کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۱۴ مطلب با موضوع «از هیئت عقیله ی عشق» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

پیش نویس:

وقتی می‌خوانیدش این را گوش کنید که بسیار زیباست...


+


" و قال یا أخی هل من رخصة ؟

فبکى الحسین بکاء شدیدا.

ثم قال یا أَخِی أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی وَ إِذَا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَرِی .

فَقَالَ الْعَبَّاسُ قَدْ ضَاقَ صَدْرِی وَ سَئِمْتُ مِنَ الْحَیَاةِ وَ أُرِیدُ أَنْ أَطْلُبَ ثَأْرِی مِنْ هَؤُلَاءِ الْمُنَافِقِینَ.

قَالَ الْحُسَیْنُ فَاطْلُبْ لِهَؤُلَاءِ الْأَطْفَالِ قَلِیلًا مِنَ الْمَاء. "



اصحاب رفته‌بودند.

بنی‌هاشم رفته‌بودند.

حر رفته‌بود.

حبیب بن مظاهر رفته‌بود.

مسلم بن عوسجه رفته‌بود.

بریر رفته‌بود.

زهیر بن قین رفته‌بود.

انس بن حارث رفته‌بود.

نافع بن هلال رفته‌بود.

عابس رفته‌بود.

ابوثمامه رفته‌بود.

سعد بن حارث رفته‌بود.

عبدالرحمان بن مسعود رفته‌بود.

زاهر رفته‌بود.

عمار بن ابی سلامه رفته‌بود.

عبدالله بن عمیر رفته‌بود.

کَردوس بن زهیر رفته‌بود.

وهب نصرانی  رفته‌بود.

یزید بن نبیط و فرزندان‌ش  رفته‌بودند.

ابوشعشعا رفته‌بود.

همّام رفته‌بود.

نعیم رفته‌بود.

مُنجِح رفته‌بود.

مسلم بن کثیر رفته‌بود.

عبدالرحمان بن عبد ربه انصاری رفته‌بود.

مسعود بن حجاج رفته‌بود.

مُجَمِّع بن عبدالله و فرزندش رفته‌بودند.

مجمع بن زیاد رفته‌بود.

مالک رفته‌بود.

کنانه رفته‌بود.

قاسم بن حبیب رفته‌بود.

قعنب رفته‌بود.

قارب رفته‌بود.

جون رفته‌بود.

عمرو بن قَرَظَه انصارى رفته‌بود.

عمرو بن عبد اللّه رفته‌بود.

عمرو بن ضَبیعه رفته‌بود.

عمرو بن خالد اَزْدى و پسرش رفته‌بودند.

سعد رفته‌بود.

عمر بن خالد رفته‌بود.

عمر بن اَحدوث حَضرَمى رفته‌بود.

عمران بن کعب رفته‌بود.

عمّار بن حسّان رفته‌بود. 

عُقْبة بن صَلت رفته‌بود.

عبد الرحمان بن قیس و برادرش رفته‌بودند.

عبد الرحمان بن عبد اللّه اَرحَبى رفته‌بود.

عباد بن ابى مهاجر رفته‌بود.

عامر بن مسلم و غلام‌ش رفته‌بودند.

ضُباب بن عامر رفته‌بود.

شوذَب رفته‌بود.

ضَرغامة بن مالک رفته‌بود.

سیف بن مالک رفته‌بود.

شَبیب بن عبد الله رفته‌بود.

سیف بن حارث رفته‌بود.

سُوَید بن عمرو رفته‌بود. 

سوّار بن ابى حِمیَر رفته‌بود.

سلیمان بن ربیعه رفته‌بود.

سلیمان، غلام امام رفته‌بود.

سعید بن کَردَم رفته‌بود.

سعید بن عبد اللّه حنفى رفته‌بود.

سعد بن حنظله تمیمى رفته‌بود.

سالم رفته‌بود.

زُهَیر بن سلیم رفته‌بود.

زید بن مَعقِل رفته‌بود.

زُهَیر بن بِشْر رفته‌بود.

رُمَیث بن عمرو رفته‌بود.

رافع رفته‌بود.

حَنظَلة بن اسعد رفته‌بود.

نُعمان بن عمرو رفته‌بود.

حلّاس بن عمرو رفته‌بود.

حَجّاج بن مَسروق رفته‌بود.

