کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۱۴ مطلب در مهر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

کارِ شما، دیدن و تاب آوردن نبود. 

دیدن و تاب آوردن، گوشه‌ای بود از ستونِ بودن‌تان در خیمه‌ی عاشورا. 

آه... کدام راز را خدا در «دیدن»های شما به ودیعه گذاشت؟ 

دیدید و تاب آوردید... 

دیدید و آب آوردید... 

دیدید و نماز خواندید... 

دیدید و پناه شدید... 

دیدید و جنگیدید...

 کدام راز را خدا در «دیدنِ‌» شما به ودیعه نهاد که هرچه از کربلا روایت می‌کنند ریشه در آن چه شما رؤیت کرده‌اید دوانده است؟ 

در نماز نشسته‌تان، نام «عظیم» خدا موج می‌زند، 

و تجلی «حفیظ» و «رقیب» می‌شوید بر بالین کودکان اهل بیت پیامبر (ص)، 

و با تمام شکوه‌تان گِرد خورشید ولایت می‌گردید و جان‌تان را بهایش می‌کنید. 

*** 

این نیست که "ما" اراده کرده باشیم هیئت را مزین به نام شما کنیم؛ شما خود بالای سر ما آمده، بیدارمان کرده‌اید. دست‌مان را گرفته‌اید. سربند "کلُّنا عباسُکِ" به پیشانی‌مان بسته و راهی‌مان کرده‌اید. 

عنایت از ما نگیرید حضرت اسوه...


پ.ن یک:

این پرده را هم من ننوشته‌ام. زحمت‌ش را عطیه خانمِ کریمی کشیده :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

[ پناه می‌برم به خدا از شر شیطان رانده شده.

به نام خداوند رحمان رحیم.

و او به پدر و قوم خود گفت همانا من به سوی پروردگارم روانه می‌شوم و به سرزمینی می‌روم که با آسودگیِ خاطر به عبادت او بپردازم و به درگاهش نیایش کنم، حتماً او مرا زنده خواهد کرد. 

و در دعایش گفت: پروردگارا فرزندی از زمره‌ی درست‌کاران به من عطا فرما. 

پس ما او را به پسری نوجوان و بردبار بشارت دادیم، 

آن‌گاه اسماعیل تولد یافت و رشد کرد و هنگامی که به سنِ نوجوانی رسید و توانست پا به پای ابراهیم به کار و تلاشِ روزانه بپردازد، ابراهیم گفت: پسر جان! من مکرر در خواب می‌بینم که تو را سرمی‌بُرم، پس در این امر بیندیش و ببین نظرت چیست؟ 

اسماعیل گفت: ای پدر! آن چه را بدان مأمور می‌شوی انجام ده؛ اگر خدا بخواهد مرا از صابران خواهی یافت.

 پس وقتی ابراهیم و فرزندش تسلیم فرمان خدا شدند و ابراهیم او را بر گونه‌اش به زمین انداخت منظره‌ای سخت و ناگوار پدیدارشد و ما او را ندا دادیم که: ای ابراهیم! همانا آن رویا را حقیقت بخشیدی و آن چه را مأمور شدی انجام دادی. ما همان‌گونه که ابراهیم را آزمودیم و پاداش دادیم نیکوکاران را می آزماییم و پاداش می‌دهیم.

 به یقین این فرمان همان آزمون روشن بود. و فرزندش اسماعیل را در برابر قربانیِ بزرگی باز خریدیم و پیام‌ش را در میان امت‌هایی که پس از او آمدند زنده نگاه داشتیم و تا قیامت نیز زنده نگاه خواهیم داشت. 

راست گفت خداوند بلند مرتبه و بزرگ ]


 *** 

دست نگه دار! 

ما هنوز در خاطرمان هست روزی را که چشم از عالم بریدی و روبه ما کردی تا تو را فرزندی صالح عطا کنیم. 

دست نگه دار! 

ما هنوز اشک شوق تو را به یاد داریم وقتی هاجر چشم در چشمانت دوخت و از آمدنِ اسماعیل‌ت خبر داد.

 دست نگه دار! 

لرزش دستان تو و یقین در دل‌ت از یادمان نرفته وقتی خنجر بر حنجر پسرت گذاشتی تا ایمان‌ت را به رخ ملائکه بکشانی. 

دست نگه دار! 

قربانی ات قبول! اسماعیل را از زمین بلند کن. خاک را از جامه‌اش بتکان. قطره‌ای آب بر لبان‌ش بریز. 

اسماعیل‌ت را به علیِ ارشد حسین بخشیدیم، و به یقینِ نشسته در جان‌ش. و به خاکِ نشسته در بند بندِ بدن‌ش. 

اسماعیل‌ت را به علیِ ارشد حسین بخشیدیم.


خاک بر سرِ دنیا بعد از قربانی حسین...



پ.ن یک:

نوشته‌های داخل کروشه آیاتِ ۹۹ تا ۱۰۷ سوره‌ی صافات اند.


پ.ن دو:

این را من ننوشته‌ام. 

