کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۶۶ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

یکی از دوستان‌م از قول یکی از اساتیدش جمله‌ای نقل می‌کرد که حسابی در دو ماه اخیر به آن پی برده‌ام: «اگه به کارهات نمی‌رسی، یعنی به اندازه‌ی کافی سرت رو شلوغ نکردی!»

دو ماهی می‌شود که من یک کارِ پاره‌وقت دارم. کاری که از کارهای پاره‌وقتِ قبلی‌م وقت بیش‌تری می‌گیرد.

در کنارش دغدغه‌ی هیئت عزیز عقیله‌ی عشق را هم در حوزه‌ی محتوا دارم.

و کارِ کوچکی هم در هیئت دانش‌گاه جدید انجام می‌دهم.

هشت واحد درسی دانش‌گاه که به اندازه‌ی هجده واحد زمان‌بر هستند.

و کارهای خانه که تمام وقت‌اند.

راست‌ش زندگیِ خانوادگی را اداره کردن، برای خانم‌ها به معنای محدود شدن (خوش‌بینانه نگاه می‌کنم که نمی‌گویم از بین رفتن!) زمان‌های یک‌سره‌ی آزاد است. حالا باید دنبال وقت‌های مرده بود. 

زندگیِ خانوادگی را اداره کردن، یعنی یک کارِ تمام وقت.

و شما برای انجام یک کار تمام وقت و یک کار پاره‌وقت به صورت توامان، لازم است تک تک لحظه‌ها را دریابید. وگرنه هفته به نیمه می‌رسد و شما بین درس دانش‌گاه و کارهایی که باید تحویل‌شان بدهید و ددلاین‌شان گذشته و ظرف‌های نشسته در سینک و نداشتنِ ظرف دیگر برای پختن ناهار(!) و لباس‌های اتو نشده و کارهای دوست‌‌داشتنی خودتان دفن خواهید شد!

نقش یک خانم در خانه چیست؟

مادرم از پیش از تولد من تا همین امروز شاغل است؛ و بسیار شاغل. و بسیارتر مشغول.

فکر می‌کنم نقش و وظیفه‌ی یک خانم در خانه بیش از انجام دادن کارهای خانه، مدیریت کردن آن‌هاست. این کار را به دختر اول بسپارد و آن یکی را به پدر خانواده و پسر دوم را هم مامور کار دیگری کند. خودش هم این وسط هم کنترل‌کننده‌ی کارها باشد، هم آموزش‌دهنده و هم هم‌آهنگ‌کننده.

حالا و بین این همه کار هزار و یک رنگ، لزوم برنامه‌ریزی را بیش‌تر درک کرده‌ام و به چالش‌های جدیدی خورده‌ام. دفترچه‌ای برداشتم و کارهای هر روزم را شب قبل در آن می‌‌نویسم. خسته که می‌شوم و می‌خواهم زیر میز بازی بزنم، دنبالِ راه‌حل واقعی می‌گردم برای رفع مشکل. سعی دارم بین این آجرهایی که دارم و باید برایشان فکری کنم، خانه‌ی مورد علاقه‌ی خودم را بسازم.

شوخی که نیست؛

حدود ربع قرن عمر کرده‌ام و ترسِ بی‌حاصلی کم‌کم وارد دنیایم شده. آدم‌ها کارها و ماموریت‌های مهم زندگی‌شان را شروع کرده‌اند و من نمی‌دانم پروژهای در جریان‌م آیا ارزش‌ش را داشته‌اند و دارند؟

مرگ انگاری جدی‌تر و نزدیک‌تر شده؛ زندگی هم. 

 

 

 

برایم نوشت: تسبیحات حضرت زهرا یادت نره. توی همین روزهای شبیه احوالاتِ تو بود که پیام‌بر به دخترشون این اذکار رو یاد دادن. چه خوب نوشت برایم... آرامش و طمانینه‌م کم شده. باید برای خودم بیش‌تر از «خاطر نازک گل» بچسبانم روی در و دیوار...

 

پ.ن یک:

خواستم بگویم که من فراموش‌تان نکرده‌ام. حواس‌م هست دو سال شده که نیت جدی می‌کنم برای آمدن و نمی‌شود.

 

پ.ن دو:

این که این روزها دوباره به این فکرها افتاده‌ام قطعاً تصادفی نیست. این روزهای فاطمیه و این روزهای نزدیک به نیمه‌ی دی و این روزهای ابتلا.

 

پ.ن سه:

چند ماهی می‌شود که احساس می‌کنم باید کفش و لباس بخرم. نگاهی به کمد لباس‌ها و جاکفشی می‌اندازم. دو کفش کتانی خوب دارم، یک چکمه‌ی خوب، دو کفش مهمانیِ تقریباً نو و یک کفش که روزانه می‌پوشم‌ش. گرچه آخرین‌شان را دو سالی می‌شود که خریده‌ام اما هم‌چنان قابل استفاده هستند؛ همه‌شان. مواجه شدم با این واقعیت که احساس فقرم بسیار بیش از فقرم شده. کفش‌م نو و جدید نیست اما تمیز و مرتب است و قابل استفاده برای حداقل یک سال دیگر. 

کار می‌کنم که حقوق بگیرم.(نه این که تاثیرگذار باشم)

حقوق می‌گیرم که کفش بخرم.

کفش می‌خرم که بگذارم توی جاکفشی.

آگاهی به مصرف‌گرا شدن‌م باعث شده تا الان سه ماه مقاومت کنم در برابر خرید چیزهای غیرضروری. امیدوارم در این مبارزه با نفس موفق باشم.

آگاهی به مصرف‌گرایی کمک می‌کند که بفهمم نیازی نیست بخش قابل توجهی از حقوق ماهیانه‌ام را خرید کنم. کم‌کم مفهوم قرض‌الحسنه و صدقه و انفاق مالی روشن‌تر می‌شود. حالا حتی کار کردن پرمعناتر می‌شود. لازم نیست آن‌قدر برای پول کار کنی که همه‌ی ارکان زندگی‌ت درب و داغان شود. حالا می‌روی و نقش‌ت را پیدا می‌کنی و به قدری که نیاز داری از نفع‌ش بهره‌مند می‌شوی و باقی را صرف رشدت می‌کنی. 

غرق شدیم در این مصرف‌گراییِ رنگارنگ...

خدای عزیزم،

دغدغه‌های من را بزرگ کن. از این هدف‌های کوچک خسته‌ام. روح‌م مچاله شده در کوچکیِ جسم‌م.

انگاری هیچ چیز ارزش این دنیا را ندارد. آدمی‌زاد بیش از این دنیا می‌ارزد. باید دنبال یک راه گشت که بیارزد...

 

 

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۹ ، ۱۲:۵۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

آبان هم دارد به روزهای آخرش می‌رسد.

این روزها یک پروژه‌ی جدید کاری را شروع کرده‌ام؛ با یک افق چهار ساله و در مسیرِ برآوردن آرزوی دوران نوجوانی‌م: تاسیس مدرسه‌ی دل‌خواه‌م.

کلاس‌های دانش‌گاه‌ شروع شده و بسیار درگیرم کرده. احساسِ چیزی بلد نبودن دارم و فکر می‌کنم بیش از بقیه باید کار کنم.

برای اولین بار در نقش دانش‌آموز/ دانش‌جو کلاس‌های مجازی را تجربه می‌کنم و تجربه‌ی عجیبی است. اولین ترم است و بچه‌ها را ندیده‌ام و حال‌شان را نمی‌دانم و مدل‌شان را نمی‌شناسم. همین باعث شده به شدت کم‌حرف بشوم. شبیه ترم اول کارشناسی در علامه طباطبایی. از طرفی وقتی کلاس زیاد مفید نیست می‌توانم بلند شوم و ظرف‌های مانده در سینک را بشویم. رفت‌وآمد وقت و هزینه‌ی کم‌تری ازم می‌گیرد اما کم‌بود ارتباط، به شدت اذیت‌م می‌کند.

این کم‌بود را با ارتباط‌م با بچه‌های کارشناسی و دبیرستان پر می‌کنم.

آخرین آبان قرن می‌گذرد و مثل باقیِ عمر می‌رود و ما هنوز اندر خم یک کوچه‌ایم...

 

یادم باشد برایتان از مدرسه و اردوی اویس بگویم :)

 

پ.ن:

آقای اژه‌ای،

داماد شهید بهشتی،

برادر شهید اژه‌ایِ حزب جمهوری،

دکترای روان‌شناسی تجربی،

استاد تمام روان‌شناسی دانش‌گاه تهران،

در یکی از همین روزهای پایانی آبان بر اثر عوارض کرونا به رحمت خدا رفتند.

و هر کس نداند، خداوند باخبر است که آرزوهای دور و دراز من برای نظام آموزشی با دیدنِ سیستمِ بناشده توسط آقای اژه‌ای شکل گرفته بود.

مردی که نگاه‌ش به دختر و تعلیم و تربیت، مثال‌زدنی بود.

این آقای اژه‌ای بود که با میدان دادن به جوان‌ها، مدرسه را پویا می‌کرد.

هر کس نداند، خدا باخبر است که مجاهدت‌های خاموش یک آیت‌الله زاده‌ی روان‌شناس باعث شکل گرفتن خاطرات روشن و دوست‌داشتنی نسل ما از «مدرسه» شد.

