کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۳۱ مطلب با موضوع «از تراوشاتِ جدیِ مغز» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

آن روز که خبرش را شنیدم، آن قدر غرق بودم توی زندگیِ مزخرفِ کنکوری که وقت نداشتم شایسته به‌ش فکر کنم. فقط توی آرشیوم گشتم و یکی از چیزهایی که کمی دل‌م را آرام کرده بود را گذاشتم این‌جا. نوشته‌ی هم‌سرش را گذاشتم که "این کم را از ما بپذیر". 

مخلصِ کلام این که دوستِ دورانِ کودکیِ پدر، مفقودالاثر شده.

لباس‌ش برگشته فقط.

سرش جدا،

پیکرش جدا،

کنارِ عقیله‌ی بنی‌هاشم(س) مانده. حضرت، هنوز اذن ندادند که برگردد.

‌محاسنِ جوگندمی‌اش شبیهِ مالِ پدر است. هم‌سنِ پدر. مجروح شده، اسیر شده، سرش را بریده‌اند و چندین ماهِ بعد خبرش را داده‌اند..

من دخترم؛

انتخاب‌هایم کمی محدودترند.

اگر پسر بودم، اگر تکلیفِ جهاد را از روی دوش‌م برنداشته بودند، وظیفه‌ام این بود که بروم دانش‌گاه و درس بخوانم، کار کنم، تئوری بدهم یا پوتین بپوشم و بروم سامرا، دمشق، حلب...؟

کدام‌شان وظیفه‌ی من است؟

کدام‌شان کارم توی این دنیاست؟

من دخترم؛

شاید بتوان گفت انتخاب‌‌های محدودم، زمینه‌سازِ انتخاب‌های بزرگی‌ست.

انتخاب‌های پدرم،

هم‌سرم،

پسرم..

سخت است زدنِ این حرف‌ها.

سخت است آرزوی شهید شدن کردن، برای کسی که بسیار دوست‌ش داری...

" چون امِ وهب بسیارند، در هرسوی این مردستان

مادرهای عاشق‌پرور، در ایران و افغانستان"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ مهر ۹۵ ، ۲۳:۱۸
فاء

بسم الله...

سلام!

+

.

همه چیز دست به دستِ هم داده بود که ساعت۱۲ دانش‌گاهِ شریف باشم. یک‌شنبه‌ای بود و از قضا همان روز،اکرانِ ایستاده در غبار. تاخیرِ بسیج - که راجع به‌ش حرف زیاد دارم - باعث شد نتوانم توی جلسه‌ی پرسش و پاسخ با سردار برقی، یکی از شخصیت‌هایی که فیلم از نگاهِ او روایت می‌شد، حضور داشته باشم اما عجیب دل‌م می‌خواست این‌ها را بپرسم ازشان:

چند روز قبل از آن یک‌شنبه، خبرهایی رسیده بود از احتمالِ زنده بودنِ آن چهارنفری که بیش از سی سال است جایی در جنوبِ لبنان ربوده شده‌اند و معلوم نیست چه برسرشان آمده*.‌به این احتمال توی ذهن‌م خیلی فکر می‌کنم.احمدِ متوسلیان اگر هنوز شهید نشده باشد و بعد از سی سال برگردد به آن جایی که برای آرمان‌ش رفت چه حالی می‌شود...؟

کدام خوش‌آیندِ من است؟ این که قهرمانی از دورانِ پرقهرمانِ کشورم بعد از سی سال برگردد و بیست و چند سال بعدِ کشورش را ببیند و یا همان روز به دستِ فالانژها شهید شده باشد...؟

*:برای این‌که بدانید می‌گویم؛ ربودنِ احمدِ متوسلیان را شاید بتوانم جوری توجیه کنم برای خودم ولی دزدیدنِ سید محسن موسوی، دیپلماتِ سفارتِ ایران در لبنان که نماینده‌ی ایران است و پاسپورتِ سیاسی دارد را کجای دل‌م بگذارم؟ خواستم‌ بگویم که بدانید این توده‌ی سرطانی هر کاری بخوهد می‌کند و خود را هم موظف به پاسخ‌گویی نمی‌داند.

می‌دزدد، می‌کشد، دروغ می‌گوید و سازمان ملل حتی یک قطعنامه علیه‌ش صادر نمی‌کند..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۷
فاء
بسم الله...
سلام!
+
مادرم به من یاد داده وقتی می‌دانم اساس و بنیانِ چیزی درست است ولی اجرایش نه، خودم باید عرضه به خرج بدهم و درست‌ش کنم...
اساس، درست است..







امان از مجریانِ بعضی چیزهای خوب...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یک:

یا من له السماوات العلی، یا من جعل فی السماء بروجا، یا خالق الشمس و القمر المنیر


پدر، این روزهای رمضان کربلاست. من هستم و مادرم و زهرا. برای ساعتِ ده و یازدهِ شب از خانه بیرون آمدن، شاید بتوانم مادر را راضی کنم اما هیچ جوره نمی‌‌شود برایش روضه خواند و ساعتِ برگشت را توجیه کرد. در نتیجه سال هایی که پدرم ماه رمضان ها ایران نیست که تعدادشان کم هم نیست -  بالاجبار خانه می‌مانم. معمولا هم خوابم می‌برد و جوشن‌کبیر نیمه‌کاره می‌ماند. بودن توی شهری که بینِ تمامِ فامیل فقط یکی از دایی‌ها نزدیک باشد و باقیِ خانواده یا شهرستان باشند و آن سرِ شهری که طی کردن‌ش بیش از چهار ساعت طول می‌کشد باعث می‌شود وقتی پدر نباشد،بیست روز، همین شکلی  توی خانه بمانیم و حتی شبِ قدرمان توی خانه تحویل شود. راهِ جدیدش را یاد گرفته‌ام. دایی را خبر می‌کنم که با خودش ببردم و یا گوشی را برمی‌دارم و با یک زیراندازِ کوچک می‌روم روی پشتِ‌بام؛ زیرِ آسمانِ خداوند.


دو:

یا من سبیله واضح للمنیبین، یا دلیلی عند حیرتی


من چه‌قدر توانِ روزگارِ علی (ع) را داشتم...؟

این روزها خیلی به این سئوال فکر می‌کنم. شاید قبل‌ترها برایم جواب‌ش روشن‌تر بود ولی این روزهایی که خودم را می‌بینم و اوضاعِ درب و داغان‌م را، فکر می‌کنم که شاید روزگارِ ما آدم های آخرالزمان خیلی سخت باشد و همه چیز برایمان توی هم رفته ‌باشد و حق و باطل را نتوانیم تشخیص بدهیم ولی یک دست‌آویز داریم پیشِ خدا؛ این که ما امام‌مان را نمی‌دیدیم، کنارمان نبوده، دست‌ش نبوده که روی سرمان بکشد و بگوید: "اذن، اذن" و ما درست بشویم. چه‌قدر بی‌چاره اند آدم های آن دوران که علمِ علی(ع)، ایمانِ علی(ع)، هم‌سرِ علی(ع)، سبقتِ علی(ع)، پسرانِ علی(ع)، نخلستان های علی(ع)، چاهِ علی(ع) را دیدند و هر روز از کنارش رد شدند و به دستانِ پینه‌ بسته‌اش بهشان نان و خرما رسید و کار را کشاندند به جایی که پیامبرِ مهربانی‌ها به پسرعمویش در عالمِ رویا بگوید نفرین‌شان کند. چه‌قدر بی‌چاره اند. نمی‌دانم می‌خواهند به خداوند چه جوابی بدهند.. نمی‌دانم چه چیزی برایشان بدتر از همین نفرین بود که خدایا، علی را از این مردم بگیر.


سه:

یا من هو بعباده خبیر بصیر، یا من رزقه عموم للطائعین و العاصین، یا من لا مفر الا الیه

 

سرِشبِ نوزدهم به ملیکا پیام می‌دهم و ازش می‌پرسم که جایی می‌رود یا نه. می‌گوید مسجدِ محله شان. فردا صبح، از یکی از بچه‌ها می‌شنوم دیشب دزد خانه‌شان را خالی کرده. همان دوست‌مان می‌گوید که سالِ گذشته هم شبِ احیای اول خانه ی یکی دیگر از بچه‌ها موردِ لطفِ عزیزانِ سارق قرار گرفته و گویا این یک رویه شده که شب‌های احیا که مردم خانه‌شان نیستند برویم و با خیالِ راحت کارمان را بکنیم. نمی‌دانم چرا یادِ این داستان می‌افتم که در روزگارِ حجتِ خداوند، بانویی سرتاسرِ زمین را طی می‌کند بی آن که کسی به او تعرضی بکند..

روزگارِ ما، روزگارِ مسخره ای شده. شب‌های تقدیر، کارِ دزدهای شهر زیاد می‌شود...‌


چهار:

یا من لا یقلب القلوب الا هو، یا من یهدی من یشاء


هر شبِ نوزدهم، روضه‌خوان همان حرف‌های همیشگی را می‌زند. هرسال همان ماجرا. ماجرای ضربت خوردنِ اولین امامِ شیعیان به دستِ اشقی الاشقیا. ماجرای کاسه‌های شیرِ بچه یتیم‌ها. ماجرای فرقِ شکافته. ماجرای سحر و شالِ کمر و مرغابی ها. ماجرای پدری که به فکرِ دلِ نازکِ دخترش بود. ماجرای سفارش‌های آخر. ماجرای فرزندانِ دخترِ پیامبر و ماجرای کربلا..

هر شبِ نوزدهم، روضه خوان می‌گوید که شمشیرِ ابن‌ملجم زهرآلود بوده و قهرمانِ خیبر را از پا انداخته. هر سال همین‌ها را می‌گوید و من هر سال شبیهِ کودکانِ خردسال دعا می‌کنم که امسال مرغابی ها موفق شوند. امسال امام، ابن‌ملجم را از خواب بیدار نکند. امسال کسی خودش را سدِ شمشیرِ ابن‌ملجم کند. امسال قهرمانِ بدر و احد از جایش بلند شود. هر شبِ نوزدهم خداخدا می‌کنم شاید داستان جورِ دیگری تمام شود. کاش علی(ع) نفرین نکند. کاش،کاش، کاش...

و همین است که هر سال، بیست‌ویکم رمضان انگار اتفاق برایم جدید است.. یک گوشه، زانوها را بغل کرده، می‌نشینم و نگاهِ آسمان می‌کنم و برای خودم می‌خوانم:

" غم رو شونه‌هامون

اشکِ چشم‌هامون روی گونه‌هامون "


کاش علی (ع) نفرین نکند...



پ.ن:

از کریم، کم خواستن ظلم به خود است. چه کسی گفته نباید از خداوند توی این روزها معجزه خواست؟ باید خواست و اصلا زیاد هم باید خواست. برای همه‌ی بیمارها، همه‌ی مقروض‌ها، همه‌ی مجاهدان‌، همه‌ی شهرهای مظلومِ عربستان، همه‌ی گم‌شده های تاریخ دعا کنید..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۹
فاء

بسم الله...

سلام!

+

سوادِ سینماییِ من تقریبا به صفر میل می کند! میزانسن و دکوپاژ و موسیقی متن و کارگردانی، چندان حالی ام نمی شود. به لطفِ کلاس های سال اول دبیرستان، فقط کمی سواد رسانه ای دارم و البته خیلی فکر می کنم به مسائل. روی همین حساب چیزی که الان می خواهم بنویسم صرفا برآورد احوالات درونی خودم است و مشاهدات م راجع به مجموعه ای به نام شهرزاد؛ جدیدترین سریال حسن فتحی.

از بین همه ی ساخته های کارگردان شهرزاد " مدار صفر درجه " را دوست تر دارم. شهرزاد هم تا این جایی که دیده ام حال و هوای همان سریال را دارد. یک تم عاشقانه ی قوی با داستان هایی کوچک تر که در بسترِ حوادث مهم تاریخی می گذرند و البته دیالوگ نویسی خوب و توجه به بعضی جزئیات مهم. داستان، چندان پیچیده نیست که لازم باشد فیلم را دوبار دید (*). ولی شاید بعضی ها به خاطر همین دیالوگ ها و البته موسیقی متن خوب دوبار ببیندش. شهرزاد، بازی گرانِ به نامی دارد، داستان ش قابل تحمل است و توزیع منظمی دارد که به محبوب شدن ش کمک می کند.

بگذارید کمی از جزئیاتِ خوبِ شهرزاد بگویم:

مدت هاست توی همه ی تولیدات صدا و سیما منتظرم ببینم پوششِ یک خانم جلوی محارم ش با بقیه فرق دارد. این را توی شهرزاد می بینیم. مادرِ شهرزاد وقتی مهمان دارد با وجودِ داشتن روسری، چادر سرش می کند. این یعنی آدمی که دارد وارد می شود یک فرقی با ساکنانِ خانه دارد! یعنی کارگردان فکر کرده. یعنی حجاب، قربانیِ نگاهِ کوتاه آدم ها نشده که " ممیزی رو که رعایت کردیم. " ! ( راجع به این بند حرف زیاد دارم ولی فعلا همین را بپذیرید تا بعدا مفصل ازش بگویم.)

یکی دیگر از جزئیاتِ خوب شهرزاد فضاسازی هاست که واقعا دقیق انجام شده و سوتی های " کیمیا " را ندارد. حتی تابلوی کاباره ی خیابانِ لاله زار و پلاک ماشین ها. حتی کتاب های کتاب خانه ی شهرزاد.