حَجّاج بن زید رفته‌بود.

حتوف بن حارث رفته‌بود.

غلام حمزه‌ی سیدالشهدا رفته‌بود.

حارث بن نَبهان رفته‌بود.

حارث بن اِمرؤ القیس رفته‌بود.

جوین بن مالک رفته‌بود.

جُندَب بن حجیر رفته‌بود.

جُنَادة بن حارث رفته‌بود.

جَبَلة بن على شیبانى رفته‌بود.

جابر بن حَجّاج رفته‌بود.

بشیر بن عمرو حَضرَمى رفته‌بود.

انیس بن مَعقِل اَصبَحى رفته‌بود.

اَدهَم بن امیّه رفته‌بود.

ابو هَیّاج رفته‌بود.

ابراهیم بن حُصَین اسدى رفته‌بود.

علی‌اکبر رفته‌بود.

قاسم بن الحسن رفته‌بود.

پسرانِ عقیله‌ی بنی‌هاشم رفته‌بودند.

سه پسرِ کوچک‌ترِ ام‌البنین رفته‌بودند.

برادرانِ مسلم بن عقیل رفته‌بودند.

پسرانِ مسلم بن عقیل رفته‌بودند.

مانده بود حضرتِ سجادِ (ع) در بسترِ بیماری، عبدالله بن حسن(ع) ، علیِ اصغرِ امام حسین (ع)، زن‌ها و بچه کوچولوها و عباس (ع).


شما به این می‌گویید لشکر؟





دل‌ش به تنگ آمد. "قَدْ ضَاقَ صَدْرِی" سینه‌اش سنگین شد. اجازه گرفت برود میدان.

با جوابِ امام، می‌شود یک محرمِ کامل گریه کرد...


قال یا أَخِی أَنْتَ صَاحِبُ لِوَائِی وَ إِذَا مَضَیْتَ تَفَرَّقَ عَسْکَرِی "

اگر تو بروی، لشکرم متفرق خواهند شد.


کدام لشکر؟

عباس(ع) 

یک تنه، 

تنهایی، 

لشکرِ اباعبدالله است...


بعدنوشت:

فایلی که برای هیئت عقیله‌ی عشق آماده شد.

اینجا

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۵ ، ۰۹:۲۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


از انتهای شهریور سال ۵۹ تا تیر ماهِ سال ۱۳۶۷ ایران درگیر جنگی‌ست که از طرف عراق آغاز شده. اوایلِ جنگ و بازپس‌گیریِ خرم‌شهر و برتری توی عملیات‌های بزرگ از سوی ایران، باعث شده عراق خودش را در موضع ضعف ببیند و شروع کند به بمباران وسیعِ شهرهای مسکونیِ ایران. اواخرِ جنگ،آمریکا هواپیمای مسافربریِ ایران را بزند و عراق، حمله‌های گسترده‌ی شیمیایی انجام دهد.
در این برهه از تاریخِ ایران، هیچ‌کس میانِ مردمِ ایران منفورتر از صدام نیست...


***
در موسمِ حج سالِ ۶۶ اتفاقِ عجیبی می‌افتد. نیروهای امنیتیِ عربستان بعد از مراسم برائت از مشرکین، اسلحه هایشان را می گیرند جلوی زائرانِ خانه‌ی خدا و چند صد نفر را می‌کشند.
امام خمینی در پیامی به مردمِ مسلمان می‌گویند:

[ اگر از صدام بگذریم، اگر مسئله‌ی قدس را فراموش کنیم، اگر از جنایت‌های آمریکا بگذریم از آل‌سعود نخواهیم گذشت. ان‌شاءالله اندوه دل‌مان را در وقت مناسب با انتقام از آمریکا و آل‌سعود برطرف خواهیم کرد و داغ و حسرت حلاوتِ این جنایت بزرگ را بر دل‌شان خواهیم گذاشت و با برپاییِ جشن پیروزی حق بر جنود کفر و نفاق و آزادیِ کعبه از دست نااهلان و نامحرمان به مسجدالحرام وارد خواهیم شد. ]


***
عیدِ قربان سال ۹۴ است. حاجی‌هایی که زودتر رفته‌اند و مناسک رمی جمرات‌شان را انجام داده‌اند، برگشته‌اند. عده‌ای از حاجی‌ها هنوز توی خیابان اند. ساعت ۹ صبح می‌شود. و فاجعه کم‌کم پررنگ‌تر.


