کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی

۶۶ مطلب با موضوع «از روزها» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

در شیمی آلی، هنگامی که یک گروه عاملی از یک مولکول جدا شده می‌رود سراغ مولکول دیگر، واکنش جایگزینی رخ داده است.

به خودم فکر می‌کنم و ارتباط‌هایی که داشته‌ام. دوستان نزدیکی که در زندگی‌م کم‌کم کم‌رنگ شده‌اند، اعضای خانواده‌ای که الویت نبوده‌اند و آمده‌اند در جای آن‌ها نشسته‌اند، دوستانی که یک اتفاق آن‌ها را از دور دور دور آورده نزدیک و...

یکی از این آدم‌ها برای من ساراست.

او یک زن امیدبخش است.

انگاری شبیه سیندرلاست اصلاً. صبح‌ها که بیدار می‌شود، رنگ را تزریق می‌کند به هر جایی که از آن رد می‌شود و پروانه‌ها دور جاهایی که از آن‌ها رد می‌شود می‌چرخند. می‌شنود، دعوت می‌کند، مرزها را برمی‌دارد، خودش را می‌رساند و آدم‌ را از عمق بی‌فایدگی درمی‌آورد.

به روزهایم نگاه می‌کنم.

سارا، در یک واکنش چایگزینی آمده و نشسته کنار من. خیلی هم تلاش کردم که نبینم‌ش اما نشد. وقتی می‌گوید که می‌آییم و کمک می‌کنیم که خانه‌ی بازار شام‌ت را مرتب کنی، مطمئن‌ام که می‌آید. شرم جبران نکردن باعث می‌شود به‌ش نگویم...

سارا یک زن امیدبخش است که به تو اجازه می‌دهد کنارش بنشینی. کارجمع‌کن است و آدم را مطمئن می‌کند.

در عالمی که هر کس می‌دود برای خودش، سارا و خانه‌اش امید می‌پاشد در دل‌م.

+

واقعیت این است که دل‌م برای حل مسئله تنگ شده. می‌خواهم دوباره دختر دبیرستانی‌ای باشم که حالا مطمئن است آخرش چیزی نیست و کتاب بخواند و «چگونه مسائل شیمی را حل کنیم؟» بگذارد زیر سرش.

واقعیت این است که من دل‌م برای دوران تحصیل تنگ شده.

کاش می‌شد یک بار بدون ترس از نتیجه، دانش‌آموزی کرد.

+

افسردگی پس از زایمان خیلی حال عجیبی است. در دید عموم مردم، تو الان باید بابت داشتن یک موفقیت، بابت داشتن فرزندت خوشی تجربه کنی و این که تو در سخت‌ترین احوالات عمرت قرار بگیری برایشان درک‌شدنی نیست.

بعید نیست فکر کنند اغراق می‌کنی.

یک بار یکی از آشنایان‌م به من گفت: فاطمه خوب می‌تونه هیجانات‌ش رو شناسایی و بیان‌شون کنه.

فکر می‌کنم این بیان هیجان‌هایم باعث شده دیگران جدی‌ش نگیرند. انگاری باید در دل غارهای تاریک فرو بروی و چیزی نگویی و یکهو بترکی که باور کنند مشکلی وجود دارد.

رمضان شروع شده و من از این حال خسته‌ام.

خسته‌ام از روزه‌هایی که نمی‌گیرم، از نمازهایی که در دقایق پایانی می‌خوانم‌شان، از روزهای مهمی از تقویم که می‌روند و حاصل‌شان عملاً هیچ است.

می‌دانم تو همه‌ی این احوال را می‌بینی اما نمی‌دانم چه از من می‌خواهی که دل‌م قرص شود. کاش یک جوری به من حالی کنی که می‌بینی. کاش با من حرف بزنی.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۲۲:۳۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

همه‌ی ما در زندگی‌مان تغییر را تجربه کرده‌ایم. همه‌ی ما در شرایط محیطی گوناگونی فرو رفتیم و باید زندگی می‌کردیم. برای من یکی از این تغییرهای بزرگ، دانش‌جو شدن بود؛ آن هم در یک محیط کاملاٌ ناآشنا. بعدتر ازدواج و شروع زندگی با یک موجودیت مجزا که در عین دوری، نزدیک‌ترین است به تو. بعدتر تغییر دانش‌گاه در غار سیاه کرونا به جایی که از فرهنگ دانش‌جویی‌ش فقط محیط ادوبی‌کانکت را دیدم و صوت‌شان را شنیدم. بعدتر هجرت از کشوری آشنا و گرم به سرزمینی تاریک و نامتوازن و سرد. بعدتر کار تمام وقت در مدرسه‌ای کاملاٌ متفاوت و حالا بچه.

به جرئت می‌توانم بگویم این اخری با همه‌ی این تغییرهای دیگر فرق داشت.

حالا و بعد از حدود سه ماه، بالاخره روزی رسید که دخترم در اتاق خواب باشد، من در هال کوچک‌مان کتاب بخوانم و مقرری را به پایان برسانم، توان بلند شدن از جایم را داشته باشم، بدن‌م یاری کند برای شب‌بیداری و صبح هم بتوانم از خواب بیدار شوم بی آن که همه‌ی عضلات بدن‌م کوفته باشد. فرزند می‌آید و از روز اول تو را در هم می‌شکند. همه‌ی اتفاقات اطراف‌ت به تو القای ناتوانی و بی‌کفایتی می‌کنند؛ حتی همه‌ی عزیزان‌ت که می‌خواهند کمک‌ت کنند این موجود ناتوان را بکشانی به روزهای پس از نوزادی. خودت در پایین‌ترین نقطه‌ی نمودار توان روانی و جسمی هستی اما موجودی دیگر هست که ادامه‌ی زندگی‌ش به واسطه‌ی تو اتفاق می‌افتد و باید صد در صد سرویس‌دهنده باشی. این را روزی فهمیدم که در جنگ با دختری که با همه‌ی وجودش گریه می‌کرد ناگهان خواب‌ش برد. و من تازه فهمیدم داشته به من می‌گفته که «من تنهایی نمی‌توانم بخوابم؛ لطفاٌ به من کمک کن.»

در ذهن من خوابیدن، یکی از کارهایی بود که هیج تسهیل‌کننده‌ای لازم نداشت. خواب‌ت می‌آید، می‌فهمی، می‌روی توی اتاق و روی بالش سر می‌گذاری، کمی با خودت سروکله می‌زنی و بالاخره دیر یا زود می‌خوابی. اما حالا با موجودی روبه‌رو بودم که در همین ساده‌ترین کار هم نیاز به کمک دارد. و تو وقتی در ناتوانی فرو رفته‌ای، نمی‌توانی خوب سرویس بدهی و بی‌کفایتی می‌زند بالا.

