کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۶۳ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

شاید دخترِ خوبی برای خانواده به نظر نرسم،

شاید تفاوتِ سلیقه‌مان در بعضی مسائل از آسمان تا زمین باشد،

شاید آن چیزی نشدم که انتظارش می‌رفته

اما یک چیزهایی را توی خانواده خوب می‌فهمم؛ مخصوصا راجع به مادرم.

این‌ها را گفتم که بگویم لازم نیست کپی برابرِ اصلِ اعضای خانواده‌تان باشید تا بعضی چیزها را بدونِ هیچ کلامی بین خودتان رد و بدل کنید.

مثلا خیلی وقت‌ها متوجهِ عدم رضایت پدر و مادرتان از کاری می‌شوید.

متوجه می‌شوید که این یکی دو جلسه‌ای که باشگاه نور را رفته‌اید دل‌ش هزار راه رفته! و این بار آن‌قدری دل‌شوره‌اش جدی شده که ساعت دوازده تا دو بامداد باهاتان می‌آید جلسه! و همین حضور می‌شود آرامشِ فکرش برای این که باقیِ جلسه‌ها خیال‌ش راحت باشد و با رضایتِ کامل اجازه بدهد.

همین یک حضور کافی است برای اطمینانِ قلب‌ش؛ وقتی به شما دربست اعتماد دارد ولی مادر است دیگر..

خیلی وقت‌ها شده که اساسی دل‌م بخواهد کاری بکنم و بفهمم مامان نگران است؛ بعضی وقت‌ها بی‌خیال‌ش شدم ولی عجیب حسرتی مانده به دل‌م بابت‌ش.

سخت است وقتی بمانی بینِ مامان و چیزی که سال‌هاست می‌خواهی انجام بدهی و حالا موقعیت‌ش پیش آمده.

یکی از جدی‌ترین‌هاش اردوی جهادی بوده و هست.

یکی‌شان پیاده‌روی اربعین.

یکی‌شان راهیان نور.

یکی‌شان سفر افغانستان.

و چندین کارِ دیگر.

مامان به من و حتی به دیوانه‌بازی‌هایم اعتماد دارد؛ این را خیلی واضح می‌فهمم.

اما دل‌ش آرام نیست..

گاهی از خودِ خداوند می‌خواهم که یا این آرامش را در دل‌ش جاری کند و یا یکی از همان حضورها را برنامه‌ریزی کند.

مامان به من و حتی به دیوانه‌بازی‌هایم اعتماد دارد؛ این را خیلی واضح می‌فهمم.

این سکینه را جاری کن در قلب‌ش؛ لیطمئن قلبها...




پ.ن:

همه چیز در دستانِ خودت است.

حدود دو ماه مانده تا اربعین..



 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۵
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
این همه آدم حسابی دور‌ و برِ خودت داشته باشی کلی خوبی دارد ولی یک بدیِ اساسی هم دارد؛
با دیدنِ احوالاتِ خوب آن‌ها حسابی از اوضاعِ درب‌وداغان خودت آگاه می‌شوی!

دیالوگِ پرتکرارِ این روزهام شده این:"حالا هی فلسفه بباف فاطمه خانومِ زرنگ! برو ببینم به کجا می‌رسی! وقتی فلانی و فلانی و فلانی شهید شدن اون وقت می‌فهمی که کارِ اصلی کجا بوده!"
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۲ شهریور ۹۷ ، ۰۲:۱۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قبل‌ترها، شاید حدود شش هفت سال پیش، خیلی روی مسائل می‌ایستادم. مشکلی اگر پیش می‌آمد باید در لحظه حل می‌شد. معمولا هم این سماجت‌م کار دست‌م می‌داد و اوضاع را پیچیده‌تر می‌کرد.

البته که این روزها هم راجع به بعضی دیگرانِ مهم‌م همین شکلی هستم و همه چیز را باهاشان باید در لحظه حل کنم و سر همین قضیه خیلی وقت‌ها اعصابِ مادرم را خرد می‌کنم ولی اخیرا بیش‌تر به صبر و قدرتِ زمان باور پیدا کرده‌ام.

این روزها بیش‌تر به مشکلات وقت می‌دهم برای حل شدن؛ خیلی بیش‌تر. مثلا دو سال!

نمونه‌اش هم این است که به آدم‌ها فرصتِ بیش‌تری برای فهمیدنِ حرف‌هایم می‌دهم. هرچند روزهای اولِ دانش‌گاه کمی اذیت شدم و مجبور شدم ادبیات‌م را قدری تغییر بدهم - کاری که هیچ‌وقت زحمت‌‌ش را به خودم نداده بودم! - ولی زمان، توی این قضیه قدرت‌ش را بدجور به‌م نشان داد.