امشب که نماز لیله‌الدفن برایشان می‌خواندم دل‌م خواست نماز میت نخواندن برایشان را با ده بار گفتنِ این عبارت در قنوت نمازم جبران کنم: «اللهم انا لا نعلم منه الا خیرا»

خداوند،

تو باخبر باش که من جز خیر از این مرد ندیدم...

امسال دانش‌جوی روان‌شناسیِ دانش‌گاه تهران شدم.

و برنامه را باز کردم و دیدم شما قرار است هدایت و مشورت در اسلام و تعلیم و تربیت اسلامی و روان‌شناسی اجتماعی مدرسه درس بدهید.

دیدم کلاس‌تان روی کلاس‌های دیگرم نیست.

برایتان ایمیل نوشتم که بتوانم در کلاس شرکت کنم.

اگر همه چیز خوب پیش می‌رفت امروز سر کلاس‌تان بودم.

همه چیز خوب پیش نرفت...

و به قول آقای امین‌پور: دوباره «ناگهان چه‌قدر زود دیر می‌شود»...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ آبان ۹۹ ، ۲۱:۱۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از وقتی وارد دانش‌گاه شدم و روزهای امتحان پایان ترم یک رسید، میزان نوشتن‌م این‌جا کم‌تر شد. حجم کاری دانش‌گاه آن قدری زیاد شده بود که زمان، اجازه‌ی فکر کردن درباره‌ی خودم را به‌م نمی‌داد. من به خلافِ چهار سال تحصیل‌م در دبیرستان داشتم خوب درس می‌خواندم.

حالا سه واحد پایان‌نامه‌ام مانده ولی کارشناسی را با معدل قابل قبولی تمام کرده‌ام.

- حداقل اگر نوشتن‌م کم شد، چیزی به honor & awards رزومه‌ام اضافه شد! -

یک سال است که زندگیِ من یک تغییر بزرگ دیگر کرده است. حضورم شاید در فضاهای واقعی آن قدری کم نشده ولی فعالیت مجازی‌م به شدت کاهش داشته. این را می‌توانید از آمار پست‌های اینستاگرامی و سرعت پاسخ دادن پیام‌های واتس‌اپ‌م بفهمید.

این تغییرِ مجازی چندان هم بد نبوده. توی این یک سال مقدمات ورود به یک زندگی جدید را یاد گرفته‌ام ولی ننوشتن، کم نوشتن بی‌حوصله‌ام کرده.

از دست کسی کفری می‌شوم و چیزی نمی‌گویم و چیزی نمی‌نویسم و توی دل‌م رسوب می‌کند. خاطره‌ها را بعضاً به خاطر مکتوب نشدن فراموش می‌کنم. چفت و بست روزهام به هم ریخته باشد انگار. 

فکر می‌کنم سبک زندگیِ قبل از دانش‌گاه‌م جسورانه‌تر بود.

دوست دارم دوباره به همان سبک زندگی برگردم.

نه که از یک سال گذشته‌ام راضی نباشم؛ نه.

از تیر نود و هشت تا تیر نود و نه، دنیای من عوض شده. و خوب هم عوض شده :)

این یک سالی که گذشت یک سال کامل معلمی کردم. ماه‌هایی بود که 25820 تومان حقوق گرفتم! روزهایی بود که با بچه‌ها به چالش خوردم.

این یک سالی که گذشت ازدواج کردم و وسایل زندگی‌م را کم‌کم خریدم و وسایل‌م را بردم خانه‌ای به جز خانه‌ی پدر و مادرم.

این یک سالی که گذشت یک بیماریِ همه‌گیر سر تا ته روزهای منتهی به جشن عروسی‌مان را درگیر خودش کرد. اگر بگویم ناراحت و دمغ نشدم دروغ گفته‌ام. این که فکرت برعکسِ چیزی که برنامه‌ریزی کرده بودی این روزها درگیرِ آمار بیمارها و ... باشد طبیعی نیست. این که دعا کنی مراسم‌ت با این اوضاع کنسل بشود طبیعی نیست. اما حالا، چند روزی هست که آرام‌ام. الحمدلله

تو خدای شنونده‌ی دعاها و بیننده‌ی اوضاع بندگان‌ای. من به این گزاره باور دارم.

خدا جان‌م،

روزهای من را مفیدتر قرار بده.

نیت‌هایم را در قبال بنده‌هایت خالص کن.

دل‌م را صاف کن و بی لکه.

کمک کن برای تو بخواهم و این قدر زود رفتارم عوض نشود.

راهِ خوبِ واقعی بودن را به من نشان بده.