حالا فرض کن این کوچک، در سه ماهگی‌ش یک بار هم رفته باشد بیمارستان و چندین روزی بستری شده باشد. بی‌کفایتی چنبره می‌زند روی همه‌ی مغزت. اصلاٌ مهم نیست که رشته‌ی دانش‌گاهی‌ت چه بوده، چند سال‌‌ت است، تا حالا چه مهارت‌هایی داشته‌ای و... مهم این است که حالا همه‌ی اطرافیان‌ت از تو تواناترند. خدا نکند عمل جراحی‌ای را از سر گذرانده باشی. زندگی‌ت می‌شود جنگ بین بلند شدن و ایستادن و رسیدگی به فرزند، و نشستن برای جوش خوردن زخم‌های بدن‌ت.

این فرآیند آن قدر عمیق است که فکر می‌کنی هیچ روزی دیگر مثل قبل نمی‌شود. فکر می‌کنی تا ابد باید هوشیار بخوابی و برگشت شیر به دهان قرار است تا آخر عمرت تن و بدن‌ت را بلرزاند. حالا ممکن است دیگران‌ت هم این انگاره‌ها را تقویت کنند با القای معنای «مادر خوب/ مادر فداکار» به تو.

اما آن روزها می‌گذرد. گرچه اوضاع هیچ‌وقت مثل قبل نمی‌شود، اما همین طور هم نمی‌ماند.

این را امروز و بعد از سه ماه می‌نویسم که یادم باشد زخم‌ها جوش می‌خورند، استخوان‌ها از صدا کردن می‌ایستند، خواب‌ها طولانی‌تر می‌شوند، شیرخوار می‌تواند غذایش را نگه دارد، واکنش‌ها معنا می‌گیرد و می‌توان در این مراقبت بیست‌وچهار ساعته معنایی پیدا کرد. می‌توان ساعتی را برای مرتب کردن خانه بدون کمک گرفتن از دیگران پیدا کرد، می‌توان چند صفحه کتاب خواند.

بازگشت از این میدان و عملیات، جراحت و تغییر شکل دارد اما اتفاق می‌افتد.

کم‌کم می‌پذیری که کودک خانه، بیش از تو به سکوت خانه نیاز دارد و شلوغی بیرون اذیت‌ش می‌کند.

می‌پذیری ساعت خواب تو اگر مهم نیست، ساعت خواب او مهم است.

می‌پذیری در بعضی جمع‌ها دعوت نشوی به خاطر شرایط بچه‌دار بودن‌ت.

می‌پذیری برنامه‌ات انعطاف گذشته را ندارد و باید در اولین فرصت پیش آمده نمازت را بخوانی.

این‌ها را نوشتم نه یعنی آن که به پذیرش‌های بالا رسیده‌ام؛ یعنی در موقعیت‌هایی قرار گرفته‌ام که این واقعیت خورده توی صورت‌م که حالا یک جوان یک‌لاقبا که همه‌ی برنامه‌هاش دست خودش است نیستی دیگر. از این مواجهه شوکه شدم. با نفس‌م کشتی گرفتم و از میدان برگشتم. حالا بازنده یا برنده.

بازگشت سه ماه طول کشید و تغییرات‌ش هنوز و همیشه در زندگی من خواهد بود، ولی اتفاق افتاد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۰۳ ، ۰۲:۰۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پزشک‌ها یک مفهومی دارند تحت عنوان زمان طلایی یا Golden time. سیستم‌های درمانی و بهداشتی بودجه‌های کلان خرج می‌کنند برای این که بیمار در زمان درست به مکان درست و با امکانات مناسب برسد وگرنه احتمالاً با چند ساعتی این طرف و آن طرف‌تر موتورسواری که تصادف کرده است یا خانم جوانی که سکته‌ی قلبی کرده است به مرکز درمانی می‌رسد به هر حال. فقط دیگر کار از کار گذشته و زمان طلایی از دست رفته است.

بعد از زمان طلایی در بسیاری از موارد دیگر مهم نیست برسی یا نه؛ کار از کار گذشته است.

هر چیزی در زمانی که باید، اثر مناسب را دارد. اگر در زمان مناسب جای مناسبی قرار نگرفت دیگر تاثیرگذار نیست.

+

نوشتن من چند سالی می‌شود که نظم‌ش را از دست داده. خطوط و کلمات در زمان مناسب‌شان نوشته نمی‌شوند و بعد از گذر از آن زمان دیگر کلمات به اراده‌ی من نیستند و این ننوشتن، من را بد‌ه‌کار خودم کردم است.

وقتی در زمان درست نمی‌نویسی، روح کلمات رفته و دیگر حتی نوشتن چیزی را برنمی‌گرداند.

+

اتفاقی می‌افتد و تو منتظر واکنش‌ای. یک هفته، یک ماه، یک سال. واکنشی که منتظرش بودی را نمی‌بینی.

بعد از گذشت این دوران وقتی طرف مقابل بالاخره تو را می‌بیند و شروع می‌کند به پاسخ دادن انگاری چیزی رفته باشد و دیگر جایش پر نشود. زمان طلایی گذشته و آن خاطره مرده، شبیه بافت قلب که می‌میرد و دیگر احیاء هم کارساز نیست.

+

آدم‌ها در یک زمان مشخص برای چیزی حال دارند. زمان‌ش که بگذرد روح آن کار می‌رود و فقط شکل‌ش می‌ماند، فقط فیزیک‌ش می‌ماند.

محمد معتمدی مثال خوبی می‌زد. می‌گفت موسیقی از جنس فرکانس است، از جنس فیزیک. کما این که وقتی یک ظرف می‌شکند ما صدای آن را با قواعد فیزیک صوت بررسی می‌کنیم اما موسیقی را فقط با قواعد فیزیک صوت نمی‌سنجیم. موسیقی چیزی دارد فراتر از فرکانس و عدد و طول موج.

نه تنها موسیقی که تمام کارهای دنیا روح دارند. روحی که باید در زمان درست به دادش رسید وگرنه می‌میرد. حالا بعد از آن به بهترین شکل، فیزیک آن کار را انجام بده، یک چیزی یک جایی کم است. نمی‌چسبد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۰۲ ، ۱۹:۱۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

هفته‌ی پیش، روزِ قبل از گودبای‌پارتی، کلاسِ نظریه‌های روان‌درمانی داشتم. در کلاس گاهی تمرین می‌کنیم چه شکلی به حرف‌های طرف مقابل‌مان، حتی وقتی از ما درمان نمی‌خواهد گوش کنیم. گروه‌بندی شدیم. طبق قرعه من باید حرف می‌زدم. هفته‌ی پیش در کلاس یک ماجرای الکی ساخته بودم و سعی کرده بودم خوب بازی‌ش کنم. این بار اما شروع کردم به حرف‌های واقعی زدن.

