کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

بسم‌الله..

سلام!

+

اگر آدم‌ها می‌دانستند چه‌قدر به حرف‌هایشان نیاز دارم، این روزها این قددددر سکوت نمی‌کردند..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۶ ، ۰۰:۵۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک هفته ای می‌شود که سوره‌ی هود را کمی جزئی‌تر می‌خوانم.

گاهی وقت‌ها با دیدنِ بعضی آیه‌ها یادِ چیزهای دیگری می‌افتم؛ همه را توی کانالِ کافه جمع کردم.

ان‌شاءالله تمام که شد، اگر چیزِ منسجمی عایدم شد این‌جا هم می‌گذارم‌ش.

اگر دل‌تان خواست شما هم شروع کنید :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۳
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
این پست هم یک پراکنده‌ی دیگر است. شبیهِ آن چیزهایی که توی دورانِ پرکامنتِ این بلاگ می‌نوشتم!
+
امروز برخلافِ رویه‌ی این چند وقت‌م داشتم کامنت‌های این‌جا را مرور می‌کردم و یادم افتاد که چه اوضاعی داشتیم!
چه‌قدر آدمِ جدید شناختم به واسطه‌ی همین کافه‌ی کوچک.
چه‌قدر دغدغه‌ام بود نظرهایش - و البته که هنوز هست :) -
قبل‌ترها نزدیک‌تر نبودیم..؟
+
باید بگویم که بله خانمِ رجبی!
آقایانِ هم‌دانش‌گاهی با بقیه فرق دارند!
یک سال و نیم گذشته و من هنوز مراعات‌شان را راجع به ایموجی کرده‌ام :))
البته که هنوز به قانون‌م درباره‌ی نوشته‌ها و پیام‌های خودم پای‌بندم!
ولی شما این مورد را درست می‌گفتی!!
چه‌قدر من زدم توی ذوقِ نخبه‌های دانش‌گاه‌تان :))
+
خیلی جدی دارم به کار توی راه‌نمایی‌ فکر می‌کنم.
و البته که حسینیه کودک؛ از همان محلِ کارهای ایده آل.
+
بگذارید یک آیه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم.
آیه‌ای که حسابی می‌ترساندم. خیلی بیش‌تر از آیاتِ عذابِ مرسوم برایم ملموس است و دردناک..

 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا
مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ
فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ
یُحِبُّهُمْ
وَیُحِبُّونَهُ
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ
أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ
یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ
وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ
ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ
وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

 
ﺍی ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ !
ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺩین‌‌ش ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ [ ﺯﻳﺎنی ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﻤﻰ‌رﺳﺎﻧﺪ ] ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺩی ﮔﺮﻭهی ﺭﺍ می‌آﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ مومنان ﻓﺮﻭﺗﻦ‌اﻧﺪ ،
ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﻭ ﻗﺪﺭت‌مندند ،
هم‌وﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﻰ‌کنند،
ﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻫﻴﭻ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻛﻨﻨﺪه‌ای نمی‌ترسند .
ﺍﻳﻦ ﻓﻀﻞ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ می‌دهد.
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ.

قومی را می‌آورد که دوست‌شان دارد..

 گاهی بنشینیم و خودمان را‌ با آن‌ها که خداوند دوست‌شان دارد مقایسه کنیم..

ای مردم!
شما می‌توانید اهلِ ایمان باشید و خدا دوست‌تان نداشته باشد و خدا را دوست نداشته باشید..

" کاش علی نفرین نکند.. "
+
دارم آنه شرلی می‌خوانم.
مجموعه‌ای هشت جلدی که از اولِ فرجه‌ها شروع‌ش کردم.
جلدِ اول، ماجرای همان انیمه‌ای است که تقریبا همه‌مان دیده‌ایم.
الان وسطِ جلدِ دوم‌ام.
و تجربه‌های معلمیِ آنه شرلی‌ای که از همان ده یازده سالگی عجیب با او احساسِ نزدیکی می‌کردم :)
باقیِ جلدها را هم گزارش می‌کنم ان‌شاءالله :)

