کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۵۱ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

یکی از روزهای پیش‌دانش‌گاهی بود و رفته بودم فرهنگیِ مدرسه. وسطِ بحث رسیدم و همان وسط هم موردِ مثال واقع شدم! خانم محمدی گفتند: " مثلا همین رحمانی رو می‌بینی؟ این قطعا الان داره کارهای کم‌تری می‌کنه نسبت به وقتی که کنکورش رو داده باشه. "


چند روز قبل این جمله یادم افتاد.

نشستم و لیست کردم کارهایم را؛


- یک -

نقش‌م توی خانه بسیار پررنگ‌تر شده.

بخشِ عمده‌ی کارِ خانه و خواهرم را من انجام می‌دهم. کارهایی شبیهِ کاردستی و دیکته و مرتب‌کردنِ خانه و اتو و غذا پختن و لباس شستن و غیره!

من، زمانِ بیش‌تری را نسبت به مادرم توی خانه هستم و البته که وقتی او می‌تواند کارهای مهم‌تر و به‌دردبخورتری بکند چرا باید زمین را دستمال بکشد؟!


- دو -

توی اتاق‌فکرِ لیگ علمیِ دانش‌آموزیِ مباحثه هستم و یک سری کارِ اجرایی هم می‌کنم. 

البته که زیاد وقت‌م را نمی‌گیرد فعلا اما یک خوبیِ بزرگ دارد؛ این‌که دارم اسپانسرینگ یاد می‌گیرم به صورتِ جدی و بودجه گرفتن طبقِ بخش‌نامه و ماده و بندهای قانون!

یک سازمان در اندازه‌ی کوچک و همه‌ی چالش‌هایش.


- سه -

مطالعات‌م جهت‌دارتر شده‌اند.

به صورتِ جدی فلسفه می‌خوانم و تاریخ علم. 

فیلم دیدن‌هایم بیش‌تر طول می‌کشد.

و لیستِ دیده‌ها و خوانده‌هایم بسیار پراسم‌تر شده توی این یک سالِ اخیر.


- چهار -

به صورتِ مقطعی توی مدرسه‌ها درس می‌دهم.

آن روز داشتم مدرسه‌ها را برای خودم دسته‌بندی می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که من توی سه دسته مدرسه کار می‌کنم: دلی‌ها، تجربه‌ای‌ها و پول‌بده‌ها! که گروهِ آخرِ شاملِ مدارسِ غیرانتفاعیِ پول‌دار می‌شوند که کم‌بودِ مالیِ آن دو گروهِ دیگر را تامین می‌کنند :))


- پنج -

هنوز هم می‌نویسم؛ ولی بسیار کم.

و این برای من خیلی ناگوار است که بلاگ‌نویسی و یادداشت‌های شخصی‌ای که برای خودم می‌نوشتم دچارِ توقفِ معناداری شده.

اگر فشارِ ددلاین (deadline) نباشد اصلا دست‌م به کی‌بورد و مدادم نمی‌رود..


- شش -

آن پروژه‌ی بازبینیِ کتب درسی هنوز ادامه دارد و الان به بهانه‌ی همان پای کامپیوتر نشسته بودم و این پست را هم لابه‌لایش نوشتم.

احتمالا این سری را که تحوی بدهم، یک ماهی مرخصی می‌گیرم! ( با حقوق ترجیحا :)) )


- هفت -

درگیرِ مطالعاتِ تخصصیِ رشته‌مان شده‌ام.

کاملا جهت‌دار و هدف‌مند جلسه‌هایی داریم حولِ دغدغه‌هایمان توی دانش‌گاه.

کمی بیش‌تر درگیرِ دانش‌گاه شده‌ام.


- هشت -

این بیست و دو واحدِ درسی هم تا حدِ خوبی از وقت‌مان را می‌گیرد.

به اضافه‌ی هفته‌ای چهارواحد هم طرحِ مطالعاتیِ کتاب‌های شهید مطهری!

و پروژه‌ی آن استادی که ترمِ پیش از تحقیق‌ش گفتم این ترم سخت‌تر شده و حقیقتا هنوز ایده‌ای برایش ندارم!