خدا جان‌م،

چند وقتی هست که خوب به تو فکر نکرده‌ام.

کمک کن دوباره بشود برایت بنویسم...

 

پ.ن یک:
ازدواج کنید رفقا! از من به شما نصیحت. از جنبه‌های مالی‌ش نترسید. حاضرم پرینت حساب‌م را برایتان منتشر کنم که ببینید خدا خودش روزی را به قدر کفایت می‌رساند؛ حتی با همان ماهی 25820 تومان!

پ.ن دو:
برای مفید شدن روزها، باید برنامه‌ریزی کرد. من این روزها بیش‌تر می‌نویسم و چک‌لیست می‌سازم و خط‌خطی می‌کنم. البته که keep note گوگل هم خوب چیزی است! لذتی که در تیک زدن در مربع‌هایش هست با لذتِ پولِ ناگهانی پیدا کردن لای ورقه‌های کتاب برابری می‌کند!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۹ ، ۰۲:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پیش‌نویس:

با یکی دیگر از نوشته‌های بی‌سروته طرف‌اید! اگر حوصله‌شان را ندارید، حرف مهمی نزده‌ام؛ می‌توانید صفحه را ببندید.

 

+

چند سال می‌گذرد از دوران دانش‌آموزی؟

راست‌ش را بخواهید چند سالِ اول دقیق یادم بود و به ثانیه نکشیده، جواب این سئوال را می‌دادم. 

حالا روزگار به جایی رسیده که باید در ذهن‌م بگویم:"یه سال که بعد کنکور،حدود چهار سال هم لیسانس می‌شه تقریباً پنج سال."

این روزها آخرین امتحانات دوران کارشناسی را می‌دهم و یک هفته‌ی دیگر می‌توانم بیایم و بگویم با معدل نسبتاً خوبی از دانش‌گاه مدرک‌م را گرفتم و تمام.

دانش‌گاه یک هفته‌ی دیگر تمام می‌شود و این‌جا می‌خواهم کمی حرف بد بزنم.

انتظارم نسبت به دانش‌گاه همه جوره بیش‌تر بود. چه از علمِ صرفاً ترجمه شده بگویم و منش دانش‌جویی که ندیدم‌ش و چه تداوم ارتباطات دبیرستان. کمی دل‌خورم و این را انکار نمی‌کنم. مدتی است که به خاطر مشغله‌های اخیر، کم‌تر می‌رسم بروم شهید بهشتی، تهران، آزاد و ... مدتی است که دوستان‌م را کم‌تر می‌بینم.

زمان دارد ما را از هم دورتر می‌کند و راست‌ش می‌ترسم از دو سه سال آینده که روزهایی برسند که به هر دلیلی، ماه‌ها بگذرد و پیامی بین‌مان تبادل نشود.

راست‌ش زمان، برخلاف انتظارم دارد فاصله‌ها را بیش‌تر می‌کندو دل‌ها را دورتر. غم‌انگیز نیست؟ باور کنید که هست.

 

+

غم دارم این روزها.

بغض دارم.

انگاری غم هم اثر تجمعی دارد.

می‌آید و تحمل می‌کنی.

جولان می‌دهد و تحمل می‌کنی.

می‌چرخد و می‌چرخاند و تحمل می‌کنی.

ولی یک شبِ زمستانی در حالی که غصه‌دارِ خانه نشستن در شب شهادت‌ای پایش را می‌گذارد روی گلویت و نفس‌ت را می‌گیرد.

فکر می‌کنم بعضی غم‌ها عزیزند و گرامی.

دعای این روزهایم این شده که خدای عزیزم، غم‌های من را گرامی و عزیز کن. کمک کن رنج‌هایم فایده داشته باشند...

 

+

شکوای سبز را برای خودم خریده‌ام و فایل‌هاش را ریختم توی یک پلی‌لیست در گوشی تلفن‌م. گاهی آیکون شافل را می‌زنم و می‌گذارم‌ش توی گوش‌م.

جواب می‌دهد؛ صد در صد تضمینی!

 

+

احساس عجیبی است این که بی‌دلیل اسامیِ کشته‌شدگان سانحه‌ی هوایی را اسکرول کنی و ناگهان یک اسم چشم‌ت را بگیرد و بعد به خودت بگویی:"نه بابا، این که دو سه سالی می‌شد ایران نبود دیگه." و بعد یادت بیاید که الان تعطیلات کریسمس است و بیش‌تر دانش‌جوها برگشته‌اند ایران و بعد یادت بیاید فرنوش یک هفته‌ی پیش عکس مراسم عروسی و کارت دعوت‌شان را گذاشته بود و بعد دوباره به خودت بگویی که :"حالا شاید یه پونه گرجیِ دیگه باشه." و بعد به خودت نهیب بزنی که اسم‌ش خاص است فاطمه. تاریخ تولدش درست است. اسم هم‌سرش هم پایین نام‌ش آمده.