اما در کنارِ همه ی این ها شهرزاد یک خطر بسیار بزرگ دارد: " عشق پنداری ".

اگر دوباره پستِ " چگونه احساسِ عشق نکنیم؟! " را بنویسم قطعا یک موردش ندیدنِ شهرزاد است مگر آن که به بلوغِ فکری راجع به عشق رسیده باشید. اصلا داستانِ شهرزاد با عشق و کافه گردی شروع می شود و با شعر گفتن برای معشوق ادامه پیدا می کند. میانِ داستان، شهرزاد به خاطرِ حفظِ جانِ جوانِ مورد علاقه اش – فرهاد دماوندی – تن به ازدواج اجباری می دهد. سریال پر از شعر ها و ترانه های عاشقانه است که می توان بیت هایی را از بین شان انتخاب کرد و هر لحظه زمزمه (**). هرچند جنسِ عشقِ جاری در شهرزاد ویژگیِ خاصی برای من ندارد و هنوز هم بین آثار فتحی، سارا آستروک و حبیب پارسا را ترجیح می دهم اما شهرزاد و فرهاد خیلی ها را هوایی کرده اند.

کاش کسی چیزی یادم بدهد که منطقِ دوست داشتن را، به اندازه ای که شهرزاد احساس ش را تامین می کند، تامین کند. کاش کسی بود...

 

پ.ن: با این که موسیقی شهرزاد خوب درآمده و همه گوش ش می کنند اما هنوز " ای باران " برای من در صدر است!

*: نگارنده، سریال انگلیسیِ شرلوک را بیش از ده بار دیده.

**: بیستون قلبمُ می کندم.

شکل خنده هات شدم می خندم

یا

دل تنگ م و با هیچ کس م میلِ سخن نیست.

و یا

نیستی اما هنوزم کنارمی، نیستی اما هنوزم این جایی

روزی صد هزار دفعه می میرم، اگه احساس کنم تنهایی

هر کجا رفتی و هر جا موندی، منُ بی خبر نذار از حال ت

اگه تنها شدی و دل ت گرفت، خبرم کن که بیام دنبال ت

آه ای دلِ مغموم آروم باش آروم، ای حالِ نامعلوم آروم باش آروم


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۲۰:۳۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

سه شنبه ی قبل از کارگاه رفتم شریف پیشِ بچه ها. بعد از کلاسِ ادبیاتِ نونا – که عجیب هوای کلاس های ادبیاتِ خانم بهبهانی و ملایی کردم – سحر جلوی ساختمانِ ابن سینا آمد دنبال م و رفتیم توی دفتر انجمن اسلامی که صحبت کنیم. ( این که چرا انجمن اسلامی دلیل ش مشخص است. چون وسایل سحر آن جا بود و نزدیک ترین جا بود و البته در حاشیه، من هم بَدم نمی آمد محیطِ داخلیِ انجمن و بحث های جاری میانِ آدم هاش را ببینم و بشنوم. یک رفیقِ بسیجی هم پیدا کنم مجموعه ام کامل می شود! ) روزِ هشتمِ مارس بود؛ روزِ جهانیِ زن. آدم های داخل انجمن داشتند آماده می شدند بردشان را کامل کنند و بحث از پروتکل و اعضای جدید تحریریه ی نشریه و اکران فیلم جدید بود. من و سحر هم توی دنیای خودمان راجع به مدرسه حرف می زدیم و چای می خوردیم. خانمی آمد و یک کف دستی گرفت جلویمان و گفت: " بچه ها، روزتون مبارک. " راستش اول متوجه نشدم منظورش کدام روز است! دانش آموز؟ دانش جو؟ دختر؟ سمپاد؟ شریف؟! حافظه ی کوتاه مدت م فلاش بک زد به چند دقیقه ی پیش که از جلوی برد ِ ناقص رد شده بودم. متوجه شدم منظورش روز جهانی زن است. تشکری کردم و برگه را گرفتم. بعد از آن ، آن قدر حواس م رفت به صحبت های آن خانم با یک آقایی که توی انجمن بود که سحر بلندم کرد و برد دوباره جلوی ابن سینا! راجع به فمینیسم حرف می زدند.

من به همان دلیلی با فمینیسم مخالف م که با سیاست های آموزشیِ دولت نهم و دهم. بگذارید کمی توضیح بدهم:

در تمام کشورهای دنیا، از مالزی بگیرید تا آلمان و انگلستان، گروهی از آدم ها که به لحاظ ژنتیکی در زمینه ای خاص مستعدند گزینش می شوند تا در محیطِ غنیِ آموزشیِ همان استعداد، استعدادشان به نفعِ جامعه به حدِ اعلا برسد. گروهی برای کشورداری، گروهی برای کنترل میدیا (1)، گروهی برای پیش بردِ علم و دانشِ پایه و الخ. نمونه اش هم در کشور خودمان می شوند مدارس سمپاد که قرار بوده اداره کنندگانِ آینده ی کشور را به لحاظِ مدیریتی تربیت کنند – الکی مثلا! – و نمونه ی بسیار موفق ترش هنرستان موسیقی.

نگاه های تحسین بارِ فامیل را اگر در نظر نگیریم و کمی منطقی تر فکر کنیم می بینیم آموزشِ سنگین برای کسی که استعدادش در زمینه ی فهمِ مسائلِ پیچیده ی ریاضی نیست مثلا، افتخار که ندارد هیچ، نهایتِ ظلم است به آن بچه ه ی بنده ی خدا که مثلا می توانسته بهترین بازی گرِ شهرش باشد، می توانسته شبیهِ استاد فرشچیان بشود، می توانسته حسینِ علی زاده ی دیگری باشد.

منابع مالی در حوزه ی آموزش را شاید می شد تقسیم کرد و یک هنرستان  هنرهای اسلامی ساخت مثلا، هنرستان موسیقی را تقویت کرد، مراکز علوم انسانیِ قدرت مند ساخت و البته در شهرهایی که مدرسه ی سمپاد ندارند یک مدرسه به سازمان اضافه کرد. شاید می شد این منابع را صرفِ تدوین نظام آموزشیِ درست و حسابی تری کرد  که آن " پرورشِ " بی چاره هم کمی از استضعاف بیرون بیاید. شاید می شد حقوق معلمان را زیادتر کرد و برایشان روش های آموزشیِ موثرتر را توضیح داد. شاید می شد فکری کرد به حالِ نزارِ این دوره ی دوازده ساله که فکر کردنِ آزاد، آزاد اندیشی، یادِ بچه ها بدهد.

اما ما چه کردیم در بالاترین نهاد اجراییِ کشور؟

برای شهرِ تهران 14 مرکز دخترانه ی فرزانگان و 16 مدرسه ی پسرانه ی علامه حلی ساختیم! آن هم فقط برای دوره ی دبیرستانِ دوره ی دوم!