یک جلسه‌ی بارش فکری با نونا بگذاریم توی شریف :))

( با حضورِ افتخاریِ زهرا و رومینا :)) )


این کارهای ادامه‌دار و مستمرم هستند.

کارهایی هم پیش می‌آید که این روزها تعدادشان بیش‌تر شده: کارگاه هنری، سمینارِ علوم و فنون، کارگاه علوم، فرزکاپ و چیزهای این شکلی.

و اضافه کنید به این‌ها یک چیزی را:

با شروعِ ترمِ جدید، چندتایی دوست توی دانش‌گاه پیدا کرده‌ام.

و این نسبتا برایم خوشایند است :)



پ.ن مهم و ضروری(!) :

در فقرِ فیلمی به سر می‌بریم!

دوستان لطفا تامین‌مان کنند!


پ.ن دو:

دوستانِ مدرسه‌ای و کنکوری نخوانند ولی بقیه بدانند و آگاه باشند که زندگیِ بعد از کنکور کاملا مشابهِ قبل از آن است.

حتی شاید شلوغ‌تر.

چیزی قرار نیست تغییر بکند مگر آن که خودتان تغییر بکنید.

مگر این که خودتان همت بکنید.

مثلا اگر شبیهِ من باشد زندگی‌تان، ممکن است فردا زمانِ حرکتِ کاروانِ اردوی جنوبِ دانش‌گاه باشد و شما در حالِ نوشتنِ این پست باشید..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


تک و توک می‌نوشتم از ده سالگی. مربوط و نامربوط. 

کمی که بزرگ‌تر که شدم، وقتی رفتم دبیرستان، می‌دیدم آدم‌ها قربان صدقه‌ی کسی می‌روند! یا مثلا جلوی اسم‌شان توی پروفایل‌شان همیشه یک " in rel " هست. یا مثلا ولنتاین برایشان روزِ مهمی‌ست. یا این‌که یک اسمِ خاص دارند توی تلفن‌شان. 

می‌دیدم که هم‌سن‌هام بت ساخته‌بودند توی ذهن‌شان از آدم‌هایشان.

برایم جذاب نبود. شاید چون نمی‌فهمیدم‌ش. یا شاید چون هیچ‌وقت نرفته‌بودم دنبال‌ش. شاید چون هیچ‌وقت تجربه‌ی عینی‌اش را نداشتم.

اما همه‌ی آن اتفاق‌ها باعثِ یک چیز شد.این که من بروم دنبالِ ساختنِ شمایلِ آدمِ آرمانی‌م. و این "ساختن" عجیب خوب بود.

روزهایی که تنهایی‌م به اوج می‌رسید، با همان شمایل حرف می‌زدم. 

روزهایی که عصبانی بودم، سرِ همان شمایل داد می‌زدم.

روزهایی که چیزِ خوبی می‌دیدم، یا از طرفِ او برای خودم کادو می‌خریدم‌ش و یا اصلا برای خودش می‌خریدم که طبیعتا چون استفاده‌اش نمی‌کرد می‌شد مالِ من!

روزهایی که خیالِ این "ساختن" جواب نمی‌داد، از گنجینه‌ی ده سالگی‌م استفاده می‌کردم و برایش می‌نوشتم.

به جرئت می‌توانم بگویم که تا به حال هرگز کسی را ندیده‌ام که تمامِ آن خصوصیات را داشته باشد. کسی را ندیده‌ام که کاملا توی آن قالب جا بگیرد. همه یا کم می‌آیند و یا بیرون می‌زنند. و البته این اَبَرانسان، پویاست. هر سال، هر هفته تغییر می‌کند؛ کامل می‌شود.

ابرانسانی که تماشایش حتی توی خیال، برای من خوش‌آیندتر از هر کاری دیگر است.

فقط تماشاکردن‌ش.

فقط نوشتن برایش.

و صد البته هدیه‌هایش :))

ما را با دنیای آرمانی‌مان عالمی‌ست..


پ.ن یک:

حالِ ما با همین‌ها، خوبِ خوبِ خوب است.

