رمز مشترک
بسمالله...
سلام!
+
بچه روز به روز بزرگ میشود و سرعت رشدش من را حیرتزده میکند. این جملهای بود که از تازهمادرها میشنیدم و نمیفهمیدمش تا این که دختر خودم به سن عجیب یک سالگی رسید. کارهایی که میکند شگفتی دارند و یادگیریش تابع هیچکدام از نظریههای روانشناسی یادگیری نیست. آدم وقتی والد میشود، تازه میفهمد که نقش پدر و مادرش در زندگیش چه قدر پررنگ بوده.
روزی را یادم هست که مرغهای همسایه سروصدا میکردند و ناگهان لبهای کوچکش غنچه شدند و گفت «قد قد» باورم نمیشد. من یادش نداده بودم. تلاشی نکرده بودم.
عزیزترین دوستی دارد که نامش حسین است. یک روز با شنیدن صدای زنگ و دیدن صفحهی تلفن گفت: «حسینه»
حرکت دختر، اول برایم بیمعنی بود. دیدم دستهایش را به سینه میزند. اینجا تازه فهمیدم که چه اتفاقی افتاده.
گریهام گرفت.
پس این شکلی بود.
پس همین بود که میگفتند «من غم و مهر حسین با شیر از مادر گرفتم.»
پس اولین مواجهههای ما با تو این طور بوده اباعبدالله.
این که نامت را جاهایی بشنویم و ببینیم آدمها دلشان کنده میشود برای تو. و بعدتر این نام تکرار شود و تکرار شود و تکرار شود.
و ما با تو آشنا شویم.
پس این شکلی بود...