کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۲۷ مطلب با موضوع «از هیئت عقیله‌ی عشق» ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

جشن تان؛ که مثل چراغانی های امشب، همه ی دنیایم را رنگی می کند.

تولدتان؛ که سیرِ سیر می کندم از شور.

تقلاهام برای خیس کردنِ آب نمای مدرسه با بطریِ نیم لیتریِ آب معدنی؛ که می گوید هنوز و بعد از این دو سالِ فرسوده کننده زنده ام.

من و دل خوشیِ بزرگِ جشنِ تولدِ شما.



شما را نداشتم،

بدر شعبان را نداشتم،

امیدِ آمدن تان را نداشتم،

                                      زنده می ماندم آقای مهربان...؟




بعدنوشت:

آقا ما تو شهریم!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

 

ماجرا از صحنه ی احد شروع می شود.

تصویر یک تنگه.

تنگه ای که قرار بوده محافظت شدیدی روی آن اعمال شود. رهبر مدافعان تاکید کرده که این تنگه نباید خالی بماند.

تصویر باز می شود.

مدافعانِ تنگه به سمت غنائم جنگ می روند.

مهاجمان از پشت، تنگه را تصرف می کنند و جنگ مغلوبه می شود.

جنگی که تا این لحظه به سود مسلمانان پیش می رفته.

تصویر روی چهره ی رهبر مدافعان ثابت می ماند.

 نگران است.

نگرانِ جانِ خودش؟

نگران این حلقه ی محاصره ای که هر لحظه تنگ تر می شود؟

نگران تیرها و شمشیرهایی که به طرفش می آیند؟

 

دستش را بالا می برد.

تصویر روی دست های مرد ثابت می ماند.

همه منتظرند.

او قطعا شکایت خواهد کرد، از خدایش کمک خواهد خواست که از این معرکه سالم بیرون برود.

دستش را بالا می برد:

" خدایا! قوم مرا هدایت کن. این ها نمی دانند."

نگران است.

نگران عاقبت قومش...

 ***

صحنه ی دوم توی طائف اتفاق میفتد.

چندسالی هست که می آید و مردم را دعوت می کند و برمیگردد...

و هر سال هیچ کس حتی به صحبتش گوش هم نمی دهد.

نگران است.

نگران مردمی که هر سال او را دیوانه و ساحر می خوانند و با سنگ هایشان بدرقه اش می کنند.

او کنار دیواری می نشیند.

دست هایش بالا می روند.

تصویر روی دست های مرد ثابت می ماند.

او حتما شکایت خواهد کرد.حتما از خدایش می خواهد این قوم را عذاب کند.

دست هایش بالا می روند:

"خدایا! من به تو گله دارم. از این مردم؟ نه، آن ها نمی فهمند. خدایا گله دارم از بی رمقی زانوانم. از این که دیگر در من توان برخاستن نیست. چرا راه دیگری به ذهنم نمی رسد؟"

"خدایا! آیا مرا به خود وا می گذاری در حالی که تو پروردگار مستضعفانی؟"

 ***

در کوچه های مکه قصه دنبال می شود.

راه می رود و به حال جهل مردم افسوس می خورد.

کسی از بالای پشت بام خانه ای روی سر مرد خاکستر می ریزد.

دختر کوچکی، نگران بابا، خاکستر ها را از لباس مرد می تکاند.

 

 

 

 

این پیامبر نفرین کردن نمی داند؟ (۱)

این پیامبر...

 

او را خدا رحمه للعالمین خوانده. رحمتی برای تمام جهانیان.

او را خدا دارای خلق حسن خوانده. که اگر این ویزگی را نداشت مردم از اطرافش پراکنده می شدند.

او را طبیب دوره گردی (۲)گفته اند که منتظر بیمارش توی خانه نمی ماند.

وسایل طبابتش را برمی داشت و دنبال دل های مریض مردم می گشت؛ که درمانشان کند...

طبیبی که پریشانی و فلاکت انسان ها بر او سنگین است.