***
جرثقیل که افتاد، با وجودِ تمامِ شواهد، عمدی بودنِ  حادثه را رد کردیم برای خودمان. گفتیم اتفاق است دیگر. پیش می‌آید.
خیابان‌های منا را که بستند گفتیم یک زمان‌بندیِ اشتباه بوده حتما. با وجودِ تمامِ اتفاقات قبل‌ش گفتیم عمدی نبوده.
جنازه‌ها را که پس ندادند دیگر صبرمان تمام شد. ره‌بر، با قاطعیت حرف زدند.
[ عربستان منتظر برخورد سخت و سریع ما باشد. ]


حالا ما تنها کشوری هستیم که پیکرِ زائران‌ش را پس گرفته...

***
وقاحت هم حدی دارد.
اشتباه بکنی و معذرت‌خواهی نکنی هیچ، تقصیر را بیندازی گردنِ آسیب‌دیده.
می‌گفتند ایرانی‌ها داشتند تفرقه می کردند  و مسئول‌اند.

خنده‌مان گرفت!

بیش‌ترین قربانی را استان گلستان داشته و بیش‌ترشان اهل تسنن بوده‌اند...

می‌گفتند ایرانی‌ها شلوغ‌ش کردند و مسئول‌اند.

خنده‌مان گرفت!

نیروهای سعودی راه را بسته بوده‌اند...

[ حکّام سعودی یک عذرخواهیِ زبانی از دنیای اسلام نکردند! چقدر اینها وقیحند، چقدر
بی‌شرمند! آیا این کوتاهی‌ای که اینها کردند، سوءتدبیری که نشان دادند، بی‌کفایتی‌ای
که به خرج دادند -حالا بعضی می‌گویند تعمّد، ولو آن هم نباشد- نفْس این بی‌تدبیری و
بی‌کفایتی یک جرم است برای یک مجموعه‌ی دولتی و سیاسی؛ چطور نتوانستید اداره
کنید؟ ]


***
حدود ۷ هزار نفر طیِ کم‌تر از یک نیم‌روز، تشنه و مظلوم کشته شدند. جنازه‌هاشان تا چند روز زیرِ آفتاب بود. کاروان‌ها نصفه و نیمه برگشتند.
و همه ی دنیا ساکت ماند. عربی و غربی. مسلمان و مدافعِ حقوقِ بشر. همه ی دنیا ساکت ماند...

[شهدای ما، شهدای منا و شهدای مسجدالحرام برروی هم حدود ۴۷۰یا مثالً ۴۸۰نفر بودند، ولی آن‌چه از آمارها به دست می‌آید، مجموع شهدا از کشورهای مختلف، در حدود هفت هزار نفرند! این رقم خیلی رقم بالایی است. چرادرکشورهای دیگر، دولت‌ها، خانواده‌ها، ملّت‌ها عکس‌العمل نشان ندادند نسبت به این حادثه؟ این چه بلای بزرگی است که جان امّت اسلامی را فراگرفته؟ این، مصیبتِ بزرگ است. ]

***
حکمِ واجبِ خدا، حکمِ حتمی‌ست. مگر در شرایطی خاص.
حج، برای شخصِ مکلف مستطیع واجب است. نمی‌شود رهایش کرد.

جانِ زائرانِ خدا در خطر بود.
عربستانِ سعودی وقاحت را به اوج رسانده بود و بیمِ آن می‌رفت که امسال عداوت شان ظاهرتر هم بشود.
زائرانِ ایرانی امسال به حج نرفتند.
راه ناامن بود...

***
[ برای دنیای اسلام، بلا این است، مصیبت این است؛ حسّاس نبودن در مقابل یک حادثه ی
به این عظمت در خانه ی خدا که در جوار بیت الهی، کسانی با پررویی و با وقاحت تمام، یک
حادثه ی سنگینِ ننگین را از سر بگذرانند، بدون اینکه از دنیای اسلام حتّی عذرخواهی هم
بکنند.]