+
خودم واحد کم دارم، یک دوره‌ی دو واحدیِ علوم شناختی را هم شروع کردم و هرچه از جذاب بودن‌ش برایتان بگویم کم گفتم!
به‌م اجازه می‌دهد که دوباره خلاقیت‌م را به کار بیندازم و به سئوالاتِ جنی‌ام فکر کنم و صد البته که استادی پیدا کردم که می‌توانم از او بپرسم‌شان!
من چه شادم این ترم!
+
یک گروهی توی دانش‌گاه داریم که کارش پیش‌نهادِ برنامه‌های مطالعاتی برای یک گروهِ بزرگ‌تر است و البته طرحِ ایده‌هایی که این طرح‌های مطالعاتی را جذاب‌تر بکند.
من دوباره افتاده‌ام روی دورِ ایده‌پردازی!
و وقتی توی گروه شروع به حرف زدن می‌کنم الهام باید با بیل خاموش‌م‌کند :))
اگر‌ دوستانِ آن گروه بدانند که چه‌قدر مرا یادِ مسابقه علمی‌های راه‌نمایی‌ام می‌اندازد این بارشِ فکری‌ها، می‌گذارند هی برایشان تئوری بدهم!
+
حقیقت‌ش را بخواهید یک مدتی بود که دیدنِ ادبیاتِ زمین تا آسمان متفاوتِ آدم‌ها توی محیط‌های واقعی و مجازی‌شان  دیوانه‌ام کرده بود!
حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خودم هم تا حدودی این شکلی هستم!
" عیبِ رندان مکن ای زاهدِ پاکیزه‌سرشت‌"طور!
اصلاح کن خودت رو رحمانی!
+
خوش‌حال‌ام؟
بله!
به طرزِ عجیبی خوش‌ام و نمی‌دانم این آرامشِ قبل از کدام طوفان است!
خداوند خودش رحم کند!
+
و اما فیلم!
هانگر گیمز ها را تمام نکرده بودم. این ماه آن‌ها را دیدم.
پسنجرز و مستر چرچ و دانکرک و پرستیژ و ممنتو.
و حالا هم بعد از بارها تلاشِ ناموفق، بالاخره دارم هاوس آو کاردز می‌بینم!
احتمالا اواخرِ بهمن تمام‌ش کنم.
+
یک چیزی راجع به آنه شرلی بگویم و تمام!
وقتی حینِ درس خواندن و ارائه دیدن و دغدغه‌ی امتحان‌ها را داشتن، کتاب می‌خوانی عاشقانه‌هایت این شکلی می‌شود:
" گیلبرت بلایتِ منی! "
البته که هنوز با گیلبرت هم‌کلاسی نبوده‌ام؛
چه برسد به آن که آقای فلیپس مجبورمان کرده باشد برای تنبیه کنارِ هم بنشینیم !
و البته که هنوز به‌م نگفته "هویج"!
و البته که نمی‌دانم می‌شود گیلبرتی پیدا کرد یا نه!
حرف‌های پراکنده‌ی این ماه‌م تمام شد!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۴
فاء

بسم‌الله..

سلام!

+

برای مثال،

فکر کنیم که همین دقیقه‌ی بعدی زلزله‌ی ۶ ریشتری می‌آید و آن‌قدر دربرابرش ناتوان‌ایم که بهت وجودمان را می‌گیرد و حتی نمی‌توانیم از جایمان تکان بخوریم..

فکر کنیم آن‌قدری شوکِ بزرگی برایمان خواهد شد که فقط اعضای خانواده‌مان را نگاه خواهیم کرد..

فکر کنیم که همین‌قدر وقت داریم و حالا چه‌قدر کار هست برای انجام دادن..





زلزله،

برای من لازم بود.

احساس می‌کنم که با همین جسمِ ضعیف، چنان غره شده بودم که یک تکانِ زمین لازم بود برای به خود آوردن‌ام.

که ببین چه‌قدر ناتوانی..


پ.ن یک:

عاداتِ ما را خودت تنظیم کن خداوند؛

طوری ما را از این دنیا ببر که رویمان بشود بگوییم بنده‌ی تو بودیم.‌.

وقتی ما را ببر که ادعای بزرگِ بندگی بیاید به قیافه‌مان..

پ.ن دو:

سعی‌م بر تکمیلِ این پست است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که کم‌تر ا‌ین‌جا می‌نوشتم، درگیرِ اتفاقاتی بوده‌ام که می‌خواهم برایتان از آن‌ها بگویم.

از ترمِ اولِ دانش‌گاه برایتان گفتم و این که چه‌قدر همه برایم غیرقابل تحمل بودند! - و صد البته که من چندین برابر غیرقابل‌تحمل برایشان!-

ترمِ دوم را هم تمام کردم. شبِ انتخاب واحد یکی از بچه‌ها که فکر می‌کرد من چه‌قدر دانا هستم (!) و در امورِ انتخاب واحدم خبره، برنامه‌اش را با من چک کرد و طوری اوضاع را چیدیم که همه‌ی واحدها را باهم برداریم.

نمی‌دانم چه‌طور شد که من و مریم، با کلی نقطه‌ی مشترکِ کشف‌نشده، این‌جا به هم رسیدیم. این هم از الطافِ خفیه‌ی باری‌تعالی است!

ترم دوم درسِ غولی داشتیم با کتابی غول‌تر؛ تاریخ‌چه‌ی مکاتب روان‌شناسی.

امتحان‌ش طوری بود که به فکرم افتاد می‌شود با هم درس بخوانیم.

و از این‌جا بود که " جزوه‌نویسان! " متولد شد. گروهی شش نفره از بچه‌های دانش‌گاه که دانش‌کده را برایم دوست‌داشتنی کردند.

همان‌ها که توی پستِ " فاطمه‌ای که بودم... " ازشان نام بردم.

اوضاع گذشت و روزگار رسید به امروز.

امروز که هفته‌ی آخرِ ترمِ سوم است و امتحان‌های ترم از دو هفته‌ی بعد شروع می‌شوند.

نگاه که می‌کنم می‌بینم خیلی وقت است از چیزهایی که شدیدا آزارم می‌دهد برایتان نگفته‌ام.

بعد از این سطر، قرار است از همان مجموعه غرهای معروف‌م را ببینید! اگر روزِ خوبی نداشته‌اید و حوصله‌تان از شدتِ تنش‌ها، کششِ غر‌های جدید را ندارد، نخوانیدشان J

چه‌قدر ارتباط با نامحرم در دانش‌گاه ضروری است؟

این سئوال را از ترمِ اول داشتم.