طبیبی از جنس همین مردم...

طبیبی که بابت تباه کردن استعدادهای نهفته ی آدم ها، که نسبت به آن ها جاهل اند به قدری تاسف می خورد که پروردگارش می گوید:

"نزدیک است جانت از شدت تاثر و تاسف برای ایمان نیاوردن این مردم از دست برود..."

 

***

تصویر روی ما زوم شده است. روی قومی که چند سالی می شود طبیب مهربانش را به ظاهر نمی بیند.

تصویر روی ما ایستاده.

دستمان بلند می شود:

خدایا! ما دلتنگ طبیب مهربانمان هستیم....

 

" اللهم کن لولیک الحجه بن الحسن... "

 

پ.ن:

شب جمعه ای دیگر...


(۱): خدا خانه دارد. فاطمه شهیدی

(۲): خطبه ی ۱۰۸ نهج البلاغه

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۴ ، ۱۶:۳۸
فاء

بسم الله...

سلام!

+


قواعد دنیایم کمی با اطرافیانِ جدیدم فرق می کند. برای خاطر همین هر حرفی می زنم تعداد زیادی نمی فهمندش. بعضی فکر می کنند دارم مسخره شان می کنم. بعضی فکر می کنند خودم را بالاتر ازشان می بینم. بعضی فکر می کنند دیوانه ام - که البته کاش همه این فکر را می کردند! -


ادبیاتم که سخت بود؛ این روزها سخت تر هم شده!

ظهرعاشورا که خانمی از آن دورها می آید و می پرسد ازدواج کرده ام یا نه و من هم برای این که اذیتش کنم دست چپم را می برم پشتم(!)خنده ام می گیرد. پدر که مثل آدم بزرگ تر ها باهام حرف می زند خنده ام می گیرد. خیابان ولیعصر را که تنهایی و با اجازه ی مادرم گز می کنم و بر می گردم خانه خنده ام می گیرد.

از این که دنیایی که من آخرِ هر سالِ راهنمایی نگران عوض شدن ش بودنم تازه دارد عوض می شود. و نقش من دارد عوض می شود. و جو اطرافم دارد تغییر می کند.


غم انگیز است؛ غم انگیز.

جمعیتی که به لغوترین چیزها می خندند.

مدیری که ظرافت های تکه انداختنم به خودش را نمی گیرد و وزارت آموزش و -مثلا- پرورش م را نمی شنود و می گوید: "رنگی ها فقط 14 تا بودن که تموم شدن." و مرا وادار می کند دنبال کنجی بگردم که سرم را بکوبم به آن.

کم بودن "معلم" در دنیایم و ازدحام "مدرس".


گروه تلگرامیِ بچه های مدرسه را می جوم چند بار از بس حالِ خوبی دارد.

دنیایم را مرور می کنم و از خوب بودنش تا به حال لذت می برم.

شکرِخدا که دنیایم این شکلی بوده.

ولی...

راستش را بخواهید این روزها عجیــب دلم برای بعضی ها می سوزد. دلم برای همه ی دوستانِ خداوند می سوزد که هر چه قدر تلاش می کنند یک چیزهایی را بکنند توی کله ام نمی فهمم. چه زجری دارد یک حرفی بزنی و کسی نفهمد. چه قدر دلم برای پیامبر مهربانی ها می سوزد، چه قدر دلم برای امیرالمومنین می سوزد و گلویم از استخوان در گلویش درد می گیرد، چه قدر دلم برای اباعبدالله می سوزد گیرِ قومِ نفهمِ شام و کوفه افتاده بود، چه قدر دلم برای حضرت مجتبی می سوزد که خواص جامعه اش - سردارانِ سپاهش - هم فرق حق و طلای اهداییِ معاویه را نمی فهمیدند.


چه قدر دلم برای شما می سوزد آقا...

دلم  برایتان می سوزد که گیرِ من افتاده اید.

می توانم تصور کنم چه قدر برایم این آیه را می خوانید: " وَإِذَا الْمَوْؤُودَةُ سُئِلَتْ .بِأَیِّ ذَنبٍ قُتِلَتْ "

من زیاد ناراحت نمی شوم که دیگران فکر کند دیوانه ام.

ولی خیلی ناراحت می شوم که وقتی فکر می کنم چه قدر عذابتان می دهم...

وقتی دیگران حرفم را نمی فهمند خجالت زده می شوم از شما؛ بیشتر از قبل...



پ.ن:

خاک بر سر دنیا بعد از قربانی حسین (ع)...

قرآنِ خوبِ هیئت هنر



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ آبان ۹۴ ، ۱۱:۲۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

تجربه ی چندین سال خواندنم، از رمان و داستان گرفته تا وبلاگ و پایان نامه این را یادم داده که می توان آدم ها را از روی نوشته هایشان شناخت. هرچند نوشته ربط چندانی با بعد شخصیِ نویسنده نداشته باشد.

هرچه بیشتر می گذرد، بیشتر می فهمم که هیچ، هیچ محرم را درک نکرده ام. می خواهم فقط حرف های شما را بنویسم. از حرف های خودتان بگویم آقای مهربان. نگاشته های شما در زیارت ناحیه ی مقدسه:


أَلسَّلامُ عَلى یَحْیَى الَّذی أَزْلَفَهُ اللهُ بِشَهادَتِهِ ،

سلام بر یحیى  که خداوند  به  سبب شهادت مقام  و منزلتِ او را بالا برد ،


السَّلامُ عَلى مَنْ أَطاعَ اللهَ فی سِـرِّهِ وَ عَلانِـیَـتِـهِ ،

سلام بر آن کسى که در نهان و آشکار خدا را اطاعت نمود ،


أَلسَّلامُ عَلى مَنْ جَعَلَ اللهُ الشّـِفآءَ فی تُرْبَتِهِ،

سلام بر آن کسى که خداوند شفا را در خاکِ قبرِ او قرار داد ،


أَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَمَّلِ بِالدِّمآءِ،

سلام بر آن آغشته به خون ،


أَلسَّلامُ عَلى مَنْ بَکَتْهُ مَلائِکَةُ السَّمآءِ،

سلام بر آن کسى که فرشتگانِ آسمان بر او گریستند ،


أَلسَّلامُ عَلَى الشِّفاهِ الذّابِلاتِ ،

سلام بر آن لب هاى خشکیده،


أَلسَّلامُ عَلى مَنِ افْتَـخَرَ بِهِ جَبْرَئیلُ،

سلام بر آن کسى که جبرئیل به او مباهات مى نمود،


أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ناغاهُ فِی الْمَهْدِ میکآئیلُ،

سلام بر آن کسى که میکائیل در گهواره با او تکلّم مى نمود،

 

 

 


فَلَئِنْ أَخَّرَتْنِى الدُّهُورُ ، وَ عاقَنی عَنْ نَصْرِک َ الْمَقْدُورُ ،

اگرچه زمانه مرابه تأخیر انداخت، ومُقدَّرات الهى مراازیارىِ تو بازداشت،


وَ لَمْ أَکُنْ لِمَنْ حارَبَک َ مُحارِباً، وَ لِمَنْ نَصَبَ لَک َ الْعَداوَةَ مُناصِباً،

ونبودم تا با آنانکه با تو جنگیدند بجنگم و با کسانیکه با تو دشمنى کردند خصومت نمایم،


فَلاََ نْدُبَنَّک َ صَباحاً وَ مَسآءً ، وَ لاََبْکِیَنَّ لَک َ بَدَلَ الدُّمُوعِ دَماً ،