حالا دیگر نه نامِ فرزانگان چندان اعتباری داشت و نه بچه ها رقابتی می کردند و نه می شد هدفِ واحدی تعیین کرد برای این جنس مدارس که حالا تبعید شده بودند به اتاقی در وزارتِ شلوغِ آموزش  و مثلا پرورش. حالا تعداد بیشتری از بچه ها مجبور بودند دکتر و مهندس شوند چون مدرسه حقِ داشتن علوم انسانی را نداشت و البته  زشت هم بود بچه ی همه برود تیزهوشان و بچه ی ما نه! ما تفاوت ها را نفهمیدیم و خدا می داند چند تا استادِ آواز، نقاش، معرق کار، شاعر، کارشناس اقتصاد، مدیر، کارگردان و نویسنده را میس (2) کردیم...

ما برابرایِ احمقانه ی آموزشی درست کردیم و این را لیست کردیم ذیلِ افتخارات مان! ما تفاوت ها را ندیدیم. ما عدالت را نفهمیدیم...

با فمینیستم مخالف م چون این تفکر هم تفاوت ها را ندیده. چون دنبالِ برابریِ احمقانه ای ست که نهایت ش ظلم به زن است. باید پا به پای  مرد کار کند، حقِ عَرضه ی خودش را دارد!، مادر بودن آزادی اش را محدود می کند و ...

می ترسم ار روزی که بیفتیم دنبالِ این که چون دیه ی زن نصفِ مرد است و سهم ش از ارث کم تر و ارزشِ شهادت ش نابرابر و نوعِ پوشش ش متفاوت پس به او ظلم شده. در فمینیسم عجیب بوی برابریِ احمقانه می آید...

 

پ.ن یک:

بی ربط است به نوشته و بعید هم می دانم که مخاطب ش این جا را بخواند اما می نویسم که اگر خدای ناکرده پیش بینیِ من درست در آمد برای یادآوری چیزی داشته باشم.

رجوع کنید به پنج شش ماهِ پیش. یادم هست می گفتید مادرها نگران اند که پسرشان سیگاری شود و پسرشان باید طوری مادر را مطمئن کند. یادم هست می گفتید هر دو نفری که با هم صحبت می کنند، قرار نیست به هم علاقه مند شوند. یادم هست از رضایتِ پدر و مادرم پرسیدید که جوابِ سئوال هایتان را می دهم. گفتم مادرم به همه ی حرف های من دسترسی دارد و اصلا گاهی جواب هایم به آدم ها از قولِ مادر است. گفتم به محضِ آن که کوچک ترین احساس خطری بکنم مادرم را تمام و کمال در جریان می گذارم و این خطر اتفاقا به نظرم بیش تر وابستگی عاطفی ست تا هر چیزِ دیگری. گفتم من باور می کنم که روزی حداقل پنج ساعت چت کردن، آدم های بیست ساله را تحتِ تاثیرِ هم قرار نمی دهد چون شما می گویید. گفتم قبول می کنم شما و آن بندگان خدا مواردِ نادری هستید که تمام قوانینِ ارتباط را نقض می کنید اما حالا فقط چند سئوال دارم:

مادرِ مریم می داند که با او می روید خرید؟

می داند آرام تان می کند؟

می داند دخترش مخاطبِ هشتگِ # آرومم _ کن قرار می گیرد؟

برادرِ مریم می داند وقتی کنارِ ماست تلفن ها و پیام هایتان آن قدر زیاد است که معذب مان می کند و بلند می شویم از کنارش؟

پدرش خبر دارد ماهی حداقل یک هدیه از شما می گیرد و دغدغه ی مسافرت ش سوغاتیِ شماست؟

می خواهم بپرسم مادرها نگرانِ دختران شان نمی شوند...؟

می خواهم بپرسم مادرها فقط نگرانِ " سیگاری شدنِ " پسران شان می شوند...؟

پ.ن دو:

می دانید؟

خیلی سخت است یک نفر بهتان بگوید که مهم ترین اتفاق زندگی ش بوده اید و شما مجبور باشید بگویید : " خفه شو"

پ.ن سه:

یک پستی باید بنویسم راجع به زخمی شدن ارتباط (3) ...

به وقت ش ان شاء الله.

 

1: media

2: miss

3: پنج شنبه ی فیروزه ای، صفحه ی 102


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یادم نمی آید اولین بار کی نام شان را شنیدم اما سنگ قبرشان را همان اولین بار که رفتم گلزار شهدای بهشت زهرا دیدم. حوالیِ قطعه ی پنجاه. اسفند هزار و سیصد و نود و چهار. اوایل فکر می کردم نهایت ش توی تمامِ این پنج سال جنگِ سوریه تعدادشان یکی دو نفر باشد. اصلا همین جنگ را هم فکر می کردم شبیهِ مانورهای نظامی ست. یکهو وسط ش یکی آتش بس می دهد و همه می روند استراحت می کنند اما انگار ماجرا از این پیچیده تر و اوضاع جدی تر بود. آدم ها واقعا سر می بریدند. کار حتی آن قدری جدی بود که جنگ سوریه و تخریبِ قهرمان های سوری رسیده بود به فیلم های هالیوودی. ( فیلم American sniper  و شخصیتِ مصطفی.) انگار جنگِ سوریه خیلی جدی بود. تا این جایش، بازهم شاید تفاوتی برایم نداشت با جنگِ اوکراین و این ها. اصلا به ذهن م هم خطور نمی کرد بعضی آن قدر پست باشند که خمپاره بیندازند روی حرمِ امنِ نوه ی پیامبر. گنبد اما تیر و ترکشی شده بود، حیاطِ حرم شبیهِ سامرا...

این وسط قهرمان ها کم کم ظاهر شدند. لشگر فاطمیون. مدافعانِ افغانِ شام. و بعد تر قطعه ی مدافعین حرم شلوغ شد. انگار واقعا یک جنگی داشت جلو می رفت. یادم ناخودآگاه به "ارمیا" ی رضا امیرخانی افتاد. آن وقتی که ارمیا بدونِ مصطفی از جنوب برگشته بود و داشت بر می گشت به زندگیِ عادیِ قبلی اش. به دانش گاه، فوتبال، زندگیِ شخصی اش، حتی آرمیتاش. و یک جمله که: " این جا، انگار نه انگار که جنگ شده..."

توی شهرِ من هم انگار نه انگار که جنگ شده بود. تا این که این قهرمان ها آمدند. تا وقتی که میثم مطیعی شبِ تاسوعای نود و دو " کلنا عباسک یا زینب " خواند. تا وقتی که همسرانِ شهدای مدافع زیاد و زیادتر شدند. تا وقتی که پیکسلِ " ژنرال قاسمِ " دکمه را روی کیفِ بچه ها دیدم. تا وقتی حرمِ سه ساله ی اباعبدالله آزاد شد...