البته که مسئله چندان برایم عجیب و غریب نبود. توی مدرسه، خیلی بیش‌تر از خیلی مدرسه‌ها با آقایان ارتباط داشتیم. ما را نمی‌کردند توی کلاس‌های ایزوله. و کسی که می‌خواست به جزئیاتِ رفتارش دقت کند می‌توانست این کار را تمرین کند. هرچند که شدیدا نقد دارم به این مسئله که وقتی در مقوله و موضوعی، یک خانمِ متخصص وجود دارد که از قضا فارغ‌التحصیلِ مدرسه هم هست، چرا مدرسه باید برود و یک آقا را استخدام کند؟

در احکامِ دین‌مان داریم که مراجعه به پزشکِ نامحرم ایرادی ندارد و در این موقعیت در بحثِ محرم و نامحرم، استثنا پیش می‌آید.

ما همیشه همین‌قدرش را می‌دانیم و می‌بینیم. ولی این حکم یک ادامه دارد؛ اگر پزشکِ محرم در آن سطح وجود نداشته باشد و مسئله، به جان‌مان مربوط باشد.

بگذریم..

خواستم بگویم که من از همان روزهای دبیرستان، دغدغه‌ی ارتباطِ سالم با نامحرم را داشتم. بالاخره محیط‌های آموزشی بود، محیط‌های کاری بود. – هرچند که نهایتِ تلاش‌م همیشه در این بوده که اگر جایی ضرورتی ندارد و خیلی تفاوتی نمی‌کند، از محیط‌های مختلط اجتناب کنم. و این برای راحتیِ شخصِ خودم است. منتی بر سرِ دینِ خداوند نیست! من ترجیح می‌دهم که بتوانم با مانتو و حتی بدونِ روسری در محیط‌های کاری تردد کنم و می‌گردم و محیط‌های این شکلی برای خودم پیدا می‌کنم. و باور کنید که هیچ مشکلی برایم در ارتباطاتِ ضروری‌ام پیش نیامده تا به حال به این واسطه! –

یکی از روزهای سالِ نودوچهار بود که یکی از معلم‌هایم که از قضا آقایی هم بودند با نهایتِ ظرافت به من حالی کردند که اصل و معیار برای برقراری ارتباط با نامحرم، ضرورت است. و البته که بل الانسان علی نفسه بصیره. – خداوند هرکجا که هستند سلامت‌شان بدارد و روزبه‌روز موفق‌تر. –

از آن‌جا بود که این اصل و معیار آمد کمک‌م.

هرکجا گیر می‌کردم به ضرورت نگاه می‌کردم.

یعنی کسی از خانم‌ها نیست که این سئوال را جواب بدهد؟

یعنی کسی از خانم‌ها نیست که بتواند کسریِ جزوه‌ام را تامین کند؟

و بسیار سئوالِ مشابهِ این‌ها.

تقریبا همیشه جواب مثبت بوده. همیشه یک خانمی بوده که کارم را راه بیندازد و یادم نمی‌آید که مجبور شده باشم به آقایی در دانش‌گاه مراجعه کنم.

بعضی این را انزوای من می‌بینند.

آن روز کسی به‌م می‌گفت که سه ترم  از دانش‌گاه گذشته و خیلی از آقایان نه من را به اسم می‌شناسند و نه به چهره!

حقیقت‌ش خوش‌حال شدم‌!

همان کس می‌گفت دانش‌کده به امثالِ من نیاز دارد و من خنده‌ام گرفت که قبل از هرچیز خودم به خودم نیاز دارم..

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم آن بنده‌ی خدا پربی‌راه هم نمی‌گفته. کارِ خاصی نیست که توی دانش‌کده قبول‌ش داشته باشم! یا اصلِ کار را نمی‌پسندم و یا روش را! این وسط اما کارهایی برای دل‌خوشیِ خودم می‌کنم و برای آن که فکر کنم مفیدم.

مثلا روزِ میلاد پیام‌بر بود و دانش‌کده و دانش‌گاه را میتینگ‌های سیاسی پر کرده بود. این گروه به آن یکی دهن‌کجی می‌کرد و آن یکی هم جواب‌شان را با حرف‌های بد می‌داد و هر دو ربط‌ می‌دادند به اسلامِ همین پیام‌بری که غریب‌ترینِ این روزهای ماست..

به کارهای دبیرستان فکر کردم. به خوش‌حالی‌مان و گعده‌ها و کارهای محتوایی. به دورخوانیِ نمایش‌نامه‌ها.

به کم‌ترین‌ش؛ رزق..

نشستم پای لپ‌تاپ و نوشته‌ها را کنارِ هم چسباندم و مقوا خریدم و با بچه‌ها تکمیل‌ش کردیم.

فایلِ رزق‌ها و عکسِ نمونه‌‌ی آماده‌شده‌شان را می‌گذارم همین‌جا؛ شاید یک روزی به کارِ کسی آمدند.

در راستای همین قضیه بگذارید یک چیز دیگر را هم برایتان تعریف کنم.

ما یک گروهی داریم توی دانش‌گاه که حولِ رشته‌مان با هم جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم.

حقیقت‌ش را بخواهید من از ورودم به این گروه، یک هدفِ بزرگ داشتم؛ این که آدم‌های دغدغه‌مند، هم‌افزایی کنند و بشوند آدم‌های باسوادِ دغدغه‌مند.

دل‌م می‌خواهد یک روزی برسد که متدینینِ جامعه، عالم‌ترین‌ها باشند.

یک حرفی را این ترم از یکی از اساتید شنیدم که حسابی به‌م برخورد. احساس کردم باید آن‌قدری دانش داشته باشم که کم کم دغدغه‌هایم برای افرادِ جامعه جدی شود. این‌قدر به‌م برمی‌خورد وقتی بچه مذهبی‌های جامعه بی‌سوادند..