(درعوض) صبح وشام برتومویِه میکنم، و به جاى اشک براى توخون گریه میکنم،  


حَسْرَةً عَلَیْک َ ، وَ تَأَسُّفاً عَلى ما دَهاک َ وَ تَلَهُّفاً ،

از روى حسرت و تأسّف و افسوس برمصیبت هائى که برتو واردشد،


حَتّى أَمُوتَ بِلَوْعَةِ  الْمُصابِ ، وَ غُصَّةِ الاِکْتِیابِ ،

تا جائى که ازفرط اندوهِ مصیبت، وغم و غصّه شدّتِ حزن جان سپارم،


أَشْهَدُ أَ نَّک َ قَدْ أَقَمْتَ الصَّلوةَ ، وَ اتَیْتَ الزَّکوةَ ،

گواهى میدهم که تو نماز رابپاداشتى، وزکات دادى،


وَ أَمَرْتَ بِالْمَعْرُوفِ، وَ نَهَیْتَ عَنِ الْمُنْکَرِ وَ الْعُدْوانِ،

وامر به معروف کردى، واز منکر و عداوت نَهى نمودى،


وَ أَطَعْتَ اللهَ وَ ما عَصَیْتَهُ ،

و اطاعتِ خداکردى و نافرمانى وى ننمودى،


 وَ تَمَسَّکْتَ بِهِ وَ بِحَبْلِهِ فَأَرْضَیْتَهُ،

و به خدا وریسمان اوچنگ زدى تا وى  را راضى  نمودى،


وَ خَشیتَهُ وَ راقَبْتَهُ وَ اسْتَجَبْتَهُ ،

و از وى درخوف و خشیَت بوده نظاره گر ِاو بودى، واو را اجابت نمودى،


وَ سَنَنْتَ السُّنَنَ ، وَ أَطْفَأْتَ الْفِتَنَ ،

وسنّتهاى نیکو بوجود آوردى، وآتشهاى فتنه را خاموش نمودى،


وَ دَعَوْتَ إِلَى الرَّشادِ ، وَ أَوْضَحْتَ سُبُلَ السَّدادِ ،

ودعوت به هدایت و استقامت کردى،و راههاى صواب و حقّ را روشن و واضح گرداندى،


وَ جاهَدْتَ فِى اللهِ حَقَّ الْجِهادِ ،

ودرراه خدا بحقّ جهاد نمودى،


وَ کُنْتَ للهِِ طآئِعاً ، وَ لِجَدِّک َ مُحَمَّد صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ تابِعاً ،

 وفرمانبردارِخداوند، و پیرو جدّت محمّدبن عبدالله بودى،


وَ لِقَوْلِ أَبـیک َ سامِعاً ، وَ إِلى وَصِیَّةِ أَخیک َ مُسارِعاً ،

و شنواى کلام پدرت على بودى، به(انجامِ) سفارش برادرت امام حسن جدیت نمودى،


وَ لِعِمادِ الدّینِ رافِعاً ، وَ لِلطُّغْیانِ قامِعاً ، وَ لِلطُّغاةِ مُقـارِعاً ،

ورفعت دهنده پایه دین، و سرکوب کننده طاغوت، وکوبنده سرکشان بودى،


 وَ لِلاُْ مَّةِ ناصِحاً ، وَ فی غَمَراتِ الْمَوْتِ سابِحاً ،

وخیرخواه و نصیحت گر ِاُمّت بودى درهنگامى که در شدائدِ مرگ دست وپا میزدى،


وَ لِلْفُسّاقِ مُکافِحاً ، وَ بِحُجَجِ اللهِ قآئِماً ،

و مبارزه کننده با فاسقان و بر پا کننده حُجَج و براهین الهى بودى،  


وَ لِـلاِْسْلامِ وَ الْمُسْلِمینَ راحِماً ، وَ لِلْحَقِّ ناصِراً ، وَ عِنْدَ الْبَلآءِ صابِراً ،

وترحُّم کننده بر اسلام ومسلمین بودى،  یارى گرِ حق بودى، در هنگام بلاء شکیبا و صابر،


وَ لِلدّینِ کالِئاً ، وَ عَنْ حَوْزَتِهِ مُرامِیاً ، تَحُوطُ الْهُدى وَ تَنْصُرُهُ،