ترمِ دومِ دانش‌گاه باوجودِ آن که زیاد حرف نمی‌زدم، یک سوءتفاهمِ عجیب برای یک سری از هم‌دوره‌ای‌ها پیش آمد.سوءتفاهمی که آن قدر قوی بود که ترکیبِ یک گروهِ دانش‌جویی را کاملا دگرگون کرد!‌

وقتی دوباره آن روز را مرور می‌کنم، یادم می‌افتد که همان وقت به خودم گفتم: "اه! فلانی چه‌قدر غیرقابل تحمل‌ه برا من! هرگز نمی‌تونم حتی باهاش هم‌کلاسی باشم!"

یکی دو بار به تاکیدِ یکی دیگر از دوستان سعی کردم درست‌ش کنم که اتفاقِ خاصی نیفتاد.

من هم رهایش کردم؛ حدودِ یک سال.

و توی این یک سال به اجبار، به خاطرِ انتخاب واحدها، به واسطه‌ی یک سری اتفاقِ مشترک، سه چهار پروژه‌ی مشترک را باهم انجام دادیم و چند روز پیش دیدم که زمان خیلی چیزها را حل کرده. در این حد که حتی جملاتِ نصفه نیمه‌ی هم را می‌فهمیدیم! در این حد که یک جایی گفتم:"ببین شکیبا، فلان چیز."

و منظورم دقیقا خلافِ فلان چیز بود!

و برداشتِ شکیبا هم دقیقا همان منظورِ اصلیِ من بود!

یک ارتباطِ ایده‌آل! 

حالا این قضیه زیاد چیزِ مهمی نیست. مهم این است که حداقل در برخوردها دچارِ سوءتفاهم‌های اعصاب‌خردکنِ انرژی‌بر نمی‌شویم.

این بین البته یک سری افراد را هم کاملا از دایره‌ی ارتباط‌م گذاشتم کنار.

شاید دو سه سال دیگر بیایم و از قدرتِ زمان راجع به آن‌ها هم بگویم..


به‌علاوه که به پیام‌های غیرمنتظره و ناگهانی و حتی ناشناس توی پیام‌رسان‌ها هم عادت دارم!

اما این موردِ اخیر (که ماجراش را برایتان می‌گویم) را واقعا فراموش کرده بودم و روی‌ش هم حسابی باز نکرده بودم.

حدودِ دو سال و نیم پیش یکی از اطرافیان‌م ارتباطِ بسیارِ نزدیکی را با کسی انتخاب کرد که اگر می‌خواستم سطحِ ارتباط‌م را در همان میزان قبلی نگه دارم، همه‌ی انرژی‌م صرفِ حاشیه‌های ارتباطی می‌شد. دقیقا شبیهِ یک ویروس که می‌افتد به جانِ کامپیوتر و هی توی رم برنامه‌ی جدید باز می‌کند و همه‌ی فضا را اشغال می‌کند و سرعت را کم.

با کمالِ احترام به انتخاب‌ش، بعد از یکی دو ماه کلنجار رفتن با خودم یک کمی ارتباط را محدود کردم و واگذارش کردم به زمان و قدرت‌ش.

و یکی دو روز پیش پیامی دریافت کردم که راجع به اتفاقاتی که افتاده حرف بزنیم و به تعادل برسانیم‌ش.

این‌جا بود که برای چندمین بار به زمان و قدرت‌ش ایمان پیدا کردم؛ که این‌قدر مهم و قدرت‌مند است که خداوند هم به‌ش قسم خورده.

- در این مورد از نتیجه‌ی تصمیم‌ش نپرسیدم؛ خیلی شخصی بود. -



زمان خیلی چیزها را حل می‌کند،

کفِ روی رودخانه را از بین می‌برد،

غبارها را می‌خواباند.

و ته‌ش می‌ماند آن چیزی که برای مردم سودمند است.

آخرش معلوم می‌شود چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دوست داشتم توی چه بازه‌ای از تاریخ زندگی کنم. شاید زمانِ حضرت نوح(ع)، شاید صدرِ اسلام، شاید روزگارِ حضرتِ مسیح(ع)، شاید اوایلِ انقلاب و...