خوبِ خوبِ خوب.

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس..


پ.ن دو: 

شنبه رفتیم و حوالیِ دانش‌گاه را گشتیم!
همچین هم بیابانِ برهوت نیست!


پ.ن سه:

ترم یک حتی کمی به‌تر از تصورات‌م به پایان رسید.

خداوند عاقبت‌مان را هم خیر کناد..

" اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا.. "


پ.ن چهار:

چند تجربه‌ی " خاله‌ی مهدکودک " بودن‌م را باید حتما بنویسم.

از آن مواردِ اساسیِ ریاست :))


پ.ن پنج:

سریالِ 200 قسمتی‌مان را تمام کردیم!

حالا وقت داریم به کارهایمان برسیم!!

مجدد لیست کنم کارهای مانده را؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مثلا یک روزی میانِ آن بیست و خرده‌ای واحد و کوه‌پیماییِ رسیدن به دانش‌کده ببینم‌ت!

مثلا یک روزی بینِ بلوک‌های خیابان ورزش ده‌کده المپیک و رسیدن تا آتش‌نشانی و تاکسی‌ها ببینم‌ت!

مثلا یک روزی کنار آن بوته‌ی یاسِ رازقی که روزی یک گل می‌کنم ازش و تا دانش‌کده بو می‌کنم ببینم‌ت!

مثلا یک روزی دورِ حوضِ جلوی ارتباطات ایستاده باشی و ببینم‌ت!

مثلا یک روزی آن مسجد تمام شده‌باشد ساخت‌ش و من از محوطه‌ی جلوی دانش‌کده در پیش‌زمینه‌ی آن مسجد ببینم‌ت!

مثلا یک روزی کنارِ عکسِ شهید همتِ تابلوی سردرِ سلف ببینم‌ت!

مثلا یک روزی تا کمر خم شده‌باشم از پنجره‌ی کلاسِ مبانیِ روان‌شناسی تا وسطِ بزرگ‌راه شهید همت و از آن دورها ببینم‌ت!

خودت را.

آمدن‌ت را.



وَ جاءَ مِنْ أَقْصَی الْمَدِینَةِ رَجُلٌ یَسْعَی...


آمدن‌ت را...





پ.ن:

سه‌شنبه‌هایم را،

چهارشنبه‌هایم را،

بسیار دوست می‌دارم.

چهارشنبه‌ها را به سببِ مراسم‌هایی که می‌روم

و سه‌شنبه‌ها را به خاطرِ کلاسِ دوست‌اشتنیِ سیرِ مطالعاتیِ کتبِ شهید مطهری که دارم!

بح بح!!

چه‌قدر حالِ من خوب است مردم!!!
توجه کنید به خوش‌حالی‌م!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ مهر ۹۵ ، ۲۳:۴۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

نمی‌دانم شب‌های هشتمِ محرم چرا این شکلی ست...

به خاطرِ دوست‌مان و امام‌زاده قاضی صابرِ ده‌ونک است یا

به خاطرِ دورانِ جوانی‌ام و جوانِ کربلاست یا

به خاطرِ آغاز هیئت هنر است یا

به خاطرِ ...


آه از شب‌های هشتمِ محرم...

آه

آه

آه...



ای تجلی صفات همه ی برترها
                             چه قدَر سخت بود رفتنِ پیغمبرها
قدِ من خم شده تا خوش‌قدوبالا شده‌ای
                             چون که عشق پدران نیست کم از مادرها
پسرم می‌روی اما پدری هم داری
                             نظری گاه بینداز به پشتِ سرها
سر راه‌ت پسرم تا درِ آن خیمه برو
                             شاید آرام بگیرند کمی خواهرها
به‌تر این است که بالای سر اسماعیل
                             همه باشند و نباشند فقط هاجرها
مادرت نیست اگر، مادرِ سقا هم نیست
                             عمه‌ات هست به جای همه‌ی مادرها
حال که آب ندارند برای لب تو
                             به‌تر آن است که  غارت شود انگشترها
زودتر از همه آماده شدی یعنی که
                             آن چنان خسته نگشته است تن لشکرها
آن چنان کهنه نگشته است سم مرکب ها
                             آن چنان کند نگشته است لب خنجرها
آیه‌ات بخش شده آینه‌ات پخش شده
                            علیِ اکبرِِ من، شد علیِ اکبرها

            

                              ***

با عبای نبوی کار کمی راحت شد
                             ورنه سخت است تکان دادن پیغمبرها...



