کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بسم‌الله...

سلام!

+

 " تا یه جایی می‌گی که:

بودی. خوب بودی. عزیز بودی. ولی دیگه خداحافظ!


و اون لحظه‌ای که می‌کَنی دل‌ت رو از یه چیزی، یه کسی، یه موقعیتی می فهمی که اگر یه چیزی اون بالا نباشه برای دل بستن به‌ش، چه خلایی درست می‌شه تو دل‌ت.. "


کمی از این لحظه‌ها و این حالت‌ها بگویم؛

معمولا زیاد پیش نمی‌آید که کسی این‌قدر برایم عزیز بشود که جایی بینِ دقایقِ روزم پیدا بکند. معمولا آدم‌های زیادی نیستند که راجع به حال‌شان فکر کنم، داستان‌شان را بنویسم توی ذهن‌م و نمودارِ زندگی‌شان را امتداد بدهم تا بیست سی سالِ بعد.


- یک روزی فکر کنم گفته بودم که ارتباطاتِ من با آدم‌ها مثلِ مدلِ اتمیِ بور است. ارتباطاتِ من لایه لایه است. کلی دوست دارم و کلی آدم توی زندگی‌م که با هم ارتباط داریم و برای هم کادو می‌خریم و به هم روز تولد را تبریک می‌گوییم و می‌رویم دانش‌گاهِ هم برای دیدن و رفعِ دل‌تنگی‌مان. ولی شاید فقط دو سه نفرشان توی لایه‌ی اول ارتباط باشند. و این دو سه نفر هم عدد زیادی‌ست. الان که فکر می‌کنم فقط یک نفر را توی آن لایه دارم؛ که وقتی بدترین احوالِ دنیا سراغ‌م آمده بداند و بفهمد و بیاید و من را ببرد و درست کند و بیاورد :) -

ولی وقت‌هایی که یک نفر این قدر برایم مهم می‌شود و محترم، می‌چسبد به یک گوشه‌ی دل‌م. و وقتی می‌رود، وقتی خودم تصمیم می‌گیرم که به هر دلیلی نباید باشد، یک گوشه‌ی قلب‌م هم سوراخ می‌شود با رفتن‌ش. قلب‌م مچاله می‌شود. شکل‌ش را از دست می‌دهد.


یک روز به خداوند گفتم که من اذیت‌م از این وضع. 

وقت‌هایی که می‌فهمم یک نفر دیگر نباید باشد، یک نفر باید از فکرم برود بیرون ولی همانِ محترمِ دور باقی بماند کمک کن که اذیت نشوم. کمک کن که از سوراخ شدنِ قلب‌م نترسم. کمک کن بتوانم تصمیم بگیرم توی برهه‌هایی فلان کس باید برود چندین لایه عقب‌تر.


کمک کرد.


حالا چند وقتی می‌شود که روزهایی می‌رسد و یک خبر را می شنوم و تصمیم می‌گیرم آدم‌ها را ببرم بیرون.

و تمامِ مهر ناگهان تبدیل می‌شود به یک احترامِ بی‌تفاوت. 

ممنون‌م خداوند.

که کمک کردی آدم‌ها را توی وجودم زندانی نکنم.

ممنون‌م که کمک کردی تصمیم بگیرم راجع به عزیزهای زندگی‌م.


امروز که یکی از عزیزترین‌های زندگی‌م را گذاشتم از دایره‌ی ارتباطی‌م بیرون برایش از صمیمِ قلب خوش‌حال بودم؛

و برای خودم..



ممنون‌م خداوند..




پ.ن:

عزتِ آدمِ پیشِ خودش باید حفظ بشود.

این نکته‌ی مهمی‌ست که توی ارتباطات‌مان خیلی وقت‌ها نادیده می‌گیریم.

هنوز و هر وقتِ دیگری، هم وقت دارم و هم گوشِ شنوا برای همه‌ی عزیزان‌م؛ اعتمادشان به من، به توانایی‌های من برای انجام دادنِ کاری برایشان خیلی خیلی خوش‌حال‌م می‌کند. چه این کار یک کمکِ فکری و نقدِ کلیپ‌شان باشد و چه نقاشیِ دیوارهای مدرسه‌ای در چشمه‌بید.. :)

همیشه، همیشه برایم محترم خواهند ماند :)

حتی اگر از آن دایره گذاشته باشم‌شان بیرون..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۱
فاء

بسم‌الله..

