کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۳۱ مطلب با موضوع «از تراوشاتِ جدیِ مغز» ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

آدم باید ته داشته باشد. یک چیزی داشته باشد که پایش بایستد. خداوند از همان جا هدایتش می کند.

آدمی که ته ندارد، خط قرمز ندارد، به هیچ چیزی تا آخر تا پای جانش پایبند نیست خیلی ترسناک است. قابل اعتماد نیست.

یک چیزی باید باشد که نقطه ی اتکای آدم باشد.

غرب من را می ترساند؛

نه چون آدم هایش شراب می خورند و گاهی مست اند و روابط آزاد جنسی دارند و خیلی ارزش هایشان معنوی نیست.

نه چون نماز نمی خوانند و روزه نمی گیرند.

نه چون حجاب ندارند.

نه چون بعضی خداوند را هم قبول ندارند.

غرب من را می ترساند چون " ته " ندارد. چون خط قرمز ندارد. همه چیز می تواند بشکند، نقض شود، شکسته شود.

حر ته داشت. عبیدالله بن حر جحفی ته نداشت.

زهیر ته داشت. شمر ته نداشت.

حبیب...

خداوند با آدم پینگ پنگ بازی می کند. این را حسابی حس کرده ام. یعنی دقیقا توپ را می اندازد آن جایی که نمی توانی بگیری. آن قدر می اندازد که بالاخره یاد بگیری.

خداوند آدم را تعلیم می دهد، بعد امتحان می گیرد.

امان از امتحان خداوند.

بعضی آدم ها خیلی خوب اند. حرص آدم را در می آورد خوب بودنشان: حبیب بن مظاهر این شکلی ست. میثم تمار این شکلی ست. اصلا آدم کیف می کند امتحان دادنشان را می بیند.

دوست دارد خداوند هِی امتحان کند آن ها را و بنشیند پشتِ پلک تاریخ به تماشایشان.

آدم باید، حداقل " ته " داشته باشد.

این محرم به ته بندی برسم لطف بزرگی در حقم شده...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

دانشگاه قطعا یک مرحله ی جدید از زندگی ست. به خاطر کنجکاویِ فراوان و متاسفانه مهار نشدنی ام گاهی به چنین نوشته هایی می رسم. از آدم هایی که می شناسم یا نمی شناسم شان. از آدم هایی که قیافه شان از دانشگاه راضی ست و آدم هایی که قیافه شان هم ناراحت است. نوشته های کسی که دانشگاه شهید بهشتی را "دانش گاو" می نویسد و کسی که شریف را تعبیر می کند به یک دامپروری غیرصنعتی طبیعتا نشانه ی این نیست که آن ها دانشگاه شان را دوست دارند!

و اتفاقا نشانه ی این هم نیست که آن ها از علم بدشان می آید.

شاید نشانه ی یک الگوی غلط باشد توی دانشگاه ها.

وقتی تگ "دانش گاو" : 

·        دانش گاو(۶۱)

شصت و یک مطلب دارد یعنی این روند تکرار شونده است. 

و من راجع به دانشگاه پیام نور یک شهر مرزی حرف نمی زنم. من راجع به دو تا از بهترین دانشگاه های ایران حرف می زنم که آرزوی خیلی هاست و این آرزو هیچ جوره ساکنانش را راضی نکرده.

کاری باید کرد برای دوران خوبِ جوانی که به تعبیر بعضی ها تلف نشود...

کاش روی ورودی تمام دانشگاه ها می نوشتند:

لطفا قبل از ورود کمی نیاز خود را سنجیده و مطالعه کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 نمی دونم مشکل از منه یا مشکل از شریفه

