کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز به این فکر می‌کردم که خداوند حسرت‌های ما را چه‌جوری باهامان حساب می‌کند؟

بعد نشستم و حسرت‌هایم را نوشتم.

این که دل‌م می‌خواسته توی چه موقعیت‌هایی جای چه کسانی باشم.




واقعا خیلی زشت می‌شود اگر برای حسرتِ پیاده‌رویِ اربعین آدم اجر نگیرد!

باید یک کمی نیت‌هایم را خالص کنم..



پ.ن یک:

از حسرت‌هایم بخواهم بنویسم یک لیستِ بلندبالا باید تحویل‌تان بدهم ولی همین حسر‌ت‌ها یک جاهایی شده‌اند چراغِ راه؛ که این راه را بگیر و برو جلو.

شما از سطحی‌ترین‌هاش حساب کنید تا ارزش‌مندترین‌ها.

یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های من از کودکی این بود که چرا پسرهای فامیل هیئت دارند و من نه؟

همین روزهاست که هیئتِ عقیله‌ی عشق (س) پنج ساله بشود.

جایی که شد برطرف‌کننده‌ی یکی از بزرگ‌ترین حسرت‌های من...


پ.ن دو: ‌

این روزها دل‌م می‌خواهد به بعضی‌ها بگویم:" یک آجر هم جای من روی دیوار سفت کنید، یک سطر کتاب هم جای من برای بچه‌ها بخوانید، یک مریض را هم به نیتِ من ببینید.."  شبیهِ همان ده قدم توی جاده به جای من بردارِ بزرگ‌راهِ نجف-کربلا...

آدم‌ها، خیلی‌هاشان رفته‌اند و من و بی‌توفیقی‌م توی اتاقِ کتاب‌خانه نشسته‌ایم و پست می‌نویسیم...


پ.ن سه:

این روزهایی که می‌گذرد اسم‌ش جوانی است.

خدای عزیزم، توی این روزها اجازه‌ی یک سری کارها را به‌م ندهی بعدا اوضاع‌‌م سخت‌تر می‌شودها!

یک فکری بکن به حالِ من!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قبل‌ترها، شاید حدود شش هفت سال پیش، خیلی روی مسائل می‌ایستادم. مشکلی اگر پیش می‌آمد باید در لحظه حل می‌شد. معمولا هم این سماجت‌م کار دست‌م می‌داد و اوضاع را پیچیده‌تر می‌کرد.

البته که این روزها هم راجع به بعضی دیگرانِ مهم‌م همین شکلی هستم و همه چیز را باهاشان باید در لحظه حل کنم و سر همین قضیه خیلی وقت‌ها اعصابِ مادرم را خرد می‌کنم ولی اخیرا بیش‌تر به صبر و قدرتِ زمان باور پیدا کرده‌ام.

این روزها بیش‌تر به مشکلات وقت می‌دهم برای حل شدن؛ خیلی بیش‌تر. مثلا دو سال!

نمونه‌اش هم این است که به آدم‌ها فرصتِ بیش‌تری برای فهمیدنِ حرف‌هایم می‌دهم. هرچند روزهای اولِ دانش‌گاه کمی اذیت شدم و مجبور شدم ادبیات‌م را قدری تغییر بدهم - کاری که هیچ‌وقت زحمت‌‌ش را به خودم نداده بودم! - ولی زمان، توی این قضیه قدرت‌ش را بدجور به‌م نشان داد.

ترمِ دومِ دانش‌گاه باوجودِ آن که زیاد حرف نمی‌زدم، یک سوءتفاهمِ عجیب برای یک سری از هم‌دوره‌ای‌ها پیش آمد.سوءتفاهمی که آن قدر قوی بود که ترکیبِ یک گروهِ دانش‌جویی را کاملا دگرگون کرد!‌

وقتی دوباره آن روز را مرور می‌کنم، یادم می‌افتد که همان وقت به خودم گفتم: "اه! فلانی چه‌قدر غیرقابل تحمل‌ه برا من! هرگز نمی‌تونم حتی باهاش هم‌کلاسی باشم!"

یکی دو بار به تاکیدِ یکی دیگر از دوستان سعی کردم درست‌ش کنم که اتفاقِ خاصی نیفتاد.

من هم رهایش کردم؛ حدودِ یک سال.

و توی این یک سال به اجبار، به خاطرِ انتخاب واحدها، به واسطه‌ی یک سری اتفاقِ مشترک، سه چهار پروژه‌ی مشترک را باهم انجام دادیم و چند روز پیش دیدم که زمان خیلی چیزها را حل کرده. در این حد که حتی جملاتِ نصفه نیمه‌ی هم را می‌فهمیدیم! در این حد که یک جایی گفتم:"ببین شکیبا، فلان چیز."