سلام!

+

هم‌چنان مترصد فرصتی هستم که بیایم و پستِ راجع به حق را کامل کنم که کشور درگیرِ فضای انتخابات می‌شود. 

سیاست مرزِ باریکی‌ست که هر دو سوی‌ش بی‌تقوایی‌ست. از آن جا که سیاستِ ما عین دیانتِ ماست و البته تهمت‌هایی که فضای انتخاباتی را پر کرده‌اند. 

مراقب‌م. نکند به این مرز نرسم و یا از آن افول کنم.

طبق تجربه‌ی چند ساله‎‌ام، از آدم‌ها خواهش می‌کنم که بحثِ مجازی را تعطیل کنند. چندین راه می‌اندیشم که متهم به استبدادِ رای هم نشوم؛ ولی انگار قرار نیست که این انتخابات برای من بدون حاشیه بگذرد.

توی کانال تلگرامیِ کافه فرزانگان می‌نویسم:


راجع به این مطالبِ اخیر یه چیزهایی بگم:

من معلوم‌ه که کی‌ام.
و جهت‌گیریِ فکری‌م هم مشخص‌ه.
ولی توییت‌طورهای اخیر، اصلا در جهتِ تفکرِ موردِ پسندم و طرف‌داریِ جناحی نیست.
حرف‌هام بیش‌تر به خاطرِ این بداخلاقی‌هاست. به خاطرِ منطقی که بینِ هم‌سن‌هام از بین می‌ره توی این‌جور روزها، گوش‌هایی که کر می‌شن، چشم‌هایی که نمی‌بینن، آدم‌هایی که تفکرشون تقلیل پیدا می‌کنه به سال‌ها قبل‌شون.
من تحلیل گرِ سیاسی نیستم. یعنی بلد نیستم اصلا. من فقط غصه می‌خورم از این بی‌ادب شدن‌ه.
این روزها مدااااااام برا خودم می‌گم:
جهنمی‌ها دو دسته‌اند:
اون‌هایی که تو دنیا خوشی‌شون رو به ایِ حال داشتن. حالا گیریم آخرت‌شون رو فروختن به دنیاشون.
و جهنمی‌های بدبخت؛
اون‌ها که دنیاشون هم مالِ خودشون نیست. اون‌ها که آخرت‌شون رو فروختن به دنیای بقیه..
این روزها بارها و بارها و بارها به خودم می‌گم که نکنه از انصاف خارج بشی. فلان آدم، با نظام فکری و سلیقه‌ی تو جور در نمی‌آد کارهاش؛
ولی نکنه به‌ش بگی خائن،
نکنه بگی تو ذهن‌ت که ضدانقلاب‌ه،
نکنه فکر کنی ازش برتری..
نکنه آخرت‌ت رو بدی برای دنیای این نامزدها..


ولی وقتی آدم‌ها یه حرفی می‌زنن و تو می‌گی: بیا صحبت کنیم؛ تو من رو دربیار از اشتباه..
و اون‌ها نمی‌خوان بشنون و فقط می‌خوان بگن، غصه می‌خورم..
وقتی که آدم‌ها، ادب و انصاف رو از دست می‌دن؛
چه روزنامه‌های بی‌ادبِ راست باشن و چه طرف‌دارانِ بی‌ادبِ چپ.
چه هوادارانِ بی‌انصافِ اصول‌گرا باشند و چه رسانه‌های بی‌دروپیکرِ اصلاح‌طلب.
مهم، انصاف‌ه رفقا،
و ادب..