انگار واقعا داشت اتفاق هایی می افتاد...

توی این چند وقت چندین بار مجبور شدم توضیح بدهم که اگر امروز نرویم و چند هزار کیلومتر آن طرف تر نجنگیم چند هفته ی بعد باید دوباره خرمشهرمان را پس بگیریم. چندین بار مجبور شدم بگویم که اصلا بحث دفاع از اعتقادات است که دارد ویران می شود. چندین بار ایالاتِ متحده را مثال زدم که اصلا هوشمندی و دلیلِ اصلیِ پیشرفت ش بعد از جنگ جهانیِ دوم این بود که از آرمان هاش در سرزمینِ دیگری دفاع می کرد.( و این جای حرف م چندین نفر چشمان شان از شنیدنِ نام ایالات متحده برق زده! ) چندین بار مجبور شدم آن ویدئوی مصاحبه با اعضای داعش را پخش کنم که راجع به فتح تهران، همین شهرِ خودمان حرف می زنند. چندین بار هم گذشتم و گذاشتم آدم ها به حرف هایشان ادامه بدهند ولی خب خونِ دل است که نزدیکانِ شهدای مدافعِ حرم می خورند از این حرف ها. فکر کن، عزیزترین ت را داده باشی که برود و اصلا به هر دلیلی کشته شده باشد حتی بعد بگویند پول داده بودند بهت، بگویند " بدبخت کردن ما رو این جنگ طلب ها " ...

چه قدر آرمان های امثالِ این قهرمان های نسلِ من برای بعضی ها غیرقابل درک است. همان قدر که جنگ برای من. همان قدر که بعضی ها عشقِ به انقلاب و شعورِ مردم را در حدِ شارژِ ایرانسل و ساندیس کوچک می کنند.

توی محیط های خانوادگی اصلا بحثِ سیاسی نمی کنم و ازش فرار هم می کنم. وقتی کسی مستقیما هم یک سئوال سیاسی ازم می پرسد که مثلا " دیدی انتخابات چی شد؟ " و " این بار به کدوم شون رای دادی؟ " با یک مسخره بازی ای از زیرش در می روم و خودم را می زنم به پرتقال خوردن و بعد راجع به فوتبال بحث می کنم و آن مدلِ انگشترِ عقیق و پارچه فروشی های تجریش! ( که چه قدر هم به روحیه ام می آید! ) اما فقط کافی ست روی خطِ قرمزم حرفی را بشنوم. روی هوا می قاپم ش. یا تا آخرِ مهمانی غصه می خورم – درست شبیهِ روزهایی که سوارِ مترو می شوم – و یا چند تا از آن توضیح ها را می دهم...

***

آن روز تلویزیون داشت صدای بی سیمِ مدافعان حرم را پخش می کرد. من هم که خوره ی به تمام معنای مکالمات بی سیم. ( یک روزی صحبت ها و حرف های بابای معنوی و رفقاش رو می گذارم این جا. ) همه چیز شبیهِ همان قبلی ها بود. فقط صداها واضح تر شده بود، بی سیم ها مجهز تر، تجهیزات نظامی مدرن تر و...

هنوز هم ماجرا همان ماجرای قبلی ست:

" یوسفی رفته ست، آری وضعِ کنعان روشن است " *

انگار واقعا دارد اتفاق هایی می افتد...

راستی راستی دارند شهید می آورند رفقا؛ شهدایی هم سنِ من و شما...




*: مصراعی از شعرِ ظریف و هنرمندانه ی آقا عرفان پور در کتابِ آخرشان. با مطلعِ "تا چراغی در میان این شبستان روشن است "


۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۱ اسفند ۹۴ ، ۱۲:۵۹
فاء

بسم الله...

سلام!

+

" بهمن را دوست دارم."

به خاطرِ دوازدهم تا بیست و دوم ش...


رفته بودم کتاب فروشی که طبقِ معمول به جای کلیپس و لاک و مدادِ چشم پول م را حرامِ (!) کتاب بکنم!

آقای کتاب فروش پرسید چی می خوانم که بتواند پیشنهادهایی بهم بکند. گفتم که امیرخانی می خوانم و منتظر بودم بگوید : " اه، پسره ی مغرور فکر کرده کی ه که این جوری می نویسه " و بسیار شبیه به همین ها که اوایل و اواسطِ راهنمایی می شنیدم. آماده بودم که حرف هایش را بشنوم و یک گوش م را دروازه کنم که همه شان بیرون بروند!

- " به جز اون. این روزها که همه امیرخانی و فاضل نظری می خونن. "

چند ثانیه ای طول کشید که بتوانم جمله ی آقای کتاب فروش را هضم کنم!

بعد از آن که هشتاد هزار تومان کتاب و مستند خریدم و آمدم بیرون فقط داشتم به این حرف فکر می کردم.

روزگاری بود که رضا امیرخانی یک ساختارشکنِ مغرورِ هیچ چیز ندان بود که کتاب هایش به چشمِ خیلی ها ارزش خوانده شدن نداشتند! اما حالا این آمارِ آقای کتاب فروش امیدوارم کرده بود به این که می شود سلیقه ی جامعه را هم تغییر داد. می توان جامعه را برد به سمتِ دیگری. می توان انقلاب کرد...

اما این انقلاب، قهرمان می خواهد، پرچم دار می خواهد.

من، حتی متولدِ دوران و عصر خمینی هم نیستم. شش سال بعد از خمینی به دنیا آمدم. ولی فکر کن، یک نفر باشد جلوی همه ی عالم بایستد که : "آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند. ". یک نفر باشد که توی اولین روزِ ورودش به کشور بعد از کلی وقت تبعید بگوید: " من دولت تعیین می کنم.". یک نفر که صراحتا بگوید: " غلط می کنی قانون را قبول نداری؛ قانون تو را قبول ندارد. "و اظهاراتی عجیب و محکم که می توان همه شان را توی صحیفه ی نور پیدا کرد.

وقتی درگیرِ بیانه نوشتن برای مطالبات مان بودیم هانیه سمندری که زنگ زده بود برایم بگوید باید چه کار کنم گفت: " فاطمه، صحیفه ی امام رو بخون. ناخودآگاه لحنِ بیان ت محکم میشه. آقا جان، این باید بشود؛ محکم." 

خواندم. خیلی کم اما اوضاع عجیب غریب شد برایم...

این آدم کی بود؟!

