سپر اشک
بسمالله...
سلام!
+
چند وقتی میشود که دارم سومین مراجع واقعیم را هم میبینم.
این مراجعم به اصطلاح ما روانشناسیخواندهها، اصلاً psychological minded نیست؛ یعنی به افکار و احساساتش دسترسی ندارد. از طرفی یک سری ملاحظات جدی دارد که کار با او را برای من سخت میکند. خیلی کلی حرف میزند، حاشیهپردازی میکند و به اصل موضوع نمیرسد. این شرایط باعث میشود احساس کفایت درمانگر به شدت آسیب ببیند. این که شش جلسه است با هم حرف میزنیم و من تازه جلسهی پیش فهمیدم مناسبات خانوادگی پیچیدهاش را. و البته این که جلساتش را ادامه میدهد برای من بسیار ارزشمند است. این جلسه برای اولین بار در جلسهی درمان گریه کرد. با یک جملهی خیلی بدیهی و ابتدایی.
من تا آخر جلسه داشتم به احساسات ابرازنشدهاش فکر میکردم. احساساتی که با جملهی«به هر حال توی 15 سالگی یه دختر به پدرش خیلی نیاز داره» فعال شدند و تا آخر جلسه از چشمهایش جاری بودند.
رویکرد غالب من درمان شناختی است؛
این دسته از درمانها یک ویژگی دارند که من را بسیار به آنها علاقهمند میکنند. این درمانها با مراجع بسیار شفافاند. درمانگر احساساتش را به مراجع منتقل میکند و از او بازخورد میخواهد.
آخر این جلسه به مراجعم گفتم: «من خیلی خوشحال شدم که این جلسه گریه کردی. این یعنی سپر محافظ از روی احساسات منفیت برداشته شده و حالا تازه میتونیم بریم سراغشون.»
به صحبتهای استادمان فکر میکنم که میگفت:«به عنوان یه درمانگر باید حتماً دستمال کاغذی و آبنبات روی میزتون باشه.»
از یک سمت دیگر اگر نگاه کنید، من یک دانشجوی مشاهدهگرم که شبیه آدمهای بیرحم از گریهی آدمها خوشحال میشود!