" نکند دنیامان هم مالِ خودمان نباشد.. " "


به صفحه‌ی اینستاگرام‌م سر نمی‌زنمِ چون پر از تهمت و دروغ است.
دل‌م را خوش کرده‌ام به دوستان‌م که متلک‌های آن‌ها و بی‌انصافی‌هایشان شروع می‌شود.
تمامِ این چند روز نتوانستم چیزی را به عزیزان‌م بگویم که کاش می‌توانستم بگویم:

سلام عزیزان‌م،
همه‌ شما، به واسطه‌ای برای من مهم شدید؛ یا دوست‌م بودید، یا هم‌مدرسه‌ای‌م، یا هم‌پایه‌ای‌م، یا عضوی از سازمانی بودید که عمیقا به آن عشق می‌ورزم، یا هم‌دانش‌گاهی‌م بودید.
روزهای تک‌تک‌تان برایم مهم بوده.
حالِ همه‌تان.
برایم مهم بوده که نکند طلایتان بشود نقره.
نکند روزی برسد که ناراحت شوید حتی از کلماتِ ناخواسته‌ی من.
از لحنِ مزخرفِ من.
حتی اگر هیچ‌وقت به‌تان نگفتم که چه‌قدر، چه‌قدر توی خیال‌م هم مراقب‌تان هستم. که نکند ترکی بیفتد به دل‌تان.
برایم مهم بود چون فکر می‌کردم که ما توی یک تیم هستیم.
برایم مهم بود چون فکر می‌کردم که این‌جا، مالِ همه‌ی ماست. مالِ من و شما. 
برایم مهم بود چون خاطرات مشترکی داشتیم که حتی اختلاف سلیقه‌ی سیاسی هم نمی‌تواند خدشه‌ای به‌شان وارد کنیم.
و مطمئن بودم که روزی اگر اختلاف نظر پیدا کنیم، بلدیم مشکلات‌مان را جوری حل کنیم که طرف مقابل ناراحت نشود.
من به آقای روحانی رای ندادم.
حالا که 57 درصد مردم ایران، با هر کیفیت و به هر دلیلی ایشان را انتخاب کردند من به رایی که رای‌م نبوده احترام می‌گذارم.
آشوب نمی‌کنم.
خیابان‌ها را ناامن نمی‌کنم.
به مقدسات‌ِ شما توهین نمی‌کنم.
حتی اگر به نظرم شما " بی‌شمار" نباشید..


من امروز دل‌م با ترک‌های همه‌ی این مدت شکست.
امروز بعد از مدت‌ها گروه‌های بسیاری را ترک کردم که حداقل وسطِ تهمت‌ها نباشم.
من از شما می‌ترسم عزیزان‌م..
من از شمایی که از احترامِ معلمی هم صرف نظر می‌کنید سرِ یک کاندیدا، می‌ترسم.
رایِ همه‌ی شما برای من محترم است؛
حتی اگر با همه‌ی حرکات‌تان، تهمت‌هایتان، بغض‌هایتان که نسبت به من نمی‌دانم از کجا آمده، امروز یکی از بدترین روزهایم را گذرانده باشم.

" یه سری خون دادن برا این انقلاب،
ما دو تا فحش و تحقیر بشنویم.. چی می‌شه..؟ "





پ.ن:
امروز تعدادِ زیادی از آدم‌ها را چندین لایه از مرکز ارتباطات‌م دورتر کردم.
و خود خداوند می‌داند که این به خاطر اختلاف نظر سیاسی‌م با آن‌ها نبود؛ دل‌م نخواست بیش‌تر از این، مظلومیتِ بنده‌های خوبِ خدا را ببینم توی کلمات‌شان...



کاش می‌توانستم این‌ها را بگویم برایتان.
که من عضوی از شما هستم. همان عضوی که خداوند گفته : رحماء بینهم.
من بینِ شمام،
من بینِ شما بودم..
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۶ ، ۱۷:۴۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

روزی این‌جا نوشتم که " هر حقی استفاده کردنی نیست... "

و حالا می‌خواهم کمی از حق‌هایی بنویسم که مانده‌ام بینِ استفاده یا عدم استفاده ازشان.

می‌خواهم از دغدغه‌های این روزهایم بنویسم که چرا جامعه‌ی ما این‌قدر تفاوت دارد با چیزی که می‌تواند باشد - حتی نه چیزی که باید باشد. -

به تدریج کامل می‌شود. - ان شاء الله -




پ.ن:

پنج ساعت وقت دارم و نه‌صد صفحه کتاب باقی مانده و غذای توی راه را نپخته‌ام و خانه چیزی شبیهِ بازارِ شهر شام است!