و منظورم دقیقا خلافِ فلان چیز بود!

و برداشتِ شکیبا هم دقیقا همان منظورِ اصلیِ من بود!

یک ارتباطِ ایده‌آل! 

حالا این قضیه زیاد چیزِ مهمی نیست. مهم این است که حداقل در برخوردها دچارِ سوءتفاهم‌های اعصاب‌خردکنِ انرژی‌بر نمی‌شویم.

این بین البته یک سری افراد را هم کاملا از دایره‌ی ارتباط‌م گذاشتم کنار.

شاید دو سه سال دیگر بیایم و از قدرتِ زمان راجع به آن‌ها هم بگویم..


به‌علاوه که به پیام‌های غیرمنتظره و ناگهانی و حتی ناشناس توی پیام‌رسان‌ها هم عادت دارم!

اما این موردِ اخیر (که ماجراش را برایتان می‌گویم) را واقعا فراموش کرده بودم و روی‌ش هم حسابی باز نکرده بودم.

حدودِ دو سال و نیم پیش یکی از اطرافیان‌م ارتباطِ بسیارِ نزدیکی را با کسی انتخاب کرد که اگر می‌خواستم سطحِ ارتباط‌م را در همان میزان قبلی نگه دارم، همه‌ی انرژی‌م صرفِ حاشیه‌های ارتباطی می‌شد. دقیقا شبیهِ یک ویروس که می‌افتد به جانِ کامپیوتر و هی توی رم برنامه‌ی جدید باز می‌کند و همه‌ی فضا را اشغال می‌کند و سرعت را کم.

با کمالِ احترام به انتخاب‌ش، بعد از یکی دو ماه کلنجار رفتن با خودم یک کمی ارتباط را محدود کردم و واگذارش کردم به زمان و قدرت‌ش.

و یکی دو روز پیش پیامی دریافت کردم که راجع به اتفاقاتی که افتاده حرف بزنیم و به تعادل برسانیم‌ش.

این‌جا بود که برای چندمین بار به زمان و قدرت‌ش ایمان پیدا کردم؛ که این‌قدر مهم و قدرت‌مند است که خداوند هم به‌ش قسم خورده.

- در این مورد از نتیجه‌ی تصمیم‌ش نپرسیدم؛ خیلی شخصی بود. -



زمان خیلی چیزها را حل می‌کند،

کفِ روی رودخانه را از بین می‌برد،

غبارها را می‌خواباند.

و ته‌ش می‌ماند آن چیزی که برای مردم سودمند است.

آخرش معلوم می‌شود چه چیزی درست است و چه چیزی غلط.

خیلی وقت‌ها به این فکر می‌کنم که دوست داشتم توی چه بازه‌ای از تاریخ زندگی کنم. شاید زمانِ حضرت نوح(ع)، شاید صدرِ اسلام، شاید روزگارِ حضرتِ مسیح(ع)، شاید اوایلِ انقلاب و...

و بعد درست همان لحظه به این فکر می‌کنم که همین‌قدری که اوضاعِ آن روزها برای من معلوم و واضح است و اوضاعِ روزگارِ خودم مبهم، احوالاتِ اقوامِ دیگر هم (با قدری کم و زیاد) همین بوده.

یک روزی هم می‌رسد که برای اقوامِ پس از ما، اوضاع و احوالِ ما همین‌قدر واضح و روشن خواهد شد.

ولی مهم، زمانِ درست است.

که فرموده‌اند فرزندِ زمانه‌ی خود باشید..

این است قدرتِ زمان..




پ.ن یک: 

أَنْزَلَ مِنَ السَّماءِ ماءً فَسالَتْ أَوْدِیَةٌ بِقَدَرِها فَاحْتَمَلَ السَّیْلُ زَبَداً رابِیاً وَ مِمَّا یُوقِدُونَ عَلَیْهِ فِی النَّارِ ابْتِغاءَ حِلْیَةٍ أَوْ مَتاعٍ زَبَدٌ مِثْلُهُ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْحَقَّ وَ الْباطِلَ فَأَمَّا الزَّبَدُ فَیَذْهَبُ جُفاءً وَ أَمَّا ما یَنْفَعُ النَّاسَ فَیَمْکُثُ فِی الْأَرْضِ کَذلِکَ یَضْرِبُ اللَّهُ الْأَمْثالَ

مصحف شریف، سوره‌ی رعد، آیه‌ی 17


پ.ن دو:

پیراهنی که عطر تو را می‌دهد کجاست؟

وقتی که نیست بوی تو، کنعان جهنم است..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۷ ، ۱۶:۲۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بعد از دوندگی‌های پشت سر هم برای سمپاد به یک نتیجه رسیده‌ام:

حضرات تصمیم‌شان را درباره‌ی سمپاد گرفته‌اند و هیچ چیز هم نمی‌تواند نظرشان را تغییر بدهد.