و بعد درست همان لحظه به این فکر می‌کنم که همین‌قدری که اوضاعِ آن روزها برای من معلوم و واضح است و اوضاعِ روزگارِ خودم مبهم، احوالاتِ اقوامِ دیگر هم (با قدری کم و زیاد) همین بوده.

یک روزی هم می‌رسد که برای اقوامِ پس از ما، اوضاع و احوالِ ما همین‌قدر واضح و روشن خواهد شد.

ولی مهم، زمانِ درست است.

که فرموده‌اند فرزندِ زمانه‌ی خود باشید..

این است قدرتِ زمان..




پ.ن یک: 

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ

مصحف شریف، سوره‌ی رعد، آیه‌ی 17


پ.ن دو:

پیراهنی که عطر تو را می‌دهد کجاست؟

وقتی که نیست بوی تو، کنعان جهنم است..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۶
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
این دو هفته از جمله‌ی عجیب‌ترین هفته‌های امسال‌م بودند؛ هفته‌های امتحان.
و عجیب آن که من ذره‌ای برای خواندنِ هیچ‌کدام‌شان انگیزه نداشتم و کماکان ندارم.
تظاهراتِ بیرونی‌ش هم آن‌قدر شدید هست که یکی از بچه‌ها ازم می‌پرسد چه خبر است، یکی دیگر فکر می‌کند عاشق شده‌ام، دیگری حرف‌ها و اتفاقاتِ دنیایم را باور نمی‌کند!
احتمالا این ترم نتیجه‌ی درخشانی خواهم داشت!
عجالتا که سه تا از امتحان‌ها خراب شده‌اند و فردا هم سه تا امتحانِ دیگر دارم.

همیشه آدمی بودم که معلم نقشِ پررنگی توی روندِ علاقه‌ام به درس ایفا می‌کرده. این ترم هم همین‌طور شد.

دوتا استاد بودند که درس‌شان را از بیست نمره بیش‌تر شدم و زودتر از همه امتحان را تمام کردم.

سیستمِ آموزشیِ ما خیلی خودش را دستِ کم می‌گیرد.

دوازده سال و بعد چهارسال و بعد دو سال و بعد چهار سال بچه‌ها را در اختیار دارد و این است نتیجه..

معمولا توی دبستان همه‌ی میراثِ بچه را ازش می‌گیرد و دوازده سال بعد، بچه را گیرِ سلاحِ کشتار جمعی‌ش، کنکور، می‌اندازد و بعد ته‌مانده‌ی شوق را هم توی سال‌های ابتداییِ دانش‌گاه سرمی‌برد..

این وسط دلِ آدم روشن می‌شود با دیدنِ بعضی چیزها.

با ورقه‌ی امتحانی که جوابِ "نمی‌دانم" در آن نیم‌ نمره دارد.

با امتحانِ اپن‌بوکی که از تو می‌خواهد فکر کنی.

با معلمی که می‌ایستد جلویت و می‌گوید: " مشکلِ کشورِ ما همین کاری‌ه که ما الان داریم می‌کنیم؛ این که از کار می‌زنیم."

+
اولین حضورم در بسیج عجیب بود!

با لیستی از انتقادات و پیش‌نهادات.
یک جوری وارد شدم که الان مسئول بسیج دانش‌کده فکر می‌کند یک ضدانقلابِ برهم‌زننده‌ی شانِ بسیج‌ام! -خیلی ریز هم همین اول تذکر داد که مراعات کنم.-
فقط مانده‌ام چرا پیش‌نهادش را پس نگرفت!
از دلایلِ ورود خودش گفت و من به دلیلِ خودم فکر می‌کنم؛ دغدغه‌ی همیشگی‌م در نزدیک کردنِ بسیج به آن چیزی که باید باشد. پرداختن‌ش به مشکلاتِ اصلی..
+
من چه‌قدر متفاوت‌ام؟
برای نزدیکان‌م همان‌طوری هستم که برای یک غریبه؟
اصلا باید باشم؟

چند وقتی‌ست این سئوال‌ها ذهن‌م را مشغول کرده‌اند..
+

هفته‌ی پیش رفتم مدرسه و با بچه‌های نه‌امی یک گعده‌ی بحث داشتیم راجع به انتخاب رشته و راه‌شان.

آخرش یکی‌شان به‌م گفت:" خانوم، کاش این‌ها رو به مامان باباهامون می‌گفتین."

دل‌م خواست به‌ش بگویم:" حتما به‌شون می‌گم ولی قبل‌ش باید مطمئن شم مامان و بابای خودم درجریان نیستن که من دارم از راه به درتون می‌کنم!"