این آدم که انگار پشت ش به یک چیزِ فرازمینی گرم بود. ره برِ مردمانی بود که همه جوره تحتِ تحریم بودند و هم زمان درگیرِ جنگی که همه ی دنیا را نشانده جلوی رویشان. ره برِ مردمانِ کشوری جهان سومی که برای وارد کردن یک فشنگِ ژ-سه باید دنیا را دور بزنند. ( و اصلا کیست که نداند حتی سی سالِ پیش هم ژ-سه کاربردش در جنگِ تن به تن و به عنوان چماق بیشتر بود! )

این آدم که اوضاع را می داند و می داند این کشور، تازه انقلاب کرده و هنوز خودش با خودش تکلیف ش معلوم نشده واردِ یک جنگِ خارجی هم شده. این آدم که با این وجود، پشتِ همه ی ابر قدرت ها را می لرزاند.

اصلا انگار این آدم همین است؛ سخت. محکم.

حالا پرده عوض می شود. تصویر می رود توی همان محله ی حاشیه ایِ تهران، جماران.( حواستان باشد الان حوالیِ دهه ی شصت ایم و جماران یک محله ی اعیان نشینِ تهران نیست. ) همان حسینیه ای که دیوارهاش تک و توک نم دارند.همان سکو و همان صندلی. تصویر به ملاقاتِ بسیجی های خمینی رفته.

این آدم کیست؟

یک جمله ی معمولی می گوید: " من به شما غبطه می خورم. "

جماران را صدای های هایِ گریه ی بسیجی های خمینی پر می کند. به پهنای صورت اشک می ریزند. چی گفته مگر؟! فقط یک جمله ی ساده...

این آدم کیست...؟

همین دو پرده کافی ست.

نمی خواهم به نامه هایش و "تصدق ت شوم" هاش برای هم سرش بروم.

نمی خواهم به جنبه ی پدربزرگ بودن ش برسم.

نمی خواهم به تاثیرِ یک جمله اش در غائله ی پاوه فکر کنم.

نمی خواهم به عکسِ لبخندش روی سینه ی سربازان ش نگاه کنم.

همین دو پرده کافی ست.

همین که خمینی امید را زنده کرد در ما.

همین که خمینی به ما جرئت داد.

همین که تک واژه ی " جامِ زهر "ش سی و چند سال بعد، باعث می شود مثلِ منی با تمامِ استدلال های منطقیِ و دلسوزانه ی فرماندهانِ آن دوران نپذیرد بعضی چیزها را...

همین که اگر خمینی نبود، شما چه کاره بودید؟


خیلی خیلی بهتر از من رضا امیرخانی نوشته.

در ادامه مطلب بخوانیدش.

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۴ ، ۰۸:۴۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

این را پارسال همین موقع ها نوشتم. این روزها که گاهی دوباره حالم عجیب می شود این پست می آید به خاطرم و با شهدای گمنامِ خیابانِ فاطمی خودم را آرام می کنم...

+

روایت اول: پردیس سینمایی ملت، پارک ملت، تهران

با زهرا و نونا آمده ایم پارک. توی یکی از صبح های جمعه ی اول دبیرستان. مهرخ اول پارک را اشتباه رفته. این هم یکی دیگر از اشتباه های من است که نغییر پارک را نرساندم به گوش مهرخ. نیم ساعت بعد مهرخ هم کنارمان است. عکس گرفتن و رفتن کنار بزها و گشتن توی زمین بازی. قرار بوده یک فیلم هم ببینیم و حالا مقابل آن کشتی جلوی پردیس سینمایی ایستاده ایم به تماشای لیست فیلم ها.

خوابم میاد رضا عطاران و یکی و دو فیلم دیگر. آن گوشه هم سالن اکران یک فیلم است که نام کارگردانش زیاد برایم آشنا نیست ولی از بنر جلوی سالن می شود فهمید که با یک فیلم دفاع مقدس طرف هستی. چون سلیقه ی همه ی بچه ها را نمی دانم این انتخاب را برای خودم منتفی می کنم و خوابم میاد هم به دلایلی وتو می شود و در نتیجه بی خیال فیلم دیدن می شویم.

اما من ته دلم دوست دارم این فیلم را ببینم: شورِ شیرین.

 

روایت دوم: کردستان، سنندج، مسابقات قرآن کشوری.

امروز یکی از روزهای مهم زندگی من است. اولین مسابقه ی قرآن رسمی ام را قرار است بدهم و آن هم توی یک شهر غریبه و دور از مامان. سنندج توی پستی ساخته شده؛ یعنی کوه های اطراف کاملا به آن مشرف اند. مسابقه با اول شدنم تمام می شود و من غرق فضای متفاوت شهر شده ام. توی 6 سالگی هنوز درکی از متفاوت بودن مذاهب ندارم. برای من مردمان سنندج هم کسانی هستند شبیه مردمان تبریز و تهران و شیراز و اصفهان. و چه نگاه زیبایی است نگاه بچگی هایمان...

کوه های اطراف سنندج قشنگ اند. صبح های زود، توی سرمای زمستان کردستان کوه ها دلت را قرص می کنند به زمین زیر پایت.

سنندج شهر زیبایی است.

کردستان اقلیم دوست داشتنی است. توی 6 سالگی. توی 17 سالگی.

 

روایت سوم: کتابخانه ی دایی جان. یکی از روزهای دبستان

کتابخانه ی دایی یک قفسه دارد که کتاب های دوران دفاع چیده شده اند داخلش. کتاب چمران، کتاب صیاد، کتاب باقری، کتاب کاوه، سری کتاب های درهای بسته و نیمه ی پنهان ماه و یادگاران.

روزهای دبستان من با این کتاب ها می گذرد. و من پر از واقعیات عجیبی می شوم که این روزها اصلا نمی فهممشان. حالا من یک فرد با دیتاهای زیادی از دوران دفاع هستم که قدرت تحلیلشان را ندارد...

 

روایت چهارم: خانه ی خودمان، تهران. بخش خبری ساعت 20 شبکه ی خبر

  • مرضیه ی افخم، سخنگوی وزارت امور خارجه نسبت به وقوع فاجعه ی انسانی در کوبانی، شهرِ کرد نشین هشدار داد. ایشان با اشاره بر جنایات گروه تروریستی داعش به جامعه ی بین المللی خاطرنشان کرد داعش هم اکنون کوبانی را از 3 جهت محاصره کرده است و با بی توجهی نهادهای بین المللی و سازمان های مدعی دفاع از حقوق بشر احتمال وقوع یک قتل عام دیگر دور از ذهن نیست.

    ایشان این حرکت را به شدت محکوم و حمایت های جمهوری اسلامی ایران را از مردم مظلوم کوبانی اعلام کرد.

سرم سوت می کشد...

اینجا، توی همین دنیا هنوز هم جنگ نابرابر ادامه دارد...

ما پس ادعای چه می کنیم؟ چه چیزی مان از زمان حضرت آدم بیشتر شده که از همه ی کائنات توقع همکاری داریم؟

هنوز هم همان ماجرای قلدری و زور من بیشتره بر روابط ما حاکم است. و تمام.

 

روایت پنجم: خانه ی خودمان، همین روزهای اخیر.