بعد از کلی مقاومت برای برگزار نکردنِ آزمون، حالا یک آزمونِ تکراری از بچه‌ها گرفته‌اند و شما اظهارات را ببینید.


⭕️ مجید قدمی رئیس سازمان آموزش و پرورش استثنایی معتقد است: 

مهم این نیست تست هوش در دسترس باشد، حتی اگر دانش‌آموز این پرسش‌ها را حفظ هم کرده باشد، باهوش است.


مفهومِ رواییِ آزمون انگار برایشان یک شوخی است!

 

دل‌م می‌خواهد به‌شان بگویم که عزیزان! من فقط یک دانش‌جوی سالِ دومِ روان‌شناسی هستم ولی این را ترم اول یادمان دادند که اگر می‌خواهید تست هوش یا شخصیت یا هر کدام از این آزمون‌های روان‌سنجی را بدهید تعجیل کنید؛ قبل از آن که توی درس‌هایتان سئوال‌هایشان را ببینید و تفسیرشان را بخوانید.

به‌مان گفتند اگر جوابِ آزمون را بلد شدید دیگر آن تست برایتان کارایی نخواهد داشت.

و من نمی‌دانم شما این اظهارات را از کجا آوردید...

نمی‌دانم افتضاحِ حوزه‌های کرمان را چه طور می‌خواهید رفع و رجوع کنید.

دل‌م می‌خواهد بینِ بی انصافی‌ها به نوعِ پوشش‌م این جنس اتفاق‌ها را توی بوق کنم که همه ببینندشان‌. این که دخترهای دوازده ساله را در محیطی که نامحرم‌شان حضور داشته مجبور کرده‌اند چادرشان را دربیاورند؛ وگرنه حق ندارند آزمون بدهند...


دچارِ یک مغالطه‌ی بد شده‌اید؛

ما الان روی این بحث نمی‌کنیم که مدارس سمپاد داشته باشیم و یا همه‌ی مدارس‌مان کیفیت‌شان بالا برود.

ما الان وضعیت‌مان این است که سمپاد داشته باشیم یا مدارسِ غیرانتفاعی برای پول‌دارها و مدارس دولتی با سطح بسیار منفاوت برای آن‌ها که نمی‌خواهند ارقام نجومی خرج تحصیل‌شان کنند.

ما توی این وضعیت هستیم!

وگرنه گه مگر ما دیوانه‌ایم بگوییم یک گروه را جدا کنید در حالی که همه‌ی‌ مدارس دولتی کیفیت مناسب دارند؟!


شما تصمیم‌تان را راجع به سمپاد گرفته‌اید.


راحت دروغ می‌گویید.

همه‌ی اصولِ حرفه‌ای و اخلاقی را زیر پا می‌گذارید.

کاش حداقل شهامتِ پذیرفتن کارهایتان را داشتید..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۱۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از مصیبت‌های جابه‌جایی‌های مکرر که بگذریم این اسباب‌کشی یک نتیجه‌ی بزرگ داشت برایم:" ما چه‌قدر اثاثِ اضافه داریم در خانه."

وسایلی که توی این حدودِ یازده سال سکونت حتی یک بار هم درشان نیاوردیم،

رخت‌خواب‌هایی که از وقتی یادم هست یک کمد را توی اتاق اشغال می‌کردند و مساحت‌شان از مساحتِ کفِ کلِ خانه هم بیش‌تر است؛ یک جورهایی انگار اگر خانه را با تشک فرش کنیم بازهم اضافه می‌آید!

ظرف‌هایی که مهمان‌های خیالی‌ای که قرار است ازشان استفاده کنند توی خانه جا نمی‌شوند!

وسایلی که چند وقت خودم را برای خریدشان اذیت کرده‌ام و گم‌ شده بودند و در این حین پیدا شدند.

ما چه‌قدر اثاثِ اضافه داریم..



ابتدای جاگیر شدن در خانه‌ی جدید با یادآوریِ این مسئله که قرار است یک روزی این خانه را هم عوض کنیم همه‌ی تلاش‌م را کردم که وسایل‌م "مختصر و مفید" بشود.



مستاجری یک خوبی دارد؛

مدام به آدم یادآوری می‌شود که قرار است از این خانه برود و این "چیز"هایی که دور خودش جمع کرده، وبالِ گردن‌ش خواهد شد‌

مستاجری کمی شبیه مسافر بودن می‌ماند.