***
[ دنیای اسلام بایستی گریبان اینها را بگیرد، از اینها سؤال بکند؛ چرا سؤال نمیکنند؟ ]


ما سئوال داریم:


[ چطور نتوانستید اداره کنید؟

چطور نتوانستید امنیّت این جمعیّتی را که ضیوف‌الرّحمان‌اند، میهمانان خدایند و
شما این‌ همه درآمد از این ناحیه کسب می‌کنید، و برای خودتان عنوان درست می‌کنید،حفظ کنید؟

چه تضمینی وجود دارد که در اوقات مشابه، حوادث مشابهی رخ ندهد؟ این
یک سؤال بزرگ است. ]



[ ما غمگین‌ایم از این حادثه؛ عزیزان‌مان در منا و هم‌چنین در مسجدالحرام در حال عبادت از دنیا رفتند، با لب تشنه از دنیا رفتند؛ در زیر آفتاب داغ و سوزان، ساعات آخر عمر خودشان را تحمّل کردند؛ این‌ها همه دردناک است؛

این‌ها چیزهایی است که دل‌های ما را به درد می‌آورد؛ما نمی‌توانیم این‌ها را فراموش کنیم. ]


ما نمی‌توانیم این‌ها را فراموش کنیم...


پ.ن:
نوشته‌های داخل کروشه از پیامِ ره‌بر به مناسبتِ سال‌گرد فاجعه‌ی منا به معیارِ قمری استخراج شده‌اند و این‌جا منتشر می‌شوند به مناسبت سال‌گردش در تقویمِ شمسی..
۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

کارِ شما، دیدن و تاب آوردن نبود. 

دیدن و تاب آوردن، گوشه‌ای بود از ستونِ بودن‌تان در خیمه‌ی عاشورا. 

آه... کدام راز را خدا در «دیدن»های شما به ودیعه گذاشت؟ 

دیدید و تاب آوردید... 

دیدید و آب آوردید... 

دیدید و نماز خواندید... 

دیدید و پناه شدید... 

دیدید و جنگیدید...

 کدام راز را خدا در «دیدنِ‌» شما به ودیعه نهاد که هرچه از کربلا روایت می‌کنند ریشه در آن چه شما رؤیت کرده‌اید دوانده است؟ 

در نماز نشسته‌تان، نام «عظیم» خدا موج می‌زند، 

و تجلی «حفیظ» و «رقیب» می‌شوید بر بالین کودکان اهل بیت پیامبر (ص)، 

و با تمام شکوه‌تان گِرد خورشید ولایت می‌گردید و جان‌تان را بهایش می‌کنید. 

*** 

این نیست که "ما" اراده کرده باشیم هیئت را مزین به نام شما کنیم؛ شما خود بالای سر ما آمده، بیدارمان کرده‌اید. دست‌مان را گرفته‌اید. سربند "کلُّنا عباسُکِ" به پیشانی‌مان بسته و راهی‌مان کرده‌اید. 

عنایت از ما نگیرید حضرت اسوه...


پ.ن یک:

این پرده را هم من ننوشته‌ام. زحمت‌ش را عطیه خانمِ کریمی کشیده :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

[ پناه می‌برم به خدا از شر شیطان رانده شده.

به نام خداوند رحمان رحیم.

و او به پدر و قوم خود گفت همانا من به سوی پروردگارم روانه می‌شوم و به سرزمینی می‌روم که با آسودگیِ خاطر به عبادت او بپردازم و به درگاهش نیایش کنم، حتماً او مرا زنده خواهد کرد. 

و در دعایش گفت: پروردگارا فرزندی از زمره‌ی درست‌کاران به من عطا فرما. 

پس ما او را به پسری نوجوان و بردبار بشارت دادیم، 

آن‌گاه اسماعیل تولد یافت و رشد کرد و هنگامی که به سنِ نوجوانی رسید و توانست پا به پای ابراهیم به کار و تلاشِ روزانه بپردازد، ابراهیم گفت: پسر جان! من مکرر در خواب می‌بینم که تو را سرمی‌بُرم، پس در این امر بیندیش و ببین نظرت چیست؟ 

اسماعیل گفت: ای پدر! آن چه را بدان مأمور می‌شوی انجام ده؛ اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهی یافت.