شورِ شیرین به نیمه هایش رسیده.

آهنگ از خون جوانان وطن علیرضا قربانی از گوشی تلفن همراهم پخش می شود.

کتاب های روایت فتح جلوی چشم هایم می آیند.

کردستان توی اتاقم جان می گیرد.

تپش قلبم بیشتر می شود وقتی صحنه ای از فیلم می رسد که می شنوم: " اگه شما نمیان به محمود بگین..."

دست هایم یخ می کنند و دلم می خواهد مامان همین الان بیاید توی اتاق و دست هایش را برایم باز کند که من بروم توی آغوشش و بگویم: مرد بود مامان، مــــرد...

 

روایت ششم: زیباکنار، مجتمع فرهنگی صدا و سیما، نوروز 93

چ ابراهیم حاتمی کیا اکران می شود. من با پیش زمینه ی نیمه ی پنهان حبیبه جعفریان، مرد رویاهای سیدمهدی شجاعی و چند کتاب دیگر چمران را تماشا می کنم. من دیتاهایم را زیادتر می کنم...

منتظرم یک روزی بشود که بروم قزوین، بروم یادمان شهدای شلمچه، بروم منظقه ی شرهانی، بروم بهشت رضا، بروم کردستان...

منتظرم یک روزی بشود دهلاویه را ببینم و دیتاهای توی ذهنم مجسم بشود.

منتظرم...

روایت هفتم: خانه ی خودمان، پشت میز تحریر

فاطمه ی ریاحی چیزهایی از شهید همت گفته برایم که دارد دیوانه ام می کنم...

منِ بچه ی به اصطلاح مذهبی جامعه چه کار دارم می کنم؟

کجای کار جهان ایستاده ام؟ چرا اصلا شبیه این اسطوره ها نیستم؟ قهرمان هایم چه کسانی شده اند؟ مردِ عنکبوتی؟ تن تن؟ چه کسی؟

من چرا شجاعت کاوه را نمی شناسم؟ من چرا هوش  و خلاقیت باقری را نمی شناسم؟ من چرا حیای همت را نمی شناسم؟

 

 

هر کسی باید توی زندگی اش قهرمان داشته باشد...

هر کسی باید اسطوره داشته باشد. اسطوره نباید بت باشد که شکسته بشود . قهرمان باید از جنس آدم باشد. قهرمان باید شبیه ما باشد. روح آدم قهرمان می خواهد که زنده بماند.

فکر می کنم مردم عراق و سوریه این روزها قهرمان ندارند. فکر می کنم یک کاوه، یک چمران، یک باقری لازم است برای عراق. برای سوریه. برای فلسطین.

خدای من !

فکری می شود برای این اوضاع بکنی؟

ما هنوز همان مخلوقات روز اولیم. ماجرای هابیل و قابیل هرروز تکرار می شود. ما بچه های مثلا مذهبی هم شده ایم خوب های قوم سبا. صدایمان در نمی آید نکند به کسی بر بخورد. ظلم می بینیم و سکوت می کنیم. ظلم می کنیم و افتخار می کنیم. و فقط برایمان مهم است که واردات پژو به ایران کم شده و اپل توی ایران نمایندگی ندارد.

خدای من !

دغدغه ی دوستان من نیست دخترک کرد کوبانی، سیلان.

خدای من !

اگر فردا بخواهی جانم را بگیری نمی دانم خلاف های این دنیایم را قرار است چه کسی صاف کند.

خدای من !

می دانم تا وقتی این اوضاع ادامه داشته باشد خبری از منجی نیست.

می دانم با این اوضاع ما هم رفوزه می شویم.

می دانم ما هم نمی توانیم بهانه ی آمدن حجت از نظر پنهانت باشیم.

خدای من !

مردهای روزگار کجا رفتند؟

یعنی واقعا کسی نیست که از رژان و سیلان دفاع کند؟

کسی نیست اشک چشم هایش بریزد برای این وضع و بنشیند کنار اجساد سوخته ی غیرنظامی ها ؟

کسی نیست سینه اش را سپر کند جلوی این آدم های عجیب و دخترکان ترسیده ی این جهان را پشت خودش مخفی کند و کمی آرامشان کند؟

کسی نیست که مطمئنشان کند تا پای جان می ایستد و مراقب آن هاست؟

کسی نیست برادرانه نگاهشان کند؟

دخترکان سوری این روزها مثل گنجشک های ترسیده قلبشان تند تند می زند. دخترکان عراقی این روزها گلوله ی آخر تفنگ هایشان را نگه می دارند برای لحظات آخر خودشان و وقتی که مقاومت شکسته است.

خدای من !

می شود خودت آرام دلشان باشی؟ خودت مراقب قلب های ترسیده شان باشی؟

                                       ***

مامان در اتاق و دست هایش را باز می کند. می روم توی آغوشش و توی گوشش زمزمه می کنم: مرد بودن مامان؛ مـــــــــــــرد...

 

پ.ن 1 :

این روزها دربرابر نگاه های سنگین توی خیابان و بعضا تیکه هایی که می شنوم و گام هایی که پشت سرم راه می افتند و مدام یک چیزهایی را تکرار می کنند که من تا به حال نشنیدمشان هر چه قدر دنبال یک نگاه سر به زیر امن می گردم پیدایش نمی کنم.

یکی که یک چشم غره ی به جا برود و پشت سرش احساس امنیت بکنم. بدون این که بشناسمش به جای برادر نداشته ام پشتم را بگیرد.

پیدایش نمی کنم...

فقط بعد از هربار رسیدن به خانه مقنعه ام را تنگ تر می کنم و کش چادرم را محکم تر. یک دل سیر گریه می کنم و به بابا می گویم اشتباه کردم؛ لطفا همیشه خودت مرا ببر و بیاور...

مرد بودن مامان؛ مــــــــــرد...

پ.ن 2 :

 کاش اسم مرا نمی دانستید، کاش من را نمی شناختید.

آن وقت می نشستم و یک دل سیر برایتان از این روزهای شهرم می گفتم...

پ.ن 3 :

شما پشت و پناه من اید. شک ندارم.

محرم ها دلم را قرص تر می کند؛ که ما صاحبان مهربانی داریم...

ما تا آخر ایستاده ایم....

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۰۱:۰۳
فاء


بسم الله...

سلام!

+

احساسِ عشق احساس جالبی ست؛ این که فکر کنی کسی هست که روزی مالِ تو می شود. احساسِ تعلق. احساسِ این که رازی داری توی دلت که کسی نمی داند و می توانی تصمیم بگیری آدم ها را ازش آگاه کنی یا نه.

هوا و شرایط اقلیمی هم توی بعضی فصل ها این احساسِ عشق را بیشتر می کند.

روی همین حساب آدم ها گاهی به اولین کسی که می رسند تصمیم می گیرند عاشق ش بشوند! و از دردِ عشقی که کشیده اند بگویند.