بعد مدام برای خودت بخوانی:

اینما تکونوا یدرککم الموت،

و لو کنتم فی بروجٍ مُشَیَّده...

 

+

کم قرآن می‌خوانم.

کم قرآن می‌خوانم که می‌ترسم.

آیات ۲۴۳ تا ۲۵۲ سوره‌ی بقره را بسیار باید بخوانم...

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۲۳:۴۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

دوری، دوری است. طول مدت و فاصله‌ش تسکین‌ش نمی‌دهد.

فرقی نمی‌کند آن کسی که دوست‌ش داری، رفته باشد جایی دور در شهرِ تو و یا جایی دور در این عالم. فرقی نمی‌کند قرار است چند وقت این دوری ادامه داشته باشد.

اوضاعِ آدمی‌زاد در این دوری پریشان می‌شود.

انگاری امنیتِ تو در کنار کسی است که عزیزِ توست.

حالا، یک کمی می‌فهمم چرا هم‌سران رزمنده‌ها طی سال‌های جنگ امنیت ظاهریِ شهر خودشان را رها می‌کردند و می‌رفتند دزفول و اندیمشک و اهواز، زیرِ موشک‌باران.

 

دوری، دوری است. طول مدت و فاصله‌ش تسکین‌ش نمی‌دهد؛ هدف چرا.

دلیلِ دوری را اگر باور داشته باشی شاید اوضاع کمی برایت به‌تر شود...
 

 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ دی ۹۸ ، ۲۲:۵۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پاییز شروع شده با شلوغیِ ناگزیرش!

دل‌انگیز، یک:

درس دانش‌گاه در حال اتمام است و من خواب‌های رنگارنگی برای روزهای خودم دیده‌ام. فراغت نسبی از واحدهای زیاد و متنوع، من را دوباره برگردانده به دوران اوج!

دل‌انگیز، دو:

با سه تا مدرسه کار می‌کنم و گرچه این کار در هفته چند ساعتی وقت‌م را می‌گیرد اما تعامل با بچه‌های راه‌نمایی و ساختنِ طرح درسی که همیشه توی مغزم بوده و قاطی کردن و هم زدنِ دروس معارف و علوم انسانی و ادبیات حتی قبل از کلاس حال‌م را خوب می‌کند. 

دل‌انگیز، سه:

برای آدمی‌زاد تایید گرفتن روی دانسته‌هایش مهم است. اگر چندین ترم معدل دانش‌گاه‌ت بد نباشد و در کنار آن استادان دانش‌گاه هم اعتبار مختصری برایت قائل باشند، تایید سازمان سنجش درباره‌ی دانسته‌هایت کمی اعتماد به نفس‌ت را بالا می‌برد و من این را باور نداشتم تا همین چند روز پیش که سازمان سنجش نتایج المپیاد را اعلام کرد. من همان آدم‌ام. قبل و بعد از اعلام نتایج هیچ تغییری نکرده‌ام اما شرایط عوض شده است. یک باری باید این مسئله را در رشته‌ی خودمان بررسی کنم.

- حقیقت‌ش این گستردگی رشته‌مان را دوست دارم. هر کجا آدمی‌زاد هست و مسائل مربوط به تعاملات‌ش مطرح است می‌توانم ربط‌‌ش بدهم به رشته‌ی دانش‌گاهی‌م! -

دل‌انگیز، چهار:

گاهی دانسته‌ها و دل‌خواسته‌های آدم با هم در تعارض‌اند. وقتی شناخت‌ها و هیجانات و امیال در تعارض با هم قرار می‌گیرند. مثلاً وقت‌هایی که می‌گویی: هر چیزی که تو بخواهی قبول!

اما تهِ دل‌ت این است که امسال اگر صدام نکنی دق می‌کنم!

برای خودت می‌خوانی: تا یار که را خواهد و میل‌ش به که باشد...

اما همان لحظه که "د" باشد را می‌گویی در ذهن‌ت می‌گذرد: می‌شود امسال من را بخواهی لطفاً...؟

راست‌ش را بخواهید من راجع به اربعین تا در طریق نباشم باورم نمی‌شود که زائرم؛ حالا شما گمان کنید که بلیت هم آماده باشد و گذرنامه هم اعتبار داشته باشد و ویزا هم لازم نداشته باشی. مگر سال‌های قبلی این شرایط نبود؟ بود...

تا یار که را خواهد و میل‌ش به که باشد...