حافظ و مراقب دین، و مدافع حریم آن بودى، (طریقِ) هدایت را حفظ و یارى  می نمودى،


وَ تَبْسُطُ الْعَدْلَ وَ تَنْشُرُهُ ،

عدل و داد را گسترش  داده و وسعت مى بخشیدى،


وَ تَنْصُرُ الدّینَ وَ تُظْهِرُهُ ،

دین و آئینِ الهى رایارى نموده آشکارمى نمودى،


وَ تَکُفُّ الْعابِثَ وَ تَزْجُرُهُ ،

یاوه گویان را (ازادامه راه) بازداشته جلوگیرى می کردى،


وَ تَأْخُذُ لِلدَّنِىِّ مِنَ الشَّریفِ ، وَ تُساوی فِى الْحُکْمِ بَیْنَ الْقَوِىِّ وَ الضَّعیفِ،

حقّ ضعیف را از قوى می ستاندى، و در داورى بین ضعیف و قوى برابر حُکم  می نمودى،


کُنْتَ رَبیعَ الاَْیْتامِ ،

تو بهار ِسر سبز ِیتیمان  بودى،


وَ عِصْمَةَ الاَْ نامِ ، وَ عِزَّ الاِْسْلامِ ، وَ مَعْدِنَ الاَْحْکامِ ،

نگاهبان و حافظ  مردم  بودى، مایه  عـزّت و سرافرازى  اسلام، معدنِ  احکام  الهى،


الْوَیْلُ لِلْعُصاةِ الْفُسّاقِ، لَقَدْ قَتَلُوا بِقَتْلِک َ الاِْسْلامَ ،

اى واى براین سرکشان گناهکار!، چه اینکه باکُشتنِ تواسلام را کُشتند،


وَ عَطَّلُوا الصَّلوةَ وَ الصِّیامَ ، وَ نَقَضُوا السُّنَنَ وَ الاَْحْکامَ،

ونماز و روزه(خدا) را رهانمودند، وسُنّتها واحکام (دین) راازبین بردند،


وَ هَدَمُوا قَواعِدَ الاْیمانِ، وَ حَرَّفُوا ایاتِ الْقُرْءانِ ،

و پایه هاىِ ایمان را منهدم نمودند، و آیاتِ قرآن را تحریف کرده،


وَ هَمْلَجُوا فِى الْبَغْىِ وَالْعُدْوانِ ،

در (وادىِ)جنایت وعداوت پیش تاختند،


 لَقَدْ أَصْبَحَ رَسُولُ اللهِ صَلَّى اللهُ عَلَیْهِ وَ الِهِ مَوْتُوراً ،

براستى رسولِ خدا «که درودخدابراو وآل اوباد» (با شهادتِ تو) تنها ماند!


وَ عادَ کِتابُ اللهِ عَزَّوَجَلَّ مَهْجُوراً ،

کتاب خداوندِعزّوجلّ مَتروک گردید،


کسی می گفت قرار گرفتن در موقعیت های مشابه درک بیشتری از یک واقعه به آدم می دهد و این راجع به مصیبت عظیم ما هم صدق می کند. مادر ها روضه ی علی اصغر را می فهمند، روضه ی رقیه را می فهمند.

پدرانی که جوان رشید دارند روضه ی علی اکبر را بیشتر می فهمند. کسانی که رفیقِ جوان از دست داده اند روضه ی علی اکبر را بیشتر می فهمند.

 روضه‌های فاطمیه برای مردهایی که تازه ازدواج کرده اند قابل فهم تر است.

شب های بیست و یک رمضان دخترها را می کُشد با ذکر "پدر"..

آقای مهربان...

چیزی که این روزها به ذهن ناقصم می رسد فقط همین است که هرچه برای ما سخت است این شب ها در برابر غمِ شما به حساب نمی آید. ظهرهای عاشورا برایتان صدقه کنار می گذارم که این غم برای شما از همه ی ما سنگین تر است...

شما که بیشتر از ما منتظرید:

 

وَ بَلِّغْنی بِمَوالِىَّ وَ بِفَضْلِک َ أَفْضَلَ الاَمَلِ،

 

مر ابه موالى وسرورانم برسان وبه فضل خویش مرابه بالاترینِ درجات آرزو شده نائل فرما.

 

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۴ ، ۱۳:۲۷
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پدر یادمان داده بود محکم باشیم. یادمان داده بود اگر کسی توی مدرسه، خیابان، توی بازی اذیتمان کرد، باید خودمان بایستیم و مسئله مان را حل کنیم. پدر بهمان گفته بود مسائلمان را خودمان باید حل کنیم. گفته بود دخترِ همسایه اگر چنگمان زد و باهامان قهر کرد و قانون بازی را به هم زد باید خودمان حرف بزنیم، تلاش کنیم و حتی پیش قدم شویم توی آشتی کردن. می گفت همسایه از فامیل هم به آدم نزدیک تر است. از همان بچگی هم اختلافاتمان را خودمان حل می کردیم. شکایت پیش پدر نمی بردیم. زشت بود مدام غر بزنیم به پدر. قرار بود همسایه از فامیل هم نزدیک تر باشد...

حالا خیلی وقت است داریم برای بچه های همسایه می خوانیم: " فرموده است واعتصموا، لا تفرقوا... راه نجات خواهی اگر ریسمان یکی ست. " ولی بچه های همسایه نزدیک نمی شوند. از همان دور فقط سنگ می گذارند توی کمانشان و پرت می کنند سمت خانه مان.

پدر، ما شکایت داریم. ما شکایتمان را برایت آورده ایم از بچه های همسایه که تا می توانند برای بقیه شیر می شوند و وقتی قرار است سامان بدهند به کارهای خانه ی خودشان، وقتی قرار است مهمان نوازی کنند هیچ اقتداری ندارند. از بچه های همسایه ای که به جای سپر کردن سینه شان جلوی کسانی که می خواهند محله را تصرف کنند بمب هایشان را می ریزند روی سر همسایه هایشان، هم محله ای هایمان.

پدر، بچه های همسایه همین هفته ی پیش 2000 نفر از هم محله ای ها را تشنه کشتند.

پدر، بچه های همسایه همین هفته ی پیش نفسِ  200نفر از خواهرها و برادرهایمان را گرفتند.

بعد هم خودشان را زدند به آن راه؛ انگار نه انگار هنوز نتوانستند بدن های بی جانِ این خانه را پس بدهند. " یا ایها العزیز، مسنا و اهلنا الضر"

پدر، این بچه های همسایه حرفِ ما را نمی فهمند. می شود شما به آن ها بگویید ما این روزها جشن مان بود؛ جشن ولایت. می شود برایشان بگویید 20 روز دیگر مانده بود به سینه زدنِ دوباره زیر پرچمِ هیئت؟ می شود برایشان این آیه را بخوانید، شاید درست بفهمند که "اشداء علی الکفار، رحماء بینهم" ؟

من که هیچ وقت پدر نبوده ام نمی توانم حالِ این روزهای شما را بفهمم ولی بزرگ تر ها این روزها یک داستانی را برایمان می گویند. می گویند عالمِ صاحب نفسی بود، وقتی جوجه اش جان داد چند روز آه می کشید و متاثر بود. می گویند باید برای شما دعا کنیم که 4000 نفر از امت تان، تشنه جان دادند.

می گویند باید برای شما خیلی دعا کنیم. برای قلبِ مهربانِ شما ...

پدر، "مسنا و اهلنا الضر. و جئنا ببضاعه مزجاه. فاوف لنا الکیل و تصدق علینا. ان الله یجزی المتصدقین"...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۴
فاء

بسم الله...

سلام!

+

گفت:" دیگر از دستتان خسته شده ام. شما هیچ جوره درست نمی شوید. "

مثل بچه هایی که مادرانشان سخت دعوایشان کرده باشند بغض کردم و گفتم:  " خب، خب من فقط یک فرصت دیگر می خواهم، همین. یک فرصت کوتاه دیگر که نشان بدهم خراب کاری این بار کاملا اتفاقی بود. "

گفت: " فرصت که همین طور متمرکز یک جا ننشته که شما هر وقت دلتان خواست دستتان را دراز کنید و یکی شان را،همین طوری، بردارید و بعد خوب یا بد استفاده اش کنید. فرصت ها مثل ابر می مانند؛ که در گذرند. باید به قدر یک فرصت امتیاز بیاوری که یکی از آن ها را به شما بدهیم. "

می دانستم اشتباه کرده ام. آن جوری که او گفته بود، نبودم. آن جوری که او تاکید کرده بود باشید نبودم و دربرابر تمام تلاش هایش برای نجات دادنم گفته بودم: " حالا بماند برای دفعه ی بعد. یک بار که هزار بار نمی شود. "

می دانستم انکار هیچ فایده ای ندارد. دیگر چانه نزدم. فقط پرسیدم: " این فرصت بعدی را چه طوری باید به دست بیاورم؟ چند امتیاز می خواهد؟ "

گفت: " فقط خوب باش. "

قصد کرد که برود. دلم ریخت. من بدون او نمی توانستم. اصلا گم می شدم. من راه را بلد نبودم.

یادم می آید که مستاصل پرسیدم: " کجا؟ کجا می روید؟ می شود کمی آهسته تر بروید و آرام تر که من هم بتوانم پشت سرتان بیایم؟ این قدر تند می روید که به شما نمی رسم. گم تان کنم گم می شوم."

گفت: " برمی گردم."

گفتم:" کی؟ کی برمی گردید؟ " و با نهایت بغض و تاسف و درماندگی توی صدایم فریاد زدم: " من باید چی کار کنم که برگردید؟ "

گفت: " فقط خوب باش. خوب باش و منتظر. "

از آن روزی که شما رفتید و من سرم را به دیواره های تاریک راه تکیه دادم و گریه کردم و بلند بلند فریاد کشیدم از پشیمانی چند سالی می گذرد. من هنوز دنبال آن فرصتم. همان فرصتی که قرار بود امتیازش را جمع کنم که از شما جایزه بگیرم. من چند سالی می شود دارم تمام تلاش خودم را برای " خوب " بودن می کنم، اما...

اما شما برنگشتید. شما هنوز دوباره به من امیدوار نشده اید.

من دوباره یادم آمد شما را. بعد از آن که رفتید چند ماهی گریه می کردم و فریاد می زدم. بعد یکهو یادم آمدید. سرم را از روی دیوار برداشتم و آمدم دنبال شما؛ توی همان راهی که آخرین بار شما را توی آن دیده بودم. اما پیدایتان نکردم.

توی راه گمشده های دیگری را هم پیدا کردم. " خوب " بودن سخت شد. میان گمشده هایی که شرط برگشتنتان را نمی دانستند و فقط داشتند دنبالتان می گشتند و گریه می کردند. حاضر بودند به هر قیمتی فقط پیدایتان کنند. شده بودیم مثل بچه های 4-5 ساله ای که توی پارک گم می شوند. هم دیگر را زدیم، هم دیگر را کشتیم، دروغ گفتیم و حق هم دیگر را برای جلوتر افتادن ضایع کردیم. " خوب " بودن خیلی سخت شد...

 

 

این " خوب " بودن خیلی سخت است آقا؛ می شود زودتر برگردید؟

 ما داریم روز به روز بدتر می شویم و از شما دورتر...

می شود فقط همین یک بار را ببخشید؟

                                                 همه ی این قوم که نمی توانند این فاصله را جبران کنند...

 

 

پ.ن:

من به واقع دلم برای شما تنگ شده...