بعد بروند توی لک و آهنگ های آرام گوش کنند و با خیال ش قدم بزنند و بعضا سیگار بکشند و بروند توی کافه تنها بنشینند و با شبح ش حرف بزنند.

حالا،

چه کار باید کرد با این احساسِ خوشایند که از قضا باید عقل هم قاطی ش بشود؟

یک:

گروه های درسی و غیردرسی با دوستانِ هم جنس تان تشکیل دهید و مسخره بازی را به اوج برسانید! گروه کوه های دانشگاه و گروه های کوچکی که توی تشکل ها، خود بچه ها تشکیل می دهند خوب اند. در ارتباط بودن با دوستانِ قدیمیِ مدرسه هم خوب چیزی ست؛ مخصوصا توی مدارس خاص شبیهِ فرزانگان و علامه حلی و البرز و...

دو:

خانواده تان را دریابید.

باور کنید دل شان برایتان تنگ شده است.

با مادرتان بروید کافی شاپ. پدرتان را ببرید مقبره الشهدای خیابان فاطمی یا کهف الشهدا که هم فال است و هم تماشا. هم کوه نوردیِ کوتاهی می کنید و هم چند "مرد" می بینید.

یا مثلا ماشین را راه بیندازید و بروید تهران گردی. اتوبان ها را ببینید، نقاطی از شهر که تا به حال ندیده اید.

سه:

معلم بشوید.

اگر اندک توانایی ای در انتقال مطالب دارید بروید و توی مدارسِ بسیاری که به فکرِ جوان و تازه نیاز دارند درس بدهید. هم خودتان ساخته می شوید و هم آن مدرسه جان می گیرد. لازم نیست با ابوریحان و خرد و انرژی اتمی هم شروع کنید! بروید سراغِ مدرسه ی دولتیِ سرِ کوچه تان حتی.

چهار:

این دوره، دورانِ جوانی بهترین زمان است برای یاد گرفتن. پس بروید دنبال کارهایی که دوازده سال منتظر بودید مدرسه تان تمام شود و وقت پرداختن بهشان را داشته باشید.

تا می توانید یاد بگیرید.

بروید رانندگی یاد بگیرید.

زبان یاد بگیرید.

مهارت های اولیه ی زندگی را به دست بیاورید که اگر خانواده دو روز خواستند بروند سفر شبیهِ انسان های اولیه مجبور نشوید دوباره آتش را کشف کنید!

پنج:

سفر کنید.

ماها آدم های نسلِ تکنولوژی بیشتر عکس و دیتا دیده ایم.

لمس نکرده ایم، در بافت فضا قرار نگرفته ایم.

محضِ رضای خدا این لطف را به خودمان بکنیم و کمی واقعی زندگی کنیم.

مقصدِ سفر را عوض کنیم، روش ش را عوض کنیم، سبکِ سفرِ خودمان را عوض کنیم.

شش:

با کسانی که احساسِ عشق دارند حرف نزنید.

احساسِ عشق از آن جا که بسیار خوشایند می نماید دلِ تان را می سوزاند که او این احساس را دارد و شما ندارید و ای وااااااای! چه چیز مهمی را ندارید!

پس سریع بیایید برویم یک تَرَک دیوار پیدا کنیم و عاشق ش شویم!

احساس عشق توی این سن بسیار مسری ست.

هفت:

به فکر کار و بارِ آینده تان باشید.

اغلب آدم هایی که به یک جاهای خوبی رسیده اند دقیقا از همین جا شروع کرده اند.از همین نوزده بیست سالگی. رضا امیرخانی ارمیا را توی همین سن نوشته و تصمیم گرفته به جای مکانیکِ شریف برود دنبالِ نوشتن و...

هشت:

حد و حدود را رعایت کنید.

خداوند خوب می دانسته چه آفریده و دستورات دینی را فرستاده.

اگر می خواهید زندگیِ به دور از حاشیه و با سلامت روانی داشته باشید در هر مورد دین دار نیستید در این مورد باشید.

یوسفِ پیامبر به خدا پناه برد؛ من و شما چه مراقبه ای کردیم که با یک "حواسم هست. " سر و ته قضیه را هم می آوریم؟!


 نه ( به پیشنهادِ .):

در انتخابِ موسیقی های انتخابیِ لیست پخشِ پلیرهایتان دقت کنید.

موسیقی چیزِ عجیبی ست. قدرتِ انکارناشدنی ای دارد و می تواند به راحتی به روح تان جهت بدهد.

محض رضای خدا چیزهایی را که فقط و فقط برای عاشق شدن ساخته شده اند گوش نکنید...



این ها را اول از همه برای خودهامان نوشتم. دخترانِ عزیزی که گاهی خودمان هم حواس مان نیست با حرکات مان چه کار می کنیم و چند نفر را به عشق پنداری می اندازیم.

این را اول تر برای خودم نوشتم که پاری وقت ها با قلم م، ادبیات م، راه رفتن م آدم ها را به عشق پنداری انداخته ام.

بعد هم برای کسانی که نمی دانند من چه ذهنِ پیش بینی کنِ مسخره ای دارم و با حرف هایشان دارند آزارم می دهند.

ما یک معلم داریم که از قضا زیاد هم شاید نتوانید در مجموعه ی آدم های مذهبی جایش بدهید. این هفته دو نفر را از کلاس بیرون کرد و بعد گفت: فکر کنید مادر شده اید و می آیید دم در کلاس و مدرسه ی دخترتان. بعد می بینید چند نفر با این شکل و قیافه دارند وارد می شوند. به عنوانِ مادر اجازه می دهید دخترتان در این محیط آموزشی درس بخواند؟

می روی و وارد دانشگاه های حتی خوب می شوی و می بینی هر کسی دو نفری ست! من نمی توانم باور کنم هفتاد دختر و عجیب تر از آن پسرِ نوزده ساله "عشق" شان را پیدا کرده اند! و این عشق ها جالب اند اگر بنشینی پای دلیل بعضی شان:

- من از زرد خوشم میاد.

- اِ، چه جالب، من هم کرم دوست دارم!

یا مثلا:

- ما خیابون انقلاب می شینیم.

- چه تفاهمی، ما هم خیابون قیطریه!

یا حتی:

- من از فلان مداح و خواننده خوشم میاد.

- چه جالب، من هم!

 

مطلق حرف نمی زنم چون یکی از عزیزترین معلم هایم توی همین سن ازدواج کرده حتی و الان هم خوش حال است با تصمیم ش بعد از نزدیک به یک دهه ولی لب کلام م این است که هیجانات تان را کنترل کنید.

خیلی از این احساساتی که خوشایندند و به نظرِ همه مان خیلی خوب هیجاناتِ شدید دورانِ جوانی اند...

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ آذر ۹۴ ، ۱۹:۵۱
فاء