آه از شب‌های هشتمِ محرم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۵ ، ۱۸:۱۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

نمی‌دانم چرا محلِ قرارهای دوستانه‌ی ما باید دانش‌گاه شریف باشد!

ولی این بار هم انگار یک چیزِ حل شده بود که :" کجا بریم گودبای پارتی بگیریم؟ " و جوابِ یک‌سانِ " معلوم‌ه، شریف! "

صبح رفتیم شریف. ورودِ هر کدام‌مان یک داستانِ خوبی داشت!! ( اجرای زنده‌ی من و زهرا و رومینا! )

بعد هم طبقِ معمول شاد!

بعد هم با نونا رفتیم کادو خریدیم و آمدیم خانه‌ی ما!



حکایتِ ما و شریف، انگار ادامه‌دار است...



پ.ن یک:

" آقا من فقط یه سئوال دارم! چرا؟!! "


پ.ن دو:

" سیم‌کارتِ من کو؟! "


پ.ن سه:

" خانوم ببخشید، ثبت‌نام صنایع کجاست؟ "
!


پ.ن چهار:

آی‌کیوی 250!!


پ.ن پنج:

رفتم واحدهایمان را گرفتم و هی نگاه‌شان می‌کنم و ذوق می‌کنم!


دوستان! لطفا جزئیات را اضافه کنید!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۵ ، ۲۱:۵۴
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
- برای دانش‌گاه ذوق داری؟
- نه چندان.
- چه‌طور؟
- فکر نمی‌کنم آن چیزی که ایده‌آلِ من است از محیطِ تحصیلاتِ تخصصی و عالی وجود داشته باشد و اگر بخواهد به‌م توی دانش‌گاه خوش بگذرد باید تلاش کنم آن محیط را برای خودم بسازم و من به چندتا دلیل، حالا نمی‌توانم این کار را بکنم.
یک، این‌که هنوز خسته‌ام؛ از تمامِ فشارهای این چندوقتِ تحصیلِ سخت. که مطلقا شبیهِ راه‌نمایی و سال‌های ابتداییِ دبیرستان نبود.
دو، اگر قرار باشد آخرِ دورانِ تحصیلِ دانش‌گاهی چیزی باشد که دیگرانِ مهم‌م بتوانند به آن افتخار کنند لازم است بیش‌ترِ وقت‌م صرفِ خواندن بشود و نه ساختن..
سه، حوصله‌ام این روزها کم‌تر شده برای تغییر. همین کتاب‌ها و فیلم‌ها و مکالمه‌های یک‌طرفه را ترجیح می‌دهم. زمانی باید بگذرد که حوصله‌ام برگردد سرِ جای اول‌ش.
- و به نظرت کی برمی‌گردد؟
- آخرین‌بار که این شکلی شده‌بودم چندین‌ تا آدم‌حسابی دوروبرم را گرفتند و راه را نشان‌م دادند که بروم جلو. البته که اردوهای دانش‌آموزی هم بی‌تاثیر نبود. دیدنِ حجمِ وسیعی از خلاقیت هم. و البته هر هفته نگاه کردن به خانم رفعتی‌‌..
حالا شاید فقط دل‌م بخواهد هندزفری را بکنم توی گوشم‌هایم و موسیقی متنِ  شهرزاد را ببلعم. شاید دل‌م بخواهد همین‌طور شبیهِ دیوانه‌ها کتاب بخوانم؛ جوری که یک هفته گذشته باشد و من درحالِ تمام کردنِ سومین کتابِ ۵۰۰ صفحه‌ای. شاید خوب باشد آن‌قدری "خیلی دور،خیلی نزدیک" گوش کنم که وسوسه بشوم فیلم‌ش را ببینم. شاید هم آن ۲۰۰ گیگ فیلم را تمام کنم. بعید هم نیست آن‌قدر خانه را بروبم که ضخامتِ کفِ خانه کم بشود. و شاید هم دل‌م بخواهد دفترِ میکی‌موسِ زهرا را با کاغذکاهی جلد کنم و بردارم برای خودم. هرکاری بکنم قطعاً آن‌قدری کفِ زمین‌م که نمی‌روم پیشِ کسی. قطعاً دست به آن دفترِ گل‌گلی‌م نمی‌زنم..
- کمکی از دستِ من برمی‌آید؟
- ممنون‌م که تحمل می‌‌کنی. بیا مثلِ روزهایی که باحوصله‌تر بودم حرف‌های طولانی بزنیم. بیا دعا کنیم نرگس‌ها زودتر دربیایند. بیا دعا کنیم من یک روزی ‌رویم بشود بروم پیشِ خانم بهبهانی. بیا برویم سرِکلاسِ معلم‌هایی که می‌شناسیم‌شان. بیا خودمان را با گیف‌های به موقعِ تلگرام غافل‌گیر کنیم. بیا هم‌دیگر را اتفاقی توی صحنِ انقلاب ببینیم؛ آن گوشه‌ای که همه‌چیز پیداست.. بیا برویم روان‌نویس بخریم.
بیا دعا کنیم ام‌سال آن‌طوری که هواشناسی می‌گوید نباشد. باران‌های پاییزی قرار است دیرتر شروع شوند. قرار است کم‌تر باشند. کاشکی می‌شد بهارِ خیابانِ ایتالیا را همین فردا دید..