با بچه‌ها، وقتی هنوز درگیرِ کلیشه‌های جامعه نشده‌اند، خیلی راحت‌تر می‌توان از ماموریت حرف زد.

اصلا حرف زدن باهاشان عزمِ خودِ آدم را هم جزم‌تر می‌کند..

+
تابستان، فرصتِ فوق‌العاده‌ای برای کتاب خواندن است و انجام کارهایی که آدم را کلی جلو بیندازند.
این امتحان‌ها تمام شوند، یک سیر مطالعاتی برای خودم می‌چینم ان‌شاءالله.
درصدرش مطالعه‌ی عصای موسایی که توی خانه‌ی همه‌مان هست..
+

برای این تابستان احتمالا درگیرِ پروسه‌ی اسباب‌کشی خواهم بود و کمی مدرسه و بیش از همه خواندنِ کتاب‌هایی که تعدادشان آن‌قدر بالا رفته که دیگر مایه‌ی خجالت است!

ان‌شاءالله این‌جا ازشان می‌نویسم.


پ.ن:

بگذارید این‌جا بنویسم‌ش که ذهن‌م را فعلا رها کند و بتوانم فصلِ آخرِ سال‌مندی را بخوانم!

یک جاهایی می‌مانی که این اتفاقی که افتاده و غیرمعمول است و تو هم دلیل‌ش را نمی‌دانی و فقط در معرض‌ش هستی، مطابقِ اسم‌ش اتفاقی بوده و باید بدونِ جلب‌توجه از کنارش رد شوی که مبادا حساسیتِ کسی برانگیخته شود یا مسئله‌ی تعمدی‌ای بوده که باید سخت‌ترین برخورد را باهاش بکنی.

این‌جور وقت‌ها یک طومار برای طرف می‌نویسم و بعد پاک‌ش می‌کنم..

وقت‌هایی که می‌مانم باید چه کار کنم..

بعد از چهار ترم، احساس می‌کنم بد نیست اگر گاهی دوباره همان خانمِ چادریِ تک‌بعدیِ وحشت‌ناک شوم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

خیلی وقت‌ها می‌شود که اعصاب‌م از دستِ خودم می‌ریزد به هم.

مثلا الانی که چهار ساعت است دارم کارهای عبث می‌کنم. البته که به یک پیش‌رفت عظیم رسیده‌ام؛ کارهایی که فوق‌برنامه‌ام هستند، قشنگ سامان گرفته‌اند و طبق برنامه‌شان انجام می‌شوند :))

مثلا روزی چهار ساعت فکر کردن به چیزهای غیرمهم و غیرضروری!

بعد هی به کارهای مهم‌م نمی‌رسم و کارهای ضروری‌م هم توی وقت اضافه انجام می‌شوند و بعد من تا دو روز بعدش به عذاب وجدان‌‌م فکر می‌کنم و این چرخه ادامه پیدا می‌کند!

هم‌اکنون ارائه‌ی درس انگیزش و هیجان‌م مانده و خسته‌ی دو عالم‌م از خودن و عدم برنامه‌ریزی‌هام!

یک عادت بدی دارم که ریشه توی همان پرفکتشنیسمِ وحشت‌ناک‌م دارد:

کاری که درست شروع نشود و جایی‌ش مطابق میل‌م نباشد را آن‌قدر بد و مزخرف ادامه می‌دهم که به بدترین شکل ممکن تمام شود و بعد به همه ثابت کنم که خراب شد چون فلان نقطه‌ش مطابق چیزی که من می‌خواستم نبود!

البته که چند سال اخیر دوزش را کم کرده‌ام ولی هنوز وجود دارد و بین برنامه‌هام جولان می‌دهد!

گاهی فکر می‌کنم شاید یک زمان که هیچ کاری برایش تعریف نکرده باشم و بتوانم به همه چیز سامانی بدهم علاجِ این وضع باشد ولی همان لحظه می‌ترسم از این که توی همان زمان هم اتفاقات را بدتر بپیچم توی هم؛ طوری که دیگر هیچ عاقلی نتواند بازشان کند!

عجالتا برای اسباب‌کشی و فرجه و آخر ترم و امتحان‌ها دعا کنید تا برسم به تابستان!