 پس وقتی ابراهیم و فرزندش تسلیم فرمان خدا شدند و ابراهیم او را بر گونه‌اش به زمین انداخت منظره‌ای سخت و ناگوار پدیدارشد و ما او را ندا دادیم که: ای ابراهیم! همانا آن رویا را حقیقت بخشیدی و آن چه را مأمور شدی انجام دادی. ما همان‌گونه که ابراهیم را آزمودیم و پاداش دادیم نیکوکاران را می آزماییم و پاداش می‌دهیم.

 به یقین این فرمان همان آزمون روشن بود. و فرزندش اسماعیل را در برابر قربانیِ بزرگی باز خریدیم و پیام‌ش را در میان امت‌هایی که پس از او آمدند زنده نگاه داشتیم و تا قیامت نیز زنده نگاه خواهیم داشت. 

راست گفت خداوند بلند مرتبه و بزرگ ]


 *** 

دست نگه دار! 

ما هنوز در خاطرمان هست روزی را که چشم از عالم بریدی و روبه ما کردی تا تو را فرزندی صالح عطا کنیم. 

دست نگه دار! 

ما هنوز اشک شوق تو را به یاد داریم وقتی هاجر چشم در چشمانت دوخت و از آمدنِ اسماعیل‌ت خبر داد.

 دست نگه دار! 

لرزش دستان تو و یقین در دل‌ت از یادمان نرفته وقتی خنجر بر حنجر پسرت گذاشتی تا ایمان‌ت را به رخ ملائکه بکشانی. 

دست نگه دار! 

قربانی ات قبول! اسماعیل را از زمین بلند کن. خاک را از جامه‌اش بتکان. قطره‌ای آب بر لبان‌ش بریز. 

اسماعیل‌ت را به علیِ ارشد حسین بخشیدیم، و به یقینِ نشسته در جان‌ش. و به خاکِ نشسته در بند بندِ بدن‌ش. 

اسماعیل‌ت را به علیِ ارشد حسین بخشیدیم.


خاک بر سرِ دنیا بعد از قربانی حسین...



پ.ن یک:

نوشته‌های داخل کروشه آیاتِ ۹۹ تا ۱۰۷ سوره‌ی صافات اند.


پ.ن دو:

این را من ننوشته‌ام. 

نوشته، قرآنِ ابتداییِ هیئت هنر است در شبِ هشتم محرم سال گذشته.

کلیپ‌ش را همان موقع گذاشتم این‌جا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

 

بیابان، تمرکز می‌آورد. چیزی نیست که حواسِ آدم را پرت کند. نه ساختمان و جاده و مرکبی هست و نه حتی درختی. آسمان است و زمینِ صاف.

بیابان، بعد از مدتی ترس می‌آورد. ترس هم پشت‌گرمی می‌خواهد برای این که بتوانی از پس‌ش بربیایی. پشت‌گرمی‌ای شبیه این‌که کسی را صدا بزنی و بدانی می‌شنود. صدایش بزنی و بیابان را بگذرانی..

 

علی‌رغمِ تمامِ تغییرات عربستان، عرفات صحرا بوده و صحرا مانده. حاجی‌ها تا غروبِ نه‌مِ ذی‌الحجه آن‌جا می‌مانند. روز را به ذکر و دعا می‌گذرانند و بعد از نمازِ عصر، پای جبل‌الرحمه دعای عرفه می‌خوانند.


***

نقلی می‌گوید آن‌گاه که جبرئیل مناسک حج را به حضرت ابراهیم علیه الرحمه می‌آموخت، چون به عرفه رسید به او گفت:" عَرَفتَ؟" و او پاسخ داد بله. بدین سبب است که این روز را عرفه می‌گویند.


***

بُشر و بشیر، پسرانِ غالب اسدی روایت کرده‌اند که بعدازظهرِ روز عرفه در صحرای عرفات خدمت سیدالشهدا(ع) بودیم. پس با گروهی از اهل‌بیت و فرزندان و اصحاب، با نهایتِ خاک‌ساری و خشوع از خیمه‌ی خود بیرون آمدند و در جانبِ چپ کوه رحمت ایستادند و روی مبارک خویش را به‌سوی کعبه نمودند و دست‌ها را بر صورت گرفتند -مانندِ مسکینی که طعام طلبد- و دعای معروفِ روز عرفه را خواندند.


