کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

کافه فرزانگان

کاش آن قدری معرفت داشته باشیم که جرئت کنیم بشنویم

بازنشر نوشته‌ها نگارنده را خوش‌حال می‌کند؛ نیازی به اجازه نیست.
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم.

بایگانی
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۱ اسفند ۰۰ ، ۱۸:۰۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این نوشته یک تجربه‌نگاری درباره‌ی مجموعه‌های ارائه‌دهنده‌ی خدمات مربوط به ازدواج است که ممکن است به درد زوج‌های جوان بخورد. مشخصاً بدون جهت‌گیری نیست اما سعی شده منصفانه نوشته شود.

آشنایی من با عزیزترین از همین روزها شروع شد؛ سه سال پیش. حدود شش ماه بعدش عقد کردیم و یک سال بعد از آن آمدیم خانه‌ی خودمان. در این میان مراسم عروسی ما افتاده بود در ماه‌های ابتدایی شروع همه‌گیری کرونا و همین باعث شد من تجربیات مختلفی راجع به عکاسی داشته باشم.

اول از همه بگویم که ما از آن دست آدم‌هایی هستیم که ترجیح می‌دهیم از بودن در لحظه لذت بیش‌تری ببریم و همین باعث می‌شود زیاد آدم‌های عکسی‌ای نباشیم و از کلی از لحظات‌مان خاطره‌ی شفاف و عزیز داریم ولی عکس نه. این ویژگی ما را در تمام طول این متن لحاظ کنید. شاید ویژگی‌های شما منجر به تصمیمات دیگری شود.

من به عکس و عکاسی تا یک ماه مانده به بله‌بران فکر نکرده بودم. در یک بازه‌ی یک ماهه اما از همه‌ی دوستان متأهل‌م پرسیدم که آن‌ها چه کار کردند. تصمیمات آدم‌ها متفاوت بود:

خانم ع. هم‌سرش تدوین‌گر بود و فقط با یکی از دوستان‌ش صحبت کرده بود که بیاید و از فرآیند عروسی‌شان عکاسی و فیلم‌برداری کند و بعد خودشان سر و سامان‌شان بدهند.

خانم هـ. و خانم مـ. سراغ یکی از آشنایان رفته بودند که عکاس حرفه‌ایست اما نه چندان معروف. باغ و آتلیه رفته بودند و همه‌ی چیزهای معمول را تحویل گرفته بودند.

خانم نـ. رفته بود به یکی از این آتلیه‌های معروف مذهبی و حدود سی درصد بیش‌تر از مورد قبل هزینه کرده بود.

خانم ز. رفته بود به یکی آتلیه‌ی معروف غیرمذهبی و هزینه‌اش در حد همان مورد قبل شده بود.

موارد مختلف را کنار هم گذاشتم و برای روز جشن خانوادگی‌مان به یک تصمیم رسیدم. برای من مهم بود که عکاس محرم‌م باشد. دوست نداشتم تشکیلات عجیب و غریب عکاسی و نور دست‌وپای مهمان‌ها را در خانه‌ی نه‌چندان بزرگ ما ببندد و معذب‌شان کند. دل‌م می‌خواست نوع پوشش و رفتار عکاس با مهمانان نامتجانس نباشد و همین باعث شد زحمت عکاسی این مراسم را بیندازم روی دوش دایی‌جان‌م. دایی من سال‌ها سردبیر خبر رادیو بوده و خبرنگار و یک علاقه‌مند به عکاسی. می‌دانستم کیفیت عکس‌هایش قابل قبول‌م است، حضورش کسی را معذب نمی‌کند و من مدام نگران جلو و عقب شدن چادرم جلویش نیستم. روز مراسم بله‌بران دایی جان با یک کیف دوربین و یک کوله‌پشتی لنز آمد. عکس‌هایش 8.5/10 خوب بودند و مهم‌تر از همه چیز من حس ناراحتی‌ای نداشتم. این مراسم این طور گذشت. با عکس‌هایی بدون ادیت و نور و فیلتر که من را کاملاً راضی می‌کردند و همان چیزی بودند که دل‌ می‌خواست. ما برای این مراسم‌مان عکس آتلیه‌ای نداشتیم و هر چه هست در خانه است و فضای معمول آن. اگر به آن روز برگردم میز جلوی روی‌م را خلوت‌تر می‌کردم اما من همین حد از طبیعی بودن را هم دوست دارم. این که با هر بار دیدن عکس‌ها یادم می‌افتد که آن روز برای امضای شاهدان خودکار پیدا نمی‌شد و زهرا رفته بود و مجموعه‌ی روان‌نویس‌های من را آورده بود در رنگ‌های زرد، طوسی کم‌رنگ، نارنجی پاستیلی و ... :)))