دل‌انگیز، پنج:

هوای پاییز برایم دوست‌داشتنی است. هوایی که باعث می‌شود کم‌کم شال‌گردن‌ها را از توی کمد دربیاورم! آن روز رفته بودم حسن‌آباد و کلی حسرت خوردم که چرا از بافتنی فقط زیر و روش را بلدم! امان از مغازه‌های کاموافروشی و رنگ‌هایی که غرق‌ت می‌کنند در خودشان. چه کسی باور می‌کند این روزها من در سایت"هنری" به دنبال "بافت کشباف انگلیسی" بگردم؟! :))

دل‌انگیز، شش:

فراغت اندک از روزهای پر از واحد در دانش‌گاه، باعث شده کتاب‌های غیردرسی دوباره به سبک زندگی من اضافه شوند. این چند وقت سه تا کتاب را تمام کردم و این شب‌هایی که وقت و حوصله و انگیزه دارم کتاب بخوانم را دوست می‌دارم. گذر از رنج‌های تولستوی بعد از شش ماه از بخش رمان‌های کتاب‌خانه به من سلام می‌کند!

 

این روزها شلوغ و پرمشغله هستند ولی حس مفید بودن به من می‌دهند؛ الحمدلله.

این بین، یک ایست‌گاه اتوبوس بیش‌تر پیاده‌روی می‌کنم، پوشه‌ی مسیر برای خودم می‌سازم، برنامه‌ریزی می‌کنم برای قطعه‌ی بیست‌وچهار ولی همه‌ی خوفِ در دل‌م از جا ماندن است و کم آوردن‌ در مسیر...

 

این ماه‌های اخیر خیلی از اولین‌ها برایم اتفاق افتاده است؛ یعنی می‌شود اولین پیاده‌روی اربعین هم توی ماه آینده اضافه شود به‌شان...؟

 

 

بعدنوشت:

این نوشته‌ را دوم مهر ماه شروع کردم و چهارده مهر ماه تمام.

حالا یک جلسه رفته‌ام سر کلاس‌هایم.

بچه‌ها ده سالی از من کوچک‌ترند و جنس دغدغه‌ها و دنیاشان با من متفاوت اما عمیقاً دوست‌شان دارم وقتی شوقِ زلال‌شان را می‌بینم. حتی وقت‌هایی که شیطنت می‌کنند و از من یک معلمِ بی‌عرضه می‌سازند!

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۸ ، ۱۹:۵۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

موقعیت‌های زیادی پیش می‌آید که در آن‌ها از خراب شدنِ جدی‌ترین چیزها و اتفاقات خنده‌ام بگیرد جای این که برایش غصه بخورم. و راست‌‌ش به نظرم این مسئله هیچ منافاتی هم با میزان تعهد فرد برای یک کار ندارد.

اما امان از روزهایی که اتفاقِ برعکس‌ش می‌افتد. روزهایی که برای عالم و آدم بدون دلیل نگران می‌شوم و مستاصل. سیستم شناختی‌م متوجه است که نگرانی دلیلِ منطقی‌ای ندارد و همین باعث می‌شود به قضاوت‌های خودش در تعیین حال‌م هم شک کند و حجم نگرانی‌ها را بیش‌تر.

روزهایی می‌شود که نگرانِ خواهرزاده‌ی یکی می‌شوم و کمی دور و برم دست و پا می‌زنم بلکه احساس کنم کاری انجام داده‌ام.

روزهایی می‌شود که نگرانِ زندگیِ تنهایی دیگری جایی دور از خانواده‌اش می‌شوم.

روزهایی می‌شود که نگرانِ اتفاق افتادنِ محالات می‌شوم.

اما از همه‌شان بدتر نگرانی برای چیزی است که نمی‌دانی چیست...

فقط دل‌آشوبه‌ای توی وجودت هست که نمی‌دانی باید باهاش چه کار کنی و تنها کاری که می‌کند این است که کارایی و بازده‌‌ت را می‌گیرد.

بعدها، یک روزی باید به دنبالِ منشا این نگرانی‌های ناگهانیِ مداوم برای همه چیز و هیچ چیز بگردم.

و این روزها باید کمی ایمان‌م را قوی‌تر کنم که همه چیز دستِ من نیست و نقشِ من فقط درست انجام دادنِ کارِ خودم است و بعد از آن به من مربوط نیست.

باید جایی که ایستادم را مهم‌ترین جای عالم بدانم و مرکزِ آن.

جدی گرفتن و نگرفتنِ زندگی هم یکی دیگر از آن چیزهایی است که باید نقطه‌ی تعادل‌ش را پیدا کرد.


