را می‌گیرد و می‌گوید: بیا خاله، ببین برج می‌سازم یعنی چه؟ شما چه می‌دانید از حجمِ قندی که توی دلِ من آب می‌شود با قرآن خواندنِ مطهره‌ی دوساله. شما چه می‌دانید از خستگی‌ای که بعد از هیئت بی‌هوش‌تان می‌کند و باز برایش شوق دارید..

این بخشِ دوست‌داشتنیِ زندگیِ من است. بخشی که درس خواندن را آسان‌تر از قبل می‌کند برای فراغت داشتن و وقت داشتن برای هیئت.


کار، دانش‌گاه و تفریح‌های جدید من را از نوشتن دور کرده‌اند.

عمیقا بابت‌ش متاسف‌ام..

و هر چه تلاش می‌کنم هی تکراری ننویسم، وقتی پیدا کنم برای یادداشت‌نویسی بیش از همین ماهی دو سه بار نه خوراک ذهنی جور می‌شود و نه وقت. 

این قضیه یکی از مواردی‌ست که با همه‌ی وجودم دوست دارم به دورانِ قبلی‌ش برگردد. نوشتن یک جورهایی حالِ من را به‌تر می‌کرد، ذهن‌م را سامان می‌داد و می‌گذاشت به‌تر مدیریتِ احساسات‌م را داشته باشم.

واقعا از کم شدن‌ش متاسف‌ام..

 

پ.ن یک:

اگر راهی به ذهن‌تان می‌رسد برای رفعِ این پیچیدگی، صمیمانه متشکر می‌شوم از شنیدن‌ش..


پ.ن دو:

از آن دفترِ عزیزی گفتم که سهمِ عزیزی‌ست..

وقتی قضیه‌ای وجود دارد که نه می‌توانم جار بزنم و نه توییت‌ش کنم و نه با ملیکا غر بزنیم سرش، این دفتر و آن مخاطبِ ناشناخته می‌شوند شنونده‌اش.

از همین حالا ممنون‌م که هستی...


پ.ن سه:

ما عادت نداریم "نه" بشنویم.

وقتی یک چیزی را می‌خواهیم و نمی‌شود داشته باشیم‌ش، انگاری به همه تاریخ‌مان برخورده است.

وقتی از کسی درخواستی داریم و او نمی‌پذیرد - و یا حداقل ما "فکر" می‌کنیم نپذیرفته - هیچ حقی برایش قائل نمی‌شویم.

معذوریتِ اخلاقی دارم برای حرف زدن درموردش ولی بگذارید این حرف‌های توی گیومه را بدون اشاره‌ی خاص بزنم:

" شما چند روز حاشیه رفتید. به رسمِ احترام و تقدم سنی من هم هم‌راهی کردم؛ کم.

و همه‌‌ی تلاش‌م رو کردم که کار رو و حرف رو به این‌جا نرسونید.

حرف به این‌جا رسید.

شما بعد از چند روز سرگردونیِ من حرف‌تون رو زدید.

به یک دقیقه نرسید که من شرایط رو براتون تشریح کردم و گفتم که این اصولِ من هست‌ش و این هم زمانی که من به‌تر می‌دونم و این هم ادامه‌ی راه. ( که شما همون‌جا تصمیم گرفتید خودتون به خودتون از طرفِ من جواب بدید و قضاوت کنید و بعد هم محکوم کنید من رو! )

بعد از فهمیدنِ حرفِ اصلی‌تون با هزار مشقت، حتی یک پیامِ دیگه هم ردوبدل نشد و بلافاصله من به حرفِ شما احترام گذاشتم و اوضاعِ خودم رو گفتم.

این که به نظرتون اومده من باید با همه‌ی حرف‌های شما هم‌راهی بکنم برام عجیب‌ه.

و این که حقِ انتخابی رو ندید به طرف مقابل‌تون.

و این که فکر کنید حقِ هرجور صحبتی رو دارید.

بله؛ شما درست می‌گین. من از دور قشنگ‌م. و این رو به همه‌ی افراد هم گفتم. من جمله خودِ شما.

وای بر فاطمه؛ 

وای بر فاطمه که خودش اومده جلوی نوشته‌هاش. 

وای بر فاطمه که شما اون رو دیدید و نه دغدغه‌هاش رو.

شما درست می‌گین. من از دور قشنگ‌م. شاید از همون دور هم قشنگ نباشم..

کلمه‌هاتون من رو آزار داد. بسیار بیش از اون چیزی که شاید فکر بکنید.

هرچه‌قدر فکر می‌کنم که شما چه انتظاری داشتید به نتیجه‌ای نمی‌رسم.

شاید نباید این‌قدر فکر کنم."


باید یک روزی راجع به این "نپذیرفتنِ نه" اساسی مطالعه و فکر کنم.

بسیار فراگیر آن را دوروبرم می‎بینم..


پ.ن چهار:

کاش می‌توانستم از برخوردهای شدیدا صحیح بگویم در این رابطه.

برخوردهایی که باعث شده من ضرورت را بفهمم.

چه‌قدر آدم‌های هم‌دانش‌گاهی، هم‌مدرسه‌ای، هم خانواده حتی متفاوت‌اند با هم.

خداوند عاقبت‌مان را ختم به خیر کند؛ به فضلِ خودش..

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۵
فاء