تقریباً چهل روز بعد از این مراسم در دارالحجه عقد کردم. بدون قند ساییدن و سفره‌ی بالای سر و چند بار خواندن خطبه. با یک جمع ده نفره از خانواده‌هایمان. بدون عکسی واضح. با دو عکس لرزان که خادم دارالحجه ازمان گرفته. از این مرحله یه غایت راضی‌ام. هیچ تغییری در هیچ بخش‌ش نمی‌خواهم.

یک سال بعد از عقد، در تیر ماه سال هزار و سیصد و نود و نه آمدیم به خانه‌ی طاقچه‌دار پرنور. در روزهای اوجِ ترس از کرونا. از نگرفتن مراسم اصلاً ناراحت نبودم. اما دل‌م می‌خواست از آن روز عکس داشته باشم. انتخاب‌م شد یکی از آشنایان که عکاسی حرفه‌ای عروس و داماد انجام می‌داد اما چندان معروف نبود. لباس عروسی که برای انتخاب‌ش وقت گذاشته بودم و بسیار دوست‌ش داشتم اما نخریده بودم‌ش، کت‌وشلوار عزیزترین که بعد از کلی گشتن پیدایش کردیم و هر دو بسیار دوست‌ش داشتیم، پیراهن سفیدی که به خاطرش به سراغ همه‌ی برندهای لباس ایرانی رفتیم، دسته گلی که سلیقه‌ی عزیزترین بود و از بازار گل آبشناسان خریدیم‌ش. با همان ملاحت و کیفیتی که دوست‌ش داشتم، آرایش روز عروسی که می‌خواستم تا جای ممکن طبیعی و بدون تجمل باشد و موجب تعجب مهمانان شد و بالاخره عکاسی. عکاس را می‌شناختم و او ما و خانواده‌مان را می‌شناخت. کیفیت عکس‌ها 9.5/10 بود و طبیعتاً مورد قبول من. تنها چیزی که اذیت‌مان کرد دور بودن آرایش‌گاه و آتلیه و باغ از هم بود. هزینه‌ی عکاسی معقول بود و مهم‌تر از همه چیز برای من راحت بودن همه‌مان و صداقت بسیار زیاد عکاس بود. برای  من مهم بود که فرآیند چاپ و عکاسی کاملاً در فضای مذهبی اتفاق بیفتد. یادم هست در باغ زوج دیگری در حال عکاسی بودند و عکاس، به حساسیت من احترام گذاشت و مراعات این مسئله را کرد. من اضطرابی بابت این مسئله نداشتم. اگر برمی‌گشتم به آن روزها، به جای فیلم‌برداری حرفه‌ای از یکی از دوستان‌م می‌خواستم قبول زحمت کند و فیلم‌برداری را به عهده بگیرد و من فقط بابت عکاسی بروم پیش عکاس.