پ.ن:

اگر خدا بخواهد سه‌شنبه می‌روم نمایش‌گاه کتاب؛ بیش‌تر برای سیاحتِ کتاب‌ها‌‌..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
این ترم درسی داریم به اسم روان‌شناسی تبلیغات و رسانه.
یکی از تکالیف‌مان نقد فیلم بود.
انتخاب‌م شد پنج تا از فیلم‌های چارلی چاپلین.
و چندتایشان واقعا خوب بودند!
به ترتیبی که دوست‌شان داشتم می‌نویسم.
نگاه‌شان کنید:
1. the modern time
2. limelight
3. the great dictator
4. the kid
5. the gold rush

البته ترتیبِ من زیاد با ترتیبی که حتی شخص کارگردان  دوست دارد، جور در نمی‌آید!


پ.ن:
اوضاعِ تلگرام تقریبا مشخص شد!
کافه، توی تلگرام کانالی داشت که بیش‌تر برای من نقش توییتر را ایفا می‌کرد.
ولی چند وقتی بود ضرورت‌ش برایم از بین رفته بود و کم‌تر می‌رفتم سراغ‌ش.
حالا هم فعالیت‌ش را منتقل می‌کنم به این‌جا ان‌شاءالله.
باشد که به دوران اوج‌مان برگردیم :)
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۲:۲۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

به خودم نگاه می‌کنم.

خیلی چیزها چه‌قدر عوض شده‌اند.

دو سه سال پیش، آرزوها و برنامه‌هام این‌ها نبود که الان هستند.

سبکِ زندگی‌ای که دوست داشتم چه شکلی بود؟ حتی یادم رفته است.

این روزهای شبیه به هم فکرم را تباه کرده.

بعضی روزها که کارِ عجیب و غریبی ندارم، تصمیم می‌گیرم کارِ خارق‌العاده‌ای کنم. یکی از همان کارهایی که چندین سال منتظر فرصتی برایشان بودم.

سر زدن به دفترِ روزنوشت‌های قدیمی هم فقط یادم می‌آورد که چه ایده‌هایی توی مغزم بوده و الان به هیچ‌کدام‌شان نرسیدم.

روزِ بی‌کاری می‌رسد و من هیچ کاری نمی‌کنم.

گیر می‌افتم بینِ روزمرگی‌ها.

کارهای دانش‌گاه، کارهای زینبیه، کارهای مدرسه‌ها.

گیر می‌افتم بینِ مسئولیت‌هایی که به‌م محول شده و ناگزیرم از انجام‌شان.

همیشه فکر می‌کردم که آرزوها را توی سرم نگه می‌دارم تا روزی که وقت‌شان برسد و قطعا انجام‌شان خواهم داد. 

ولی اوضاع فرق کرده.

حبس کردنِ خودم توی دنیایی که هیچ شباهتی که آرمان‌شهرم ندارد "من" را عوض کرده.

توی این روزمرگی‌ها تباه شدم؛ تباه.

انگاری کارهای هیجان‌انگیزِ دو سه سال پیش دیگر سر ذوق‌م نمی‌آورد.

فارغ از این که ممکن است همین فردا وقتِ زندگی‌م توی این دنیا تمام شود، زندگیِ این شکلی باعث شده حتی اگر توی موقعیتِ برآورده کردنِ آرزوهایم هم قرار بگیرم، همین‌جوری بنشینم و نگاه کنم.

یک وضعیتی شبیهِ درماندگیِ آموخته شده.

شوق‌م نسبت به سفر و هجرت روز به روز کم‌تر می‌شود و من از این اوضاع می‌ترسم.

من از این "من" می‌ترسم. از این من که دارد ساخته می‌شود. از این من که اصلا نمی‌شناسم‌ش.

این منِ جدید که دارم به‌ش انس می‌گیرم.

این من که دارد اعصاب‌م را خط‌خطی می‌کند.

کارهای دانش‌گاه را از درسِ صرف بودن درآورده‌ام ولی افاقه نکرده.

کارهای خودم را به متنوع‌ترین شکلِ ممکن درآورده‌ام ولی انگاری هیچ.

روزها دارد می‌گذرد.

من دارم گیر می‌کنم.

علاقه‌هام دارد عوض می‌شود.

آدم‌های دور و برم یکی‌یکی خودشان را می‌کشند بالا.

من دارم گیر می‌کنم.

من دارم توی " مثلِ همه بودن" گیر می‌کنم.


وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ..

وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ..

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ..

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ..

وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ..

مُسْتَکِیناً لَکَ..

مُتَضَرِّعاً إِلَیْکَ..


فرار کردم از خودم به سمتِ تو..


رَاجِیاً لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی ..

وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی..

وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی..

وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی..

وَ لا یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ..

وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی..

وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی 


من برای عاقبت‌م "فقط" به تو امید دارم..


وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِیرُکَ عَلَیَّ..

یَا سَیِّدِی،

فِیمَا یَکُونُ مِنِّی إِلَى آخِرِ عُمْرِی مِنْ سَرِیرَتِی وَ عَلانِیَتِی..

وَ بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی..


"فقط" به  تو..


إِلَهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی..؟


نکند محروم‌م کرده باشی از روزی‌های معنویِ این دنیا..


وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی..؟

إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ..

إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ..

إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ..

وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ..

فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ..

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْکَ بِذَلِکَ..؟

وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتِی..

إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا..

إِلَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی؛ فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی..

إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی إِلّا الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی..؟

إِلَهِی تَوَلَّ مِنْ أَمْرِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ..

وَ عُدْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ عَلَى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ..

إِلَهِی قَدْ سَتَرْتَ عَلَیَّ ذُنُوبا فِی الدُّنْیَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَى سَتْرِهَا عَلَیَّ مِنْکَ فِی الْأُخْرَى..

إِذْ لَمْ تُظْهِرْهَا لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ فَلا تَفْضَحْنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ..


آخ که من ‌چه‌قدر می‌ترسم از این وضع...


إِلَهِی جُودُکَ بَسَطَ أَمَلِی..

وَ عَفْوُکَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی.. 

إِلَهِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یَوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَیْنَ عِبَادِکَ..

إِلَهِی اعْتِذَارِی إِلَیْکَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ..

فَاقْبَلْ عُذْرِی..

یَا أَکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْهِ الْمُسِیئُونَ..


من از خودم فرار کردم به سمتِ تو...



پ.ن:

آقای مهربان،

این روزهای دنیا،

این روزهای خودم،

همه‌ش نگران‌م که نکند شما از ما ناامید شده باشید..

همه‌ش دل‌م برای خودمان شور می‌زند که نکند آدم‌های به‌دردبخورتری را پیدا کرده باشید..

همه‌ش دنبالِ آن رشدی می‌گردم که بیاوردم نزدیک‌تر به شما.


یک ترسی افتاده به جان‌م؛

که نکند اوضاع این قدر خراب است که حتی راه‌م نمی‌دهید..

نکند..

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز صبح، شیرینیِ خوابِ صبحِ بهار به‌م غلبه کرد و نیم ساعتی بیش‌تر خوابیدم! از این بگذریم که بعد از حدود یک هفته، وقتی دی‌شب تقریبا به موقع خوابیدم ( ساعت حدود 11 شب!) عالم و آدمی که همیشه از حرف نزدن‌شان می‌نالم مکالمه‌ای را با من شروع کرده بودند!

آمدم سرِ بلوار و تاکسی سوار شدم برای آزادی. و از آن‌جا هم برای دانش‌گاه.

جلوی دانش‌گاه یک پیاده‌رو طوری هست که هیچ مرزی با خیابان ندارد ولی برای همه پذیرفته شده است که این‌جا محل عبور دانش‌جوست! و طبیعتا ماشین‌ها ناگهان نمی‌پیچند داخل‌ش!

داشتم وارد دانش‌گاه می‌شدم که یک مزدای آبی رنگ از سمت چپِ پیاده‌رو پیچید داخل‌ش. گوشی‌م دستِ چپ‌م بود و خورد به آینه‌ی سمت شاگردِ ماشین. راننده که انگار تازه به خودش آمده بود و صدای برخورد را شنیده بود زد روی ترمز. گوشی از دست‌م رها شد و یک متر جلوتر افتاد روی زمین.

هنوز خواب‌آلود بودم و وقتی متوجهِ قضیه شدم که راننده از پارک کردن منصرف شده بود و فرمان را چرخانده بود به طرف لاین مقابل. صفحه‌ی گوشی تا حدِ خوبی ترکیده و الان هم خودمختار شده و خودش به هرکسی هرچیزی دل‌ش می‌خواهد پیام می‌دهد!

ولی اگر گوشی نبود، احتمالا آقای راننده آن‌قدر می‌آمد تا صدای استخوان‌هایم را بشنود و هشیار شود!

خواستم بگویم که دست‌رسی‌م به فضای مجازی با لب‌تاپ‌م خواهد بود و ممکن است پیام‌ها را کمی دیرتر ببینم. اگر کارِ ضروری‌ای بود شماره‌ی تلفن خانه، مطمئن‌ترین راه است :)



پ.ن یک:

الحمدلله که به خیر گذشت. کدام‌تان جای من صدقه داده بودید امروز نمی‌دانم ولی دم‌تان گرم!

