علمالنفس
بسمالله...
سلام!
+
شب 28ام صفر است. دو ماهی میشود خانه را سیاهپوش کردهام و حسرتها را فرو بردهام. در حالی که صدای مسابقات کشتی دارد در خانهی خالی پخش میشود این پست را مینویسم.
دانشجوی کارشناسی که بودم، دو واحد علمالنفس داشتیم و شانزده جلسهی 1.5 ساعته رفتهام سر کلاس. میشود به عبارتی 240 ساعت خواندن دربارهی نفس.
چیزی که این دو ماه از این نفس فهمیدم، از همهی آن 240 ساعت بیشتر بود.
امان از نفس.
امان از نفس وقتی افسار وجود را میگیرد در دستان خودش.
امان از تنبلیِ ناشی از حکمرانی نفس.
امان از عُجبِ راهیافته در تکتک اعمال از پس هِی کردنهای نفس.
امروز بیش از هر وقتی نیاز دارم جمع کنم همه چیز را بروم در بیابان. جایی که کسی نباشد. من باشم و نفسم.
دلم میخواست که میشد یک بلیت مشهد بخرم و صبح راهآهن باشم. آه که حتی در این خواستههای به ظاهر ارزشمندم هم «دل»م را وارد کردم.
یک متحیرِ مضطر که نمیداند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.
آدمی که گویا بازگشته به بحرانهای دوران نوجوانی.
فاطمهای که نفسش سوار شده بر همه چیز.
مرا این طور مپسند خدای عزیزم.
کار از تو میرود مددی اِی دلیلِ راه...
پ.ن:
الله اکبر. از همهی جنگ و جدالهای ما با خودمان...