آدم را یادِ این می‌اندازد که ته‌ش باید همه‌ی این‌ها را جمع کند و بریزد توی یک نیسان و والسلام.



ته‌ش باید همه‌ی این‌ها را جمع کنم و بریزم توی یک نیسان و والسلام..



پ.ن:

بله، این یک شوخی نیست؛ ما هنوز درگیرِ اسباب‌کشی هستیم!



[عنوان از خطبه‌ی صد و هشتاد و سومِ نهج‌البلاغه‌ی حضرت امیر (ع) است]

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۲۲:۲۶
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
از وقتی یادم‌ می‌آید مسئله‌های اطراف‌م مسائلِ مربوط به خانم‌ها بوده؛ در جای‌گاه‌ها و نقش‌های متفاوت‌شان در طول زندگی‌.
مسئله‌ی کار کردنِ خانم‌ها، تحصیل‌شان، حق طلاق‌شان، میزان مهریه‌شان، نوع پوشش‌شان، نقش دختری‌شان، جای‌گاه مادری‌شان، نحوه‌ی تاثیرگذاری‌شان، کم‌بودهای حضورشان در جامعه و...
یک وقتی فکر می‌کردم این تجمعِ مسائلِ مربوط به خانم‌ها به خاطر چی‌ست؟
وظیفه‌شان مهم‌تر است؟
کارشان را درست انجام نداده‌اند؟
یا چون من خودم عضوی از این دسته‌ام بیش‌تر دور و برم می‌بینم‌ و می‌شنوم‌شان؟


جوابِ دقیقی برایش پیدا نکردم ولی می‌خواهم راجع به یک مسئله‌ی مهم حرف بزنم.
گرچه موضوع، به صورتِ مستقیم به من مربوط نمی‌شود و من هم اصلا صلاحیت نظرِ کارشناسانه حول‌ش را ندارم ولی به عنوانِ طرح مسئله از من بپذیریدش:


نقشِ مادری مهم است؟ خیلی زیاد. و چه کسی است که این گزاره را تایید نکند؟
اما چه چیزی باعث شده که گزاره‌ی مقابل‌ش را زیاد نبینیم و زیاد به‌ش نپردازیم؟ ( این قیدِ زیاد را به خاطر این نوشتم که شاید محیطی که من بررسی‌ش کردم "فاقد" این پرداختن بوده)
چرا به نقشِ پدر بودن آن‌قدرها نپرداختیم؟
یک بار گعده‌ی بحثی داشتیم راجع به مدلِ اشتغالِ خانم‌ها. ( جا دارد توی یک پست چیزهایی هم از نظراتِ مطرح‌شده در آن جلسه بنویسم.) بحث رسید به این‌جا که از هرچیزی بگذریم از مدلِ رفتارهای بچه، تاحدی مشخص می‌شود که مادرش شاغل است یا نه.
این‌جای بحث یکی از معلم‌هایمان حرفی زدند که من را برد توی فکر: " همون‌قدری که شاغل‌ بودن یا نبودنِ مادر رو می‌تونید توی رفتارِ بچه ببینید، این رو  هم می‌تونید متوجه بشید که آیا پدرِ این بچه می‌بوسدش یا نه. آیا پدرش به‌ش محبت می‌کنه. "
به جرئت می‌توانم بگویم که پدر یک دختر، نقشِ بسیار پررنگی را در احساس امنیتِ دخترش ایفا می‌کند. گنجینه و اندوخته‌ی محبتِ وجودِ یک دختر را پدرش در اولین جای‌گاه می‌تواند پر کند. و اگر این گنجینه خوب پر شود، می‌شود امنیتِ عاطفیِ دختر.
چند وقت دقیق شدم روی رفتارهای پدرهای دور و برم. تعدادِ زیادی‌شان وظیفه‌شان را به عنوانِ پدر آن‌جور که باید، انجام نمی‌دادند‌.
و شاید خودشان هم متوجهِ این نقص در انجام وظیفه نمی‌شدند.
جای‌گاه پدری، مخصوصا برای دخترها، آن‌قدر مهم است که خیلی از مشکلات‌ِ بزرگ‌سالی‌شان را می‌سازد.
شبیهِ همان اثری که نقص در انجامِ وظیفه‌ی مادری به وجود می‌آورد.
پس چرا کسی معترضِ این وضع نیست؟
چرا وظیفه و نقشِ پدری، آن چیزی نیست که ما هی اهمیت‌ش را به هم یادآوری کنیم؟

چرا نگران‌ش نمی‌شویم؟
چرا مسئله‌ی یک کارگروه‌مان نمی‌شود سامان دادن به فضای کاری، طوری که به انجامِ وظیفه‌ی پدری کمک شود؟

پدرها نقش‌شان را خوب بازی کرده‌اند؟ می‌توانم با تقریبِ خوبی به این سئوال جوابِ منفی بدهم.