این حرف‌ها را نمی‌توانم توی آن جمع و خیلی جمع‌های دیگر بزنم! ( اگر نمی‌دانید چرا به پستِ فاطمه‌ای که بودم، فاطمه‌ای که هستم مراجعه کنید! )

برگردم به موضوعِ اصلی.

روزهای اولِ دانش‌گاه نشستم و با خودم سنگ‌هایم را واکندم. حاضرم این حرف‌ها را بشنوم؟ فلانی کلا کله‌ش تو درس‌‌ه. فلانی دانش‌جو نیست که کلِ ترم را می‌رود دانش‌گاه. ( و یک مسلمانی بیاید و من را توجیه بکند که اگر ما همین‌جور به زندگی ادامه بدهیم، توقع‌مان از آینده‌ی دانش‌گاه باید چه‌قدر باشد؟ وقتی تعدادی از ما در آینده استادانی خواهیم شد که به خاطرِ کارنابلدبودن‌مان دانش‌جوها را از دانش‌گاه فراری می‌کنیم.. ) فلانی خودش را می‌گیرد. ( الحمدلله که این حرف را از آقایانِ دانش‌کده شنیدم! )

یک کارِ خوبی را توی دانش‌گاه یاد گرفته‌ام؛ اصولا به این حرف‌ها توجه نمی‌کنم!

کارِ خودم را می‌کنم و موقع‌ش که رسید اثبات می‌کنم که می‌توان کار کرد و فیلم دید و کتاب خواند و دخترِ خانه بود و درس هم خواند..

کاش این را توی ساحت‌های دیگر هم یاد بگیرم...

روزهای اولِ دانش‌گاه این قضیه را با خودم حل و فصل کردم و فکر کردم که دیگر تمام شد. زهی خیالِ باطل!

چند وقتی‌ست که دوباره دارم به میزانِ این ارتباط‌ها فکر می‌کنم. به این که وظیفه‌ اصلی من الان چیست؟ و البته گاهی هم آن سمتِ قضیه را می‌بینم. وظیفه‌ی آقایان الان چیست؟

به وقت‌هایی فکر می‌کنم که این بین تلف می‌شود. به چالش‌هایی که شکرِ خدا دانش‌گاهِ ما به اندازه‌ی دیگر دانش‌گاه‌ها درگیرش نیست. به روزها و ساعت‌هایی فکر می‌کنم که بچه‌ها حال‌شان دگرگون است و گمان‌شان عشق! یک نگاهِ اجمالی به‌م می‌گوید که آقایانِ دانش‌گاهِ ما تا ترمِ سوم چندان کار نمی‌کنند.( تعدادی که مطلقا کار نمی‌کنند و آن تعدادی که کار می‌کنند هم برایشان یک هابی‌ست بیش‌تر تا شغل. معدود نفراتی هستند که خیلی جدی پی‌اش را گرفته‌اند. یا حداقل من همین تعداد را می‌شناسم.)

به پدرم فکر می‌کنم. به پدربزرگ‌م. به دایی‌م. – عمو ندارم وگرنه به ایشان هم فکر می‌کردم! – روندِ واردِ جامعه شدن چه‌طور است؟ تا کی می‌خواهیم درس بخوانیم؟

و این وسط‌ها هم گاهی خیال‌م رفت سمتِ مقایسه‌های خنده‌دار.. ( لازم است دوباره از شهیدِ بیست و هفت ساله‌ای بگویم که ارتشِ بعث را دیوانه کرده بود.. ؟ )

و دنبالِ نقطه‌ی عطفِ آدم‌ها می‌گشتم.

و وظیفه‌ی‌ خودم به عنوانِ یک دخترِ دانش‌جوی مسلمانِ دغدغه‌مند.

بعد از یک مدتی دیگر فکر نکردم؛ دیدم زیادی شرمنده می‌شوم.. کم‌تر از دوماهِ دیگر بیست‌ویک هم تمام می‌شود و شما چه می‌دانید که بیست‌ویک سال می‌توانسته آدم‌ها را به کجا برساند..

دل‌م می‌خواهد که یک بار بروم و بچه‌ها را از وسطِ این روزها بکشم بیرون و بگذارم‌شان بیرونِ این روزها. این ساعت‌هایی که دارد می‌گذرد و سال است که به عمرمان اضافه می‌شود.

چه چیزی از ارتباطات‌مان توی دانش‌گاه به دست آورده‌ایم که نمی‌توانستیم از تعامل با محارم‌مان کسب کنیم..؟ چه‌قدر انرژی و زمان رفت پی‌شان..؟

حرف‌م از اساسِ این ارتباط‌ها نیست که درست است یا غلط. بحث‌م این‌جا بلاتکلیفی‌ست که آدم‌ را آخرش خسران‌زده می‌کند.

این جا هم به‌ترین ملاک به نظرم همان بل الانسان علی نفسه بصیره است و یک معادله‌ی سود و زیان؛ هر کسی باید حالِ خودش را بسنجد..

کاش همین یک نکته را یاد می‌داد این نظامِ آموزش و پرورش..

مخلصِ کلام؛

من هنوز قلقِ برخورد توی دانش‌گاه را یاد نگرفته‌ام.

فعلا که تفریط در ارتباط و منزوی و امل شنیدن را انتخاب کردم! ببینیم این چهار پنج ترمِ باقی‌مانده چه‌طور می‌شود!