تبلیغات بیرونی بسیاری از آتلیه‌ها و تصور آن‌ها از مذهب با تصور ما متفاوت است. این را روزی فهمیدم که به همراه یکی از معروف‌ترین آتلیه‌های مذهبی رفته بودیم شمال برای عکاسی. قیمت‌ها متوسط رو به بالاست اما چیزی که باعث می‌شود من این مرحله را جور دیگری دوست داشته باشم و بخواهم جور دیگری اجرایی‌ش کنم چند دلیل اصلی است: اول عدم صداقت کافی مجموعه. روزهای عکاسی ما در روزهای خروش دریا بود و وقتی رسیدیم دیدم یک پیام از مسئول مجموعه دارم. پیام این بود که دریا بارانی بوده و زباله‌ها را به ساحل آورده و ساحل کثیف است. بدانید که در ذوق‌تان نخورد. فردا کم‌تر در ساحل عکاسی خواهیم کرد. همین! بدون دادن حق انتخاب به مشتری برای انتخاب زمانی دیگر و یا عذرخواهی و یا پرداخت خسارت. من این مدل برخورد را برخورد صادقانه نمی‌بینم. و صداقت را مهم‌ترین جزء یک معامله می‌دانم. از همین اول ماجرا انتظارات‌م آوردم پایین.

دومین شوک صبح فردا وارد شد؛ من یک دختر محجبه‌ام و این نشان می‌دهد عدم برخورد بدون حجاب با نامحرم برای من الویت بالایی دارد. صبح در حال عکاسی در محوطه‌ای بودیم که من فکر می‌کردم محوطه‌ی اختصاصی آتلیه است که یک آقای محلی را دیدیم که داشت کمی دورتر از ما کار می‌کرد. من دیدم و غافلگیر شده ماجرا را با مسئول تیم عکاسی مطرح کردم و گفتم برای من مهم بوده که نامحرم نداشته باشم و حالا راحت نیستم. جواب غافلگیرکننده‌تر بود: حالا اون بنده خدا که چیزی نمی‌بینه. ترجیح دادم ادامه ندهم و محل را هر چه زودتر تغییر بدهم. این که این دغدغه‌ی من توسط یک آتلیه‌ی مذهبی فهم نمی‌شد برایم دردناک بود. من این‌جا باید تصمیم می‌گرفتم که اگر دوست ندارم ادامه ندهم و این من را به یک جمع‌بندی رساند: برای این آتلیه مذهبی بودن، مزیت اصلی است. چیزی که با آن تبلیغ می‌کند و آدم‌ها با فهم‌های مختلف سراغ‌ش می‌آیند. فهمی که لزوماً مشترک نیست. دغدغه‌هایی که برای دو طرف بدیهی نیستند.

مثلاً به نظرم وقتی مجموعه جا دارد، لزومی ندارد در کنار محل اسکان عروس و داماد، آرایش‌گر خانم مستقر شده باشد. لزومی ندارد که عکاسی در محیطی باشد که حداقل سه نامحرم در آن رفت‌وآمد می‌کنند، لزومی ندارد شرایط واقعی محل در ساعات آخر و وقتی عروس و داماد انتخاب دیگری ندارند به آن‌ها داده شود.

و راست‌ش نکته‌ی بعدی خودش را دیشب به من نشان داد. وقتی تدوین‌گر به تو برای انتخاب آهنگ پیام می‌دهد و تو از آهنگ‌های پیش‌نهادی‌ش برای بار چندم شگفت‌زده می‌شوی!

حالا دارم به این فکر می‌کنم که احتمالاً کار بهتر از این مرحله‌ی آخر پس‌انداز حقوق باشد برای خرید یک دوربین نیمه‌حرفه‌ای و ثبت لحظات به همان شکلی که خودت دوست داری.

دارم فکر می‌کنم دوربین 77D کنون با آن قیمت عجیب و غریب‌ش که حقوق یک سال من هم کفاف‌ش نمی‌دهد، انتخاب بهتری برای من بوده و هست. برای منی که استانداردهای خاص خودم را برای عکاسی دارم. زمان عکاسی، مدت عکاسی و کیفیت آن برایم معنادار است. 

غرض از این نوشته این بود که بگویم تبلیغات، منِ مدعی را هم تحت تأثیر قرار داده و باعث شد این شکلی در مواجهه با صفت مذهبی غافلگیر شوم. کیفیت عکس‌ها گرچه 9.75/10 بود و همین کیفیت‌ش را بالاتر برده بود اما امان از میزان معذب بودن من. و امان از عدم فهم این دغدغه برای یک مجموعه با این صفت.