شاید مشکل از هیچ کدوم مون نیست مشکل اینه که من تو این دانشگاه دارم زندگی می کنم و اساسا من وشریف نمی تونیم هم دیگر را تحمل کنیم.
چیزی که می دونم اینه که من هیچ گاه در دانشگاه شریف به عنوان یک دانشجو خوب شناخته نخواهم شد.
تعریف دانشجوی خوب در شریف این است که شما ترمی 20 واحد بر میداری بعد میری سره کلاسا ،(البته15 دقیقه زودتر میری که جای خوب گیرت بیاد)  استاد درس میده ، تو هیچی نمی فهمی ولی میری خونه از روی منبع درس رو  می خونی بعد میری تمرینای  تی ای رو حل می کنی بعد حس می کنی تمرینا کمه می ری بازم تمرین حل می کنی بعد میری سره کلاس حل تمرین با TA کل کل درسی می کنی و بعد امتنحای ته ترم رو میدی و با نمره عالی موفق می شی از پس این سد بزرگ بر بیای.و اون وقت همه برات کف و سوت می زنن که رنک یک رو نگاه کن.دانشگاه برات کف می زنه و میگه اگه بتونی همین جوری ادامه بدی کنکور ارشد رو از جلوی پات بر می دارم دوستات برات کف می زنن و با حسرت نگاهت می کنن خانواده کف می زنه و به فک و فامیل پز میده که آره بچه من شاگرد اوله شریفه بعد هم احتمالا زیر چشمی نگاه می کنه که عکس العمل فک و فامیل رو چک کنه....
و خودت هم در از اینکه همه راضی ان حتی قاضی که دانشگاه باشه راضی هستی و گور بابای ناراضی که ...... باشد
وضع از این هم پیچیده تر می شود وقتی که شاگرد اول دانشگاه نماز هم بخواند ورزش هم بکند و روابط عمومی خوبی هم داشته باشد.... دیگر واقعا فکر می کند که به ته خط رسیده و بعد از خودش چنین فردی روی زمین پا به عرضه ظهور(شایدم حضور) نگذاشته است(اصلا بگذار ببینیم مگر خودت دوست نداری جای چنین کسی باشی؟
)
نمی دانم این درس خوندن تا کی باید ادامه پیدا کند که خدایی نکرده یک روزی ما به درد بخور بشویم.
نگاه هم که می کنی آدم هایی که درس خون بودن (تازه آنهایی که مرام گذاشته اند و منت بر دیدگان ما گذاشته اند و در این کشور مانده اند تا لطفی بفرمایند بر ما)یا شدن استاد دانشگاه(که لازم نیست بگم چند درصد استاد ها نبودنشون بدرد بخور تر از بودنشونه)یا استخدام شرکتی شدند و دارند حقوق ماهیانه می گیرند و انصافا هم خوب حقوق می گیرند و به موقع رفتند زن گرفتند و الان هم دو تا بچه ترگل ورگل بغلشونه و .....
والا می خوام برم چاه بکنم توش داد بزنم آخه این چه بدبختیه ما داریم چرا هیشکی حرفه منو نمی فهمه بخدا خسته شدم انقدر بحث کردم با ملت  آخرشم بر می گرده تحویلم میده :(( در شرایط کنونی وظیفه ما درس خواندن است))
آخه دارید به کدام سمت می دویید؟
والا فارغ التحصیل می شید می بینید به هیچ دردی نمی خورید اون وقت به اجبار می رید خارج
!
کی می خواین دردی از این ممکلت دوا کنید؟
واقعا داره به سینه ام فشار میاد این دانشگاه را که می بینم
!

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۱ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

امروز بعد از دو سال رفتم آرایشگاه. توی این دو سال موهایم را خودم و مادرم کوتاه می کردیم و من هم موهای مادر را کوتاه می کردم. 

یادم هست برای آخرین عروسی که رفتیم مشهد همه ی دختر های فامیل رفتند آرایشگاه و من ماندم خانه و لذت بردم  از لحظه های آخر آماده شدن خانواده ها و خندیدم و لاکم را هم توی راه کندم! یک ساعتی مانده بود تا رفتن به تالار، یکی از خانم های فامیل پیشنهاد داد که من را ببرد آرایشگاه و جواب مادر بالاترین دلخوشی بود برای من؛ یک پشت گرمی به تمام معنا: "دختر من نیازی به آرایشگاه نداره."

عروسی دایی را کاملا به خاطر دارم. نه ساله بودم و با خانوم های فامیل رفته بودم آرایشگاه. موهایم را سشوار کشیدم، یک گل سر متناسب با لباسم زدم و تمام! رفتم عروسی و خوش گذراندم! اینجا هم درایت مادر من را نجات داد.

امروز که رفتم آرایشگاه یکی از اقوام دور را دیدم. عروسی خواهر کوچک تر بود و همه ی فامیل آمده بودند. خواهر های عروس دو تا دختر کوچک داشتند، شاید هفت ساله. دختر وارد اتاق شد و دیگر چیزی از بچگی اش نماند. رژ لب قرمزی که مادرش برایش می کشید و دختر راجع به رنگش نظر می داد، لباسی که مناسب یک دختر هفت ساله نبود، خط چشمی که مادر چند بار برای دخترش کشید و بعد خوب براندازش کرد، مدل موهایی با اکستنشن و تافت وحشتناک، ناخن های مصنوعی و کیف آرایش مادر که دختر مدام دور و برش می پلکید و به آن ناخنک می زد... بچگی دختر گم شد.

 حالا من توقع داشته باشم این بچه خودش را باور کند؟ ت

وقع داشته باشم تفریح اولش توی هر مهمانی نشود رقص؟

توقع داشته باشم از نظر روحی سالم بماند؟

چندین بار دلم خواست بروم بزنم زیر دست آرایشگر و موهای پرپشت و خرمایی دختر که تا کمرش بود را بریزم همان طوری و بدون شینیون روی شانه هایش... دلم خواست کیف آرایش مادر را ریز ریز کنم. دلم خواست لاک روی ناخن هایشان را حتی پاک کنم..

وقتی آرایشگر بالای سرم ایستاده بود و گفت تا کجا بزنم؟ گفتم هر جایی که مادرم بگوید. چون حالا رسیده ام به این باور که اگر روحم کمی سلامت است به خاطر درایت همین مادر است.اگر بچگی کردم به خاطر همین مادر است. اگر به کاری به جز"اهنگ بذاریم، برقصیم" توی مهمانی ها فکر می کنم به خاطر همین مادر است.