این اوضاع را دوست ندارم.اوضاعی که دست و پایم را بسته و زمین‌گیرم کرده.
یکی از همین روزهای گرم، احتمالا بتوانید توی قطعه‌ی بیست‌وچهار پیدایم کنید.


پ.ن یک:
این حرف‌ها را که می‌زنم اصلا منظورم این نیست که من چه آدمِ خوبی‌ام که این‌جاها می‌توانید پیدایم کنید؛ خدا می‌داند که این‌طور فکر نمی‌کنم. منتها بعضی چیزها بهانه می‌خواهد. بلند شدن و تا بهشت‌زهرا رفتن، بچه‌ها را با خود همراه کردن و بردن، انگاری که یک اعلامِ جنگ باشد برای خودم. وقتی این کار را بکنم انگاری به خودم ثابت کرده‌ام که هنوز می‌توانم.
آن‌ها که نوشتن برای یک شخصِ خاص را تجربه کرده‌اند می‌دانند وقتی مدت‌ها، شاید نزدیک به سه سال، با کسی حرف می‌زنید و برایش می‌نویسید و بعد یک‌هویی سه ماه هیچ‌چیز نمی‌آید به مدادتان و ناجوان‌مردانه برای مخاطب‌تان معادلِ خارجی ندارید که بروید و سرش داد بزنید که " کجا رفتی پس؟ " چه حالی می‌شوید..
بدتر از آن وقتی‌ست که حالِ حرف‌زدن با آدم‌های جالب را هم نداشته باشید. مبادا خراب‌کاری‌های این چند وقت‌تان را بفهمند..
یک روزی می‌روم بهشت‌زهرا...

پ.ن دو:
هفت هشت روز دیگر می‌روم راه‌آهن و با هیئتِ عزیزمان می‌رویم پیشِ آقای مهربان...
قبل از آن باید یک روزی بروم بهشت‌زهرا...
روزِعرفه نزدیک است.
و محرم دارد می‌رسد...

پ.ن سه:
خودتان باهام مکالمه را شروع کنید و از خراب‌کاری‌هام نپرسید که شرمنده‌تر می‌شوم...

۲۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

هرچند که شاید آقای بختیاری این‌جا را نخوانند ولی دی‌شب واقعا دل‌م می‌خواست به‌شان بگویم که مراقبِ فائزه‌ی ما باشید که بسیار برایمان عزیز است.. مگر چندتا فائزه‌ی شفیعی داریم که این‌قدر ذوق کنیم از جشنِ عقد و عروسی‌اش؟!