شاید پرداختنِ عجیب‌وغریب به نقش‌های خانم‌ها، ما را از نقش‌های آقایان غافل کرده‌.

شاید جای‌گاهِ شغلی‌شان، نقشِ نان‌آوربودن‌شان، همه‌ی نقش‌های دیگر را محو کرده‌.

هر چیزی که هست، نه می‌توان اهمیت و اثرِ پدرانِ جامعه را ندیده گرفت و نه عزمِ جدی‌ای برای تغییرِ وضع موجود دیده می‌شود. - البته اگر اساسا این را بپذیریم که مشکلی وجود دارد و اوضاع نیاز به اصلاح دارد. -


پ‌.ن:

در اهمیتِ نقشِ مادری شکی نیست.

در این که در همین موضوع هم چندان موفق نبوده‌ایم هم.

مسئله‌ی این پست، یک تفاوتِ بسیار مشهود در همان حیطه‌ی تئوری بود که نگارنده دلیلِ عقلی‌ای برایش پیدا نکرده.

گفتم شاید طرح‌ش باعث شود شما هم به‌ش فکر کنید و دلایل‌ش را بیابید :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۴:۰۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

اگر بخواهم با یک کلمه دانش‌گاه را توصیف کنم خواهم گفت: متفاوت.


من راجع به چند برهه از زندگی‌م این کلمه را استفاده می‌کنم. یکی‌شان قطعا ورودم به فرزانگان است. محیطی کاملا متفاوت با چیزی که من در خانواده تجربه کرده بودم و جدا شدن از فضای گل‌خانه‌ایِ دبستان و کودکی‌م.
با این وجود فرزانگان، یک مدرسه‌ی هویت‌ساز بود. شبیهِ علامه حلی، مثل البرز و علوی و نیکان و مفید.
آدم‌ها توی فرزانگان در عینِ داشتنِ هویتِ فردیِ کاملا مجزا و هیجان‌انگیز، در بسیاری از مسائل شبیه هم می‌شدند و همین می‌شد که لازم نبود برای رساندنِ بعضی مفاهیم به افرادش زیاد به خودت زحمت بدهی‌.
با حداقلِ اشاره‌ی مستقیم، مفاهیم منتقل می‌شدند.
اما چیزی که باعث می‌شود به دانش‌گاه‌ام بگویم "متفاوت" و این صفت را تا این‌جای زندگی‌م بیش از برهه‌های دیگر برازنده‌اش بدانم این است که توی دانش‌گاه شما با افرادی طرف‌اید که تا حدِ خوبی شکل گرفته‌اند؛ شکل گرفتن‌ای!
هر کدام هجده سال توی محیط‌های خانوادگیِ خاص بزرگ شده‌اند و دوازده سال تحت تاثیر سیستم‌های متفاوت مدارس‌شان بوده‌اند و حالا رسیده‌اند به شما.
آدم‌های متفاوتِ متفاوت!
که یا مجبوراید کلا قید ارتباط باهاشان را بزنید و یا رفتارتان را با محیط جدید تنظیم کنید.
دانش‌گاه تا به حال برای من آن‌قدرها جدی نشده و بالطبع ارتباطات‌ش هم همین‌طور اما نمی‌شود قید همه چیز و همه کس را درش زد. باید کمی از مواضع‌ت کوتاه بیایی. باید بتوانی با آدم‌هایی که اصلا تو را نمی‌فهمند و نمی‌شناسند حرف بزنی؛ گاهی به خاطرِ پروژه‌ی اجباریِ مشترکی که درگیرش هستی‌.
باید متوجه باشی که حرف‌ها و رفتارهایت ممکن است برای بقیه سوءتفاهم بسازد و یاد بگیری حداقلِ سوءتفاهم را تولید کنی.
دانش‌گاه برای من متفاوت بود چون مجبورم کرد ادبیاتِ سخت‌م را کمی‌ قابل‌فهم‌‌ کنم.
متفاوت بود به خاطرِ مدلِ دخترانگی‌هایی که تا به حال ندیده بودم.
متفاوت بود به خاطرِ آدم‌های فوق‌العاده متفاوت‌ش.
و اگر من در فرزانگان به خاطرِ بقا، مجبور شدم گفت‌وگو و تحمل مخالف را کمی یاد بگیرم، در علامه طباطبایی مجبور شدم تعامل با افرادی را یاد بگیرم که بعضا هیچ نکته‌ی مشترکی نداشتند با من.
تعامل با افرادی که هیچ علاقه‌ای به حضورشان دوروبرم نداشتم!
تنظیم روابط در دانش‌گاه مسئله‌ی بزرگِ من بود.

هرچند هنوز هم‌ زیاد آدمِ پرارتباطی در دانش‌گاه نیستم، 

هرچند به ندرت پیش آمده کامنتی بگذارم روی عکس‌های اینستاگرام‌شان، - از این بگذریم که اساسا افراد زیادی از دانش‌گاه را هم دنبال نمی‌کنم -
هرچند با خیلی‌‌هاشان حتی سلام و علیک هم ندارم
ولی دانش‌گاه من را مجبور کرد کمی از قوانینِ فوق آرمانی‌م برای ارتباط داشتن با افراد کوتاه بیایم. شما فرض کنید به خاطرِ همان بقا!

پ.ن:
تو نمی‌توانی آدم‌ها را طبقِ پازلِ دوست‌داشتنیِ خودت بسازی،

نمی‌توانی ازشان‌ انتظار داشته باشی آن طوری که تو دوست داری رفتار کنند،

نمی‌توانی زندانی‌شان کنی در تصورات‌ت،

ولی مختاری در تنظیم فاصله‌ات ازشان.

همان کارِ سخت..

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۰۹
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
این دو هفته از جمله‌ی عجیب‌ترین هفته‌های امسال‌م بودند؛ هفته‌های امتحان.
و عجیب آن که من ذره‌ای برای خواندنِ هیچ‌کدام‌شان انگیزه نداشتم و کماکان ندارم.
تظاهراتِ بیرونی‌ش هم آن‌قدر شدید هست که یکی از بچه‌ها ازم می‌پرسد چه خبر است، یکی دیگر فکر می‌کند عاشق شده‌ام، دیگری حرف‌ها و اتفاقاتِ دنیایم را باور نمی‌کند!
احتمالا این ترم نتیجه‌ی درخشانی خواهم داشت!
عجالتا که سه تا از امتحان‌ها خراب شده‌اند و فردا هم سه تا امتحانِ دیگر دارم.

همیشه آدمی بودم که معلم نقشِ پررنگی توی روندِ علاقه‌ام به درس ایفا می‌کرده. این ترم هم همین‌طور شد.

دوتا استاد بودند که درس‌شان را از بیست نمره بیش‌تر شدم و زودتر از همه امتحان را تمام کردم.

سیستمِ آموزشیِ ما خیلی خودش را دستِ کم می‌گیرد.

دوازده سال و بعد چهارسال و بعد دو سال و بعد چهار سال بچه‌ها را در اختیار دارد و این است نتیجه..

معمولا توی دبستان همه‌ی میراثِ بچه را ازش می‌گیرد و دوازده سال بعد، بچه را گیرِ سلاحِ کشتار جمعی‌ش، کنکور، می‌اندازد و بعد ته‌مانده‌ی شوق را هم توی سال‌های ابتداییِ دانش‌گاه سرمی‌برد..

این وسط دلِ آدم روشن می‌شود با دیدنِ بعضی چیزها.

با ورقه‌ی امتحانی که جوابِ "نمی‌دانم" در آن نیم‌ نمره دارد.

با امتحانِ اپن‌بوکی که از تو می‌خواهد فکر کنی.

با معلمی که می‌ایستد جلویت و می‌گوید: " مشکلِ کشورِ ما همین کاری‌ه که ما الان داریم می‌کنیم؛ این که از کار می‌زنیم."

+
اولین حضورم در بسیج عجیب بود!

با لیستی از انتقادات و پیش‌نهادات.
یک جوری وارد شدم که الان مسئول بسیج دانش‌کده فکر می‌کند یک ضدانقلابِ برهم‌زننده‌ی شانِ بسیج‌ام! -خیلی ریز هم همین اول تذکر داد که مراعات کنم.-
فقط مانده‌ام چرا پیش‌نهادش را پس نگرفت!
از دلایلِ ورود خودش گفت و من به دلیلِ خودم فکر می‌کنم؛ دغدغه‌ی همیشگی‌م در نزدیک کردنِ بسیج به آن چیزی که باید باشد. پرداختن‌ش به مشکلاتِ اصلی..
+
من چه‌قدر متفاوت‌ام؟
برای نزدیکان‌م همان‌طوری هستم که برای یک غریبه؟
اصلا باید باشم؟

چند وقتی‌ست این سئوال‌ها ذهن‌م را مشغول کرده‌اند..
+

هفته‌ی پیش رفتم مدرسه و با بچه‌های نه‌امی یک گعده‌ی بحث داشتیم راجع به انتخاب رشته و راه‌شان.