پ.ن یک:

بله، نکته‌سنج‌ها فهمیدند که کلِ این پست را نوشتم برای خاطرِ آن اشاره‌ی ظریف به تاریخ تولدم :))

اعتراف می‌کنم که هر سال برای تولدم ذوق دارم! چرایش را هنوز و بعد از بیست بار تولد نفهمیدم!

پ.ن دو:

باید برایتان از زلزله هم بگویم.

پ.ن سه:

یک جایی می‌رسد که دل‌ت می‌خواهد بگیری‌شان و بگویی:" این که توی نمازخونه‌ی حجتیه‌ای‌ترین مدرسه‌ی ایران آهنگ رپ پخش کردید چیزی رو عوض نمی‌کنه وقتی تفکرِ همون مدرسه اومده باهاتون. وقتی که دقیقا طبقِ الگوی رفتاریِ بچه‌های همون مدرسه پیش می‌رین.. وقتی همه‌ی تصورم ازتون،با خوندن و دیدنِ کلماتی که مطلقا انتظار نداشتن ازتون بشنوم پودر می‌شه و می‌ریزه زمین. وقتی که تصور می‌کنم‌تون در حالِ زدنِ این حرف‌ها و خجالت می‌کشم از دیدن‌تون. وقتی که ترجیح می‌دم تیکه‌ی کور رو هم بشنوم و در عوض مسیرم رو تغییر بدم که مجبور به سلام نشم.. گاهی این جمله چه‌قدر دوست‌داشتنی می‌شه: خانوم ایستاده این‌جا.. "

مستقیم نمی‌توانم حرف بزنم و این‌ها را به عنوانِ یک هم‌کلاسی، هم‌گروهی بگویم.

این‌جا که می‌توانم ازشان بنویسم..

از غصه‌هایی که به حالِ ادبِ کلمات‌تان می‌خورم...

چه فرقی دارند کلماتِ بی‌پروا و مضمضه‌نشده‌ی شما با " موهای دختری که توی جامعه از زیرِ اون دو گرم پارچه‌ی روی سرش زده بیرون "...؟

هر  دو مراعاتِ چشمانِ بیننده را نمی‌کنند و استدلال‌شان این است: " تو نگاه نکن! "

پ.ن چهار:

دوشنبه‌ی قبل، وقتی با یکی از آشنایان صحبت می‌کردم، از معدود دفعاتی بود که حیا را توی دانش‌گاه دیدم..

و آخ که چه‌قدر دل‌م رفت برای این گم‌شده‌‌‌‌‌‌ی غریب..

پ.ن پنج:

پراکندگی و طولِ پست را ببخشید :)

بعدنوشت:

سلام :)

عقیله رو می‌آم ان‌شاءالله.

نقدت کاملا وارده. و دلیل‌ش هم این‌ه که پاره‌پاره نوشتم این پست رو و انسجامِ فکری نداشتم سرش.‌.

اون نوشته‌هایی که اگر نوشته نشن مغزم رو می‌ترکونن و من فقط آرم‌شون روی کاغذ، این جوری می‌شن متاسفانه..

مشابهِ همین مطلب رو با عنوانِ چه‌گونه احساسِ عشق نکنیم، نوشتم دو سال پیش که اون خیلی منسجم‌تر بود.

کاملا درست می‌گی :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

با شوق آمد خانه و گفت: ‌" به‌ترین اتفاقی که می‌تونست بیفته افتاد‌. باران من رو برا مبصری انتخاب کرد و همه به‌م رای دادن."

با تمامِ ناتوانی‌ام در ذوق‌زده شدن از اتفاقاتِ دنیای زهرا که خودم ده سال پیش تجربه‌شان کرده‌ام، واکنشِ مثبت و خوش‌حالانه‌ای به اتفاق‌ش نشان دادم که:  "وای، چه‌قدر عالی زهرا. "

و رفتم سمتِ گاز که غذای گرم‌شده را بیاورم.

لباس‌ش را عوض کرد و آمد پشتِ سرم ایستاد و آرام، با کمی نگرانی گفت: " حالا باید چی کار کنم؟ 

آدم استرس می‌گیره از این که مسئول‌ه. "

نگاه‌ش کردم و به‌ش اطمینان دادم که از پس‌ش برخواهد آمد.



و توی ذهن‌م مرور شد:

کاش همه‌مان یادمان بماند که مبصر شدن، 

مسئولیت دارد، 

نگرانی دارد، 

باید برایش کار کرد.

کاش آن روزی که به هم حرف‌های بد می‌زنیم و نزدیک است توی بازی‌های سیاسی‌مان، خرخره‌ی هم‌دیگر را بجویم یادمان بماند که آن چیزی که بر سرش رقابت می‌کنیم، مسئولیت است؛ نه قدرت‌.


کاش همه‌مان همین‌قدر دغدغه داشته باشیم؛

روزی که مبصر می‌شویم..




پ.ن یک:

کلیدِ کلاس را داده‌اند دست‌مان و بعد از یک هفته ازمان می‌گیرند.

گیرم به جای این کلید،

عنوانِ نماینده‌ی مجلس، رئیس‌جمهور، رئیس فلان اداره‌ی دولتی، وزیرِ ایکس و ایگرگ را به‌مان داده باشند.

بعد از دو سال، چهار سال، ده سال، عنوان را ازمان می‌گیرند و ما می‌مانیم و خداوند و کاری که با بندگان‌ش کردیم..