گفتم چهارده سال است با هم دوست‌ایم. گفتم شبیه هم نبودیم خیلی جاها. گفتم قرار است دو هفته‌ی دیگر برود. و مثل هر بار این جمله را که گفتم بغض دوید در صدایم. گفتم می‌فهمم همین دو سالی که اضافه‌تر از بقیه این‌جا بوده هم نرمال نبوده. گفتم می‌فهمم این تصمیم اوست و از دست‌ش ناراحت نیستم. گفتم و گفتم و گفتم و وسط صحبت تصویر را قطع کردم و رفتم دستمال کاغذی آوردم برای خودم! نگاه کردم و دیدم دارم عینهو بچه‌ها گریه می‌کنم سر کلاس!

فرداش خانه‌ی ما گودبای‌پارتی بود. کلاس‌های آن روزم را زودتر تمام کردم. زرشک‌پلو با مرغ را بین کلاس‌هایم پختم و بالای سرش ورد خواندم که آبرویم را نبر! میوه‌ها را از دیشب شسته بودم و چیده بودم در ظرف. به جارو کردن خانه نرسیدم. حوله‌ها را کادو کردم و گذاشتم روی میز و تمام. نشستم منتظر.

زهرا آمد. کیک و شمع‌ها را گذاشت روی اپن و من داشتم فکر می‌کردم شمع باید چند باشد. 25؟ 1؟ 14؟

تا سر حد توان مسخره‌بازی درآوردیم و آخرش اعتراف کردم که دیروز سر کلاس گریه‌هایم را کرده‌ام.

 

می‌دانم قرار است حداقل چهار سال نباشی. می‌دانم نهایتاً سالی یک بار بیایی و از آن دو هفته که این‌جایی هم ساعات زیادی‌ش نمی‌بینم‌ت. می‌دانم آدم‌های آن‌جا یحتمل به تو نزدیک‌تر خواهند بود اما دل‌م از همین حالا تنگ شده.

از سفر شمالی که نمی‌گذارد بیایم فرودگاه دل خوشی ندارم و حس می‌کنم یکی از آدم‌های امن‌م دارد دور می‌‌شود.
امیدوارم به دوباره یکی شدن؛ reunion.

غصه‌دارم و کمی سوگ‌وار.

از انرژی روانی‌ای که در این 14 سال گذاشتم هرگز پشیمان نشده‌ام.

بابت این که این روزها گاهی از تنهایی درم آوردی ممنون‌ام و قدردان.

و امیدوارم هر کجا هستی، هر کجا می‌روی به درد بخورتر از قبل باشی؛ از صمیم قلب.

شمع 25 را نگه داشتم برای 11 سال دیگر و دوباره یادآوری دوستی‌مان.

خدا را چه دیدی. شاید آن روزها از امروز هم به هم نزدیک‌تر بودیم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۱۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

رفته بودم مشهد. همان گوشه‌ی همیشگی صحن انقلاب نشسته بودم به صحبت که دیدم چندین ماه است به صورت جدی به «حج» فکر نکرده‌ام. در ذهن‌م کنارش گذاشته‌ام انگار. حسابی شرمنده شدم.

 

می‌گفت:«می‌دونین کار درست چی‌ه؟ این که خودت رو در شرایطی قرار بدی که مخاطب خاص اعمال عبادی بشی. به جای این که کنار بشینی و بگی خدا رو شکر که من فعلا مستطیع نیستم که پاشم و برم حج، شرایطی رو به وجود بیاری که مستطیع بشی و حج به‌ت واجب بشه. حالا آدم توی خونه‌ی اجاره‌ای زندگی کنه، با اتوبوس این ور و اون ور بره. چی می‌شه مگه؟»

 

مدت‌ها بود این قدر غرق شده بودم در مصرف کردن که یادم رفته بودم حج را، جهاد را، خمس سنگین دادن را.

گوشه‌ی صحن انقلاب یادم آمد و فکر کردم قبل‌ترها چه جسورتر بودم راجع به زندگی. حالا فلان چیز را نشد بخرم؟ چه عیبی دارد؟ حالا آن‌ آتلیه نشد بروم عکاسی؟ خب که چی؟ حالا غذای روزم از بهترین رستوران تهران نشد؟ آخرش قرار بوده این غذا چه بشود حالا؟!

محتاط‌تر شده‌ام و کاملاً دست‌به‌عصا.

متنفرم از این وضعیت.

اگر آخرش قرار است دست خالی برویم، این همه جمع کردن لباس و پول و غذا و ... برای چی؟

 

 

پ.ن:

لازم است این‌ها را بچسبانم جلوی چشم‌م و الا دوباره فردا روز از نو، روزی از نو.

دویدن برای چیزهای به‌دردنخور.

ترسیدن از وسوسه‌های شیطان.

جمع کردن سنگ‌ریزه در ساحلِ الماس...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۰۰ ، ۲۲:۱۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

شب 28ام صفر است. دو ماهی می‌شود خانه را سیاه‌پوش کرده‌ام و حسرت‌ها را فرو برده‌ام. در حالی که صدای مسابقات کشتی دارد در خانه‌ی خالی پخش می‌شود این پست را می‌نویسم.

دانش‌جوی کارشناسی که بودم، دو واحد علم‌النفس داشتیم و شانزده جلسه‌ی 1.5 ساعته رفته‌ام سر کلاس. می‌شود به عبارتی 240 ساعت خواندن درباره‌ی نفس. 

چیزی که این دو ماه از این نفس فهمیدم، از همه‌ی آن 240 ساعت بیش‌تر بود.

امان از نفس.

امان از نفس وقتی افسار وجود را می‌گیرد در دستان خودش.

امان از تنبلیِ ناشی از حکم‌رانی نفس.

امان از عُجبِ راه‌یافته در تک‌تک اعمال از پس هِی کردن‌های نفس.

امروز بیش از هر وقتی نیاز دارم جمع کنم همه چیز را بروم در بیابان. جایی که کسی نباشد. من باشم و نفس‌م.

دل‌م می‌خواست که می‌شد یک بلیت مشهد بخرم و صبح راه‌آهن باشم. آه که حتی در این خواسته‌های به ظاهر ارزش‌مندم هم «دل»م را وارد کردم.

یک متحیرِ مضطر که نمی‌داند چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

آدمی که گویا بازگشته به بحران‌های دوران نوجوانی.