کیسه‌ی برنج افتاده پشتِ درِ انباری‌مان و چمدان‌هایمان زندانی شده‌اند آن تو و حالا من‌ام و لبا‌س‌ها و ده تا کوله! خدا این جهرم رفتن‌مان را قبول کند :))

{ اگه برسم و همه‌ی کارها رو قبل از حرکت تموم کنم به خودم جایزه می‌دم و کلِ راه رو می‌خوابم :)) }

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

سی‌امِ اسفند ماهِ سال هزار و سی‌صد و نود و پنج، حوالیِ تحویلِ سال رفتیم بهشت زهرا (س).

پدرم، مادرم، مادربزرگ‌م، زهرا و من. اول رفتیم پیشِ پدربزرگ و بعد پدر، میانِ شلوغیِ وحشت‌ناکِ بهشت زهرا آورد من را سمتِ گل‌زار شهدا..

به زهرا گفت که با من بیاید که این‌جا را بلدم و آن‌ها هم پشت سرمان خواهند آمد.

بعد هم کلی به‌م وقت داد که بینِ قطعه‌ها بچرخم و آدم‌های جالب کشف کنم..

آخرش هم گفت: " اگر جای دیگه هم می‌خوای تنها بری ما منتظر می‌مونیم. "

فکر می‌کنم که این بارِ ده‌م بود که مفصل می‌رفتم گل‌زار. اما هنوز هم پر از جذابیت است برایم این‌جا؛

که وقتی آدم می‌تواند این شکلی بمیرد، برای چی خودش را حیف کند..؟



پ.ن یک:

این سنگ را این بار پیدا کردم. قطعه‌ی 24، حوالیِ شهید خلیلی و شهید چمران.



سنگ‌قبر

علی‌اکبرِ زهرایی‌پور

فرزند ابراهیم

نوجوانِ شهید...


پ.ن دو:

مامانِ جان::

امروز سالروز شهادت حسن باقری ست
باقری یک قهرمان است
خوشحالم که حسن باقری قهرمان زندگی توست

این را نه‌م بهمن برایم فرستاد؛
کمی طول می‌کشد که ما توی خانواده نقاطِ دوست‌داشتنیِ برای عزیزان‌مان را کشف کنیم. و با آن نقاط هی ذوق‌شان را برانگیزیم.
مثلا این که روزِ شهادتِ اسطوره‌شان را به‌شان تبریک بگوییم :)
از یک سنی به بعد مادرها و دخترها خیلی بیش‌تر به هم نزدیک می‌شوند.
این سن برای من آغاز شده :)
مستدام بادا :)
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بعد از سوخت شدنِ بلیتِ جشن‌واره‌مان به خاطرِ آبله‌مرغان و نتیجه ندادنِ تلاش‌ها برای دیدن فیلم در دانش‌گاه تهران و البته درجازدنِ کانونِ عکس و فیلم دانش‌گاهِ خودمان، بالاخره ساعت هشتِ امشب "ماجرای نیم‌روز" را تماشا کردیم.

و بسیار زیبا بود.

بسیار تکان‌دهنده بود.

و بسیار دوست‌داشتنی برای من.

اگر کسی سلیقه‌ی فیلمیِ شبیهِ من دارد فیلمِ آخر آقای محمدحسین مهدویان را از دست ندهد.





چه‌قدر زیبا بودی، ماجرای نیم‌روز :)




پ.ن:

چیزِ دیگری نمی‌گویم که حتی ذره‌ای از فیلم اسپویل نشود.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۵۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یکی از روزهای پیش‌دانش‌گاهی بود و رفته بودم فرهنگیِ مدرسه. وسطِ بحث رسیدم و همان وسط هم موردِ مثال واقع شدم! خانم محمدی گفتند: " مثلا همین رحمانی رو می‌بینی؟ این قطعا الان داره کارهای کم‌تری می‌کنه نسبت به وقتی که کنکورش رو داده باشه. "


چند روز قبل این جمله یادم افتاد.

نشستم و لیست کردم کارهایم را؛


- یک -

نقش‌م توی خانه بسیار پررنگ‌تر شده.

بخشِ عمده‌ی کارِ خانه و خواهرم را من انجام می‌دهم. کارهایی شبیهِ کاردستی و دیکته و مرتب‌کردنِ خانه و اتو و غذا پختن و لباس شستن و غیره!