پ.ن دو:

قبولِ مسئولیت‌های بزرگ برای من خیلی سخت است.

چیزی که گمان کنم توانِ فکری و جسمی‌اش را ندارم، برایم ترس‌ناک است.

مدت زیادی است که برخلافِ رویه‌ی دبستان و راه‌نمایی، قبل از قبولِ هر مسئولیتی، یکی دو روز به آن فکر می‌کنم و نه گفتن برایم راحت‌تر شده.

چند وقتِ پیش - شاید حدود یک سال پیش - مسئولیتِ کوچکی را در دانش‌گاه پذیرفتم.

حتی تصورش را نمی‌کردم که گروهی گمان کنند که حال‌م خوش است با آن!

نبود!

تمام‌ش کردم!

و نوشتم که:

" ما ادمینِ دنیای خودمان هستیم! زیادمان هم هست! "

نمی‌دانم کی قرار است مسئول‌های کشورمان به این درک برسند که برای تک تکِ کارهایشان، چند برابرِ آدم‌های عادی قرار است بازخواست بشوند.

روزهای ثبت‌نامِ انتخابات‌ها، نمی‌دانم چرا خنده‌ام می‌گیرد!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۲
فاء

بسم‌الله..

+

سلام!


فاطمه‌ای که بودم؛

هفت سالِ فرزانگان آن‌قدری شناخت به‌مان داده بود که اوضاع را راحت‌ می‌کرد. توی کتاب‌فروشی چیزی را می‌دیدی و یادِ کسی می‌افتادی و برایش می‌خریدی‌ش. روزهای فروردین که به انتها می‌رسید، تا دوازدهمِ اردی‌بهشت را صرفِ فکر کردن روی خاص بودنِ یادبودهای روزِ معلم‌مان می‌کردیم که هر معلم، هدیه‌ی مخصوصِ خودش را بگیرد. هدیه‌هایی که هیچ‌وقت ارزشِ مادیِ چندانی نداشتند ولی ساعت‌ها زمان صرفِ انتخاب و خرید و بسته‌بندی‌شان شده بود. کسی را  توی راه‌روی مدرسه می‌دیدم و دل‌م می‌خواست در لحظه به‌ش بگویم که چه‌قدر از بودن‌ش توی این روزهایم خوش‌حال‌ام. بارها اتفاق افتاده بود که به افراد بگویم فکر می‌کنم چه کارِ خوبی کرده‌ام که خداوند آن‌ها را به عنوانِ اطرافیان‌م گذاشته دورم.
هفت سالِ فرزانگان آن‌قدری شناخت به مان داده بود که سوءبرداشتی وجود نداشته باشد.
فضای سمپاد آن‌قدر در زمینه‌هایی مشترک بود که امکانِ برداشتِ متفاوت از حرکاتِ آدم‌ها را از تو می‌گرفت.
لازم نبود روزها به بعضی کارهایت فکر کنی؛ مبادا بقیه جورِ دیگری فکر کنند درباره‌اش.
بعضی کارها را برای همه انجام می‌دادی؛
بی آن که به ضرورت‌ش فکر کنی..
دانش‌گاه، من را ناگهان واردِ دنیای متفاوتی کرد. دنیایی که دو ترمِ اول‌م را در آن صرفِ رسیدن به یک شناختِ بسیار جزئی از افراد کردم.
و البته که خیلی جاها این شناخت، متقابل نشد.
واردِ دانش‌گاه که شدم، باید قبل از هر کارم، هر حرف‌م فکر می‌کردم.