***

نزدیکیِ ماجرای ابراهیمِ نبی و حضرتِ ثارالله از همین‌جا شروع می‌شود. از صحرای عرفات؛ و پیش می‌رود تا قربان‌گاه. قربان‌گاهی با دو جوانِ رعنای آگاه. قربان‌گاهی با دو پدرِ تسلیمِ حق. آن‌قدر تسلیم که ذکرِ عرفه‌شان، صدا زدن‌شان توی بیابان این باشد:

"اللهم انی ارغب الیک"

به رغبت می‌آیم سمتِ امتحانِ تو...



پ.ن یک:

نوشته‌ی داخلِ کوتیشن بخشی از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه است.


پ.ن دو:

بندهای نوشته شده، همه از مفاتیح‌الجنان استخراج شده‌اند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


همه چشم به‌راه‌ش بودند. می‌خواستند پاره‌ی تن پیامبر را ببینند. رسول‌الله  دو نفر را پاره‌ی تن‌شان خوانده بودند؛ فاطمه (س) و رضا (ع).


***

روزگارِ ما، روزگارِ دوری‌ است از پاره‌ی تنِ پیام‌بر. فاصله‌ای از جنسِ زمان. زمانی بیش از هزار و سیصد سال.

 

 

الحمدلله که شهرمان زیاد دور نیست از شهر شما آقا.

الحمدلله که هر از چندی صدایمان می‌کنید پهلوی خودتان..

 

 

[ چه‌قدر خوب شد آری، نگاه‌تان به من افتاد

همان دقیقه که چشم‌م درست کنجِ گهرشاد

بدون وقفه به باران، امان گریه ‌نمی‌داد..

هزار تکه شد این من، به لطفِ آینه‌هایت ]

 

 

 

ممنونیم حضرتِ رضا؛ که راه‌مان دادی دوباره بیاییم پابوس‌ت. اصلا تمامِ طولِ سفرت را بنشینی و زل بزنی به گنبد و بگویی "ممنون" بازهم کم است‌. ممنونیم که آن‌قدری دوست‌مان داری که هرکدام‌مان را صدا بزنی از عمقِ زندگی‌هایمان و بیاوری این‌جا..

آقای مهربانی که برای هرکدام‌مان، جداگانه کارتِ دعوت فرستادی...

 

[ اجازه هست بیفتم، شبیهِ سایه به پایت..؟ ]

 

آمده‌ایم پابوسِ پاره‌ی تنِ پیام‌بر...




پ.ن یک:

نوشته‌های داخل کروشه ابیات و مصراع‌هایی هستند از غزل آقای برقعی با مطلعِ " میانِ این همه غوغا میانِ صحن و سرایت؛ بگو که می‌رسد آیا صدای من به صدایت؟ "


پ.ن دو:

نوشته‌هایی که منتشر می‌کنم نوشته‌های بسته‌ی فرهنگیِ هیئت عقیله‌ی عشق هستند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پیش‌نویس:

قبلا گفته بودم که دو سه سالی می‌شود برای هیئتِ دانش‌آموخته‌های مدرسه‌مان نوشته‌هایی می‌نویسم. این که الان منتشرش می‌کنم را یکی از بچه‌ها توی نشستِ این ماهِ عقیله خواند و خودم توی روضه‌ی خانه‌ی خانم محمدی. کمی با بقیه‌ی نوشته‌های عقیله متفاوت است.

+

دوست‌ش داشتم فقط و فقط چون شبیهِ شما بود.

من یک تمثال از شما ساخته‌بودم توی ذهن‌م و همه چیز و همه کس را اول روی آن می‌گذاشتم و اگر شبیه‌تان بود توی دل‌م برایش جا باز می‌کردم که بیاید و بنشیند؛ بلکه قلب‌م سوراخ نباشد.بلکه نابرابریِ فشارِ دو طرف‌ش مچاله‌اش نکند‌. - می‌بینید چه خوب درسِ فیزیک‌م را یاد گرفته‌ام؟ -

انگاری فقط یک چیزی جا می‌دادم داخل‌ش که شکل‌ش را حفظ کند و شما رغبت کنید نگاه‌ش کنید. درست شبیهِ روزنامه‌هایی که توی کیف‌ها می‌‌گذارند..

دلِ من این اواخر پر از این روزنامه‌هایی بود که سرِ جای خودشان خبررسانی می‌کنند و مهم‌اند اما در برابرِ اشیای درونِ کیف - اشیای واقعیِ آن - هیچ ارزشی ندارند. جای محبتِ شما خالی بود...