من، زمانِ بیش‌تری را نسبت به مادرم توی خانه هستم و البته که وقتی او می‌تواند کارهای مهم‌تر و به‌دردبخورتری بکند چرا باید زمین را دستمال بکشد؟!


- دو -

توی اتاق‌فکرِ لیگ علمیِ دانش‌آموزیِ مباحثه هستم و یک سری کارِ اجرایی هم می‌کنم. 

البته که زیاد وقت‌م را نمی‌گیرد فعلا اما یک خوبیِ بزرگ دارد؛ این‌که دارم اسپانسرینگ یاد می‌گیرم به صورتِ جدی و بودجه گرفتن طبقِ بخش‌نامه و ماده و بندهای قانون!

یک سازمان در اندازه‌ی کوچک و همه‌ی چالش‌هایش.


- سه -

مطالعات‌م جهت‌دارتر شده‌اند.

به صورتِ جدی فلسفه می‌خوانم و تاریخ علم. 

فیلم دیدن‌هایم بیش‌تر طول می‌کشد.

و لیستِ دیده‌ها و خوانده‌هایم بسیار پراسم‌تر شده توی این یک سالِ اخیر.


- چهار -

به صورتِ مقطعی توی مدرسه‌ها درس می‌دهم.

آن روز داشتم مدرسه‌ها را برای خودم دسته‌بندی می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که من توی سه دسته مدرسه کار می‌کنم: دلی‌ها، تجربه‌ای‌ها و پول‌بده‌ها! که گروهِ آخرِ شاملِ مدارسِ غیرانتفاعیِ پول‌دار می‌شوند که کم‌بودِ مالیِ آن دو گروهِ دیگر را تامین می‌کنند :))


- پنج -

هنوز هم می‌نویسم؛ ولی بسیار کم.

و این برای من خیلی ناگوار است که بلاگ‌نویسی و یادداشت‌های شخصی‌ای که برای خودم می‌نوشتم دچارِ توقفِ معناداری شده.

اگر فشارِ ددلاین (deadline) نباشد اصلا دست‌م به کی‌بورد و مدادم نمی‌رود..


- شش -

آن پروژه‌ی بازبینیِ کتب درسی هنوز ادامه دارد و الان به بهانه‌ی همان پای کامپیوتر نشسته بودم و این پست را هم لابه‌لایش نوشتم.

احتمالا این سری را که تحوی بدهم، یک ماهی مرخصی می‌گیرم! ( با حقوق ترجیحا :)) )


- هفت -

درگیرِ مطالعاتِ تخصصیِ رشته‌مان شده‌ام.

کاملا جهت‌دار و هدف‌مند جلسه‌هایی داریم حولِ دغدغه‌هایمان توی دانش‌گاه.

کمی بیش‌تر درگیرِ دانش‌گاه شده‌ام.


- هشت -

این بیست و دو واحدِ درسی هم تا حدِ خوبی از وقت‌مان را می‌گیرد.

به اضافه‌ی هفته‌ای چهارواحد هم طرحِ مطالعاتیِ کتاب‌های شهید مطهری!

و پروژه‌ی آن استادی که ترمِ پیش از تحقیق‌ش گفتم این ترم سخت‌تر شده و حقیقتا هنوز ایده‌ای برایش ندارم!

یک جلسه‌ی بارش فکری با نونا بگذاریم توی شریف :))

( با حضورِ افتخاریِ زهرا و رومینا :)) )


این کارهای ادامه‌دار و مستمرم هستند.

کارهایی هم پیش می‌آید که این روزها تعدادشان بیش‌تر شده: کارگاه هنری، سمینارِ علوم و فنون، کارگاه علوم، فرزکاپ و چیزهای این شکلی.

و اضافه کنید به این‌ها یک چیزی را:

با شروعِ ترمِ جدید، چندتایی دوست توی دانش‌گاه پیدا کرده‌ام.

و این نسبتا برایم خوشایند است :)



پ.ن مهم و ضروری(!) :

در فقرِ فیلمی به سر می‌بریم!

دوستان لطفا تامین‌مان کنند!


پ.ن دو:

دوستانِ مدرسه‌ای و کنکوری نخوانند ولی بقیه بدانند و آگاه باشند که زندگیِ بعد از کنکور کاملا مشابهِ قبل از آن است.