یاد این بیت سعید بیابانکی افتادم:

شما حماسه سرودید و ما به نام شما، فقط ترانه سرودیم، نان درآوردیم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۰۰ ، ۱۷:۱۹
فاء

بسم‌الله

سلام!

+

اعتراف می‌کنم اولین باری که اسم هواپیمای اوکراینی را در زیرنویس شبکه‌ی خبر دیدم، فکر نمی‌کردم یکی از سنگین‌ترین خاطرات‌م شود. سنگین‌تر از خبر مرگ مه‌سا و زهرا و مریم.

همان روزها راجع به واقعه اظهار نظری نکردم. تحصصی نداشتم. اظهارات جاستین ترودو و میلاد دخانچی و سازمان هواپیمایی را می‌دیدم و گیج و گیج‌تر می‌شدم. امتحان اصلاح و تغییر رفتار داشتم که واقعیت برملا شد. حالا نمی‌دانستم باید چه کنم. نمی‌دانستم باید آرزو کنم نفوذ خارجی بوده باشد، آرزو کنم خطای انساتی بوده باشد، آرزو کنم چه می‌شد؟ پونه و همسرش، زهرا و همسرش و یکی دیگر از بچه‌های دانش‌کده کامپیوتر که به چهره می‌شناختم‌ش. این‌ها نام‌های آشنای لیست کشته‌شدگان هواپیما بود و من غم‌گین بودم. غم‌گین‌تر از همه‌ی چند سال اخیر عمرم. یادم هست بعد از امتحان در ون‌های جنت‌آباد- ولی‌عصر گریه کردم. یادم هست کنار بزرگراه کردستان داد زدم از خشم. یادم هست بعد از آن هر بار اسم از پونه و هواپیما آمد، هر بار در هیئت برایشان بزرگداشتی گرفتیم، نتوانستم جملات‌م را تمام کنم. یادم هست تا مدت‌ها از گروه‌های بی‌منطق پر از خبر و اینستاگرام فاصله گرفتم. من به اندازه‌ی همه‌ی آدم‌های آن‌ روزهای دوروبرم غم داشتم. فقط تفاوت‌ش این بود که چشمان‌م 4-5 نفر از مسافران را دیده بود.

یادم هست مامان از عزیزترین پرسید: شما می‌شناختیدشون؟

گفت: بله

و مامان از حال خانواده‌شان پرسید و زیر لب گفت: چه سخت.

حالا من در آخرین روزهای دی ماه، قلب‌م هر روز مثل روز اول می‌شکست. هر بار که می‌رفتم مدرسه، هر بار که می‌رفتم شریف، هر بار که می‌رفتم دانش‌کده.

کم‌کم قضاوت‌ها شروع شد. حرف‌های تلخ. حرف‌هایی که تنها امیدم این بود که حداقل غمی از روی قلب گوینده‌شان بردارد. تو فلان کار را کردی پس چرا الان ناراحت‌ای؟ تو حق نداری ناراحت باشی. برو به همه‌ی آدم‌ها فحش بده تا باورت کنیم.

و من غم‌گین‌تر می‌شدم. که چرا کسی غم من را نمی‌بیند؟ چرا کسی مسئله‌ی من را نمی‌فهمد؟ شاید واقعاً حق نداشتم ناراحت باشم...

 

حالا، دی ماه 1400، هنوز از اول ماه اینستاگرام را پاک می‌کنم و کلی گروه را آرشیو می‌کنم. هنوز هم بعد از هر تسلیت در دل‌م و به زبان‌م می‌گویم کاش فلان تسلیت را هم می‌گفتید. هنوز هم قضاوت‌ها کم نشده است.

حالا من هر چه تلاش می‌کنم به بعضی از عزیزترین‌هام نزدیک شوم می‌بینم بین‌مان یک دره‌ی عمیق است. هر چه تلاش می‌کنم زاویه‌ی دوربین را بچرخانم نمی‌شود. هر چه سعی می‌کنم در آغوش‌شان بگیرم به شکاف نزدیک‌تر می‌شوم. چه اتفاقی افتاده این وسط؟ این شاید حاصل 2 روز بی‌صداقتی است. شاید اختلاف ارزش است. شاید اشتباه نفر سومی است. شاید هم عدم توانایی من در محبت.