مادری که قید نشان دادن بچه اش را زده.

به این فکر می کنم که ما کجا می توانیم پیش برویم؟

می توانیم این طور بچگی کودکانمان را بگیریم؟

می توانیم شیطنت کودکانه شان را بخشکانیم و ذائقه شان را عوض کنیم؟

 آیا این حق را داریم؟ 

شاید دختر بچه امشب برود و از عروسی هم خوشش بیاید و حسابی هم برقصد و همه هم نگاهش کنند و بگویند چه قدر خوشگل شده، ولی الگوی جشنی این بچه را زدیم ترکاندیم...ذائقه اش را از حالت نرمال خارج کرده آیم. 

این حق را داریم...؟

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۰:۳۹
فاء

بسم الله...

 

سلام!

 

+

 

پیش نویس:

 

این نوشته حاصل درگیری فکری دو سال و نیمه ی بنده است. درگیری از ارتباطات آدم ها شروع شد، با حضور زن در اجتماع ادامه پیدا کرد و پروژه ی " من حجاب را دوست دارم" فعلا به پایان رساندش.

 

رنگ دلی نوشته قطعا بیش از رنگ کارشناسی آن است...

 

1:

 

خانم بازیگر نسبتا معروف و محترم (و یا شاید برعکس!) تلویزیون گوشه ی چشم هایش را نازک می کند و سرش را به صورت موزونی بر می گرداند. لحن صحبتش عوض می شود و نگاهش را جور دیگری جلوی لنز دوربین جا به جا می کند.

 

من هیچ حس خوبی نسبت به خانم بازیگر ندارم. گوشه ای از وجودم از روزی که فیلم را دیده ام  زخم شده انگار. قسمتی از روحم درد می کند. آن قسمتی که هیچ وقت دلش نخواسته به خاطر وجوه جنسیتی اش توی جامعه مطرح باشد.

 

برعکسِ خیلی ها از چند دقیقه ای که جلوی تلویزیون نشسته ام آن قدر ها ناراحت نیستم. بیش تر به وجه توانمند وجودم بر خورده است. ناراحتم از کسی، تفکری که آن قدر خودش را ناتوان تصور کرده که دست به دامن تمایزات جنسی اش شده. 

 

بعد دخترانه ی وجودم بسیار عصبانی است. دلش می خواهد اصلا مدتی هیچ ابراز وجودی را نبیند. بعد دخترانه ی وجودم حسابی توقع عذرخواهی دارد؛ از سوی خانم بازیگری که هر جایی، وقت و بی وقت و الکی خرجش می کند و از او مایه می گذارد.

 

2:

 

یکی از گعده های انتهایی هیئت عقیله ی عشق است. من به بهانه ی نوشته ی آخر هر مراسم که یک سالی می شود به عهده ام است تا انتهای جلسه را می مانم. گعده حول و حوش شبکه های اجتماعی ست. حد و حدود آدم ها و مقدار استفاده شان از این ابزار و نمود تکنولوژی. من با وجود حساب کابری که توی اینستاگرام دارم فعالیت زیادی نمی کنم ولی حرف های آن روز بچه ها کنجکاوم می کند برای جست و جو میان تارهای این شبکه ی اجتماعی. نتیجه اش هم می شود پیدا کردن تعدادی از دوستان هم مدرسه ای که اگر عکس های سلفی شان با در و دیوار مدرسه نباشد نمی شناسمشان.

 

 از طریق ناظم یکی از مدارس دولتی به صفحه ی چند نفر از دخترهای دبیرستانی محصل توی این جنس مدارس هم سر می زنم و بازهم خدا را بابت بهتر بودن وضع مدرسه ی خودمان شکر می کنم. حالم حسابی گرفته می شود. طی دو هفته ی بعدی با سه نفری که تقریبا می شمناسمشان راجع به این قضیه صحبت می کنم و دو نفرشان عکس های پروفایلشان درست می شود. هنوز هم استدلال های منطقی توی مدرسه ی ما جواب می دهد. هنوز هم بچه ها حتی روی : |  زیر عکسشان حساس اند  و دلیل را از تو جویا می شوند و وقتی حرفت را منطقی می بینند قبولش می کنند. برای کم تر اذیت شدن بعد دخترانه ی وجودم فعالیتم را توی شبکه های اجتماعی محدودتر می کنم.

 

3:

 

مادر وسواس غیرقابل وصفی روی انتخاب روپوش پزشکی اش دارد.  

یکی از معلم هایمان چندین هفته دنبال چادر مناسب کوه نوردی می گردد.

یکی از دوستانم به سختی موهای بافته ی بلند و پرپشتش را چندین دور می پیچاند که از زیر مقنعه بیرون نیاید.

بعد دخترانه ی وجودم حسابی حال می آید... 

و این سختی دادن را می ستاید.

 

4:

 

من حجاب را دوست دارم؟

 

اولین بار وقتی با زینب راجع به این سئوال حرف زدم روی جواب خودم  شک کردم.