حتی شاید شلوغ‌تر.

چیزی قرار نیست تغییر بکند مگر آن که خودتان تغییر بکنید.

مگر این که خودتان همت بکنید.

مثلا اگر شبیهِ من باشد زندگی‌تان، ممکن است فردا زمانِ حرکتِ کاروانِ اردوی جنوبِ دانش‌گاه باشد و شما در حالِ نوشتنِ این پست باشید..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بامدادِ دیروز، فروشنده‌ی‌ آقای فرهادی دومین اسکار را نصیب‌شان کرد. 

و راست‌ش را بخواهید من اصلا خوش‌حال نیستم..

به چندین دلیل؛

اول:

از بین فیلم‌های اصغر فرهادی، من گذشته و جدایی نادر از سیمین‌ را به لحاظ ساختار داستانی بیش‌تر دوست می‌دارم. و منظورم فقط به لحاظ داستانی‌ست نه اعتقادی، نه هویتی، نه ایدئولوژیکی.

من خوش‌حال نشدم از اسکار گرفتنِ فرهادی به خاطر "فروشنده" چون فروشنده فیلم خوبی نیست. فروشنده از نظر من پیش‌رفتی ندارد. فروشنده یک داستانِ از ابتدا اسپویل‌شده است. من توی دیدنِ فروشنده اصلا غافل‌گیر نشدم.

دوم:

من یک دختر هستم.

فروشنده، فیلمِ آزاردهنده‌ای‌ست برای من. هر دقیقه‌اش اذیت می‌کند مثل من ها را. شاید آقایان را این‌قدر آزار ندهد.

سوم:

هدفِ فروشنده، "غیرت" است. و راست‌ش را بخواهید اگر چیزی این روزها ضامن امنیت باشد همین است. کاش این مفاهیمِ بلند و عزیز را این شکلی برای مردم تبیین نکنند. رعنا، زنی که شما با او اشتراک احساسات پیدا می‌کنید و نسبت به او دل‌سوزی دارید، به یک مجرم رحم می‌کند و این عمل‌ش توسط بیننده تقدیر می‌شود.

کاش هنرمندهای ما، جامعه‌ی ما، کمی دین را بیش‌تر دوست می‌داشتیم..

چهارم:

داورانِ اسکارِ امسال کاملا علیه رئیس‌جمهور جدید آمریکا عمل کردند.

و بخشی از این جایزه متعلق به دونالد ترامپ است!

داوران اسکار، امسال حسابی مخالفین ترامپ را تحویل گرفته‌اند!

نشانه‌اش هم مقاله‌ی روزنامه‌ی گاردین که روز بعد از مراسم اسکار منتشر شد.

در مجموع من از اسکار گرفتنِ فروشنده خوش‌حال نشدم؛ اصلا.

راست‌ش را بخواهید دوست نداشتم که نامِ کشورم با چنین فیلمی توی سالن اسکار برده شود..


پ.ن:

من چیزی از سینما نمی‌دانم. این نوشته هم بیش‌تر یک بیان احساسات بود تا خدای نکرده نقدِ فیلم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


تک و توک می‌نوشتم از ده سالگی. مربوط و نامربوط. 

کمی که بزرگ‌تر که شدم، وقتی رفتم دبیرستان، می‌دیدم آدم‌ها قربان صدقه‌ی کسی می‌روند! یا مثلا جلوی اسم‌شان توی پروفایل‌شان همیشه یک " in rel " هست. یا مثلا ولنتاین برایشان روزِ مهمی‌ست. یا این‌که یک اسمِ خاص دارند توی تلفن‌شان. 

می‌دیدم که هم‌سن‌هام بت ساخته‌بودند توی ذهن‌شان از آدم‌هایشان.

برایم جذاب نبود. شاید چون نمی‌فهمیدم‌ش. یا شاید چون هیچ‌وقت نرفته‌بودم دنبال‌ش. شاید چون هیچ‌وقت تجربه‌ی عینی‌اش را نداشتم.

اما همه‌ی آن اتفاق‌ها باعثِ یک چیز شد.این که من بروم دنبالِ ساختنِ شمایلِ آدمِ آرمانی‌م. و این "ساختن" عجیب خوب بود.

