کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

بسم‌الله...

سلام!

+

عروس تردید نداشت؛ امام رضا برای مردمِ ما حسابی عزیز است.

قرار بود شبِ میلاد خورشید ایران، جشن عروسی‌شان برگزار شود که کرونا آمد و برنامه‌شان را جابه‌جا و بعد کنسل کرد.

عقدشان را مهمان مشهد بودند و در دارالحجه محرم شده بودند. امام رضا برایشان یک معنای ویژه داشت. دوست داشتند باقی عزیزان‌شان را هم شریک کنند در این معنا.

فکر کردند و فکر کردند و فکر کردند.

دل‌شان می‌خواست همه یک نشانه از ضامن‌ ایران داشته باشند توی خانه‌هاشان.

گشتند دنبال قاب‌های کوچک فرشِ حرم.

برای هر خانواده از عزیزان‌شان یک قاب کوچک خریدند و با وسواس کادو کردند و به‌شان هدیه دادند.

کارشان شاید معمول نبود ولی عروس فکر می‌کند دیدن برق توی چشم آدم‌هایی که بیماری، بین آن‌ها و شهر امام‌شان فاصله انداخته می‌ارزیده به این کارِ غیرمعمول.

عروس از کارش خوش‌حال است.

 

پ.ن:

بگذارید من به‌تان از این قاب‌ها هدیه بدهم!

آدرس‌تان را لطف کنید برایتان می‌فرستم‌شان :)

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ شهریور ۹۹ ، ۰۰:۱۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قلب‌م انگاری چند تکه شده باشد و هر تکه‌ش جایی جا مانده باشد.

یکی‌ش مرزِ چذابه که آقای راننده‌ی دوجِ آمریکایی در کاظمین به آن می‌گفت شَیب.

یکی دیگرش خلوتیِ حوالی سامرا و پیچ و تابی که باید بخوری تا برسی به حرم.

یکی ورودی حرم پدر و ایوان طلایی رنگ‌ش.

دیگری خیابان‌های اطراف بین‌الحرمین و چای ایرانی بعد از چهار روز چای عراقی خوردن.

یکی دیگر دمنوش آویشنی که صبح سحر در محوطه‌ی حرم امام جواد می‌دادند.

قلب من انگاری مانده باشد زیرِ آن کامیون انتقال خون در مجاورت حرمِ عموی بچه‌های کربلا.

 

امسال فکر می‌کنم دل آن
شلوار سرمه‌ای تن‌درست
و آن کوله‌ی کوچک دلسی
و چفیه‌ی مشکی‌ رنگی که با وسواس از پاساژ مهستان خریدم‌ش
و سربند "یاحسین" که به بازوم بسته بودم
و خاکشیرهایی که مادر هم‌سرم هم‌راه‌مان کرده بود و عجیب چسبیدند
و کفش‌‌های کتانی سبک‌م
هم تنگ باشد.

 

من فکر می‌کنم این روزهای محرمی باید بیاورم‌شان بیرون و با خودم هم‌راه‌شان کنم که نمیرند از دل‌تنگی.

من فکر می‌کنم امسالِ محرم خانه‌ام چه شکلی خواهد شد؟

چای ایرانی روضه را می‌آورم بیرون و می‌ریزم در ظرف چای خانه.

فکرم مشغول می‌شود که اگر پرچم سیاه تا اول محرم نرسد، چه کار کنم؟

روی استیک‌نوت‌ چسبیده شده به کابینت آشپزخانه می‌نویسم "نذری" که یادم بماند بسم‌اللهِ پختنِ ناهار و شام محرم را با نیت نذری بگویم.

قاب عکس‌های روی طاقچه را دستمال می‌کشم و در آستانه‌ی آغاز محرم خیره می‌شوم به نگاه‌شان...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۹ ، ۱۸:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

عید غدیر بود و زوج جوان دل‌شان می‌خواست کاری برای عید بکنند. به علاوه که شروع زندگی‌شان هم گره خورده بود به این روز و دوران همه‌گیری کرونا. شبِ قبل از عید رفتند توی خیابان‌های شهر گشتند دنبال ظرف یک بار مصرف. روش ساخت پاپیون از روبان را از پینترست پیدا کردند. ماژیک سی‌دی خریدند و تک‌تک روبان‌ها را روی ظرف‌ها چسباندند. بعد از آن دنبالِ چهل تک مصرع زیبا درباره‌ی غدیر گشتند و روی ظرف‌ها به تعداد اعضای خانواده‌شان تک‌بیت و تک‌مصرع نوشتند و بین عزیزان‌شان پخش کردند.

روزِ عید، آن طوری که دوست داشتند جشن کوچکی گرفتند و به هر کس یک بسته‌ی میوه و شیرینی دادند و زندگی‌شان را رسماً شروع کردند.

شاید به نظر بقیه جشن‌شان بی‌سروصدا بوده اما همان چیزی بود که خودشان می‌خواستند. مهم این است که دل خودشان حسابی خوش است با شیوه‌ی شروع زندگی‌شان...

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۹ ، ۲۲:۰۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

دوست عزیزی دارم که چند ماهی است متاهل شده و حالا دارد می‌رود سر خانه و زندگی خودش.

امروز پیام‌ش به دست‌م رسید که:

 

سلام
عیدتون مبارک 😍

ما امروز به امید خدا زندگی مشترک‌مون رو شروع میکنیم 😊
خیلی دوست داشتم تو همچین شبی، کنار شما رفقای عزیزم باشم و کِیف کنم باهاتون ولی خب شرایط جوری نبود که بشه. حتما خیر و صلاحی توش بوده 😊

خیلی دعا کنید برام. برای عاقبت بخیری و خوشبختی‌م. برای‌ اینکه پدرم امام علی، به زندگی‌مون نگاه ویژه بکنه 🍃

دوست‌تون دارم؛ زینب سادات 😊

 

عزیز است و کارش و نگاه‌ش به زندگی هم دوست‌داشتنی :)

عاقبت هر دوتان با هم ختم به خیر شود و روز به روز هم‌دیگر را بیش‌تر رشد بدهید و تندتند بیایید با ما معاشرت کنید laughwink

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۹ ، ۱۱:۵۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از وقتی وارد دانش‌گاه شدم و روزهای امتحان پایان ترم یک رسید، میزان نوشتن‌م این‌جا کم‌تر شد. حجم کاری دانش‌گاه آن قدری زیاد شده بود که زمان، اجازه‌ی فکر کردن درباره‌ی خودم را به‌م نمی‌داد. من به خلافِ چهار سال تحصیل‌م در دبیرستان داشتم خوب درس می‌خواندم.

حالا سه واحد پایان‌نامه‌ام مانده ولی کارشناسی را با معدل قابل قبولی تمام کرده‌ام.

- حداقل اگر نوشتن‌م کم شد، چیزی به honor & awards رزومه‌ام اضافه شد! -

یک سال است که زندگیِ من یک تغییر بزرگ دیگر کرده است. حضورم شاید در فضاهای واقعی آن قدری کم نشده ولی فعالیت مجازی‌م به شدت کاهش داشته. این را می‌توانید از آمار پست‌های اینستاگرامی و سرعت پاسخ دادن پیام‌های واتس‌اپ‌م بفهمید.

این تغییرِ مجازی چندان هم بد نبوده. توی این یک سال مقدمات ورود به یک زندگی جدید را یاد گرفته‌ام ولی ننوشتن، کم نوشتن بی‌حوصله‌ام کرده.

از دست کسی کفری می‌شوم و چیزی نمی‌گویم و چیزی نمی‌نویسم و توی دل‌م رسوب می‌کند. خاطره‌ها را بعضاً به خاطر مکتوب نشدن فراموش می‌کنم. چفت و بست روزهام به هم ریخته باشد انگار. 

فکر می‌کنم سبک زندگیِ قبل از دانش‌گاه‌م جسورانه‌تر بود.

دوست دارم دوباره به همان سبک زندگی برگردم.

نه که از یک سال گذشته‌ام راضی نباشم؛ نه.

از تیر نود و هشت تا تیر نود و نه، دنیای من عوض شده. و خوب هم عوض شده :)

این یک سالی که گذشت یک سال کامل معلمی کردم. ماه‌هایی بود که 25820 تومان حقوق گرفتم! روزهایی بود که با بچه‌ها به چالش خوردم.

این یک سالی که گذشت ازدواج کردم و وسایل زندگی‌م را کم‌کم خریدم و وسایل‌م را بردم خانه‌ای به جز خانه‌ی پدر و مادرم.

این یک سالی که گذشت یک بیماریِ همه‌گیر سر تا ته روزهای منتهی به جشن عروسی‌مان را درگیر خودش کرد. اگر بگویم ناراحت و دمغ نشدم دروغ گفته‌ام. این که فکرت برعکسِ چیزی که برنامه‌ریزی کرده بودی این روزها درگیرِ آمار بیمارها و ... باشد طبیعی نیست. این که دعا کنی مراسم‌ت با این اوضاع کنسل بشود طبیعی نیست. اما حالا، چند روزی هست که آرام‌ام. الحمدلله

تو خدای شنونده‌ی دعاها و بیننده‌ی اوضاع بندگان‌ای. من به این گزاره باور دارم.

خدا جان‌م،

روزهای من را مفیدتر قرار بده.

نیت‌هایم را در قبال بنده‌هایت خالص کن.

دل‌م را صاف کن و بی لکه.

کمک کن برای تو بخواهم و این قدر زود رفتارم عوض نشود.

راهِ خوبِ واقعی بودن را به من نشان بده.

خدا جان‌م،

چند وقتی هست که خوب به تو فکر نکرده‌ام.

کمک کن دوباره بشود برایت بنویسم...

 

پ.ن یک:
ازدواج کنید رفقا! از من به شما نصیحت. از جنبه‌های مالی‌ش نترسید. حاضرم پرینت حساب‌م را برایتان منتشر کنم که ببینید خدا خودش روزی را به قدر کفایت می‌رساند؛ حتی با همان ماهی 25820 تومان!

پ.ن دو:
برای مفید شدن روزها، باید برنامه‌ریزی کرد. من این روزها بیش‌تر می‌نویسم و چک‌لیست می‌سازم و خط‌خطی می‌کنم. البته که keep note گوگل هم خوب چیزی است! لذتی که در تیک زدن در مربع‌هایش هست با لذتِ پولِ ناگهانی پیدا کردن لای ورقه‌های کتاب برابری می‌کند!

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۹ ، ۰۲:۲۷
فاء

پیش‌نویس: این یک نامه‌ی سرگشاده است

بسم الله الرحمن الرحیم

مَا تِلْکَ بِیَمِینِکَ یَا مُوسَى؟
قَالَ هِیَ عَصَایَ أَتَوَکَّأُ عَلَیْهَا وَأَهُشُّ بِهَا عَلَى غَنَمِی وَلِیَ فِیهَا مَآرِبُ أُخْرَى

خدا فقط پرسید: " آن چیست در دست تو ؟ "
موسی گفت: " این عصای من است بر آن تکیه می‌دهم و با آن براى گوسفندان‌م برگ مى‌تکانم و کارهاى دیگرى هم از آن برمی‌آید... "
.
.
.
همیشه به این آیه که می‌رسم، از خودم می‌پرسم چرا جناب موسی در جواب خدای مهربان یک کلمه نگفت " این عصاست"... و تمام!

چرا این همه توضیح واضحات داد برای خدایی که از همه چیز آگاه است؟

و همیشه می‌رسم به این که اگر کسی، کسی را بسیار دوست داشته باشد، منتظر است که او

چیزی بگوید...
چیزی بپرسد...
چیزی بخواهد...

تا آن وقت هر چه را که در دل دارد ببافد به دل زمین و آسمان و به قدر چند جمله‌ای هم که شده بیش‌تر با محبوب‌ش حرف بزند...

حتی به قدر کلمه‌ای بیش‌تر...

...لحظه‌ای حتی!

 

سلام خدای عزیزم!

من امشب می‌خواهم کمی شبیه موسای نبی باشم. می‌خواهم برایت حرف بزنم. می‌خواهم دردِدل کنم و از این روزها بگویم. می‌خواهم آسمان را بدوزم به زمین. راستی گفتم آسمان و زمین. خدای عزیزم زمین این روزها تنگ شده و آسمان هم انگار کفایت‌مان نمی‌کند. خدای عزیزم بلا بزرگ شده و ما انگاری تازه رسیده باشیم به این حرف‌ت که: یا ایها الانسان، ما غرک بربک الکریم؟ باید ببخشی خدا جان. ما آدم‌های مادی‌ای شدیم. تا وقتی چیزی را نبینیم باورش نمی‌کنیم.  

خدای عزیزم، ما فکر می‌کنیم باید تنهایی خوب باشیم فقط. ما فکر کرده‌ایم که بقیه‌ی آدم‌ها به ما ربطی ندارند. ما فکر می‌کردیم که اگر تنهایی آدمِ خوبی شدیم آخر ماجراست. ما کم‌تر به امت واحده‌ای که تو گفتی فکر می‌کردیم. ممنون‌ام که به من نشان دادی تنهایی خوب بودن‌م کافی نیست. ممنون‌ام که به من نشان دادی مشکلات چرا حل نمی‌شوند. ممنون‌ام که به من نشان دادی چرا حجت غایب‌ت تا امروز نیامده.

من بلد شده بودم تنهایی خوب باشم تا امروز.

خدای عزیزم، استادِ قرآنی داشتم که آخر مراسم قرآن به سر گرفتن هر شب قدر برایم از آداب دعا کردن می‌گفت. می‌گفت از آداب دعاست که امیدوار باشم به تو. ما از همه ناامیدیم و به تو امیدوار. إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ

خداى من، گویا من اکنون در حضور تو ایستاده‌‏ام و حسن توکل‌م بر تو، به سرم سایه لطف انداخته.

می‌گفت بسم الله بگوییم. بسم الله الرحمن الرحیم

می‌گفت بعد از آن یک صلوات بفرستیم. اللهم....

می‌گفت بعد از آن نعمت‌هایی که به‌مان دادی را یاد خودمان بیاوریم و شکر کنیم.
خدا جان‌م. ممنون. ممنون‌ام که من را اشرف مخلوقات‌ت قرار دادی. ممنون‌ام که مسلمان‌ام. ممنون‌ام که امشب راه‌م را انداختی به این‌جا. ممنون‌ام بابت بهار، بابت تمام دست‌هایی که گرم فشردم‌شان. بابت همه‌ی دوستی‌هایی که به من بخشیدی. بابت هوایی که راحت تنفس می‌کردم.بابت ابرهایی که با باد بالای سرم حرکت‌شان می‌دهی.  بابت هر چیزی که به من عطا کردی و به عقل و زبان‌م نرسید و نیامد از الان تا آخر دنیا شکر...

حالا می‌خواهم دعا کنم: خدای عزیزم کمک‌مان کن که خودمان خوب باشیم. کمک‌مان کن که دل‌سوز باشیم برای این امت واحده. چند روز دیگر ماهِ مهمانی‌ت شروع می‌شود و عاشقان تو در ابوحمزه می‌خوانند: " و الخلقُ کلهم عیالک." خلائق همه خانواده و جیره‌خوار تواند. کمک‌مان کن قلب‌مان بتپد برای همه‌ی عزیزانِ تو. محبت آدم‌های خوب را به دل ما بینداز و ما را محبوب عزیزان‌ت کن.

 

این فریاد استغاثه‌ی ماست؛ نه از این موجود نیمه‌زنده ی میکروسکوپی. این فریاد استغاثه است از شر نفسِ سرکش، از سر تنهایی، از سر دل‌تنگی برای حجت غایب‌ت...

 

 

 

پ.ن: قسمت اول متن از #تلک_الایام است.

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۰:۳۶
فاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۳ ارديبهشت ۹۹ ، ۰۲:۰۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

دل‌‌م می‌خواهد این روزها یادِ بچه‌ها بماند.

تلخی و اضطراب‌ش نه؛ حلِ مسئله‌اش.

دل‌م می‌خواهد یادشان بماند که در بحران‌های آینده‌ی کشورشان آن‌ها موثرند و نقش ایفا خواهند کرد. برای همین برایشان یک بسته‌ی کرونایی ترتیب داده‌ام!

وقتی تمام شد همین‌جا بارگذاری‌‌شان می‌کنم که نظرتان را بدانم :)

 

سری اول

سری دوم

تکلیف یک قسمتی

استفاده از تمامی این فایل‌ها آزاد و موجب خرسندی ما هم هست!

فایل ورد را هم اگر خواستید خدمت‌تان تقدیم می‌شود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۸ ، ۱۴:۵۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

کرونا که اپیدمی شد، مدرسه‌ها را هم از ما گرفت. حالا فکر کنم یک هفته است سر کلاس نرفته‌ام و در به‌ترین حالت یک هفته‌ی دیگر هم تعطیل‌ایم. (امسال باید قید کمال‌گرایی‌م را بزنم در سیلابس درسی!)

بچه‌های مدرسه تعداد زیادی‌شان من را در فضاهای مجازی‌ نمی‌شناسند. من برایشان یک هم‌درسِ ادبیات و روان‌شناسی هستم که می‌روم و می‌آیم؛ در حد یک زنگ.

دختری دارم که بسیار مودب است.

من را دی‌روز در اینستاگرام پیدا کرده و پیام داده:

 

- سلام خانم رحمانی جان

شب‌تون به خیر

من یکی از دانش‌آموزهاتون هستم

حسابی مراقب خودتون باشیییییید

ما یدونه خانم رحمانی بیشتر نداریماااااا

 

دل‌م رفت برای این همه محبت‌ش...

باید راست و حسینی بگویم که شاید از نظر خودت کار خاصی نکرده باشی ولی این همه مهربانی‌ت رفت کنج دل‌م دختر :)

روزم را بین این همه  غرغرِ بدون راه‌حل از سمت اطرافیان‌م ساختی!

 

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ اسفند ۹۸ ، ۰۲:۰۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

آنفولانزا گرفته‌ام و توی خانه قرنطینه شده‌ام.

برای آدمی شبیه من که بیش از همه از جهت میزان صحبت کردن و ارتباط کلامی شبیه به آنه شرلی بودم و هستم، این قرنطینه از ابولا و جنون گاوی هم کشنده‌تر است!

بعد شما گمان کنید کسی از صبح به‌تان بگوید که عصری خواهد آمد که چیزی را به دست شما برساند.

بعد مثلاً بعد از غروب بیاید.

بعد مثلاً یک دسته‌ی نرگسِ کنف‌پیچ‌شده توی دستان‌ش باشد.

و کارش با شما همین باشد.

آمده باشد شما را ببیند و برایتان گل بیاورد.

 

گل‌ها را گذاشته‌ام توی گل‌دان و روی میز کنار تخت‌م. میز یک آینه‌ی بزرگِ قدی دارد. نرگس‌ها دو برابر شده‌اند؛ گرمیِ قلبِ من ده برابر.

شامه‌ام بسته است و بوی پیاز داغ مامان را هم نمی‌فهمم اما از لحظه‌ای که گل‌ها را دیدم چیزی شامه‌ام را پر کرده که عطرِ نرگسِ تنها نیست؛ عطر دل‌گرمی است.

کرونا این روزها امانِ فکر و حواسِ مردم را گرفته و این بین یک ویدئوی خوب دیدم که جمله‌ی طلاییِ پایان‌ش را می‌توانید در عنوان ببینید!

بله رفقا!

آخر سر همین دوست داشتن دنیا را نجات می‌دهد :)
 


پ.ن یک:

و معصوم فرموده باشد: هل الدین الا الحب؟

و امان از ما جماعتی که هنوز از این گزاره تعجب می‌کنیم...

 

پ.ن دو:

این شبکه‌های مجازی پر رفت‌وآمد شاید از اول‌ش هم جای امنی برای من نبود.

حالا که تا حدی خودم را دور کرده‌ام ازش وقتِ خوبی است برای بازگشت به این کنجِ امنِ مجازی.

همه‌جور بی‌انصافی نفس‌م را تنگ کرده راست‌ش...

 

پ.ن سه:

یادم بیندازید از اولین بحثِ شدیدِ غیرعلمی‌م سر کلاس برایتان تعریف کنم.

ناگهان کورومون به گِرِیمونِ آهنی تبدیل می‌شود!

 

بعدنوشت:

الحمدلله سرپا شدم.

و راست‌ش چند روزی است می‌خواهم درباره‌ی نقش‌م به عنوان یک روان‌شناسی‌خوانده در اتفاقات اخیر بنویسم.

یادم هست چندین جلسه سر کلاس آسیب‌شناسی روانی‌مان راجع به عدم پذیرش اساتید و دانش‌جویان پزشکی بحث کرده بودیم و باور نکرده بودم؛ این چند روزه باور کردم!! 

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۸ ، ۰۰:۰۵
فاء