آخرش یکی‌شان به‌م گفت:" خانوم، کاش این‌ها رو به مامان باباهامون می‌گفتین."

دل‌م خواست به‌ش بگویم:" حتما به‌شون می‌گم ولی قبل‌ش باید مطمئن شم مامان و بابای خودم درجریان نیستن که من دارم از راه به درتون می‌کنم!"

با بچه‌ها، وقتی هنوز درگیرِ کلیشه‌های جامعه نشده‌اند، خیلی راحت‌تر می‌توان از ماموریت حرف زد.

اصلا حرف زدن باهاشان عزمِ خودِ آدم را هم جزم‌تر می‌کند..

+
تابستان، فرصتِ فوق‌العاده‌ای برای کتاب خواندن است و انجام کارهایی که آدم را کلی جلو بیندازند.
این امتحان‌ها تمام شوند، یک سیر مطالعاتی برای خودم می‌چینم ان‌شاءالله.
درصدرش مطالعه‌ی عصای موسایی که توی خانه‌ی همه‌مان هست..
+

برای این تابستان احتمالا درگیرِ پروسه‌ی اسباب‌کشی خواهم بود و کمی مدرسه و بیش از همه خواندنِ کتاب‌هایی که تعدادشان آن‌قدر بالا رفته که دیگر مایه‌ی خجالت است!

ان‌شاءالله این‌جا ازشان می‌نویسم.


پ.ن:

بگذارید این‌جا بنویسم‌ش که ذهن‌م را فعلا رها کند و بتوانم فصلِ آخرِ سال‌مندی را بخوانم!

یک جاهایی می‌مانی که این اتفاقی که افتاده و غیرمعمول است و تو هم دلیل‌ش را نمی‌دانی و فقط در معرض‌ش هستی، مطابقِ اسم‌ش اتفاقی بوده و باید بدونِ جلب‌توجه از کنارش رد شوی که مبادا حساسیتِ کسی برانگیخته شود یا مسئله‌ی تعمدی‌ای بوده که باید سخت‌ترین برخورد را باهاش بکنی.

این‌جور وقت‌ها یک طومار برای طرف می‌نویسم و بعد پاک‌ش می‌کنم..

وقت‌هایی که می‌مانم باید چه کار کنم..

بعد از چهار ترم، احساس می‌کنم بد نیست اگر گاهی دوباره همان خانمِ چادریِ تک‌بعدیِ وحشت‌ناک شوم!


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۱:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

گاهی یک نفر باید باشد که جزئیاتِ رفتارِ آدم را اصلاح کند.

الحمدلله که از این آدم‌ها دارم توی دانش‌گاه..


پ.ن:

من تا وقتی یک جایی را مالِ خودم ندانم می‌توانم درست رفتار کنم! بعد از آن اوضاع خیلی سخت می‌شود!


اوضاع برایم دارد خیلی سخت می‌شود!

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۷ ، ۲۱:۵۷
فاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۲۹ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۴۰
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
محرمِ قبلی بود که توی هیئت هنر رفیق شدیم. قبل از آن هیچ‌جوره باهام ارتباط نمی‌گرفت. از شبِ نه‌ام اتفاقی وسطِ جمعیت پیداش کردم و کنارش نشستم. وسط سخن‌رانی حوصله‌اش سر رفت و این‌جا بود که من و کاغذهای تو کیف و مدادرنگی‌های خودش دست به کار شدیم. باز هم اوریگامی‌های هیجان‌انگیز به دادم رسیدند و همان‌جا یک مسابقه‌ی قورباغه‌پرانی راه انداختیم.
مراسم که تمام شد ازم خداحافظی کرد.
آن شب که گذشت دیگر این علی بود که منتظرِ من می‌ماند و سراغ‌م را از بقیه می‌گرفت.
جلسه‌ی بعدیِ روضه که شد، برای‌ اولین بار آمد توی مهدکودک و بهانه‌ی مادرش را نگرفت.
بعد از آن روزها بود که علی شد یکی از پای ثابت‌های هیئت. و راست‌ش را بخواهید من هم بسیار دوست‌ش دارم؛ خیلی زیاد.