من باور دارم محبت می‌تواند روی این دره پل بزند. محبت می‌تواند آدم‌ها را به هم برساند.

من می‌ترسم روزی که این شکاف زمین را نصف کند و هر دویمان را بیندازد در خودش.

کام‌مان تلخ است خدای عزیز، خیلی تلخ.

فکر می‌کنم اگر من مسافر هواپیمای اوکراینی بودم الان موضع مادرم، پدرم، خواهرم چه بود؟ موضع دوستان‌م چه بود؟ اگر دخترم مسافر این پرواز بود من حالا چه تغییراتی کرده بودم؟ و به باورهای زندگی‌م تردید می‌کنم.

خدای من،

من از لحظه‌های استرس و تنش و ثبات‌قدم خودم می‌ترسم.

مراقب‌م باش.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ دی ۰۰ ، ۰۰:۵۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

خانه‌ی ما یک آشپزخانه‌ی کوچک دارد. خانه آن قدری بزرگ نبوده که معمار بتواند همه‌ چیز خانه را درست از آب دربیاورد. مجبور شده آشپزخانه را کوچک کند و بیندازد سر نشیمن که کوچکی‌اش دیده نشود. آشپزخانه زیاد کابینت ندارد اما یک طاقچه‌ی کشیده‌ی کم‌عمق دارد.یادم هست یکی از روزهای آبان 98 وقتی دنبال خانه می‌گشتیم و کل محله را زیرورو کرده بودیم، شبی که به این  خانه رسیدیم این طاقچه دل‌م را برد. برنامه‌ریزی کردم برای محتویات‌ش. عادت‌مان بود با عزیزترین که از خانه‌ای که خوش‌مان می‌آمد برایش اسم‌ می‌گذاشتیم؛ خونه‌ی سعدی، 46متری شخصی‌ساز، سوسن، فردوس بالکن‌دار و... همان‌جا بود که این خانه برایم شد: خانه‌ی طاقچه‌دارِ پرنور.

آشپزخانه دیواری ندارد، محصور نیست و این گرچه مورد علاقه‌ی من نیست اما یک خوبی دارد؛ طاقچه از نشیمن و اتاق کتاب‌خانه معلوم است. و طبیعتاً اگر کنار طاقچه بایستی تقریباً همه جا را می‌توان دید.

آن روزها دل‌م می‌خواست عکس دایی عزیزترین را بگذارم روی‌ش. همان عکس معروف که شبیه شهید متوسلیان نگاه‌ش به افق‌هایی است که باید فتح کرد. همان عکسی که آرمان و امید ازش می‌بارد. همان عکسِ شبِ سرد کردستان و سردشت با لباس بافتنی زیر یونیفرم.

آن روزها هنوز «سرباز» بود.

زمستان رسید.

سرباز رفت، هواپیما داغ‌م را سنگین‌تر کرد، کرونا آمد، روزهای فاطمیه و محرم و نیمه‌ی شعبان و رمضان گذشتند و تیر 99 رسید. آمدیم خانه‌ی خودمان. اول از همه قرآن را آوردم و گذاشتم روی طاقچه، بعد عکس پر امید و پر آرمان و حالا عکس سرباز. یک قاب عکس کوچک سفید که تقریباً همه‌ جای خانه را می‌بیند و از همه جای خانه می‌توان دیدش.

حالا سه قاب عکس روی طاقچه‌ی خانه‌ی طاقچه‌دارِ پرنور نشسته‌اند و افق نگاه هر کدام‌شان به جایی بلند و عزیز است. یکی به افق سردشت، یکی از پنجره‌ی هلی‌کوپتر به آسمان و یکی به مردم.