به این نتیجه رسیدم که اگر خداوند حجاب را واجب نکرده بود شاید حجاب نداشتم.

 تردید می کنم در جواب "بله" به سئوال بالا. دوست داشتن حجاب کار سختی ست. 

آیا من حجاب را دوست دارم ؟

 

5:

 

حالا که حجاب دارم فکر می کنم درباره ی این موضوع می توانم سهم خودم از اصلاح را کامل ادا شده در نظر بگیرم.

حالا حتی جرئت می کنم توی دلتنگی خیابان 16 آذر و شهرهای مرزی سوریه و عراق "چند روایت از مردهای سرزمینم" را بنویسم. 

"برای چادرم" با شرمندگی تمام نوشته می شود برای تکه پارچه ی سیاه روی سرم که حالا تقریبا به آن عادت کرده ام.

حالا کمی احساس رضایت می کنم. 

حالا انجام کاری که زیبایی ظاهری ام را می پوشاند راحت تر می شود.

فکر می کنم بعد دخترانه ام هم شدیدا سر کردن چادر را می پسندد.

 

6:

 

باید سوار تاکسی خط هفت تیر- بیمارستان امام (ره) شوم که از مدرسه بیایم خانه. رمضان گرمی ست. ساعت پنج است و چهار ساعتِ باقی مانده تا افطار قرار است کش بیاید! پیاده روی خیابان سرپرست تا سر بلوار هم خسته ترم می کند. 

یک پیکان سفید می ایستد. غرغری می کنم توی دلم که این هم از بال مَلَکی که قرار است بنده رویش سوار شوم و من را تا درب خانه برساند! سوار می شوم.

راننده به محض ورودم کولر ماشین را روشن می کند. چند متر از مسیرم تا خانه که مسیر خط نیست را هم می بردم. یک جورهایی انگار دربست سوار شده ام. حتی می خواهد بپیچد توی کوچه ی بن بست که می گویم:" پیاده می شوم. "

تابستان امسال کرایه ها بسته به فتوای شخصی هر راننده متغیر است. کرایه ی مسیر من هم از پانصد تومان شروع می شود تا هشتصد تومان. هشتصد تومان به راننده تاکسی می دهم و منتظرم دویست تومان دیگر هم طلب کند. راننده سیصد تومان پول خردِ روی اسکناس پانصد تومانی را پس می دهد. زیر لب چیزی می گوید که فقط کلمه ی "مرض قند" ش را می شنوم. می گوید :" سر افطار ما رو هم دعا کن دخترم. خدا خودش براتون جبران کنه. روزه ی هفده ساعتی توی آفتاب تابستون خیلی سخته باباجون. ما رو هم دعا کن." و می رود. 

من می مانم و عذاب وجدان قضاوت هنگام ورودم: بطری آبی که ناشیانه لای دستمال یزدی پیچیده بود و پنهانش کرده بود و همه ی فکر های ناجوانمردانه ای که راجع به او کردم...

 

حلال خوری و شوق بندگی آدم را به کجاها نمی رساند...

 

7:

 

شاید از اولین روزی که خانم محمدی بحث "من حجاب را دوست دارم" را مطرح کردند تا همین امروز ده تا پیکسل " من حجاب..." گرفته باشم.

هر بار هم به یک هفته نمی رسد که یا کسی پیدا می شود که صاحب بهتری ست و پیکسل مال او می شود و یا پیکسل گم می شود و یا از روی کیف ناپدید.

چند بار اول اصلا توجه نکردم. دفعه ی آخر یک ماه پیش بود که با فائزه از کیهان یکی دیگر خریدیم و بازهم به یک هفته نرسیده بود که...

فارغ از بحث دینی و اثرات اجتماعی اش حجاب یک خودداری فردی است. یک عمل است که قطعا اثراتی برای خود شخص دارد. یک محدودیت برای شکل دادن به شخصیت آدم. حجاب عملی ست که انجامش اراده ی آدم را قوی می کند. حجاب از سه جهت خوشایند روح من است و از یک جهت ناخوشایند. شاید همین برآیند مثبت باشد که سر کردن چادر و روسری و پوشیدن مانتو توی گرمای تابستان را شیرین می کند.

یک شیرینی شبیه لحظه ی افطارِ روزی که کار، آن قدر دهانت را خشک کرده که لب هایت از هم باز نمی شوند. 

این که فقط یک پیکسل است. یک نشانه ی بسیار کوچک.

من نشانه های بزرگ تری را هر روز با خودم حمل می کنم...

 

8:

 

آدمی که نقش خودش را توی دنیا بداند، آدمی که ارزش داشته باشد و این ارزش را بشناسد، آدمی که مطمئن باشد به هدفش توی راهِ رو به رو می رسد، دیگر نیازی به بعضی چیزها ندارد. 

بعد دخترانه ی وجودم ناراحت است جاهایی پیدا شده که اصلا جایش نیست.

دم خروس از کنار این ماجرا به صورت واضحی بیرون زده!