ماهیتِ مهدکودکِ روضه طوری است که مقتضیات‌ش تا حدی با مهدکودک‌های عادی فرق‌ می‌کند. از روزی که به عنوانِ کمکِ مه‌تاب رفتم توی اتاقِ مهد، برای خودم بعضی‌ چیزها را قانون گذاشتم. این که ممکن است دقایق و اتفاق‌ها برای من بگذرند و خیلی زود فراموش‌شان کنم ولی تک‌تکِ برخوردهای من خیلی برجسته توی ذهنِ بچه‌ها خواهد ماند. برخوردهای من به عنوانِ یک خانمی که قبل از شروعِ مراسم نماز می‌خواند و محرم و صفرها لباسِ خادمی‌ش مشکی می‌شود و گاهی‌ برایشان قرآن می‌خواند و وقتِ رفتن چادر سرش می‌کند و می‌رود.
بچه‌ها همه‌ی جزئیاتِ رفتار و حرف‌های من را ضبط می‌کنند.
با خودم قرار گذاشتم توی مهدکودک روضه عصبانی نشوم و هرگز داد نزنم؛ هیچ‌وقت.
هرچه‌قدر هم خسته بودم، توی مهدکودک‌‌ باید یک پلانِ خوش‌حال بازی می‌کردم.
معمولا هم موفق می‌شدم.
خرج‌ش نهایتا چهارتا کاغذِ پاره شده بود و چسبی که می‌ریخت روی لباس‌م؛ فدای سرشان.
این بار ولی اوضاع فرق داشت.
رمضان بود.
مغزم تا سرحدِ مرگ مشغول.
دل‌م تنگ.
افکارم مشوش.
خودم را سه چهار ساعتی زودتر رساندم به روضه؛ بلکه احوال‌م تنظیم شود توی شبِ میلادِ حضرتِ مجتبی(ع).
این بار، کلافه رفتم توی مهد.
بچه‌ها هر از گاهی شیطنت می‌کنند؛
جیغ می‌کشند، داد می‌زنند، گاهی چیزهایی پرت می‌کنند سمت هم، مدادها را از دست هم می‌کشند و مشابه این‌ها.
همیشه با پرت کردنِ حواس‌شان اوضاع را آرام می‌کردم. خودم باهاشان داد می‌زدم و بعد کم‌کم صدایم را می‌آوردم پایین. بساطِ توپ‌بازی علم می‌کردم که مداد و چسب‌ها را ول کنند.
این بار بچه‌ها نشسته بودند و داشتند نقاشی‌هاشان را رنگ‌آمیزی می‌کردند و من هم داشتم برایشان قصه می‌گفتم که یکی از آن اتفاق‌ها افتاد.
علی مدادِ یکی از بچه‌ها را از دست‌ش کشید و موهایش را گرفت.
صدایم از حدِ معمول کمی، فقط‌ کمی بالاتر رفت:"این کارت خیلی زشت بود علی."
بچه چند لحظه نگا‌ه‌م کرد و بعد چهره‌اش رفت توی هم و شروع کرد اشک ریختن. سریع توی بغل‌م گرفتم‌ش و معذرت‌خواهی کردم ولی هنوز گریه می‌کرد. بعد از این چند سال شکلِ گریه‌های بچه‌ها را تا حدی می‌شناسم. بعضی گریه‌ها برای جلب توجه اند. بعضی دیگر از سرِ استیصال و ناتوانیِ بچه‌ها. بعضی‌هاشان هشدارِ کمک خواستن اند. گریه‌ی علی از جنسِ هیچ‌کدام‌شان نبود. گریه‌ای بود از سرِ ناباوری و بهت‌. باورش نمی‌شد من بتوانم این‌طوری باهاش حرف بزنم.
همه‌ی بچه‌های دیگر هم سکوت کرده بودند.
علی را بردم و سپردم به مادرش.
وقتی برگشتم یکی از بچه‌ها پرسید: "چی شده بود؟"
گفتم: "اشتباه شد خاله."
گفت:"خب من هم بودم ناراحت می‌شدم و گریه‌م می‌گرفت."



هرچه‌قدر بیش‌تر دوست‌مان بدارند، هرچه‌قدر به‌مان امیدِ بیش‌تری داشته باشند بیش‌تر روی‌شان تاثیر می‌گذاریم.

می‌دانی چه‌قدر دوست‌ت دارم..؟
می‌دانی چه‌قدر امیدم را بسته‌ام به‌ت..؟
گوشه‌ی چشم‌ت را نازک کنی دق می‌کنم..


پ.ن یک:
راست‌ش هنوز آن‌قدر غنی نشده‌ام که به سرمایه‌ام چوبِ حراج بزنم..
و آن‌ها که تو را ندارند، چه دارند..؟



پ‌.ن دو:

از مهدِ کودک خیلی عکس می‌گیرم. برای آن که سیرِ رشدِ بچه‌ها ثبت بشود برایشان.

ولی چند وقتی است خیلی حساس شده‌ام روی انتشارِ عکس‌های آدم‌ها؛ مخصوصا بچه‌ها.

این بار سعی می‌کنم از فضای مهد عکس بگیرم.

گرچه که چند نمونه‌اش توی صفحه‌ی اینستاگرام‌م هست :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۵۲
فاء