 

پ.ن یک:

باید بگویم دل‌م ضعف می‌رفت وقتی دست‌تان را می‌گذاشتید زیر چانه‌تان، فارغ از همه‌ی مناسبات و ژست‌های نظامی به روبه‌رو نگاه می‌کردید و آن‌جا بود که ضعف دست‌تان معلوم می‌شد. باید بگویم چند صد بار نگاه به آن شاخه گلی کردم که در نماز از کودکی گرفتید. باید بگویم که من درگیرِ دین‌ورزی‌های روزمره‌ی شما شده‌ام...

پ.ن دو:

«اشکوا الیکَ» از جهانِ خالی از مرد،

با سیصد و با سیزده تا مرد برگرد...

پ.ن سه:

اگر کسی عکسی از من داشته باشد که چاپ‌کردنی باشد آیا افقی درش پیدا می‌شود؟ «و دیگر آسمان را نخواهی دید...»

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۰۰ ، ۲۰:۰۱
فاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۶ دی ۰۰ ، ۱۲:۳۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

کارهای هیئت گره خورده بود و من درمانده شده بودم از ناتوانیِ خودم در همه‌ی زمینه‌های زندگی‌م؛ شغل، خانواده، درس، هیئت، پژوهش. چند جلسه سر کلاس نظریه‌های روان‌درمانی وقتِ رول‌-پلی گریه کردم. خواب‌هایم نامنظم و آشفته شده بود. گره‌های قلب و فکرم باز نمی‌شد. این‌جا بود که فهمیدم بلایی بدتر از کرونا سرم آمده. با وجود آن که دو ماه پیش مشهد بودم، کل حقوق این شش ماه معلمی را جمع کردم و اسم نوشتم در کاروان خادمان هیئت عقیله‌ی عشق. شب میلاد حضرت عقیله(س) بود و نشسته بودیم در رستوران هتل به حرف زدن که «چه شد این شکلی شد؟»

حرف زدم. گفتم من دردم آمده. انگاری آمده بودم جلسه‌ی کلاس نظریه‌ها. باز بغض کردم ولی حرف زدم و می‌دانستم صاحبان‌ش دارند می‌شنوندش. حرف زدم و بعد رفتم توی آشپزخانه‌ی هتل و دور از بقیه توی بغل صحاح بلند گریه کردم. و آرام شدم.

آمدم نشستم وقتی داشت می‌گفت:«همه‌ی شما روزی در هیئت متولد شدید و هیئت در شما متولد شده. آدمی که مادرش رو رها می‌کنه بابت این که مادرش دیگه به دردش نمی‌خوره، دیگه نیازهاش رو برطرف نمی‌کنه، قراره پای چی بمونه؟»

توی راه برگشت عزیزترین گفت:«از دست دادن‌ش سخت‌ه. مثل این که یکی از عزیزترین‌هات رو از دست داده باشی.»

رفتم حرم و در صحن گوهرشاد، جایی که مورد علاقه‌ی خودم نبوده تا به حال نشستم و حرف زدم. و آرام شدم.

که اگر حس خسران دارم، لابد خالص نبوده و حالا وظیفه‌ی من چیست؟

خالص کردن نیت‌م.

و برنامه‌ام؛ قرار سحرگاهی راه انداختن برای جمع شدن و به امید جمع شدن، بیش‌تر قبرستان رفتن، انجام دادن کاری که بلدم و بلند شدن، قیام کردن، راه رفتن.

ممنون‌ام که راه‌م دادید به خانه‌تان؛ به صرف یک مشهدِ خوب خوب.

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۰۰ ، ۱۸:۳۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قسم به روزگارِ رسیدن به جمله‌ی «دیگه خسته شدم. بس‌ه.»

قسم به روزگارِ رسیدن به مرگ‌های شیرین.

 

این روزها به یک سری تمرین عملی فکر می‌کنم. به تکلیف داشتن. به «اذا فرغت فانصب».

 

پ.ن یک:

داشتم به فرآیند درمان فکر می‌کردم. درمان شاید عرضه‌ی خودِ واقعی به دیگری باشد، برای رسیدن به خودِ ایده‌آل. و من چند وقتی است به آن دیگری فکر می‌کنم. به دیگری‌ای که کاش می‌دیدم‌ش. به دیگری‌ای که کاش می‌شد خودم را به او عرضه کنم.