فقط یک فرصت دیگر...

 

+

پیشنهاد:

این متن را با آهنگ خاطرات آلبوم حریق خزان علیرضا قربانی بخوانید...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ تیر ۹۴ ، ۱۰:۱۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

 

این روزها جامعه بدجور دچار تب ورزش شده. لیگ جهانی والیبال و جام جهانی فوتبال برای ایرانی ها این روزها به اوج خودش رسیده. چیزی که مطمئنم بسیار آن را شنیده ایم اصطلاح فوتبالی نیمه ی مربیان است.

نیمه ی اول فوتبال که تمام می شود بخش مهمی از ادامه ی بازی توی دست مربی تیم است. حالا مربی تیم باید تمام روحیه ی بازیکن هایش را از نو بسازد و تاکتیک هایی که امکان دارد توی نیمه ی بعد و تا آخر بازی جواب بدهد را برایشان مروز کند.

یکی دیگر از جاهایی که نقش مربی و تایم استراحت مشخص می شود توی بازی والیبال است. وقتی یک تیم چند امتیاز مداوم را از دست می دهد مربی  تیم با گرفتن زمان استراحت تمرکز حریف را به هم می زند و مهم تر از آن بازیکن هایش را به خود می آورد.

راستش را بخواهید چند سالی است به نیمه ی شعبان که می رسیم فکر می کنم داریم نزدیک آن زمان استراحت می شویم؛ همان نیمه ی مربیان. جایی که مربی مان کمی تکانمان بدهد و سرعت پیشروی حریفمان را کم کند و تاکتیک های جدید یادمان بدهد و دوباره روحیه مان را بسازد.

نیمه ی شعبان هر سال یادم می آورد که اگر فقط 15 روز دیگر مقاومت کنم وارد روزگار امن تری خواهم شد. روزگاری که می توانم کمتر نگران حمله ی حریف باشم و بیشتر به حمله ی خودم فکر کنم. روزگاری که می توانم با دغدغه ی معاش کمتری به درد فکر کنم و بازی خودم را آنالیز کنم. بفهمم گل هایی که تا امروز خوردم برای چه بودند و نفسی بکشم برای ادامه ی این بازی...

فرق هایی هم دارد البته این یک ماهِ امن با آن استراحت چند دقیقه ای بین دو نیمه.

می توانی بدون ترس از سرزنش، خودت بنشینی و به مربی بگویی من حسابم با خودم مشخص است و نمونه ی عینی " بل الانسان علی نفسه بصیره" شده ام اما "فقد هربت الیک". ماجرای من ماجرای همان کودکی است که کارهای اشتباهش زیاد شده و حالا جایی ندارد جز آغوش مادرش.

می توانی راحت و بی واسطه از مشکلاتت توی زمین بازی بگویی و مطمئن باشی که مربی حرف هایت را شنیده و برای تک تک شان دوایی دارد.

من حالا می خواهم کمی شکایت کنم؛ می خواهم کمی از کمبود هایم توی زمین بازی بگویم. مربیِ عزیز قبول. ما نه زیاد شاگردان خوبی بودیم و بنده های خوبی. یک وقتی بود که یک سرگروهی داشتیم که بسیار شبیه شما بود. اصلا برای همین بود که قبل ترها توی بازی سردرگم نمی شدیم. تاکتیک های جدید را سرگروهمان می گفت، نقطه های ضعفمان را می شناخت و حواسش همه جوره به ما بود. حالا هم راستش گاهی توی بازی حس می کنیم که کنارمان ایستاده ولی ...

ما بسیار نزدیک آن ماه امن شده ایم و آن استراحت بین دو نیمه ای که هر سال به همه ی ما می دهی. و نزدیک به شب های قدر و همان نیمه ی مربیان.

و خوشا به حال ما که چه نیکو پروردگاری داریم ...

 

نوشته شده به تاریخ: دهم تیر ماه سال 1393

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۶ تیر ۹۴ ، ۰۶:۳۳
فاء