روزهایی که تنهایی‌م به اوج می‌رسید، با همان شمایل حرف می‌زدم. 

روزهایی که عصبانی بودم، سرِ همان شمایل داد می‌زدم.

روزهایی که چیزِ خوبی می‌دیدم، یا از طرفِ او برای خودم کادو می‌خریدم‌ش و یا اصلا برای خودش می‌خریدم که طبیعتا چون استفاده‌اش نمی‌کرد می‌شد مالِ من!

روزهایی که خیالِ این "ساختن" جواب نمی‌داد، از گنجینه‌ی ده سالگی‌م استفاده می‌کردم و برایش می‌نوشتم.

به جرئت می‌توانم بگویم که تا به حال هرگز کسی را ندیده‌ام که تمامِ آن خصوصیات را داشته باشد. کسی را ندیده‌ام که کاملا توی آن قالب جا بگیرد. همه یا کم می‌آیند و یا بیرون می‌زنند. و البته این اَبَرانسان، پویاست. هر سال، هر هفته تغییر می‌کند؛ کامل می‌شود.

ابرانسانی که تماشایش حتی توی خیال، برای من خوش‌آیندتر از هر کاری دیگر است.

فقط تماشاکردن‌ش.

فقط نوشتن برایش.

و صد البته هدیه‌هایش :))

ما را با دنیای آرمانی‌مان عالمی‌ست..


پ.ن یک:

حالِ ما با همین‌ها، خوبِ خوبِ خوب است.

خوبِ خوبِ خوب.

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس..


پ.ن دو: 

شنبه رفتیم و حوالیِ دانش‌گاه را گشتیم!
همچین هم بیابانِ برهوت نیست!


پ.ن سه:

ترم یک حتی کمی به‌تر از تصورات‌م به پایان رسید.

خداوند عاقبت‌مان را هم خیر کناد..

" اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا.. "


پ.ن چهار:

چند تجربه‌ی " خاله‌ی مهدکودک " بودن‌م را باید حتما بنویسم.

از آن مواردِ اساسیِ ریاست :))


پ.ن پنج:

سریالِ 200 قسمتی‌مان را تمام کردیم!

حالا وقت داریم به کارهایمان برسیم!!

مجدد لیست کنم کارهای مانده را؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

من استاد توجیه کردن اشتباه‌های خودم هستم.

من استاد توجیه کردن ندانسته‌های خودم هستم.

من استاد توجیه کردن تصمیم‌های غلط خودم هستم.

***

معلم ادبیات‌مان می‌گفت هر کلمه‌ای یک هاله‌ی معنایی دارد که باعث می‌شود ما بین کلمات مترادف به‌ترین را توی بافت جمله و در  موقعیت‌های مختلف انتخاب کنیم. هاله‌های معنایی‌ای که می‌توانند در طول زمان و با عوامل محیطی شکل بگیرند یا مثلا آدم‌های خاص یک معنای خاص به آن کلمه بدهند.

داشتم به کلمه ی "زینب" فکر می‌کردم. این که ما هر وقت این اسم را می‌شنویم چه تصویری توی ذهن‌مان شکل می‌گیرد. یک پیرزن داغ‌دیده که فقط گریه می‌کند و از جدایی می‌نالد و توانی ندارد. یک مادر خسته که دو تا پسرش را از دست داده و توی یک نصفه روز 72 نفر را جلویش کشتند.

هیچ‌کس برای ما از واژه ی "زینب"  در بافت شهر شام نگفته است.

ما دنبال واژه‌ی "زینبِ " مجلس یزید نرفته ایم.

ما دنبال صاحب خطابه‌های آتشین عمارت کوفه نگشته‌ایم.

ما تصویر غلطی در ذهن داریم از مادر دو شهیدی که برای عزای پسران‌ش، حتی از خیمه بیرون نیامد...


***

ذهن ما شما را فقط از بعضی کانال های اطلاعاتی می‌شناسد...

ما اطلاعات کاملی از شما نداریم.

یک تصویر بسیار مختصر و غیرواقعی از زندگیِ شما و رفتارِشما و تقابل و تعامل ما با شما...

برای ما واژه ی "منجی" را معنا کنید آقا...