+

گفت:" می‌دونی مشکلِ ما چی‌ه؟"

گفتم:"چی؟"

گفت:"ما محبت ندیدیم. وقتی یه ذره محبت می‌بینیم، دیگه چیزی رو نمی‌بینیم. مشکلِ خانواده‌ها همین‌ه که بچه‌هاشون رو با یه کیسه‌ی خالی از محبت رها می‌کنن توی جامعه و بعد از اون ما به اولین کسی که یه ذره محبت بریزه توی کیسه‌مون دل می‌بندیم. سرشار از مهر که نباشیم، انتخاب‌هامون مشکل پیدا می‌کنه."

راست می‌گفت...

برای خودم توی یادداشت‌هام می‌نویسم:

اگر روزی بچه داشتی، سرشارش کن از محبت؛ وگرنه روزی می‌رسه که خودت هم از تصمیم‌هایی که بعد از محبت دیدن می‌گیره و آدمی که به‌ش تبدیل می‌شه تعجب می‌کنی. 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۸ مرداد ۹۸ ، ۱۵:۵۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز که این نوشته را می‌نویسم، اواخر تیر ماه است و یک ماه از تابستان رفته. این روزهای من پر از اتفاقاتِ جدید است. از کارِ جدی‌تر از قبل در مدرسه و چشم‌انداز جدی‌تر کاری گرفته تا خریدهای عجیب و غریبی که همیشه ازشان فراری بوده‌ام! مثلاٌ گمان کنید چهار ساعت و نیم بین پاساژها و مغازه‌های میدان شوش دنبالِ سرویس چینی‌ای بگردید که ایرانی باشد و آن قدرها هم سنگین نباشد و گل‌های صورتی‌ش هم به اندازه باشد!

این تابستان بچه‌های هم‌دوره‌ای‌مان قصدِ مهاجرت کرده‌اند؛ تعدادی برای کارآموزی‌شان می‌روند و تعدادی کلاً اپلای می‌کنند. یک سری اتفاقات آن قدری برایم سنگین‌اند که به‌شان فکر نمی‌کنم. مدتی می‌گذارم‌شان گوشه‌ی مغزم بلکه تحمل‌شان آسان‌تر بشود و نمی‌شود... بعد از چند روز و چند ماه باید از آن گوشه برشان دارم بنشینم و سنگ‌هایم را باهاشان وا بکنم. دی‌روز که پدر زهرا ازم پرسید من کی می‌روم یک چیزی گوشه‌ی مغزم روشن شد:

من کِی می‌روم؟

من اصلاً باید بروم؟

رفتن‌م خیر است یا ماندن‌م؟

یادم هست که اواخر دبیرستان کلی به مهاجرت فکر کرده بودم ولی فکرهای آدم و قالب‌های تصمیم‌گیری‌ش می‌توانند مدام تغییر کنند. مثلاً وقتی همه‌ی دوستان‌ت قصد رفتن می‌کنند و وقتی به هرکسی می‌رسی اولین سئوال‌ش ازت این است که " تو کی می‌ری؟" و وقتی موقعیت‌ش را هم داری.

آن روزهای دبیرستان تصمیم‌م را دیر گرفتم، ولی سعی کردم بندش کنم به یک تفکر و باور بزرگ‌تر که شرایط زیاد تغییرش ندهد. الان هم اگر بگویم تصمیم‌م عوض شده دروغ گفته‌ام. هنوز ملاک‌هایی که باعث شد تصمیم‌م بر ماندن باشد و دنبال مهاجرت طولانی نرفتن پابرجاست. راهِ زندگی‌م هم‌چنان از زندگیِ تمام‌وقت در جایی به جز ایران نمی‌گذرد و این هم برایم اذیت‌کننده یا حسرت‌بار نیست.

چیزی که حال‌م را این روزها کمی آشفته کرده ندیدنِ هر روزه‌ی عزیزان‌م است...

این که دور می‌شوند از من.

یکی‌شان سوییس درس می‌خواند، دیگری کانادا زندگی می‌کند و آن یکی می‌رود جنوب مالزی تا ببیند چه پیش می‌آید.

خودخواهی است؟ بله.

این آشفتگی خودخواهی است.

ولی راست‌ش حس می‌کنم کم کم دارم نزدیک آن دوره‌ای می‌شوم که فرودگاهِ امام خمینی شرطی‌م کند به فقدان، به دور شدن، به رفتن‌های خیلی طولانی.


و اما کار!

روزگار بالاخره من را کشاند به مدرسه. آن هم نه یک مدرسه‌ی معمولی؛ مدرسه‌ی متخصص در علوم انسانی! چه کسی فکرش را می‌کرد که راهِ من از علوم تجربی خواندن در دبیرستان فرزانگان تهران برسد به کارِ تخصصی علوم انسانی! خودم هم در خوش‌بینانه‌ترین حالت فکرش را نمی‌کردم! شکر خدایی که می‌شناسیم‌ش با در هم شکستنِ پیمان‌ها و قرارهای خودساخته‌مان!

شوقِ کار پر از انرژی می‌کندم. آن قدری که کلاً از دانش‌گاه و فعالیت‌هاش بریده‌ام! همیشه دل‌م می‌خواست جایی باشم پر از این همه خلاقیت و با این همه باز گذاشتنِ دست‌م توی روش و محتوا. الحمدلله :)

پروژه‌ی کارشناسی از آن دورها به‌م لب‌خندِ معناداری می‌زند و منتظر است بروم سراغ‌ش و من نمی‌روم :)) 

یکی دوتا پروژه‌ی نیمه‌کاره‌ی دیگه هم دور و بر مغزم هستند و هر از گاهی خودی نشان می‌‌دهند و منی که امیدوارم اواخر شهریور و با شروع ترم آخر دانش‌گاهی‌م بیایم و این‌جا از اتمام همه‌شان بنویسم.


راستی!

اتفاقاتِ خوبی در مهدکودک در جریان است!

در اولین فرصت ازشان می‌نویسم ان‌شاءالله.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۸ ، ۱۳:۲۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

ناراحت‌ام؟

بله.

چیزی می‌گویم؟

نه.

متاسفانه با بعضی آدم‌ها به این نقطه رسیده‌ام و خودم هم ازش تعجب می‌کنم و ناراحت‌ترم می‌کند اما راهِ دیگری برای گذراندنِ این برهه به ذهن‌م نمی‌رسد.

ناراحت‌ام و دیگر زمان آن رسیده که بقیه بیایند و بپرسند چرا ناراحت‌ام و آیا آن‌ها درش نقش دارند.

ناراحت‌ام و فکر می‌کنم دیگر نوبت دیگران است که شروع کنند.

ناراحت‌ام و احساس می‌کنم هرچه برای خوب پیش رفتنِ اوضاع باید می‌کردم را کرده‌ام و سهم من دیگر پرداخت شده.

و حالا خیلی وقت است که کسی حرفی نمی‌زند، کسی از ناراحتی و یاس‌م نمی‌پرسد، کسی دیالوگ را شروع نمی‌کند.

همیشه همان شکلی نمی‌شود که ما انتظارش را داریم.

شاید به‌تر باشد بعضی تغییرات را رها کنم و بگذارم‌شان به حالِ خودشان؛ شاید یک روزی بالاخره خودشان درست شدند. شاید هم نه.


باید بنشینم برای آمدنِ کسی دعا کنم که اصلاحِ همه چیز ازش برمی‌آید...



پ.ن:

شاید هم باید راه بروم و دعا کنم.

قُلْ إِنَّمَا أَعِظُکُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَىٰ وَفُرَادَىٰ

ثُمَّ تَتَفَکَّرُوا مَا بِصَاحِبِکُم مِّن جِنَّةٍ إِنْ هُوَ إِلَّا نَذِیرٌ لَّکُم بَیْنَ یَدَیْ عَذَابٍ شَدِیدٍ

مصحف، سبا، ۴۶

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۷ ، ۰۲:۴۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

و شما چه می‌دانید لذتِ دوباره ایستاده نماز خواندنِ مامان چه‌قدر است...؟


پ.ن:

لذت‌ش بسیار است.

مامان، امروز بعد از ۲ ماه و ۲ روز نماز مغرب و عشایش را ایستاده خواند.

و من ایستادم و همه‌ی طول نماز نگاه‌ش کردم.

مامان، گچ پایش را باز کرد.

مامان، دیگر پانسمانی روی زخمِ پاش نیست.

زخم‌ش به هم آمده. استخوان‌هاش جوش خورده. عضله‌اش ترمیم شده. عصا را گذاشته کنار.

حالا خودش بلند می‌شود و وضو می‌گیرد. و وضویش دیگر جبیره نیست...

حالا خانواده از شرِ دست‌پخت من خلاص شده‌اند و مامان باز غذای خانه را درست می‌کند.

حالا خودش راه می‌رود. خودش به گل‌ها آب می‌دهد. خودش صبح‌ها پرده‌‌ی آشپزخانه را می‌کشد.

الحمدلله...

کاش همه‌ی مامان‌ها دوباره مدیریت اوضاع خانه را به دست می‌گرفتند.

کاش نمازِ همه‌شان باز ایستاده می‌شد...




روضه‌هایی که زندگی می‌کنیم...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ آذر ۹۷ ، ۰۰:۵۸
فاء