چه بسا این بار، بعد از «دیگه خسته شدم» برسم به برنامه‌ریزی مرگ‌های خودخواسته.

استقبال از مرگ لحظه‌ها و فرصت‌ها برای رسیدن‌های شیرین.

 

پ.ن دو:

در مسیرم الحمدلله.

با هیئت عقیله‌ی عشق.

برای دیدن ماه.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ آذر ۰۰ ، ۰۰:۰۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

هفته‌ی پیش، روزِ قبل از گودبای‌پارتی، کلاسِ نظریه‌های روان‌درمانی داشتم. در کلاس گاهی تمرین می‌کنیم چه شکلی به حرف‌های طرف مقابل‌مان، حتی وقتی از ما درمان نمی‌خواهد گوش کنیم. گروه‌بندی شدیم. طبق قرعه من باید حرف می‌زدم. هفته‌ی پیش در کلاس یک ماجرای الکی ساخته بودم و سعی کرده بودم خوب بازی‌ش کنم. این بار اما شروع کردم به حرف‌های واقعی زدن.

گفتم چهارده سال است با هم دوست‌ایم. گفتم شبیه هم نبودیم خیلی جاها. گفتم قرار است دو هفته‌ی دیگر برود. و مثل هر بار این جمله را که گفتم بغض دوید در صدایم. گفتم می‌فهمم همین دو سالی که اضافه‌تر از بقیه این‌جا بوده هم نرمال نبوده. گفتم می‌فهمم این تصمیم اوست و از دست‌ش ناراحت نیستم. گفتم و گفتم و گفتم و وسط صحبت تصویر را قطع کردم و رفتم دستمال کاغذی آوردم برای خودم! نگاه کردم و دیدم دارم عینهو بچه‌ها گریه می‌کنم سر کلاس!

فرداش خانه‌ی ما گودبای‌پارتی بود. کلاس‌های آن روزم را زودتر تمام کردم. زرشک‌پلو با مرغ را بین کلاس‌هایم پختم و بالای سرش ورد خواندم که آبرویم را نبر! میوه‌ها را از دیشب شسته بودم و چیده بودم در ظرف. به جارو کردن خانه نرسیدم. حوله‌ها را کادو کردم و گذاشتم روی میز و تمام. نشستم منتظر.

زهرا آمد. کیک و شمع‌ها را گذاشت روی اپن و من داشتم فکر می‌کردم شمع باید چند باشد. 25؟ 1؟ 14؟

تا سر حد توان مسخره‌بازی درآوردیم و آخرش اعتراف کردم که دیروز سر کلاس گریه‌هایم را کرده‌ام.

 

می‌دانم قرار است حداقل چهار سال نباشی. می‌دانم نهایتاً سالی یک بار بیایی و از آن دو هفته که این‌جایی هم ساعات زیادی‌ش نمی‌بینم‌ت. می‌دانم آدم‌های آن‌جا یحتمل به تو نزدیک‌تر خواهند بود اما دل‌م از همین حالا تنگ شده.

از سفر شمالی که نمی‌گذارد بیایم فرودگاه دل خوشی ندارم و حس می‌کنم یکی از آدم‌های امن‌م دارد دور می‌‌شود.
امیدوارم به دوباره یکی شدن؛ reunion.

غصه‌دارم و کمی سوگ‌وار.

از انرژی روانی‌ای که در این 14 سال گذاشتم هرگز پشیمان نشده‌ام.

بابت این که این روزها گاهی از تنهایی درم آوردی ممنون‌ام و قدردان.

و امیدوارم هر کجا هستی، هر کجا می‌روی به درد بخورتر از قبل باشی؛ از صمیم قلب.

شمع 25 را نگه داشتم برای 11 سال دیگر و دوباره یادآوری دوستی‌مان.

خدا را چه دیدی. شاید آن روزها از امروز هم به هم نزدیک‌تر بودیم...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ آبان ۰۰ ، ۲۲:۱۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

رفته بودم مشهد. همان گوشه‌ی همیشگی صحن انقلاب نشسته بودم به صحبت که دیدم چندین ماه است به صورت جدی به «حج» فکر نکرده‌ام. در ذهن‌م کنارش گذاشته‌ام انگار. حسابی شرمنده شدم.

 

می‌گفت:«می‌دونین کار درست چی‌ه؟ این که خودت رو در شرایطی قرار بدی که مخاطب خاص اعمال عبادی بشی. به جای این که کنار بشینی و بگی خدا رو شکر که من فعلا مستطیع نیستم که پاشم و برم حج، شرایطی رو به وجود بیاری که مستطیع بشی و حج به‌ت واجب بشه. حالا آدم توی خونه‌ی اجاره‌ای زندگی کنه، با اتوبوس این ور و اون ور بره. چی می‌شه مگه؟»

 

مدت‌ها بود این قدر غرق شده بودم در مصرف کردن که یادم رفته بودم حج را، جهاد را، خمس سنگین دادن را.

گوشه‌ی صحن انقلاب یادم آمد و فکر کردم قبل‌ترها چه جسورتر بودم راجع به زندگی. حالا فلان چیز را نشد بخرم؟ چه عیبی دارد؟ حالا آن‌ آتلیه نشد بروم عکاسی؟ خب که چی؟ حالا غذای روزم از بهترین رستوران تهران نشد؟ آخرش قرار بوده این غذا چه بشود حالا؟!

محتاط‌تر شده‌ام و کاملاً دست‌به‌عصا.

متنفرم از این وضعیت.

اگر آخرش قرار است دست خالی برویم، این همه جمع کردن لباس و پول و غذا و ... برای چی؟

 

 

پ.ن:

لازم است این‌ها را بچسبانم جلوی چشم‌م و الا دوباره فردا روز از نو، روزی از نو.

دویدن برای چیزهای به‌دردنخور.

ترسیدن از وسوسه‌های شیطان.

جمع کردن سنگ‌ریزه در ساحلِ الماس...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مهر ۰۰ ، ۲۲:۱۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز یک موضوع جدید برای این وبلاگ درست کردم؛ «از اتاق درمان»

دیشب اولین مراجع واقعی‌م را بعد از سه مراجع آزمایشی و جلسات رول‌پلی(roleplay) دیدم. الان مثل همیشه پر از احساسات متناقض‌ام! سرافرازِ مضطرب با افکار ناکافی بودن!

طبیعتاً به خاطر حفظ رازداری راجع به جزئیات جلسات حرفی نمی‌زنم و صحبت جلسات به صورت خاص این‌جا نوشته نمی‌شود اما نگرانی‌های خودم، چالش‌ها و کلیات سیر جلسات را در این موضوع ثبت می‌کنم.

+

مراجع با شکایت یک اختلال خوش‌خیم آمده بود. وسط مصاحبه‌ی تشخیصی نشانگان یک اختلال جدی را دیدم و واضحاً ترسیدم! حس می‌کردم ناگهان یک لایه را کنار زدم و چیز وحشتناکی آن زیر دیده‌ام! این بعد از وجودم برای خودم شناخته نشده بود. سر جلسه تپش قلب گرفتم. سعی کردم خودم را کنترل کنم که این اضطراب در صدایم مشخص نباشد اما میزان موفقیت‌م را خودم نمی‌دانم.

مراجع خوب هم‌کاری می‌کرد و توضیح می‌داد و جزئیات می‌گفت. من هم تا حد ممکن در جلسه خوب گوش می‌دادم و همین بازخورد را هم گرفتم اما حس خودم این بود که خیلی زیاد گوش دادم! در مدیریت زمان جلسات باید ورزیده‌تر باشم.

مسئولیت ناگهانی روی دوش‌م سنگین شد! قبل‌ترها حرف می‌زدم و در می‌رفتم اما حالا باید همه چیز حساب‌شده‌ی حساب‌شده باشد!

شبیه حالی که مادرم زمان طرح‌ش تجربه می‌کرد.

امیدوارم ماجرا خوب پیش برود.

دعا کنید!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۰۰ ، ۱۱:۳۹
فاء