کسی که ادعای رعایت حقوق زن را دارد،

کسی که معتقد است به زن ها به خاطر عدم حضورشان توی اجتماع ظلم شده، 

کسی که حرف از توانایی خانم ها برای حضور در جامعه می زند

باید از بعد دخترانه ی  وجود من معذرت بخواهد؛ توی روزگاری که نوع پوشش و برخورد یک خانم توی محل کار و خیابان کاملا شبیه یک مهمانی خانوادگی صمیمی است و این نامش احقاق حق و انتقام خانم ها از جوامع سنتی ست...

بله. به خانم ها ظلم شده و البته متاسفم که این را می گویم: فعل این جمله را باید به صورت مضارع مستمر استفاده کرد. به خانم ها دارد ظلم می شود. حتی چیزی فراتر از آن: به خانم ها دارد توهین می شود. 

اگر من را به عنوان یک فرد مذهبی نمی شناختید شاید بهتر می توانستم جدایی این بحث از دین اسلام را نشانتان بدهم.

شاید بهتر می توانستم اثر یک مادر خوب را روی آینده ی جامعه نشانتان بدهم.

شاید می توانستم این توهین بزرگ به بعد دخترانه ام را شفاف سازی کنم.

در انتهای این نوشته می خواهم از همه ی کسانی که دل کوچک من را قرص کردند تشکر کنم:

از آقای راننده ی تاکسی.

از شیشه ی پیشخوان ترنجستان سروش و برچسب "من حجاب..." رویش.

از تک تک پیکسل های "من حجاب..." که برق می زنند ازدور.

از دوست هم مدرسه ای ام و دسته ی موهای بافته ی بلندش.

از عکس های پروفایل صفحه ی اینستاگرام.

از کارخانه ی تولیدی حریر اسود به خاطر پارچه های چادری سبکش!

از خانم های عرب برای چادرهای کاربردی شان.

از تن پوش پارسی و وتن درست و آندیا به خاطر مانتوهای شدیدا دوست داشتنی شان.

و از تمام روسری های رنگی و نخی بزرگ : )

آدم نسبت به همه ی کسانی که دلگرمش می کنند مسئول است.

 

ممنونم از همه ی شما...

  

پ.ن :

 

پذیرای همه ی نقدهای شما هستیم : )

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۱۴
فاء

بسم الله...

سلام!

+

فضای بلاگ همیشه برایم دوست داشتنی تر از شبکه های اجتماعی و پیام رسان های فوری بوده.

برای همین رنج نامه ام را این جا می نویسم.

دلیل این جا نوشتن ش صرفا دوست داشتنِ بیشتر بلاگ نیست. دلیل ش کمی هم این است که نمی خواهم بحثی روی نوشته ام بشود. نوشته ای که قبل از همه ی این اتفاقات نوشتم.

من نه رضا امیرخانی ام و نه این نوشته ادعایی دارد که "استعدادهای درخشان. ردیف چند؟ قطعه ی چند؟" است. آن نوشته را یکی از اولین محصلان مدرسه ی آموزش تیزهوش بعد از انقلاب نوشته و این را یک مدعیِ تند انقلاب در نظام آموزشی کشور و سمپاد که این روزها بسیار سرد شده.

این نوشته فقط  رنج نامه است. نه بیشتر..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۵:۱۲
فاء


بسم الله... 

سلام! 

آقای آبراهام مازلوی آمریکایی یک هرم معروف دارد. تئوری و نظریه ی آقای مازلو هم این است که تا قاعده های هرم در آدم محقق نشود نمی توان به اوج آن رسید. به علاوه باتوجه به شکل هرم تعداد آدم هایی که توی همان قاعده می مانند و به نوک هرم نمی رسند خیلی بیشتر از آن هایی ست که به راس هرم می رسند.

سال اول راهنمایی توی کلاس اجتماعی مدرسه تئوری آقای مازلو را جزء به جزء بررسی کردیم و جتی یادم هست که یکی از سئوال های امتحان پایان ترم مان که خیلی هم دوست داشتنی بود تطبیق یک مسئله با توجه به تئوری همین آقای مازلو بود.

هرمی که نیازها را تقسیم می کرد به نیازهای طبیعی و امنیت و محبت و در آخر خودشکوفایی. نیازهای طبیعی مثل آب و غذا و لباس و این چیزها توی قاعده ی هرم بودند و به همین ترتیب هرم بالا می رفت.

راستش آن روزها زیاد با این قضیه مشکلی نداشتم. به هر حال این یک نظریه ی ثابت شده بود.

کم کم که بزرگ شدم و گذارم افتاد به شهر امن شهدا، این هرم مازلو خیلی ذهنم را قلقلک می داد.

هرم مازلو می گوید تا وقتی امنیت تو تامین نشده، نمی توانی به خودشکوفایی برسی و همین ماجرا را عجیب می کند؛ این که یک سری از امنیت شان بگذرند و بروند و به خودشکوفایی برسند. اصلا روزه، گذشتنِ داوطلبانه از نیازهای طبیعی ست که طبق عقیده ی اسلامی منجر به خودشکوفایی خواهد شد. تئوری آقای مازلو این جا جواب نمی دهد.