کمک کنید زودتر ندانسته‌ها و جهل‌مان را تبدیل به دانایی کنیم.

بدون توجیه‌های هر روزه از نداشته‌هایمان...


پ.ن:

هیئتِ این روزهای فارغ‌التحصیلی‌مان به نام شماست بانو. و این چنین نبود که ما بخواهیم این باشد نام‌ش؛ همانا خودتان این چنین خواستید نام‌ش را. همانا شما این سربند را بسته‌اید به بازویمان. همانا تمامِ این ماه‌ها از گوشه‌ی چشم خودتان بوده..

قانون عقل و عشق جهان را به هم زند

وقتی عقیله‌العرب از عشق دم زند..

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

جرقه‌ی این نوشته، عاشورای 1395 زده شد؛ وقتی کنارِ آتش ایستاده بودم و جرقه‌هایی از آن، به چادرم می‌افتاد. وقتی بادِ گرم می‌خورد توی صورت‌م.

امام رضای مهربان گفته‌اند:  إِنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ‏ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ. و ما دل‌مان را این شکلی آرام می‌کنیم. با یادآوریِ آن خاطره و تکمیلِ آن یادداشتِ توی نوت‌های گوشی.


***

آتش هرم دارد.

حتی اگر هوا سرد باشد.

حتی اگر خورشیدِ صحرا، بالای سرت نباشد.

حتی اگر در سرزمینِ خشکی نباشی.

حتی اگر هجومِ دشمن هر لحظه به آتش نزدیک‌ترت نکند.

حتی اگر میانِ آتش نباشی.

.

.

.

.

حتی اگر میانِ آتش نباشی..


***

خبرهای پلاسکو که آمد، من داشتم برای امتحانِ انسان از دیدگاه اسلام درس می‌خواندم. توی کتاب‌خانه‌ی دانش‌گاه بودم.

اظهارِ نظرها که شروع شد، داشتم برمی‌گشتم خانه. توی بی‌آرتی بودم.

ساعت چهار بعد از ظهر از جلوی ایست‌گاه آتش‌نشانیِ بلوار کشاورز رد شدم. خبری نبود. انگار که ایست‌گاه هم توی بهت بود؛ مثلِ من.


***

روزهایی که قلب‌م شروع می‌کند به تپیدن برای کسانی که شاید یک بار هم ندیده باشم‌شان، بهت‌زده می‌شوم. تا چند ساعت هیچ حرفی نمی‌زنم. اگر کسی زیادی بی‌انصافی کند، جواب‌ش را به تندترین حالِ ممکن می‌دهم. بعد از آن چند ساعت، فکر می‌کنم به آن اتفاق، به آن آدم‌ها، به حال‌شان. و تازه اتفاق برایم عمق می‌گیرد. 

آن روزِ پنج‌شنبه حال‌م همین شکلی بود. بهت، تنها واژه‌ی وصف‌کننده‌ی حال‌م بود. از قدرتِ پردازشِ مغزِ آدم‌ها، شگفت‌زده شده بودم. چه‌طور سه چهار ساعته به چنین تحلیل‌هایی رسیده‌اند؟ چه‌طور توانسته‌اند در این ساعت‌ها به جای کمک کردن به هر شکلی، به فکرِ تولید چنین چیزهایی باشند؟ من نمی‌توانم.


***

آتش هرم دارد.

حتی اگر لباسِ ضدِ آتش داشته باشی.

حتی اگر ماسکِ ضخیمی صورت‌ت را پوشانده باشد.

حتی اگر میانِ آتش نباشی..


***

برایم سئوال بوده  که چرا آتش همیشه یکی از بالاترین امتحان‌های انسان‌های بزرگ بوده؟

ابراهیمِ نبی بت‌ها را که شکست انداختندش در آتش.

حضرتِ صادق (ع) برای آزمایشِ شیعیانِ واقعی‌شان امر به ورود در تنور می‌کنند.

راستی،

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

راستی فاطمیه نزدیک است...






پ.ن:

حضرت امیر(ع) فرموده‌اند:

فَإِنَّ المَرأَةَ رَیحانَةٌ و َلَیسَت بِقَهرَمانَةٍ...

ریحانه یعنی گل..

راستی،

.

.

.

.

.

.

راستی فاطمیه نزدیک است...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۹
فاء