ببینید آقای مهربان،

لطفاً خودتان زودتر بیایید و این روزنامه‌ها را، این محبت‌های مشقی را بریزید بیرون..

لطفاً دلِ من را از چنگِ این مستاجرهایی که خودم هیچ‌جوره حریف‌شان نیستم خلاص کنید...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

جشن تان؛ که مثل چراغانی های امشب، همه ی دنیایم را رنگی می کند.

تولدتان؛ که سیرِ سیر می کندم از شور.

تقلاهام برای خیس کردنِ آب نمای مدرسه با بطریِ نیم لیتریِ آب معدنی؛ که می گوید هنوز و بعد از این دو سالِ فرسوده کننده زنده ام.

من و دل خوشیِ بزرگِ جشنِ تولدِ شما.



شما را نداشتم،

بدر شعبان را نداشتم،

امیدِ آمدن تان را نداشتم،

                                      زنده می ماندم آقای مهربان...؟




بعدنوشت:

آقا ما تو شهریم!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

 

ماجرا از صحنه ی احد شروع می شود.

تصویر یک تنگه.

تنگه ای که قرار بوده محافظت شدیدی روی آن اعمال شود. رهبر مدافعان تاکید کرده که این تنگه نباید خالی بماند.

تصویر باز می شود.

مدافعانِ تنگه به سمت غنائم جنگ می روند.

مهاجمان از پشت، تنگه را تصرف می کنند و جنگ مغلوبه می شود.

جنگی که تا این لحظه به سود مسلمانان پیش می رفته.

تصویر روی چهره ی رهبر مدافعان ثابت می ماند.

 نگران است.

نگرانِ جانِ خودش؟

نگران این حلقه ی محاصره ای که هر لحظه تنگ تر می شود؟

نگران تیرها و شمشیرهایی که به طرفش می آیند؟

 

دستش را بالا می برد.

تصویر روی دست های مرد ثابت می ماند.

همه منتظرند.

او قطعا شکایت خواهد کرد، از خدایش کمک خواهد خواست که از این معرکه سالم بیرون برود.

دستش را بالا می برد:

" خدایا! قوم مرا هدایت کن. این ها نمی دانند."

نگران است.

نگران عاقبت قومش...

 ***

صحنه ی دوم توی طائف اتفاق میفتد.

چندسالی هست که می آید و مردم را دعوت می کند و برمیگردد...

و هر سال هیچ کس حتی به صحبتش گوش هم نمی دهد.

نگران است.

نگران مردمی که هر سال او را دیوانه و ساحر می خوانند و با سنگ هایشان بدرقه اش می کنند.

او کنار دیواری می نشیند.

دست هایش بالا می روند.

تصویر روی دست های مرد ثابت می ماند.

او حتما شکایت خواهد کرد.حتما از خدایش می خواهد این قوم را عذاب کند.

دست هایش بالا می روند:

"خدایا! من به تو گله دارم. از این مردم؟ نه، آن ها نمی فهمند. خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم. از این که دیگر در من توان برخاستن نیست. چرا راه دیگری به ذهنم نمی رسد؟"

"خدایا! آیا مرا به خود وا می گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفانی؟"

 ***

در کوچه های مکه قصه دنبال می شود.

راه می رود و به حال جهل مردم افسوس می خورد.

کسی از بالای پشت بام خانه ای روی سر مرد خاکستر می ریزد.

دختر کوچکی، نگران بابا، خاکستر ها را از لباس مرد می تکاند.

 

 

 

 

این پیامبر نفرین کردن نمی داند؟ (۱)

این پیامبر...

 

او را خدا رحمه للعالمین خوانده. رحمتی برای تمام جهانیان.

او را خدا دارای خلق حسن خوانده. که اگر این ویزگی را نداشت مردم از اطرافش پراکنده می شدند.

او را طبیب دوره گردی (۲)گفته اند که منتظر بیمارش توی خانه نمی ماند.

وسایل طبابتش را برمی داشت و دنبال دل های مریض مردم می گشت؛ که درمانشان کند...

طبیبی که پریشانی و فلاکت انسان ها بر او سنگین است.

طبیبی از جنس همین مردم...

طبیبی که بابت تباه کردن استعدادهای نهفته ی آدم ها، که نسبت به آن ها جاهل اند به قدری تاسف می خورد که پروردگارش می گوید:

"نزدیک است جانت از شدت تاثر و تاسف برای ایمان نیاوردن این مردم از دست برود..."

 

***

تصویر روی ما زوم شده است. روی قومی که چند سالی می شود طبیب مهربانش را به ظاهر نمی بیند.

تصویر روی ما ایستاده.

دستمان بلند می شود:

خدایا! ما دلتنگ طبیب مهربانمان هستیم....

 

" اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن... "

 

پ.ن:

شب جمعه ای دیگر...


(۱): خدا خانه دارد. فاطمه شهیدی

(۲): خطبه ی ۱۰۸ نهج البلاغه

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۸
فاء

بسم الله...

سلام!

+


قواعد دنیایم کمی با اطرافیانِ جدیدم فرق می کند. برای خاطر همین هر حرفی می زنم تعداد زیادی نمی فهمندش. بعضی فکر می کنند دارم مسخره شان می کنم. بعضی فکر می کنند خودم را بالاتر ازشان می بینم. بعضی فکر می کنند دیوانه ام - که البته کاش همه این فکر را می کردند! -


ادبیاتم که سخت بود؛ این روزها سخت تر هم شده!

ظهرعاشورا که خانمی از آن دورها می آید و می پرسد ازدواج کرده ام یا نه و من هم برای این که اذیتش کنم دست چپم را می برم پشتم(!)خنده ام می گیرد. پدر که مثل آدم بزرگ تر ها باهام حرف می زند خنده ام می گیرد. خیابان ولیعصر را که تنهایی و با اجازه ی مادرم گز می کنم و بر می گردم خانه خنده ام می گیرد.

از این که دنیایی که من آخرِ هر سالِ راهنمایی نگران عوض شدن ش بودنم تازه دارد عوض می شود. و نقش من دارد عوض می شود. و جو اطرافم دارد تغییر می کند.


غم انگیز است؛ غم انگیز.

جمعیتی که به لغوترین چیزها می خندند.

مدیری که ظرافت های تکه انداختنم به خودش را نمی گیرد و وزارت آموزش و -مثلا- پرورش م را نمی شنود و می گوید: "رنگی ها فقط 14 تا بودن که تموم شدن." و مرا وادار می کند دنبال کنجی بگردم که سرم را بکوبم به آن.

کم بودن "معلم" در دنیایم و ازدحام "مدرس".


گروه تلگرامیِ بچه های مدرسه را می جوم چند بار از بس حالِ خوبی دارد.

دنیایم را مرور می کنم و از خوب بودنش تا به حال لذت می برم.

شکرِخدا که دنیایم این شکلی بوده.

ولی...

راستش را بخواهید این روزها عجیــب دلم برای بعضی ها می سوزد. دلم برای همه ی دوستانِ خداوند می سوزد که هر چه قدر تلاش می کنند یک چیزهایی را بکنند توی کله ام نمی فهمم. چه زجری دارد یک حرفی بزنی و کسی نفهمد. چه قدر دلم برای پیامبر مهربانی ها می سوزد، چه قدر دلم برای امیرالمومنین می سوزد و گلویم از استخوان در گلویش درد می گیرد، چه قدر دلم برای اباعبدالله می سوزد گیرِ قومِ نفهمِ شام و کوفه افتاده بود، چه قدر دلم برای حضرت مجتبی می سوزد که خواص جامعه اش - سردارانِ سپاهش - هم فرق حق و طلای اهداییِ معاویه را نمی فهمیدند.


چه قدر دلم برای شما می سوزد آقا...

دلم  برایتان می سوزد که گیرِ من افتاده اید.

می توانم تصور کنم چه قدر برایم این آیه را می خوانید: " وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ .بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ "

من زیاد ناراحت نمی شوم که دیگران فکر کند دیوانه ام.

ولی خیلی ناراحت می شوم که وقتی فکر می کنم چه قدر عذابتان می دهم...

وقتی دیگران حرفم را نمی فهمند خجالت زده می شوم از شما؛ بیشتر از قبل...



پ.ن:

خاک بر سر دنیا بعد از قربانی حسین (ع)...

قرآنِ خوبِ هیئت هنر



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳
فاء