هرم آقای مازلوی آمریکایی می گوید در یک کشور در حال توسعه من باید نگران طبیعت و حداکثر امنیت خودم باشم؛

من مدتی ست درگیر شهدایی شده ام که خودشکوفاییِ آقای مازلو را شرمنده ی خود کرده اند...

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۴ ، ۱۴:۵۹
فاء


بسم الله... 

سلام! 

من می نویسم و می خوانم. خیلی می نویسم و می خوانم. 

از بچگی هم خوره ی به تمام معنای کتاب بوده ام و حرف هایم را بیشتر با در و دیوار و فضای خالی خانه می زدم. طبیعتا در و دیوار و فضای خالی هم اگر ناراحت می شدند نمی توانستند حرفی بزنند که من بدانم حرفم ناراحتشان کرده. 

کتاب می خواندم. همه جور کتابی. 

هنوز هم همین طورم. حالا وبلاگ هم می خوانم و مراقبم اینستاگرام عادت نوشتن را از سرم نیندازد. 

تمام اتفاقاتی که نوشتم دلیلی شد برای آن که نتوانم خوب حرف بزنم. 

بیشتر وقت ها آدم ها باید خیلی تلاش می کردند که لحن و حرکاتم را کنار هم بگذارند و حرفم را بفهمند. شاید برای خاطر همین نتوانم به یکی از آرزوهای بزرگم که معلم بودن است برسم. 

مهرخ می گفت نویسنده ها نباید خیلی خاص حرف بزنند و شاید اعتراض نکردن در و دیوار به حرف های من توی بچگی باعث شود هیچ وقت نویسنده ی خوبی نشوم. 

برعکس من فائزه خیلی خوب حرف می زند. هر چه قدر که حرف های من گنگ و به درد نخورند و خوراک ایجاد سوءتفاهم و این برداشت که خیلی مغرور بی شعورم، فائزه متین و آرام و شیرین حرف می زند. 

شاید اگر آدم فقط مجازی ای بودم و کسی حضوری حرفی با من نمی زد اوضاع بهتر بود. 

این روزهای آخر انتظارِ کنکور، جوان های به دردبخوری که تک تک و بی دلیل جلوی چشمم می روند، اعتکافی که بی دست آوردی می رود و این چیزها هیچ کدام توجیهی برای بداخلاقی نیستند ولی می توانند عاملش باشند. 

آدم ها را نمی فهمم و چیزهای بدیهی به نظرم را هم آن ها نمی فهمند. 

در را می کوبد و چشم غره می رود،جواب سلام نمی دهد، می گوید بار اولش که نیست و... 

من سوزن هایم را به خودم زده ام. از عدم توانایی برقرای ارتباط خودم هم خبر دارم. خودم هم می دانم که نمی توانم خوب حرف بزنم. بداخلاقی های خودم را هم می بینم. خراب کاری هایم را توی حرف های معمولی ام با آدم ها حس می کنم ولی بگذارید جوالدوزِ خواهران کوچک ترم را هم بهشان بزنم: 

خواهرانِ عزیزِ هم مدرسه ایِ کوچکترم، 

من هم یک دانش آموزم شبیه شما که شاید به حکم گردش افلاک چند سالی از شما بزرگ تر باشم. من اگر حتی فقط همان دانش آموزِ چند سال بزرگ تر هم باشم احترامم واجب است. 

چه کرده اید با معلم هایتان...؟ 

 

پ.ن:  

باید فائزه را بگذارم مسئول بخش روابط عمومی مستند. با این حالِ من کاری پیش نمی رود...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۴ ، ۱۹:۵۰
فاء
کافه فرزانگان - سهم موریانه ها
بسم الله...

 

سلام!

 

+

 

عرفان توی زندگی بعضی ها موج می زند. بعضی ها اصلا دین را زندگی می کنند. گرچه دو تا تسبیح توی دستشان نیست و قیافه شان هم شاید آن قدر ها علمایی نباشد اما به راحتی می توان دین را توی زندگی شان دید.

 

تابستان سال92( پارسال) با خانواده بعد از پنج سال عازم عروسی یکی از اقوام بودیم ( این عروسی نرفتن ما هم برای خودش ماجراهای فراوانی  دارد. شاید شرحش را توی یکی از پست ها خواندید.)

 

عروسی اواخر شهریور توی مشهد برگزار می شد و ما از یک هفته ی قبلش با قطار رفتیم نیشابور.

 

دو روز نیشابور بودیم و این دو روز تا معدن فیروزه و بلوار باغرود و حتی مدرسه ی فرزانگان نیشابور را دیدیم. و اما بهترین بخش سفر برای من قطعا  "روستای چوبی" بود.

 

یک آقای مجتهدی نامی قبل از انقلاب آمریکا معماری خوانده بودند. اصالتا هم نیشابوری بودند. بعد از برگشتنشان به ایران آمده بودند نیشابور و روستای بچگی هایشان را بازسازی کرده بودند.