نوشته، قرآنِ ابتداییِ هیئت هنر است در شبِ هشتم محرم سال گذشته.

کلیپ‌ش را همان موقع گذاشتم این‌جا.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۳۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

 

بیابان، تمرکز می‌آورد. چیزی نیست که حواسِ آدم را پرت کند. نه ساختمان و جاده و مرکبی هست و نه حتی درختی. آسمان است و زمینِ صاف.

بیابان، بعد از مدتی ترس می‌آورد. ترس هم پشت‌گرمی می‌خواهد برای این که بتوانی از پس‌ش بربیایی. پشت‌گرمی‌ای شبیه این‌که کسی را صدا بزنی و بدانی می‌شنود. صدایش بزنی و بیابان را بگذرانی..

 

علی‌رغمِ تمامِ تغییرات عربستان، عرفات صحرا بوده و صحرا مانده. حاجی‌ها تا غروبِ نه‌مِ ذی‌الحجه آن‌جا می‌مانند. روز را به ذکر و دعا می‌گذرانند و بعد از نمازِ عصر، پای جبل‌الرحمه دعای عرفه می‌خوانند.


***

نقلی می‌گوید آن‌گاه که جبرئیل مناسک حج را به حضرت ابراهیم علیه الرحمه می‌آموخت، چون به عرفه رسید به او گفت:" عَرَفتَ؟" و او پاسخ داد بله. بدین سبب است که این روز را عرفه می‌گویند.


***

بُشر و بشیر، پسرانِ غالب اسدی روایت کرده‌اند که بعدازظهرِ روز عرفه در صحرای عرفات خدمت سیدالشهدا(ع) بودیم. پس با گروهی از اهل‌بیت و فرزندان و اصحاب، با نهایتِ خاک‌ساری و خشوع از خیمه‌ی خود بیرون آمدند و در جانبِ چپ کوه رحمت ایستادند و روی مبارک خویش را به‌سوی کعبه نمودند و دست‌ها را بر صورت گرفتند -مانندِ مسکینی که طعام طلبد- و دعای معروفِ روز عرفه را خواندند.


***

نزدیکیِ ماجرای ابراهیمِ نبی و حضرتِ ثارالله از همین‌جا شروع می‌شود. از صحرای عرفات؛ و پیش می‌رود تا قربان‌گاه. قربان‌گاهی با دو جوانِ رعنای آگاه. قربان‌گاهی با دو پدرِ تسلیمِ حق. آن‌قدر تسلیم که ذکرِ عرفه‌شان، صدا زدن‌شان توی بیابان این باشد:

"اللهم انی ارغب الیک"

به رغبت می‌آیم سمتِ امتحانِ تو...



پ.ن یک:

نوشته‌ی داخلِ کوتیشن بخشی از دعای امام حسین(ع) در روز عرفه است.


پ.ن دو:

بندهای نوشته شده، همه از مفاتیح‌الجنان استخراج شده‌اند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۲۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


همه چشم به‌راه‌ش بودند. می‌خواستند پاره‌ی تن پیامبر را ببینند. رسول‌الله  دو نفر را پاره‌ی تن‌شان خوانده بودند؛ فاطمه (س) و رضا (ع).


***

روزگارِ ما، روزگارِ دوری‌ است از پاره‌ی تنِ پیام‌بر. فاصله‌ای از جنسِ زمان. زمانی بیش از هزار و سیصد سال.

 

 

الحمدلله که شهرمان زیاد دور نیست از شهر شما آقا.

الحمدلله که هر از چندی صدایمان می‌کنید پهلوی خودتان..

 

 

[ چه‌قدر خوب شد آری، نگاه‌تان به من افتاد

همان دقیقه که چشم‌م درست کنجِ گهرشاد

بدون وقفه به باران، امان گریه ‌نمی‌داد..

هزار تکه شد این من، به لطفِ آینه‌هایت ]

 

 

 

ممنونیم حضرتِ رضا؛ که راه‌مان دادی دوباره بیاییم پابوس‌ت. اصلا تمامِ طولِ سفرت را بنشینی و زل بزنی به گنبد و بگویی "ممنون" بازهم کم است‌. ممنونیم که آن‌قدری دوست‌مان داری که هرکدام‌مان را صدا بزنی از عمقِ زندگی‌هایمان و بیاوری این‌جا..

آقای مهربانی که برای هرکدام‌مان، جداگانه کارتِ دعوت فرستادی...

 

[ اجازه هست بیفتم، شبیهِ سایه به پایت..؟ ]

 

آمده‌ایم پابوسِ پاره‌ی تنِ پیام‌بر...




پ.ن یک:

نوشته‌های داخل کروشه ابیات و مصراع‌هایی هستند از غزل آقای برقعی با مطلعِ " میانِ این همه غوغا میانِ صحن و سرایت؛ بگو که می‌رسد آیا صدای من به صدایت؟ "


پ.ن دو:

نوشته‌هایی که منتشر می‌کنم نوشته‌های بسته‌ی فرهنگیِ هیئت عقیله‌ی عشق هستند.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۵ ، ۲۲:۱۵
فاء