فاطمه‌ای که نفس‌ش سوار شده بر همه چیز.

مرا این طور مپسند خدای عزیزم.

کار از تو می‌رود مددی اِی دلیلِ راه...

 

پ.ن:

الله اکبر. از همه‌ی جنگ و جدال‌های ما با خودمان...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۲ مهر ۰۰ ، ۱۹:۴۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این پست چند بخش بسیار متفاوت و دور از هم دارد؛ فکرهایی که در ذهن‌م گذشته این روزها و چرخیده و حالا حرف شده. بیش‌ترشان حرف‌های روزمره است.

اول از همه بگویم در یک پیچ تاریخی هستم. در مبارزه با افسردگی و اضطراب و ترس و بی‌کفایتی. لحن بخشی از نوشته‌ها شاید خوشایند نباشد. اگر حال‌تان با خواندن احوالات نه‌چندان خوب یک آدم بد می‌شود الان این نوشته را نخوانید.

+

این بخش نوشته را می‌خواهم با یک اعتراف شروع کنم: من از آشنایی و هم‌سایگی و شاگردی شما بسیار خوش‌حال‌ام خانمِ ماجده محمدی.

-نمی‌دانم این‌جا را یک روز خواهید خواند یا نه اما نوشتن‌شان به من حس خوبی می‌دهد. حس می‌کنم قدردانی لازم است.-

شما این حس را به من می‌دهید که هنوز آدم‌ها فکر می‌کنند. هنوز آدم‌ها به چیزهای ندیدنی در ارتباطات‌شان اهمیت می‌دهند. هنوز هستند کسانی که نوجوان‌ها را جدی بگیرند. و راست‌ش من اگر چیزی از معلمی دارم، از شماست و امثال شما. کسی که فکر می‌کند، طرح می‌ریزد، از دورترین مسیر به هدف می‌رسد و بچه‌ها را سر کلاس جادو می‌کند و بیرون کلاس می‌شنود. من از این که ماهی یک بار به یک بهانه‌ای شما را می‌بینم بسیار مسرور و مفتخرم. از این که ویژگی‌های شما و هم‌سرتان را به عنوان زوج ایده‌آل در جلسات خواستگاری مطرح کردم راضی‌ام. من مشتاقِ کارهای مشترک، سفرهای مشترک، مهمانی‌های مشترک‌ام. چه خوب شد روز غدیر با هم خواهر شدیم... :)

این روزها مجالس پرتو را گوش می‌کنم و پر از حس کشف‌ام. پر از حس خوبِ آفرینندگی را دیدن.

من از شما بابت همه‌ی روزهای مدرسه، همه‌ی روزهای دبیرستان، همه‌ی روزهای مواجهه با مرگ، همه‌ی روزهای شروع سختی، همه‌ی روزهای سخت کنکور، همه‌ی روزهای دانش‌گاه و تنهایی ابتدایی‌ش، همه‌ی جلسات هیئت عقیله‌ی عشق(س) و امام جواد(ع)، همه‌ی روزهای قرارهای 8 صبح چهارشنبه در خانه‌تان و حرف زدن راجع به زندگی مشترک پیش رو، همه‌ی روزهای پس از ازدواج و خانوادگی هم‌دیگر را دیدن ممنون‌ام.

من بابت آن روزی که توی آمفی‌تئاتر دبیرستان فرزانگان صدام کردید و گفتید امام حسین روزی که می‌رفته کربلا اسم من توی ذهن‌ش بوده ممنون‌ام.

ممنون بابت مهمانی‌های خودمانی و بدون تکلف‌تان.

ممنون بابت یاد دادن دوختن چادر عربی با دستمال کاغذی!

ممنون بابت شکستن الگوها در ذهن‌م؛

که اگر بین نگاه‌های سنگین بقیه جرئت می‌کنم متفاوت عمل کنم یکی از جدی‌ترین موثرهاش شمایید.

+

کنکور دکتری این اسفند است!

این را یک ماه پیش فهمیدم؛ جلسه‌ی کارورزی-طورم تمام شده بود که مراجع شروع کرد به پرسیدن سئوالاتی راجع به دانش‌گاه قبلی‌م. جواب دادم و بعد دلیل سئوال‌ش را پرسیدم. گفت اسفند کنکور دکتری است! این‌جا بود که فهمیدم مقطع جدید دانش‌گاهی‌م پیش از شروع و دیدن دانش‌گاه دارد تمام می‌شود :))

- من هنوز کارت دانش‌جویی‌م را نگرفتم :)) -

حالا باید برای مقطع جدید آماده شوم(؟)

عزیزترین را می‌بینم و از خودم می‌پرسم: «می‌خوای استاد دانش‌گاه شی؟ می‌خوای پژوهش‌گر شی؟ می‌خوای بهت بگن دکتر؟ می‌خوای اعتبارت بیش‌تر شه؟ تو که کار و درس رو به زور مدیریت می‌کنی، می‌خوای یه چیز دیگه اضافه کنی بهشون؟ تاثیرت الان چه قدره؟ اگه دکتری بخونی تاثیرت چه قدر می‌شه؟ مادر بودن کجای این تاثیر قرار می‌گیره؟ اگه دکتری نگیری احساس کفایت‌ت کم می‌شه؟ نکنه کارهای خونه و بچه رو در آینده هووی درس خوندن‌ت ببینی و ناخودآگاه روی رفتارت با خانواده‌ت تاثیر بذاره. تو چه قدر می‌تونی مثل مامان‌ت باشی؟ ساعت خواب‌ت رو می‌تونی کم کنی؟ جای تو مدرسه است یا کلینیک یا دانش‌گاه؟»

این چند خط سئوال و دل‌واپسیِ بالا در دقیقه هزار بار در سرم می‌چرخد و تکرار می‌شود. و هنوز بی‌جواب‌ام. 

و اسفند روز به روز نزدیک‌تر می‌شود و من گیج و گنگ‌تر.

و حتی نمی‌دانم باید چه چیزی را چه طور بخوانم. و نمی‌دانم پژوهش‌م را باید از کجا پی بگیرم. و نمی‌دانم چه طور به حال فعال پیش از این برگردم.

اصلاً آیا برم؟! آیا نرم؟! (با لحن مخصوص خوانده شود!)

+

اگر یک روز بخواهم بالین‌گری را جدی‌تر دنبال کنم(باید بگویم روزی که روان‌شناسی بالینی را انتخاب می‌کردم به شغل‌م مطمئن نبودم. فقط می‌دانستم دل‌م می‌خواهد جدی‌ترین و پرتنش‌ترین گرایش را بخوانم اما این روزها کم‌کم دارد از درمان‌گری هم خوش‌م می‌آید.) باید در DSM علاوه بر زایمان، ازدواج را هم وارد موقعیت‌های پیشایند افسردگی کنم. و جلوش حتماً تبصره بزنم که: «حتی اگر بهترین ازدواج و خوشایندترین وصلت باشد.»