 

همراه ما دوستی ای با این آقای مجتهدی داشت و به واسطه ی همین دوستی، ما تا منزل شخصی آقای مجتهدی را هم دیدیم. بچه هایشان آمریکا بودند و تنها زندگی می کردند.

 

روستا یک مسجد چوبی داشت، یک کتابخانه ی چوبی، خانه های چوبی و...

 

برای پدر سئوال شده بود که چه طور بعد از حدود بیست سال خانه ها هنوز سر پا هستند. هیچ مصالح مدرنی به کار نرفته بود و هیچ معماری مدرنی هم در کار نبود. کتابخانه با نور طبیعی خورشید روشن بود و چند نکته ی این چنین دیگر.

 

آقای مجتهدی حرف فوق العاده جالبی زدند:

 

ما هر سال یه مقداری چوب توی یه انباری میذاریم. موریانه ها (که بعدا فهمیدیم خیلی هم زیادند توی آن روستا) جای اون انباری رو یاد گرفتن. میرن و کل سال مشغول اون مقدار چوبی هستن که براشون گذاشتیم. تا حالا هم خدا رو شکر ضرر نکردیم. میدونید؛ این موجودای خدا رو درست نیست سم بریزیم براشون بمیرن. هر سال سهم خودشون رو میخورن و دیگه هم کاری به پی و دیوار ساختمون ها ندارن. از روز اولی که این جا رو ساختم تا همین امروز کل مصرف موریانه ها شده حدود بیست کیلو چوب. در عوض نه مخلوق خدا رو کشتم نه ساختمونم خراب شده.

 

خدا رو شکر معماری این جا یه جوریه که زیاد برق مصرف نمیشه. این مسکن مهر رو هم اگه با دید اسلامی ایرانی می ساختن الان وضعش این نبود.

 

بعد هم کمی از معماری ایرانی اسلامی گفتند برایمان و من چیزی از این قسمت حرف هایشان با پدرم و آن همراه ما یادم نمی آید چون درگیر سهم موریانه ها شده بودم...

 

خرجش صد هزار تومان سم بود و یک کارگر که یک روز خانه ی موریانه ها را سم پاشی کند و خلاص ولی آقای مجتهدی بیست سال، بیست کیلو چوبِ حقِ موریانه ها را داده بود.

 

از آمریکا برگشته بود ایران و چند سالی تهران بوده و بعد رفته به یکی از روستاهای نیشابور.آن جا نشسته بود که روزی من به واسطه ی عروسی یکی از اقوام قصد مشهد بکنم و از قضا پدر دوست نیشابوری داشته باشد و ما دو روز نیشابور باشیم و من، او و معماری ایرانی اسلامی و سبک ساده ی زندگی اش را ببینم و دلسوزی اش را ببینم و رئوف بودنش را ببینم و کارآمدی توصیه های دینم را و  بعد برود.

 

آقای مجتهدی اوایل امسال به رحمت خدا رفتند.

 

پ.ن 1:

 

در ساده ترین امور زندگی هم می توان صفات خدا را توی آدم ها دید که سعی دارند توی وجود خودشان بزرگش کنند و پرورشش بدهند...

 

قرار است امسال، توی سال هجدهم زندگی ام شبیه کدام یک از هزار اسم خدا که توی دعای جوشن کبیر آمده اند بشوم؟

 

 پ.ن 2:

 

چه قدر بعد از آن از برج های خفه ی تهران بدم آمد.

 

برج هایی که حتی وسط ظهر هم باید چراغ هایشان روشن باشد.

 

چه قدر بعد از آن دلم پنجره های رنگی و پله های چوبی و ایوان جلوی خانه و آبگوشت توی ایوان خواست.

 

چه قدر یاد این بیت شعر افتادم:

 

سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد

 

                                وان چه خود داشت ز بیگانه تمنا می کرد...

 

پ.ن 3:

 

بنا بر پرسش دوستان عزیز!

 

فردا جهت گرامی داشت ورود اینجانب به دنیا زنگ دوم توی کلاس آقای مصلایی در خدمتتان هستیم J

 

دست خالی بیایید که بتوانید شادی خود را ابراز کنید!!

 

پ.ن 4:

 

خداوند عزیزم،

 

توفیق بندگی ات را توی سال پیش رویم از من نگیر...

 

پ.ن 5 :

 

عکس های مسجد و خانه های روستای چوبی در اسرع وقت آپلود خواهند شد – ان شاالله- 

  

پ.ن مهم و دوست داشتنی: 

بالاخره امروز برف آمد. 

باید تشکر کرد از خداوند به خاطر این غافلگیری سرد و شیرین (!) توی روز 28 ام بهمن. 

بله! 

اگر قدم مبارک بنده نبود امسال دوستان عزیز ساکن تهران هیچ گونه برفی مشاهده نمی کردند!! 

بــعله! 

الان کاملا دارم سرتون منت می گذارم!!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۳۱
فاء
بسم الله...

سلام!

+

-" مهندسان ژنتیک این روزها غوغا می کنند. بذرهای بادام و گردو و پرتقال و خرمای بی­ارزشتان را اگر برایشان ببرید به شما بذرِسیبِ ارزش­مند تحویل می­دهند.

 شما قطعا سیب را بیشتر دوست دارید. شما قطعا در فروش سیب مشکل کمتری خواهید­­ داشت. مطمئن باشید.

مهندسان ژنتیک با هزینه­ی بسیار کم همه­­ی باغات شهر شما را پر از درخت سیب می­کنند. یک ضرب­المثل انگلیسی می­گوید: هر کس روزی یک سیب بخورد دیگر نیازی به دکتر نخواهد داشت.

 می­دانیم شما هم دلتان می خواسته سیب باشید پس هرچه سریع­تر به یک مهندس ژنتیک مراجعه کنید."

 

یک روز حتما کشف می­کنم که چه کسی برای اولین بار حرام نشدن را فقط در دانشگاه علوم پزشکی تهران و یا دانشکده­ی برق دانشگاه شریف خلاصه کرد.

یک روز حتما این را می­فهمم که چه کسی "سیب" شدن را تنها هدف یک بذر تعریف کرد.

یک روز حتما رسانه هایی را پیدا می­کنم که قیمت سیب را همیشه بالاتر اعلام می کنند.

یک روز حتما دست یکی از مزرعه­دار ها را می­گیرم و می­برم توی میدان تره­بار که میوه­های دیگر را هم ببیند. که کمی حق بدهد به بذر جوانی که می­خواهد سایه بسازد برای رهگذران؛ یا اصلا می­خواهد بوته­ی هندوانه باشد.

یک روز همه­ی این کارها را خواهم­کرد حتی اگر آن روز بعد از 7 سال خواندن پزشکی در مسیر سیب شدن باشد.

 حتی اگر آن روز 4 سال بعد باشد و کم­کم شروع کرده باشم به خواندن منابع کنکور انسانی.

حتی اگر آن روزها سیب شدن از مد افتاده باشد و همه دلشان بخواهد موز شوند...

 

+

 لازم است بگویم من و هدای برخوردارپور درحال فکر کردن به طرح اولیه ی یک مستند هستیم درباره‌ی آدم‌های خاص و عملکردشان و البته جایگاه‌شان یک کمی جلوتر از این جایی که ما الان هستیم.

شاید برای نمایش توی جشن فارغ‌التحصیلی. یا شاید برای رسیدن به طرح های پخته‌تر بعدی.

اگر آدم‌های خاصی را می‌شناسید که می‌توان راجع بهشان توی یک مستند و پخش در مدرسه ی خودمان صحبت کرد معرفی کنید.

اگر آدم هایی را می شناسید که نخبه بودند (الزامی نیست که این نخبگی توی درس خواندنش معلوم باشد) و کارهای عجیب و غریبی کردند بگویید.

و اگر افرادی را می شناسید که مهاجرت کرده اند (نه صرفا تحصیلی) هم معرفی‌شان کنید. با یک رزومه‌ی یک خطی از کارهایی که کرده‌اند.

اگر نظر خصوصی دادن خوشایندتان نیست می‌توانید کمک هایتان را ایمیل هم بکنید. (اگر هم ایمیل بنده را ندارید اطلاع بدهید که اطلاع بدهم! )

 

من و هدی فعلا توی فاز مهاجرت ـیم :)

 

پ.ن۱:

 در جریان هستم که من یک دانش آموز پیش دانشگاهی هستم ولی در درجه‌ی اول آدمی هستم که اتفاقا خیال ماجراجویی دارد.

پ.ن۲:

اولین نوشته ی جدی ام را با اقتباس ۹۰ درصدی از روی یکی از نوشته های خانم عرفان نظرآهاری نوشتم و حالا در حال نوشتن طرح اولیه‌ی اولین تجربه‌ی مستندسازی ام هستم با همان شیوه؛ یک اقتباس ۴۰ درصدی از مستند میراث آلبرتا.

 

 

۱۴ مهر ۱۳۹۳:

من کاملا متوجهم و می فهمم اوضاع شما را.

ولی با تمام شق و رق ایستادنم این کارها آسان من را می شکند.

معلممان می گفت یک چیزهایی به من نمی آیند.

من توی شرایط عجیب رفتارهای عجیبی می کنم که اصلا به من نمی آیند...

+

گام های اولش به  برداشته شد.

مانده پیگیری اش که اگر خدا بخواهد به دنبالش هستیم.

بعضی چیزها بدجور آدم را سر ذوق می آورند.

+

شیعتی مهما شربتم ماء عذب فذکرونی ...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۳ ، ۲۰:۳۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

. . . و من به این فکر می کنم که توی ارتباط ما آدم ها هم ماجرا همین است . . .

هر چه احساس آدم ها و مشترکاتشان بیشتر باشد درد کندن آن آدم ها بیشتر می شود...

" این " آدم ها و آدم ها ، آدم ها و دلبستگی هاشان ، آدم ها و دوست داشتنی هاشان و ... باید بی حس شوند تا بتوان کندشان...      

 

ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء