کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

دوشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۴، ۱۲:۳۹ ق.ظ

تا کجا می توان پیش رفت؟

بسم الله...

سلام!

+

امروز بعد از دو سال رفتم آرایشگاه. توی این دو سال موهایم را خودم و مادرم کوتاه می کردیم و من هم موهای مادر را کوتاه می کردم. 

یادم هست برای آخرین عروسی که رفتیم مشهد همه ی دختر های فامیل رفتند آرایشگاه و من ماندم خانه و لذت بردم  از لحظه های آخر آماده شدن خانواده ها و خندیدم و لاکم را هم توی راه کندم! یک ساعتی مانده بود تا رفتن به تالار، یکی از خانم های فامیل پیشنهاد داد که من را ببرد آرایشگاه و جواب مادر بالاترین دلخوشی بود برای من؛ یک پشت گرمی به تمام معنا: "دختر من نیازی به آرایشگاه نداره."

عروسی دایی را کاملا به خاطر دارم. نه ساله بودم و با خانوم های فامیل رفته بودم آرایشگاه. موهایم را سشوار کشیدم، یک گل سر متناسب با لباسم زدم و تمام! رفتم عروسی و خوش گذراندم! اینجا هم درایت مادر من را نجات داد.

امروز که رفتم آرایشگاه یکی از اقوام دور را دیدم. عروسی خواهر کوچک تر بود و همه ی فامیل آمده بودند. خواهر های عروس دو تا دختر کوچک داشتند، شاید هفت ساله. دختر وارد اتاق شد و دیگر چیزی از بچگی اش نماند. رژ لب قرمزی که مادرش برایش می کشید و دختر راجع به رنگش نظر می داد، لباسی که مناسب یک دختر هفت ساله نبود، خط چشمی که مادر چند بار برای دخترش کشید و بعد خوب براندازش کرد، مدل موهایی با اکستنشن و تافت وحشتناک، ناخن های مصنوعی و کیف آرایش مادر که دختر مدام دور و برش می پلکید و به آن ناخنک می زد... بچگی دختر گم شد.

 حالا من توقع داشته باشم این بچه خودش را باور کند؟ ت

وقع داشته باشم تفریح اولش توی هر مهمانی نشود رقص؟

توقع داشته باشم از نظر روحی سالم بماند؟

چندین بار دلم خواست بروم بزنم زیر دست آرایشگر و موهای پرپشت و خرمایی دختر که تا کمرش بود را بریزم همان طوری و بدون شینیون روی شانه هایش... دلم خواست کیف آرایش مادر را ریز ریز کنم. دلم خواست لاک روی ناخن هایشان را حتی پاک کنم..

وقتی آرایشگر بالای سرم ایستاده بود و گفت تا کجا بزنم؟ گفتم هر جایی که مادرم بگوید. چون حالا رسیده ام به این باور که اگر روحم کمی سلامت است به خاطر درایت همین مادر است.اگر بچگی کردم به خاطر همین مادر است. اگر به کاری به جز"اهنگ بذاریم، برقصیم" توی مهمانی ها فکر می کنم به خاطر همین مادر است.

مادری که قید نشان دادن بچه اش را زده.

به این فکر می کنم که ما کجا می توانیم پیش برویم؟

می توانیم این طور بچگی کودکانمان را بگیریم؟

می توانیم شیطنت کودکانه شان را بخشکانیم و ذائقه شان را عوض کنیم؟

 آیا این حق را داریم؟ 

شاید دختر بچه امشب برود و از عروسی هم خوشش بیاید و حسابی هم برقصد و همه هم نگاهش کنند و بگویند چه قدر خوشگل شده، ولی الگوی جشنی این بچه را زدیم ترکاندیم...ذائقه اش را از حالت نرمال خارج کرده آیم. 

این حق را داریم...؟

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۴/۰۴/۲۹
فاء

نظرات  (۷)

۲۹ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۲ فرشاد اشتری
عالی...

پاسخ:
ممنون
آناهیتا و نیکان و پژند!
اینایی که فک میکردیم تک رقمی میشن همینا بودن وای به حال بقیه!
پاسخ:
بد هم نشدن بقیه!
۳۰ تیر ۹۴ ، ۱۷:۴۴ زهرا سلطانیه
قابل قبول بود آیا؟
پاسخ:
       میشد بهتر باشه ولی هر چی خدا بخواد :)
مخالفم

پاسخ:
نظرتون قابل احترامه
۳۱ تیر ۹۴ ، ۰۹:۴۳ مادر یک سمپادی
سلام امیدوارم موفق باشید و سربلند
کنکورتان را چه کردید 
واسه دختر من هم دعا کنید که عاقل بشه و انتخاب رشته خوبی داشته باشه واسه 2 سال دیگه


قلمتون توانا و زیر سایه پدر و مادر ....و با دل خوش انشالله به هر چیزی که می خواهید برسید

چقدر وقتی نوشته هاتون رو می خونم دخترای خودم و کارهاشون و برنامه هاشون واسه آینده جلو چشام میان
التماس دعا
پاسخ:

سلام.

خیلی ممنون. کاش کمی دقیق تر خودتون رو معرفی می کردید فقط..

کنکور می تونست بهتر باشه، ولی بد نبود. تا خدا چی بخواد..

محتاجیم به دعا..

سلام ...
یادمه گفته بودم ک خیلی اهل نظر دادن نیستم اما 
وقتی چیزیو میبنی و احساس آرامش وجودتو میگیره 
ک هنوزم میشه با بعضیا همفکر بود :)
اونوقته ک نمیتونم نظر ندم .....
احساسی ک توصیف میکنی رو توی تمام بیرون از خونه رفتنا و 
توی گروپای مختلف دارم ..... 
خیلی وقته ک از محیط های شلوغ اجتماعی فراریم ...
چون دیگه طاقت دیدن ندارم .............

کاملا 
احساس 
ترس 
میکنم ...
از محیطی ک توشم ....
و از نسل های بعد تر ک قراره مثلا زایای علم و فرهنگ و آینده باشن ...

پاسخ:

علیکم السلام!

الکی مثلا قراره نسل بعد فرهنگ داشته باشه با این شکل تربیت!

تو بیا با هم، کار کنیم!
اصلا من میام...
ولی ما دوتا همدیگه رو گم نکنیم...

خواهشا
پاسخ:
من پایه ی پایه ی پایه ام!
دعا کنید قبول شم که همین امسال کار رو شروع کنیم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی