بیستوچهار
بسمالله...
سلام!
+
- برای دانشگاه ذوق داری؟
- نه چندان.
- چهطور؟
- فکر نمیکنم آن چیزی که ایدهآلِ من است از محیطِ تحصیلاتِ تخصصی و عالی وجود داشته باشد و اگر بخواهد بهم توی دانشگاه خوش بگذرد باید تلاش کنم آن محیط را برای خودم بسازم و من به چندتا دلیل، حالا نمیتوانم این کار را بکنم.
یک، اینکه هنوز خستهام؛ از تمامِ فشارهای این چندوقتِ تحصیلِ سخت. که مطلقا شبیهِ راهنمایی و سالهای ابتداییِ دبیرستان نبود.
دو، اگر قرار باشد آخرِ دورانِ تحصیلِ دانشگاهی چیزی باشد که دیگرانِ مهمم بتوانند به آن افتخار کنند لازم است بیشترِ وقتم صرفِ خواندن بشود و نه ساختن..
سه، حوصلهام این روزها کمتر شده برای تغییر. همین کتابها و فیلمها و مکالمههای یکطرفه را ترجیح میدهم. زمانی باید بگذرد که حوصلهام برگردد سرِ جای اولش.
- و به نظرت کی برمیگردد؟
- آخرینبار که این شکلی شدهبودم چندین تا آدمحسابی دوروبرم را گرفتند و راه را نشانم دادند که بروم جلو. البته که اردوهای دانشآموزی هم بیتاثیر نبود. دیدنِ حجمِ وسیعی از خلاقیت هم. و البته هر هفته نگاه کردن به خانم رفعتی..
حالا شاید فقط دلم بخواهد هندزفری را بکنم توی گوشمهایم و موسیقی متنِ شهرزاد را ببلعم. شاید دلم بخواهد همینطور شبیهِ دیوانهها کتاب بخوانم؛ جوری که یک هفته گذشته باشد و من درحالِ تمام کردنِ سومین کتابِ ۵۰۰ صفحهای. شاید خوب باشد آنقدری "خیلی دور،خیلی نزدیک" گوش کنم که وسوسه بشوم فیلمش را ببینم. شاید هم آن ۲۰۰ گیگ فیلم را تمام کنم. بعید هم نیست آنقدر خانه را بروبم که ضخامتِ کفِ خانه کم بشود. و شاید هم دلم بخواهد دفترِ میکیموسِ زهرا را با کاغذکاهی جلد کنم و بردارم برای خودم. هرکاری بکنم قطعاً آنقدری کفِ زمینم که نمیروم پیشِ کسی. قطعاً دست به آن دفترِ گلگلیم نمیزنم..
- کمکی از دستِ من برمیآید؟
- ممنونم که تحمل میکنی. بیا مثلِ روزهایی که باحوصلهتر بودم حرفهای طولانی بزنیم. بیا دعا کنیم نرگسها زودتر دربیایند. بیا دعا کنیم من یک روزی رویم بشود بروم پیشِ خانم بهبهانی. بیا برویم سرِکلاسِ معلمهایی که میشناسیمشان. بیا خودمان را با گیفهای به موقعِ تلگرام غافلگیر کنیم. بیا همدیگر را اتفاقی توی صحنِ انقلاب ببینیم؛ آن گوشهای که همهچیز پیداست.. بیا برویم رواننویس بخریم.
بیا دعا کنیم امسال آنطوری که هواشناسی میگوید نباشد. بارانهای پاییزی قرار است دیرتر شروع شوند. قرار است کمتر باشند. کاشکی میشد بهارِ خیابانِ ایتالیا را همین فردا دید..
این اوضاع را دوست ندارم.اوضاعی که دست و پایم را بسته و زمینگیرم کرده.
یکی از همین روزهای گرم، احتمالا بتوانید توی قطعهی بیستوچهار پیدایم کنید.
پ.ن یک:
این حرفها را که میزنم اصلا منظورم این نیست که من چه آدمِ خوبیام که اینجاها میتوانید پیدایم کنید؛ خدا میداند که اینطور فکر نمیکنم. منتها بعضی چیزها بهانه میخواهد. بلند شدن و تا بهشتزهرا رفتن، بچهها را با خود همراه کردن و بردن، انگاری که یک اعلامِ جنگ باشد برای خودم. وقتی این کار را بکنم انگاری به خودم ثابت کردهام که هنوز میتوانم.
آنها که نوشتن برای یک شخصِ خاص را تجربه کردهاند میدانند وقتی مدتها، شاید نزدیک به سه سال، با کسی حرف میزنید و برایش مینویسید و بعد یکهویی سه ماه هیچچیز نمیآید به مدادتان و ناجوانمردانه برای مخاطبتان معادلِ خارجی ندارید که بروید و سرش داد بزنید که " کجا رفتی پس؟ " چه حالی میشوید..
بدتر از آن وقتیست که حالِ حرفزدن با آدمهای جالب را هم نداشته باشید. مبادا خرابکاریهای این چند وقتتان را بفهمند..
یک روزی میروم بهشتزهرا...
پ.ن دو:
هفت هشت روز دیگر میروم راهآهن و با هیئتِ عزیزمان میرویم پیشِ آقای مهربان...
قبل از آن باید یک روزی بروم بهشتزهرا...
روزِعرفه نزدیک است.
و محرم دارد میرسد...
پ.ن سه:
خودتان باهام مکالمه را شروع کنید و از خرابکاریهام نپرسید که شرمندهتر میشوم...