این به جای هم‌دیگر صدقه کنار گذاشتن هم کارِی بس پسندیده است!


پ.ن دو:

بعضی صداها مثلِ پادتن‌ها، راه‌شان را از بین بقیه پیدا می‌کنند و می‌آیند و می‌نشینند روی پرده‌ی گوش‌تان!

آخ از آن صداها! 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پنج‌شنبه بود و روزِ آخرِ ذی‌الحجه. ساعت چهار مادرم گفت که ساعت پنج قرار است برایمان مهمان بیاید و گفت که کمی به خانه سامان بدهم و بعد رفت برای سرکشی به خانه‌ی درحالِ‌ساخت‌مان. 

به خانه سامان دادم و به وضعِ زهرا تا حدِ توان‌م رسیدم و جلوی بقچه‌ی روسری‌ و شال‌های رنگی‌ام ایستادم. دی‌روز لباس‌ها و روسری‌های تیره‌تر را درآورده بودم و این‌ها را منتقل کرده‌بودم این‌جا. مرسوم نبود که توی این جور مراسم‌ها تیره بپوشم. در نهایت میانه‌ی خواسته‌ی خودم و مادر را می‌گیرم. لباسِ سبزِ یشمیِ تیره‌ام و یک روسریِ سبزِ روشن‌تر. مادر این روسری را دوست می‌دارد.

مهمان آمد؛

شرحِ ماوقع بماند برای حرف‌های مگو.

اذان شد.

حواس‌م به محرم نبود. به خیال‌م فردا شب، شبِ اول است. 

اذان می‌شود.

شبِ اولِ محرم.

فکرهای جدیِ من از محرم شروع می‌شود...


روزها، عادی می‌گذرد. 

من و مغزِ درگیرم رها شده‌ایم توی محرم. درگیری‌های فکری من را بداخلاق می‌کنند و انرژی‌ام را می‌گیرند. 

برنامه‌های عزاداری را از خانه پی‌گیری می‌کنم. 

شبِ هفتم محرم می‌رسد و من هنوز جایی نرفته‌ام. 

تجربه‌ام می‌گوید که اگر این اوضاع دو روزِ دیگر ادامه پیدا کند، دق می‌کنم از این همه تراکمِ فکر و سنگینیِ شب‌ها و روزها.

خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌برد زیرِ پلِ مدیریت که زانوها را بغل بگیرم و زیرِ نم‌نمِ بارانِ غروب، به اوضاع‌م فکر کنم. خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌گذارد گوشه‌ی روضه‌ی حضرت اباعبدالله (ع) ..

از این روزها می‌گویم و درگیری‌هایم با خودم. به این فکر می‌کنم که چه‌قدر تا حالا نمی‌دانستم هیچ قدرتی در بعضی موضوع‌ها ندارم. به این که اگر خودتان کمک نکنید عاقبت به خیری یک شوخی است.

غرقِ فکرهای خودم می‌شوم.

پنج‌شنبه‌ی بعدی که می‌رسد قلب‌م بسیار آرام شده. آن‌قدر که توانِ انجامِ کارهایم را دارم.

می‌توانم از منطق‌م استفاده کنم.

می‌توانم به کتاب‌های درسی‌م نگاهی بیندازم.

می‌توانم مثلِ آدم بزرگ‌ها رفتار کنم.

چه می‌کنی با ما حضرتِ ثارالله(ع)...؟


از شبِ نهم مهمانِ هیئتِ هنرم.

خودم را در راه‌روی ورودی غرق می‌کنم. حداقل یک ربعی می‌ایستم و همه‌ی اتاقک‌ها را می‌بینم.

- و از شما چه پنهان؛ آدم‌ها را نگاه کردن برایم ارجح است.. -

وقتِ ورود می‌گذارم که دل‌م حسابی با هر ضربه‌ی دمام بلرزد.

معمولا ده نفری را تا چای‌خانه می‌بینم و جلوی چای‌خانه‌ی هیئت توقفی می‌کنم و یک استکان چای روضه می‌نوشم. 

پشتِ غرفه‌ی فروش می‌روم و با سه چهارتا دیگر از بچه‌ها خوش و بش می‌کنم و می‌روم سراغِ مهدکودک و هیئتِ مادر و کودک. هر شب چندتا از بچه‌های هیئت امام جواد(ع) را می‌بینم و بعد می‌آیم توی خیمه. یک گوشه‌ می‌نشینم و دَم‌ها را اشک می‌ریزم. بعد یک دور کلِ خیمه را از نظر می‌گذرانم و به آشناها سلامی می‌دهم و جای دیگری مستقر می‌شوم برای شعرخوانی و سخن‌رانی.