می‌خواستم بگویم که بروید و خدا را روزها و ماه‌ها شکر کنید که خداوند فائزه را قسمت‌تان کرد...

شاید فائزه هم دیگر وقت نکند زیاد به این‌جا سر بزند اما باید برایش بنویسم که دی‌شب چه‌قدر از تهران بدم آمد. که ساعت نهِ شب بود و من هنوز توی ترافیکِ خیابان اختیاریه مانده بودم... که توی ماشین گریه‌ام گرفت از تاخیرِ دو ساعته‌ام که تمام‌ش به خاطرِ شلوغیِ خیابان‌ها بود... باید برایش بنویسم که چه‌قدر عجیب بود منصوب شدن به سمتِ " دوستِ عروس " . که چه‌قدر مسخره‌بازی داشتیم برای خودمان و می‌ترسیدیم آبرویش را ببریم!! که چندین تا از شعرهایمان را نخواندیم!! باید بنویسم که قرار گذاشته بودیم با بچه‌های گروهِ " و دوستان " مان که کارتِ عروسی‌ش را ما برایش درست کنیم. که صفحه‌های طلافروشی‌ها را زیر و رو کردیم برای پیدا کردنِ یک چیزِ " فائزه‌ای"! که چه‌قدر بالیدیم به رفیقِ عزیزمان جلوی خانواده‌ی هم‌سرش! انگاری ما بزرگ‌ش کرده باشیم!

باید برایش بنویسم که چه‌قدر دل‌م تنگ شد برایش. هنوز هیچ چیز نشده دل‌م دوباره همان روزهای دبیرستان‌مان را خواست. همان روزهای حرف‌‌زدن‌های طولانی را..

روزی از روزهای فروردین بود و من غوطه‌ور توی خبرِ ازدواجِ یکی از آشنایان که نوشتم: " تا قبل از تاهل می‌شود از کسی توقع داشت که هر زمان کنارِ تو بایستد به عنوانِ دوست اما بعد از آن احتمالا همان توقع را هم ننی‌توان داشت. نمی‌توان به سرِ شلوغِ آدم‌ها خرده گرفت. تنظیم روابطِ اجتماعی با رفقای متاهل، کارِ آسانی نیست.. جوری که به خوبیِ قبل دوست بمانید و سطح توقعات‌تان هم زندگیِ جدیِ رفیق‌تان را به‌هم نریزد.

من این روزها دارم تمرین می‌کنم چه‌طور دنباله‌ی پیراهنِ عروس را بالا بگیرم، چه‌طور توی مراسمِ عروسی اشک‌م در نیاید، چه‌طور بچه‌های کوچولوی توی عروسی را از دسته‌گلِ عروس دور کنم، چه‌طور تبریک بگویم و..

دعا کنید یاد بگیرم نباید آدم‌ها را توی وجودم زندانی کنم. نباید بخواهم مالِ من باشند فقط.

و شاید به‌ترین راه‌ش همین باشد که یکی از نزدیک‌ترین دوستانِ آدم عروس بشود...


مبارک‌ت باشد عزیزِ دل..

[ و در این قسمتِ نوشته به‌ترین دعایی که می‌شود برای کسی کرد. همان..

و یک آرزو، که خدایا هرگز از من نگیرش. هرگز.. ]

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

از سالِ ۹۰ تا همین چند هفته‌ی پیش تلفن‌م  چیزِ جالبی بود. از همه نظر در ابتدایی‌ترین حالتِ موجود!

با این حال من کلی یادداشت نوشته بودم داخل‌ش؛ از لحظه‌هایی که چیزِ دیگری دمِ دست‌م نبود و مغزم از یادآوریِ خاطرات داشت منفجر می‌شد. سه چهار روز قبل از کنکور بود که طیِ یک اشتباهِ مسخره همه‌ی گوشی فرمت شد!!

و دیگر نه خبری از آن یادداشت‌هاشت و نه حتی به خاطرم می‌آید چه چیزی بود که آن همه اذیت‌م می‌کرد آن روزها.