تکلیف ازدواج‌های بدون شناخت و اجباری و بدون علاقه که مشخص است. من با توجه به مشاهدات میدانی‌م راجع به ازدواج‌های بسیار موفق حرف می‌زنم. احساسات خانم‌ها در این دوران عجیب و غریب و متناقض می‌شود. و به نظرم باید یک نفر یک بار برای همیشه بگوید: «کسی که ازدواج می‌کند قرار نیست ارتباطات قبلی‌ش را بریزد دور!»

آدم‌ها از ارتباطات‌ دوستانه‌شان انرژی روانی می‌گیرند؛ و این انرژی روانی کم که می‌شود آسیب‌پذیری‌های روانی پیداشان می‌شود.

وقتی بالای ده بار به یک نفر/ یک گروه می‌گویی بیا ببینم‌ت و نمی‌آید و نمی‌شود و تو می‌مانی «تنها» در خانه‌ای که نسبت به آن هم حس غریبگی می‌کنی، اوضاع قمر در عقرب می‌شود. حالا تو علاوه بر یاد گرفتن هزاران مهارت جدیدِ نرم و سخت باید غمِ تنهایی را هم به دوش بکشی و مدام به خودت بگویی:«من چی کار کردم که فکر کردن باید مثل قبل با من گرم نگیرن؟»

حالا واکسن زده‌ام و تب‌ش را هم کرده‌ام و هم‌چنان منتظرم. منتظر جمع‌هایی که بتوان درشان از تنهایی گفت و درمان‌ش کرد. کم‌کم انرژی گرفت و بلند شد و این طرف و آن طرف رفت و کار کرد و تاثیر گذاشت و هی در باتلاق افسردگی فرو نرفت.

افسردگی را مخصوصاً بعد از اتفاقات تعیین‌کننده‌ی زندگی-چه مثبت و چه منفی- جدی بگیرید.

مبارزه با یک مشکل روان‌شناختی به قدرِ یک مشکل جسمی انرژی می‌خواهد. اگر بیمار مبتلا به کرونا باید گوشت و آب‌میوه و... بخورد تا قدرت مبارزه با بیماری را داشته باشد، اگر لازم است بیمار مبتلا به سرطان مراقب سیستم ایمنی و عفونت‌های کوچک باشد وقت شیمی‌درمانی، فرد درگیر با افسردگی و اضطراب و... باید حمایت‌های روانی‌ش آن قدری باشد تا بتواند جلوی درگیری‌ش بایستد. همین است که سیستم حمایت‌گر همیشه امتیاز مثبت افراد مراجعه‌کننده به کلینیک‌های روان‌شناختی است و موجب پیش‌آگهیِ مثبت.

من در حالِ ساختن شبکه‌های اجتماعی جدیدم برای مبارزه‌ی بهتر اما حالا فهمیده‌ام که افسردگی می‌تواند یک غول باشد. غولی که تو را از پا می‌اندازد و آن‌قدری نامرئی است که اطرافیان‌ت از تو می‌خواهند مثل قبل شب‌ها دیر بخوابی و صبح‌ها زود بیدار شوی و پروژه‌ها را به موقع تحویل بدهی و در جمع مسخره‌بازی دربیاوری از خودت و تو همه‌ش باید غول را بهشان نشان بدهی که روی سینه‌ات نشسته و آن‌ها نبینند و حرف‌هاشان غول را قوی‌تر کند.

افسردگی شبیه کرونا، شبیه سل نیاز به مداخله‌ی حرفه‌ای دارد وگرنه غولِ مزمن می‌شود. جدی‌ش بگیرید.(مقصودم از مداخله‌ی حرفه‌ای لزوماً دارو نیست؛ دارو گاهی ضروری است، روان‌درمانی از آن ضروری‌تر.) 

+

من در مفید حس خوبی دارم.

گرچه انکار نمی‌کنم که با فرزانگان برایم قابل مقایسه نیست(و به نظرم طبیعی است؛ من در فضای فرزانگان بزرگ شدم و از خودم می‌دانم‌ش.) اما بسیار لذت‌بخش است و نقطه‌ی روشن این روزها.

جلسات گروه خوب، آدم‌های عزیز، محیط پویا.

مفید فعلاً روی خوب‌ش را به من نشان داده! امیدوارم خوب بماند!

+

این روزها Money Heist می‌بینم و See و خاتون.

اولی را با زبان اسپانیولی ببینید، دومی را با کیفیت خوب و ملاحظه بابت صحنه‌های بسیار خشن و سومی را بدون تصویر و با صدای زیاد موسیقی زمینه! چه کرده‌ای آقای کلهر!

+

بابت درسی که می‌دهم جدی‌تر قرآن می‌خوانم. شبیه یک کتاب درسی دانش‌گاهی این بار. یک دفتر برداشته‌ام و سیر آیه‌ها را برای خودم یادداشت می‌کنم. این که خدا الان داشت با بنی‌اسرائیل حرف می‌زد، چه شد ناگهان مخاطب شد حضرت ابراهیم؟ این سئوالات در این شکل از سیرنویسی تا حدی پاسخ داده می‌شود. و البته که باید بگویم آقای محمدحسین طباطبایی! خدا مقامات شما را متعالی‌تر کناد. چه کرده‌اید در المیزان‌تان...

+

این روزها آن روزهایی است که قرار بود به درس و مشق‌مان برسیم و برسیم به‌شان و بزنیم به دلِ جاده.

همین‌قدر سورئال، همین‌قدر عجیب؛ با گذرنامه‌ای که آن‌قدر استفاده‌اش نکردم نمی‌دانم اعتباری ازش باقی مانده یا نه. با حسابی که قدرِ کارمزد بانک درش باقی مانده. با کارت واکسنی که دو تا مهرش را نوش جان کرده. با بدنِ ناآماده از این خانه‌نشینی‌ها. با پروژه‌هایی که تحویل ندادن‌شان مهلت تحویل را انداخته به ابتدای مهر. با هیئت‌های مدرسه که بیش از 5 نفر شدن‌شان نگران‌مان می‌کند.

آه از تو دنیا. که این‌گونه ما را دچار حیرت می‌کنی...

 

 

پ.ن:

خلاصه که این رفتن و نرفتن مسئله‌ی اصلیِ این روزهای من است. دکتری، جاده، کار جدید و...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ شهریور ۰۰ ، ۲۱:۲۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

اول

بعضی تئوری‌های زبان‌شناسی می‌گویند کلمه‌های یک زبان را حروفی تشکیل داده است که ترکیب آن‌ها کنار هم فارغ از معنای قراردادی‌شان، با آوای حروف حسی را در آدمی‌زاد بیدار می‌کند. به کلمه‌ی خشن نگاه کنید؛ خشن برای ما یک معنای قراردادی دارد که در لغت‌نامه‌ی دهخدا می‌توانید ببینیدش. اما جدا از آن معنا، با شنیدن این واژه هیجان‌ شما چه تغییری می‌کند؟ با آوایش یاد چه چیزی می‌افتید؟ خشن برای من سختی و عدم انعطاف زیادی دارد و تنش‌زاست.

دوم

مهاجرت برای من همواره جالب بوده است. در مدرسه‌ای درس خوانده‌ام که فارغ‌التحصیلان‌ش بیش از دیگران مهاجرت می‌کردند، بعدها دوستانی داشته‌ام، دانش‌گاه‌هایی رفته‌ام که دغدغه‌ی اول زندگی‌شان اپلای کردن بوده است. این مواجهه‌ی زیاد را بگذارید کنار روحیه‌ی تجربه‌پذیر من و تمایل‌م برای دیدن محیط‌های جدید و آدم‌های جدید و تجربه‌های زیسته‌ی متفاوت. مهاجرت در سال‌های قابل‌توجهی از نوجوانی من ذهن‌م را درگیر خودش کرده است. گرچه قصدم برای اقدام هرگز صد در صد نشده است اما آن قدری جدی بوده که حدود دو سالی دو پروژه‌ی پژوهشی را حول آن دنبال کرده‌ام.

سوم

مهاجرت با همه‌ی این اوصاف برای من موضوعی باز بود. شاید بله، شاید نه.

اولین باری که فهمیدم من آدمِ دوریِ طولانی مدت از ایران نیستم شش ماه پیش بود. روزی در ابتدای زندگی مشترک و وقتی شور و حال ناله‌های دوری از خانواده خوابیده! یک بعد از ظهر پاییزی که داشتم پک‌های یادگاری هیئت عقیله‌ی عشق را می‌بردم برسانم. قرار بود سمت خیابان آزادی و سمت دانش‌گاه تهران با من باشد که ناگهان ملیکا گفت: گیشا و یوسف‌آباد و فاطمی رو هم می‌بری؟

نزدیک دانش‌گاه بود. قبول کردم و با حدود هفده پک، ساعت سه و چهار بعد از ظهر ماموریت شروع شد و راه افتادم.

خورشید غروب کرده بود که رسیدم دم در خانه‌ی سارا*. چند ماهی بود رفته بود آمریکا برای ادامه تحصیل حداقل چهار ساله و قرار بود پک را به خانواده‌ش تحویل بدهم تا وقتی می‌آید  همه را با هم تحویل بگیرد. خانه را راحت پیدا کردم و زنگ زدم.

-«سلام»

-«سلام، بفرمایید.»

-«من رحمانی هستم. از طرف هیئت عقیله‌ی عشق اومدم. برای سارا* جون یه امانتی آوردم.»

رفتم بالا. مادرش اول نفهمیده بود کی هستم و چرا آمدم و چه کار دارم. گفتم فلانی ام از فرزانگان. اسم مدرسه که آمد، نگاه به صورت خانمِ میان‌سال روبه‌رویم کردم و آن‌جا بود که «اندوه» را دیدم. مادر سارا* اندوه شده بود. و آن قدری عمیق، که حتی الان و وقتی درباره‌ش می‌نویسم هم غم دل‌م آن قدری زیاد شده که اشک آورده روی صورت‌م.

در تردید بودم تعارف‌های صادقانه‌شان برای داخل رفتن را قبول کنم یا زودتر خودم را به ماشین برسانم و بزنم زیر گریه.

این‌جا بود که تصمیم‌م بر نرفتنِ طولانی قطعی شد. فکر اندوه شدنِ مادر و پدرم-که همگان می‌داند چسبندگی زیادی به‌شان ندارم- دل‌م را می‌لرزاند.

چهارم

دی‌شب رفته بودیم فرودگاه امام خمینی برای استقبال یکی از رفقای عزیزترین. رسیدیم جلوی در خانه‌شان و یک آقایی را دیدیم که جلوی در ایستاده بود و تجسم واژه‌ی منتظر و نگران بود. و خانمی را دیدیم که از پنجره‌ی خانه داشت به کوچه نگاه می‌کرد. پدر و مادری بودند که کمی بیش از یک سال بچه‌شان را ندیده بودند. 

وقتی ساعت یک بامداد رسیدم خانه، داشتم به موقعیت‌های دکترایی فکر می‌کردم که نمی‌خواستم سراغ‌شان بروم. موقعیت‌های دکترای چهار پنج ساله‌ای که پر از افتخار و دل‌تنگی‌اند.

پنجم

من فکر می‌کنم اندوه بار دارد. آن‌قدری هیجان حمل می‌کند که شکسته می‌شود.

من این تصمیم زندگی‌م را هیجانی گرفتم و تمام شد.

پرونده‌ی مهاجرت طولانی مدت برای همیشه در ذهن‌م مهر مختومه گرفت.

 

پ.ن:

آی جماعت! اگر یک روزی مسافر فرودگاه امام بودم، به هیچ وجه نگذارید تنها و با تاکسی بروم. حتی اگر خودم اصرار کردم که تنها می‌روم و فلان بلند شوید و بیایید. دل آدمی‌زاد در لحظه‌های اول یحتمل حسابی می‌ترکد و دل من تحملِ تنهاییِ ترکیدن‌ش را ندارد... 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۰۰ ، ۱۵:۴۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

چند سالی می‌شود که به مسئله‌ی ازدواج فکر می‌کنم؛حتی قبل‌تر از ازدواج خودم.

به واسطه‌ی دوستانِ مختلف و رنگ‌به‌رنگ‌م افراد زیادی را دیده‌ام که به گونه‌های مختلف ازدواج کرده‌اند. موافقِ خانواده‌ی خود، مخالف آن‌ها، کاملاً سنتی، کاملاً غیرسنتی، با شروع عاشقانه، با شروع عاقلانه، با فشار بقیه، با اصرار خودشان و...

چند روزی است که سعی دارم این آدم‌ها را دسته‌بندی کنم. شاید بتوان گفت یک معیار خوب برای شکل ارتباط عروس و داماد، نوع نگاه‌شان به ارتباط شکل‌گرفته بعد از ازدواج است. این که فرآیند ازدواج را شبیه انتخاب دوست می‌بینند یا خانواده.

بگذارید کمی بیش‌تر توضیح بدهم.

ما خانواده را انتخاب نمی‌کنیم. به واسطه‌ی ارتباط خونی‌مان لاجرم به ارتباط با بعضی افرادی هستیم که شاید اصلاً هم ازشان خوش‌مان نیاید. صله‌ی رحم‌مان نباید با آن‌ها قطع شود و بعضی‌شان مثل استخوان لای زخم تا آخر اذیت‌مان می‌کنند و این ما هستیم که باید برای حفظ خودمان، برای حفظ اعصاب و روان خودمان، برای حفظ ارزش‌های خودمان خلاقیت داشته باشیم و رفتارهایمان را باهاشان تنظیم کنیم. گاهی به مهر، گاهی به تغافل، گاهی به شوخی و خنده.

اما دوست؛ حتی بدون ارتباط خونی ما به دوستان‌مان شبیه‌تریم تا به خانواده‌ی درجه‌ی دو و سه‌مان. آن‌ها را خودمان انتخاب می‌کنیم. با آن‌ها سفر می‌رویم، کوه می‌رویم، دعوت‌شان می‌کنیم خانه‌مان و نگران رفتن آبرویمان جلوشان نیستیم. ارتباط ما با دوستان‌مان گرچه بسیار عزیز اما قطع آن ممکن است.

به خاطر همین اوصاف است که معمولاً تعامل با دوستان انرژی کم‌تری از آدم می‌گیرد. لازم نیست گوشه و کنارش را صاف و صوف کنیم و با کسی که اذیت‌مان می‌کند نشست‌وبرخاست کنیم.

برگردیم به موضوع اصلی خودمان؛ ازدواج.

آدم‌ها یا ازدواج را دوستانه می‌بینند و یا خانوادگی.

من آن را بیش‌تر خانوادگی می‌بینم. شما وارد جمعی می‌شوید که هیچ چیزی از آن‌ها را نمی‌دانید و شاید در دوران آشنایی کوتاه یا طولانی‌تان نهایتا ده درصد از یکی از اعضای آن‌ها -که هم‌سر آینده‌ی شماست- سردرآورده باشید. ازدواج صاف و صوف کردن می‌خواهد. شکل دادن ارتباط موثر با لایه‌ی اول دوم خانواده‌ی هم‌سرتان مثل یک نوزاد می‌ماند که اگر مراقب‌ش نباشید از کوچک‌ترین چیزها ضعف می‌کند و خفه می‌شود و می‌میرد. نمی‌شود ترک‌ش کرد، شما لزوماً هم‌سلیقه با آن‌ها نیستید و...

آن‌ها که ازدواج را دوستانه می‌بینند توی ذوق‌شان می‌خورد. آن‌ها خودشان را برای ارتباطی سرشار از محبت آماده کرده‌اند و حالا لزوماً محبت نمی‌بینند و از قضا برای ساختن قدم به قدم این ارتباط باید مراقب «احترام» هم باشند. همین تحمل‌شان را طاق‌تر می‌کند و راحت‌تر جا می‌زنند. دانستن واقعیتِ بعد از ازدواج که در عشق و عاشقی‌های ابتدای زندگی و زرق و برق عروسی و بدهکاری‌های جشن و آرایش‌گاه و سرشلوغی‌های خرید جهیزیه گم می‌شود به نظرم یکی از آن چیزهایی است که دانستن‌شان دنیای عجیب بعد از ازدواج را آشناتر می‌کند.

راست‌ش به نظرم جمله‌ی «من دارم با خودش ازدواج می‌کنم، نه خانواده‌ش» متهمِ درجه اول این قصه است.

 

 

پ.ن یک:

الان که می‌نویسم روتختی را مرتب کرده‌ام، کاهو را شسته‌ام، ناهار خورده‌ام،(یک وقتی باید راجع به ناهار درست کردن و ناهار پختن‌های تنهایی هم صحبت کنیم؛ نمی‌ارزد!)، یک جلسه‌ی کاری برگزار کرده‌ام، راجع به آینده‌ی شغلی‌م با یک دوست حرف زده‌ام، سیزدهمین فصل از صد سال تنهایی را گوش داده‌ام، برای نمازهای اول وقت و ساعت خواب شبانه‌ و هشت لیوان آب روزانه‌م جدول کشیده‌ام و به خودم اولتیاماتوم داده‌ام، ظرف‌ها را شسته‌ام، خانه را مرتب کرده‌ام، مقاله‌های پایان‌نامه را باز کرده‌ام و به هفته‌ی قبل‌م فکر می‌کنم که کمی شبیه آن چیزی که خوش‌حال‌م می‌کرده زندگی کرده‌ام؛ وسط راه رفتم خانه‌ی مهرتا، سر راه دبیرستان سر زده‌ام به خانه‌ی کابل، مرکز شهر را متر کرده‌ام و حس کرده‌ام هوم‌سیکِ انقلاب شده‌ام. کله‌ی سحر رفته‌ام نهج‌البلاغه و پیاده برگشته‌ام خانه و بعد از یک سال و اندی سوار بی‌آرتی شده‌ام. رفته‌ام هدیه خریده‌ام و غرق کتاب‌ها شده‌ام. گشته‌ام دنبال کیک خاص و رفته‌ام زیر آبشار دارآباد و از صخره‌ها شبیه مرد عنکبوتی بالا رفته‌ام و بسیار کارهای احمقانه کرده‌ام! از زندگی یک هفته‌ی اخیرم به غایت راضی‌ام!

 

پ.ن دو:

جمع‌وجورهای قبل از آمدن مهمان دل‌انگیزند و تمیزکاری‌های بعد از رفتن‌شان غریب. تصمیم گرفته‌ام پشت به پشت مهمان دعوت کنم که هیچ‌وقت به این عصرهای غریب نرسم!

یک سال شد که من این‌جا هستم ها رفقا! بیایید یک صبحی، ظهری، عصری، شبی ببینم‌تان!

مربای آلبالو و کاهوهای شسته و آب‌دوغ‌خیارها و گپ زدن‌های خودمانی شما را می‌خواند!
 

پ.ن سه:

مامان بالاخره به رانندگی من اعتماد کرد! و من زین پس فصل جدیدی را در سلطانی جاده‌ها آغاز خواهم کرد! :))

 

پ.ن چهار:

غم‌های توی دل‌م هر از چندی با یک جمله، با یک اتفاق، با یک سوءتفاهم، با یک برخورد بد هم می‌خورند و کل قلب‌م را توی مشت‌شان می‌گیرند.غم قلب‌م منتشر می‌شود به خانه، به عزیزترین، به گلدان دوزَک، به قدرت نور منتشرشده از بین تاروپود پرده. و این غم‌ها چه حقیرند. قلبی که غمِ گرامی نداشته باشد اوضاع‌ش همین‌قدر اسف‌بار می‌شود. غم‌های من را گرامی کن خدای عزیزم - لطفا -

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۰۰ ، ۱۶:۱۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

ماجرا با یه جمله شروع شد: فکر کنم تب دارم.

و این جمله شروعِ قرنطینه‌ی حدوداً بیست روزه‌ی ما بود؛ قرنطینه‌ای در زمان نوروز و شعبان و اولِ سالی که خیلی‌ها یکِ یکِ صفر و یه شروع جدید می‌دونستندش.

بعد از همه‌ی رعایت‌ها کرونا سراغ‌م اومده بود و اومدن‌ش عجیب شده بود. سراغ خودم نیومده بود و این بدترش می‌کرد.

 

روز اول قرنطینه| بیست‌ونه اسفند: صبح تا ظهر روز اول به این گذشت که به همه خبر بدیم که دیدن‌شون نمی‌ریم. ظهر تا شب‌ش هم به تحویل گرفتنِ آذوقه‌ی دوران قرنطینه و داروهای لازم از خانواده. روز اول روز سختی از نظر بیماری نبود؛ روز سختی بود از نظر مواجهه با واقعیت. 

 

روز  دوم قرنطینه| سی اسفند: کیک آلبالو پختم. یادم اومد که همین کیک رو با همین پلوپز آخر تیر پخته بودم. وقتی اومده بودم خونه‌ی خودم و کرونا رفته بود سراغ بابا. شب‌ش مامان به‌م زنگ زد و گفت بابا بعد از دو هفته مایعات خوردن کیک رو خورده.

سی اسفند، ساعت یک وقتی داشتم کیک می‌پختم و امیدوار بودم این بار هم کیک باعث باز شدن اشتها بشه، پاوندکیک آلبالو رو «کیکِ کرونا» نام‌گذاری کردم!

بعد از تحویل سال با همه تصویری صحبت کردیم که نگران نمونن. این راه‌کار توی رفع نگرانی آشناهای دورتر موثر بود.

 

روز سوم قرنطینه| یک فروردین: شب بود که حس کردم تب دارم. با مامان صحبت کردم؛ نیم درجه تب داشتم.

 

روز چهارم قرنطینه| دو فروردین: ظهر بود که تب‌م رسید به سی‌ونه درجه. بدن‌درد و سردرد هم که هم‌چنان هم‌راهی‌م می‌کرد :)) دارو خوردن رو شروع کردم. هر هشت ساعت مسکن می‌خوردم تا اوضاع برام قابل‌تحمل بشه. تب بیش از همه چیز اذیت‌کننده بود.

 

روز پنجم قرنطینه|  سه فروردین:صبح تب‌م قطع شده بود. سردرد رفته بود. سر پا شده بودم. روز دوم دارو خوردن‌م بود.

 

روز ششم قرنطینه| چهار فروردین: بعد از شش روز رفتم توی اتاق و خواستم کمی خونه رو جمع‌وجور کنم. وسط تمیزکاری چندتا نفس عمیق جلوی عطرهام کشیدم و ... باورنکردنی بود؛ مطلقاً هیچ!! هیچ بویی رو نمی‌شنیدم. احساس فقدان و غم داشتم. حسِ از دست دادن قدرت بویایی و نفهمیدنِ بوی بهار.

 

روز هفتم تا نهم قرنطینه: به زینب گفتم مریض شدم و بی‌حال و نمی‌رسم به همه‌ی کارهای محتوا. برکت جشن هیئت این بوده که یه هفته بین‌الطلوعین بیدارم و توی گعده‌ی بحث. این اولین نشونه‌ی مثبت امسال! 

 

روز دهم قرنطینه| هشت فروردین: شبِ نیمه‌ی شعبان بود. چند روزی بود بدون دارو بدون علامت بودم. اول با مامان چک کردم. بعد زنگ زدم به زینب و از اوضاع مکان برگزاری جشن پرسیدم. گفت حیاط مدرسه است و فضا بازه. ساعت یازده و چهل دقیقه‌ی شب رفتم پاسداران و بعد از یه ربع اومدم بیرون توی ماشین و برگشتم خونه. الحمدلله بابت چراغونی‌های حسابیِ دولت و چیذر و خیابون طرشت شمالی...

 

روز یازدهم قرنطینه| نه فروردین: شال و کلاه کردم به کوه‌نوردی! با دوتا ماسک و از مسیری که به عقل هیچ بنی‌بشری نمی‌رسید رفتیم سنگان. مسیر معمول در حدِ پیاده‌روی‌های بالای پارک جمشیدیه است و ما حداقل چهار بار از بستر رودخونه‌ی پر از آب رد شدیم :))) خسته شدم ولی یه کم حسِ آدمی‌زاد بودن به‌م دست داد.

 

روز دوازدهم تا نوزدهم قرنطینه: سر کار نرفتم. بیرون رفتن‌م محدود بوده به ضروریات و فقط در فضای باز. با وجود منفی شدن تست مراعات کردم. بیست روزی می‌شه که اغلب توی خونه هم ماسک زدم. 

می‌شمرم؛ هفت تا کتاب خوندم. چیزی حدود دو هزار صفحه! این دومین نشونه‌ی مثبت امسال! برگشت دوباره به کتاب‌خواری!

 

بیماری سخت نبود الحمدلله.(همین که الان سطح آنتی‌بادی‌م سربه‌فلک کشیده خودش تنهایی ده تا نشونه‌ی مثبت‌ه :)) ) یه روز و نیم تب کردم، دو هفته‌ای بویایی نداشتم، سه چهار روزی تب و بدن‌درد، بیش از همه بی‌حالی و رخوت.

پناه می‌برم به تو از رخوت خدای عزیزم...

شعبانِ سالِ آغاز هم گذشت و من خواب‌م زیاد شده و شب‌بیداری‌هام کم.

از امروز کارهام رو ثبت می‌کنم تا بفهمم چه بر سر خودم آوردم.

کمک کن این حال به رمضان نرسه...

 

 

پ.ن:

حواس‌م هست که این بار هم که بعد از کلی وقت برنامه‌ریزی کردم برای سالِ نو اومدن پیش‌تون چی شد ها! خواستم بگم ما رو دور نندازید؛ حالا گیریم خیلی هم بد باشیم ولی دل‌مون که تنگ می‌شه...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۰۰ ، ۱۳:۳۴
فاء