این‌گونه می‌گذرد شب‌هایم تا شبِ آخر؛ شنبه.

پانزدهمِ مهر ساعت شش صبح می‌روم به سمتِ ایست‌گاه اتوبوسِ نزدیکِ خانه و تا صادقیه، فکر ها راحت‌م نمی‌گذارند. توی اتوبوسِ ده‌کده که می‌ایستم به اموراتِ روزم مشغول می‌شوم و یک روزِ شنبه‌ی دانش‌گاه شروع می‌شود.

بعد از آن می‌روم دانش‌کده‌ی داروسازی و حدودِ ساعتِ هشت شب است که با بی‌آرتی مستقیم می‌روم تا جلوی دانش‌گاه هنر.

با یک التماسِ بزرگ توی وجودم.

ساعت یازده است که مراسم تمام می‌شود و هم‌چنان که برای خودم می‌خوانم: " لطفی‌ست که می‌کند غم‌ت با دلِ من، ورنه دلِ تنگِ من چه جای غمِ توست..؟ " از دانش‌گاه می‌آیم بیرون. 

مسیر را تا خیابانِ برادران مظفر، آرام گز می‌کنم و هر چند لحظه پشتِ سرم را نگاه می‌کنم و پرچم‌ها و کتیبه‌ها را..

خداوند، شکر؛ بابتِ این همه نزدیکیِ قلب‌هامان به هم...

.

.

.

.

دل‌م آرام گرفته...

شما گمان کنید که خودِ عقیله‌ی بنی‌هاشم (س) دست‌شان را گذاشته‌اند روی قلب‌م و اطمینان را درش جاری کرده‌اند..

شما گمان کنید که یک قرارِ نانوشته داشته‌ام با خداوند که اگر خیر است، عاقبتِ من را ختم به همان خیری کن که خودت دوست داری و اگر خیر نیست جوری که خودت صلاح می‌دانی تمام‌ش کن.

شما گمان کنید که بعد از آن شب‌ها، آرامشی در وجودِ من جاری شده که قبل از این تلاطم هم نبوده..

.

.

.

این روزها، همان آرزوی دور آمده سراغ‌م. 

آرزوی جاده‌ی نجف-کربلا.

آرزوی عمودِ هزار و پانصدم.

وسایل‌م را جمع کنم..؟

کوله و کفشِ کتانی و سربندم را بگذارم کنار...؟

یک فولدرِ جدید توی تلفن‌م درست کنم برای اربعین...؟

تو توانای مطلقی خداوند.

من می‌دانم که تو می‌توانی قلبِ مادرم را راضی کنی برای تنها رفتن‌م.

من می‌دانم که تو می‌توانی قوتِ پاهایش را آن‌قدری زیاد کنی که هم‌راهِ هم برویم.

من می‌دانم که تو می‌توانی..

مگر همین تو توان ندادی به مادربزرگ برای پیمودنِ این مسیرِ طولانی...؟

مگر همین تو پدر را از میانِ مشغله‌های زیاد و با کمرِ دردناک راهی نکردی...؟

مگر همین تو سالِ گذشته من را راهی نکردی توی مسیرِ میدان امام حسین (ع) تا حرمِ عبدالعظیم حسنی...؟

مگر همین تو نبودی...؟

من می‌دانم که تو توانای مطلقی..

کاش یک کاری کنی که راضی باشم به خواسته‌های تو...

کاش دل‌م همین‌طور آرام بماند...





پ.ن:

پاسپورت‌م تاریخ دارد.

زمان برای گرفتنِ ویزا هست.

تا خداوند چه چیزی برای این سال‌مان مقدر کرده باشد..

ما که اوضاع‌مان معلوم نیست؛

اگر شما مسافرِ اربعین‌اید برای همه‌ی جامانده‌ها چند قدمی بردارید..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این را این‌جا نوشتم که امروز را یادم بماند.

یادم بماند که این بار محرم چه‌طور برایم شروع شد.

یادم بماند که این محرم باید چه چیز را به دعاهایم اضافه کنم..

یادم بماند که خواسته‌هایم روزبه‌روز دارند ملموس‌تر می‌شوند.

کاش روزی برسد که تنها خواسته‌ام این باشد:

" این الطالبُ بدَمِ المقتولِ بکربلاء... ؟ "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۱
فاء