عجیب است برایم خوش‌آیند بودنِ این بی خاطرگی..


پ.ن:

سفرنامه‌ی مسافرتِ چهار روزه‌ام را خواهم نوشت‌. هرچند که چندان طولانی نخواهد بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پنجاه و هشت گیگ فیلم دارم برای دیدن،

چهار تا سریال که تعداد قسمت‌هایشان نامتناهی‌ست،

نوشته‌ی آخرِ این ماهِ هیئتِ عقیله را ننوشته‌ام،

طرحِ درسِ کلاس‌م که دو روز دیگر شروع می‌شود ناقص است،

هنوز وقت نکرده‌ام کتاب‌های نخوانده را بخرم حتی،

باید فکری به حالِ هدیه‌ی معلم‌مان کنم،

از تمامِ خانه تنها اتاق‌م تمیز شده و هال و خواهرِ کوچک‌م همزمان به من سلام می‌کنند،

خانه‌های فراوانی هستند که برای عوض کردنِ خانه‌مان باید ببینیم،

و به همه‌ی این‌ها کارهای روزمره مثلِ لباس شستن و سامان دادن به ظرف‌ها و غذا پختن و جارو زدن و این چیزها را هم اضافه کنید!




یکی آن دفترچه‌ی دست‌نخورده‌ی برنامه‌ریزیِ من را بیاورد!!!



پ.ن:

در تمامِ طولِ تحصیل‌م از یک چیز بی‌بهره بودم؛ برنامه‌ریزی.

و این مطلقا یک عیب است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پیش نویس: پست کمی‌تند است. ممکن است ناراحت‌تان کند؛ نخوانید.

+

رفته بودم برای سومین بار " ایستاده در غبار " را این بار در پردیسِ سینماییِ چارسو ببینم. کمی از فیلم گذشته بود که سه نفر آمدند و کنارم نشستند. چیپس می‌خوردند،حرف می‌زدند ولی من توجهی نمی‌کردم.

فیلم رسید به ماجرای لبنان.

صدایی از کنارم آمد که منزجرم کرد: " حق‌ش بود. "

اگر‌ کمی کم‌تر خجالت می‌کشیدم بلند می‌شدم و یک سنگین می‌خواباندم توی گوش‌ش...

خیلی برایم درد داشت این حرف...

احمدِ متوسلیان سی سال است از کشورش دور است و بعد تو می‌گویی حق‌ش بود؟ غلط می‌کنی.

محیطِ مدرسه باعث‌ شده که برخوردم در مواردی که شبیه‌م نیستند نرم‌تر بشود ولی یکی بیاید من را قانع بکند که این دیالوگ از نفرِ کناردستی‌م را چه بکنم؟ بگذارم پای چه؟

برگشتم و نگاهی کردم به سنگینیِ همان کشیده ای که توی دل‌م مانده بود.

سی سال است سرنوشت‌ش معلوم نیست.تو می‌گویی حق‌ش بود؟

راجع به کی داری حرف می‌زنی؟ راجع به کسی که خرم‌شهر با شهید دادنِ‌تیپِ او آزاد شد. راجع به کسی که ده تا شبیه‌ش بس است برای اداره ی یک کشور.راجع به یک قهرمانِ جنگ حرف می‌زنی.جنگی که اگر امثال او نبودند حالا ما را کرده بود بخشی از توسری‌خورهای رژیمِ بعثِ عراق. اصلا می‌فهمی داری چی می‌گویی؟



چه‌قدر،

چه‌قدر،

چه‌قدر مظلوم‌اند این قهرمان‌ها...


چه‌قدر ظلم کردیم در حق‌شان.

چه قدر ظلم می‌کنیم‌ در حق‌شان...



پ.ن:

تا کِی قرار است این حرف‌ها را بشنویم و خفه‌خون بگیریم...؟

خداوند...

چه‌قدر خوب بود که مادرِ احمدِ متوسلیان آن روز به پردیسِ سینماییِ چارسو نیامده بود... 


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۱
فاء