فاطمه‌ای که هستم؛

حالِ بسیار متفاوتِ هم‌دانش‌گاهی‌ها، خیلی جاها من را یک خانمِ چادریِ یک‌بعدی نشان می‌داد.
صلاحِ جامعه‌ی جدید این بود.
وقتی عمیقا برای کسی و روزگارش خوش‌حال بودم، معمولا چیزی نمی‌گفتم و نمی‌گویم که سوءتفاهمی پیش نیاید.
خیلی وقت‌ها دل‌م می‌خواهد به آدم‌ها بگویم " کاش این‌قدر نوعِ برداشت‌تان برایم غیرقابل پیش‌بینی نبود. کاش همان‌طور منظورم را می‌فهمیدید که هست. کاش این همه فکر کردن لازم نبود و سنجیدنِ شرایط."
خیلی وقت‌ها دل‌م می‌خواهد به همان حالِ مدرسه برگردم‌.
به وقتی که حجمِ هدیه‌های یک‌هویی‌م بالا باشد. وقتی که ملیکا برایم پیکسلِ " گرفتارِ اسراف شدیم " بخرد و کش‌های خرگوشی. به جعبه‌های پر از فکر.‌
من خوش‌حال‌ام.
از داشتنِ چنان جمعِ دوستانه‌ای - هرچند دور باشند و دیر ببینم‌شان - خیلی خوش‌حال‌ام.
از وجودِ نونا و زهرا و خانه‌ی ما جمع شدن‌هایمان خوش‌حال‌ام. هرچند چنان توی کارهایمان غرق شده باشیم که امتحان آناتومی عملی و ریاضی مهندسی و خلاصه‌کردنِ کلید فلسفه از دیدنِ هم محروم‌مان کند. هرچند، وقت‌مان را چنان پر کرده باشیم که دو ترم باشد به دانش‌گاهِ نونا سر نزده باشیم.
از وجودِ ملیکا خوش‌حال‌ام. از کاری که برای مدرسه می‌کنیم و روزهایی که هم‌دیگر را می‌بینیم‌. هرچند، نگرانی‌های جدیدمان دل‌مان را بلرزاند که نکند این هوای هم را داشتن، کم‌رنگ بشود..
از وجودِ مینا، بهاره، ریحانه،زینب، سارا، صحاح، عطیه، فائزه‌ها، مائده، مبینا، هدا، گل‌ناز و خیلی‌های دیگر، خیلی خیلی خوش‌حال‌ام.
هرچند اختلافِ سلیقه‌ام در بعضی بخش‌ها باهاشان آن‌قدری باشد که دعوامان بشود؛ سمپاد، ما را چنان دل‌بسته به هم کرده بود که یک هفته‌ بعد از بزرگ‌ترین بحث‌هایمان دوباره به دوست‌داشتنی‌هامان نزدیک می‌شدیم..
بارها اتفاق افتاده بود که گروهی برویم پیشِ یکی از معلم‌هایمان و یا توی ایمیلِ تبریک روزشان برایشان بنویسیم که چه‌قدر دوست‌داشتنی‌ بود حضورشان توی لحظه‌های نوجوانی‌مان.
شخصا به نه نفرشان گفتم که دیدن‌شان، آشنا شدن با آن‌ها توی آن برهه از زندگی‌م جزو بزرگ‌ترین الطافِ خداوند به من بوده‌.
این چیزها را می‌گفتم و چیزی نمی‌ماند که هی مغزم را بخورد و هر روز به این فکر کنم که " بالاخره یک روزی به‌ش می‌گم"
این چیزها را می‌گفتم بی آن‌که ترسی از برداشتِ طرف مقابل‌م داشته باشم.
فضای سمپاد من را بد عادت کرده‌ بود.
روزی که دانش‌جو‌ شدم، به خودم قول‌دادم که این‌جا را دوست نخواهم داشت. تا آخرِ ترمِ اول، مطلقا تنها بودم. و اگر شما اندک شناختی روی من داشته باشید متوجه خواهید شد که این قضیه چه‌قدر برای‌منِ پرحرفِ برون‌گرا سخت است.
یادم هست که روزی یک نفر راجع به فعالیت‌های دانش‌جوییِ من پرسید و بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که با وجود امکان فعالیتِ زیاد توی دانش‌گاهِ ما من هیچ فعالیتی ندارم.
من حضور فعال‌تری در دانش‌گاه شریف و تهران داشتم. و خودم را توی کارهای مدرسه خفه کرده بودم. هیئت امام جواد (ع) و هیئت عقیله‌ی عشق پاتوق‌م بود. من هیچ کاری توی دانش‌گاه نمی‌کردم.
این همه تعارض و تفاوت بینِ فاطمه‌ای که بودم و هستم، من را آشفته می‌کرد.
فرویدی اگر به قضیه نگاه کنیم، عدمِ تواناییِ ایگو در مدیریتِ شرایط من را روان‌رنجورخو کرده بود :))
حالا که صحبت می‌کنم ترمِ دومِ دانش‌گاه گذشته و ترمِ سوم هم به نیمه رسیده. حالا من دوستانی پیدا کرده‌ام که می‌توانند تحمل‌م کنند :)

مهرتا،

زهرا،

الهام،

سپیده

و مریم ملقب به روزبه!

حالا هستند کسانی که بتوانم باهاشان راجع به اتفاق‌های زندگی حرف بزنم و مطمئن باشم که می‌توانم کارهای خاصِ خودم را راجع به‌شان انجام بدهم!

و از این بابت بی‌نهایت خوش‌حال‌ام.

آن‌قدری خوش‌حال که یک روزهایی بیش‌تر از ساعتِ کلاس‌م دانش‌گاه می‌مانم و با هم برنامه‌های مشترک داریم!

اما یک چیزی هست هنوز که من را آزار می‌دهد.

فضای متفاوتِ دانش‌گاه و مدرسه و اقتضائاتِ متفاوت‌ش و من که به منِ مدرسه و منِ دانش‌گاه تقسیم شده‌ام.

نمی‌دانم این خوب است یا بد.

چیزی که این روزها می‌فهمم درگیریِ فکری‌م است.

از اتفاقی که برای کسی افتاده عمیقا خوش‌حال‌ام و به‌ش چیزی نمی‌گویم و آن‌قدر توی دل‌م می‌ماند که مسئله می‌شود، مشکل می‌شود.

فاطمه‌ی مدرسه‌ای می‌گوید " برو به‌ش بگو خیییییییلی خوش‌حال‌م از این که این اتفاق برات افتاده. " ،

می‌گوید " اگر تو شهرِ کتاب چیزی دیدی که یهو یادش افتادی در لحظه براش بخر. "

و فاطمه‌ی دانش‌گاهی می‌گوید " فکر کن به کارت. بعدش درمونده نشی که چرا گفتم، چرا دیدم، چرا بردم.. "

فاطمه‌ی دانش‌گاهی درست می‌گوید..

ولی فاطمه‌ی مدرسه‌ای پاهایش می‌کوبد زمین و بهانه می‌گیرد.

فاطمه‌ی مدرسه‌ای اما خدا را بابتِ این جمع‌های خودمانی شکر می‌کند و در دل‌ش نفسِ راحتی می‌کشد.

فاطمه‌ی دانش‌گاهی به شرایطِ کنونی و واقعی نگاه می‌کند و خودش را برای فردای دانش‌گاه آماده می‌کند و سعی می‌کند دستِ فاطمه‌ی مدرسه‌ای را بگیرد و کمک‌ش کند که محیط‌های مختلف را از هم تفکیک کند..

برای فاطمه‌ی مدرسه ای دعا کنید ‌که دل‌ش نترکد..

برای فاطمه‌ی دانش‌گاهی دعا کنید که دل‌ش نترکد..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پنج‌شنبه بود و روزِ آخرِ ذی‌الحجه. ساعت چهار مادرم گفت که ساعت پنج قرار است برایمان مهمان بیاید و گفت که کمی به خانه سامان بدهم و بعد رفت برای سرکشی به خانه‌ی درحالِ‌ساخت‌مان. 

به خانه سامان دادم و به وضعِ زهرا تا حدِ توان‌م رسیدم و جلوی بقچه‌ی روسری‌ و شال‌های رنگی‌ام ایستادم. دی‌روز لباس‌ها و روسری‌های تیره‌تر را درآورده بودم و این‌ها را منتقل کرده‌بودم این‌جا. مرسوم نبود که توی این جور مراسم‌ها تیره بپوشم. در نهایت میانه‌ی خواسته‌ی خودم و مادر را می‌گیرم. لباسِ سبزِ یشمیِ تیره‌ام و یک روسریِ سبزِ روشن‌تر. مادر این روسری را دوست می‌دارد.

مهمان آمد؛

شرحِ ماوقع بماند برای حرف‌های مگو.

اذان شد.

حواس‌م به محرم نبود. به خیال‌م فردا شب، شبِ اول است. 

اذان می‌شود.

شبِ اولِ محرم.

فکرهای جدیِ من از محرم شروع می‌شود...


روزها، عادی می‌گذرد. 

من و مغزِ درگیرم رها شده‌ایم توی محرم. درگیری‌های فکری من را بداخلاق می‌کنند و انرژی‌ام را می‌گیرند. 

برنامه‌های عزاداری را از خانه پی‌گیری می‌کنم. 

شبِ هفتم محرم می‌رسد و من هنوز جایی نرفته‌ام. 

تجربه‌ام می‌گوید که اگر این اوضاع دو روزِ دیگر ادامه پیدا کند، دق می‌کنم از این همه تراکمِ فکر و سنگینیِ شب‌ها و روزها.

خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌برد زیرِ پلِ مدیریت که زانوها را بغل بگیرم و زیرِ نم‌نمِ بارانِ غروب، به اوضاع‌م فکر کنم. خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌گذارد گوشه‌ی روضه‌ی حضرت اباعبدالله (ع) ..

از این روزها می‌گویم و درگیری‌هایم با خودم. به این فکر می‌کنم که چه‌قدر تا حالا نمی‌دانستم هیچ قدرتی در بعضی موضوع‌ها ندارم. به این که اگر خودتان کمک نکنید عاقبت به خیری یک شوخی است.

غرقِ فکرهای خودم می‌شوم.

پنج‌شنبه‌ی بعدی که می‌رسد قلب‌م بسیار آرام شده. آن‌قدر که توانِ انجامِ کارهایم را دارم.

می‌توانم از منطق‌م استفاده کنم.

می‌توانم به کتاب‌های درسی‌م نگاهی بیندازم.

می‌توانم مثلِ آدم بزرگ‌ها رفتار کنم.

چه می‌کنی با ما حضرتِ ثارالله(ع)...؟


از شبِ نهم مهمانِ هیئتِ هنرم.

خودم را در راه‌روی ورودی غرق می‌کنم. حداقل یک ربعی می‌ایستم و همه‌ی اتاقک‌ها را می‌بینم.

- و از شما چه پنهان؛ آدم‌ها را نگاه کردن برایم ارجح است.. -

وقتِ ورود می‌گذارم که دل‌م حسابی با هر ضربه‌ی دمام بلرزد.

معمولا ده نفری را تا چای‌خانه می‌بینم و جلوی چای‌خانه‌ی هیئت توقفی می‌کنم و یک استکان چای روضه می‌نوشم. 

پشتِ غرفه‌ی فروش می‌روم و با سه چهارتا دیگر از بچه‌ها خوش و بش می‌کنم و می‌روم سراغِ مهدکودک و هیئتِ مادر و کودک. هر شب چندتا از بچه‌های هیئت امام جواد(ع) را می‌بینم و بعد می‌آیم توی خیمه. یک گوشه‌ می‌نشینم و دَم‌ها را اشک می‌ریزم. بعد یک دور کلِ خیمه را از نظر می‌گذرانم و به آشناها سلامی می‌دهم و جای دیگری مستقر می‌شوم برای شعرخوانی و سخن‌رانی.

این‌گونه می‌گذرد شب‌هایم تا شبِ آخر؛ شنبه.

پانزدهمِ مهر ساعت شش صبح می‌روم به سمتِ ایست‌گاه اتوبوسِ نزدیکِ خانه و تا صادقیه، فکر ها راحت‌م نمی‌گذارند. توی اتوبوسِ ده‌کده که می‌ایستم به اموراتِ روزم مشغول می‌شوم و یک روزِ شنبه‌ی دانش‌گاه شروع می‌شود.

بعد از آن می‌روم دانش‌کده‌ی داروسازی و حدودِ ساعتِ هشت شب است که با بی‌آرتی مستقیم می‌روم تا جلوی دانش‌گاه هنر.

با یک التماسِ بزرگ توی وجودم.

ساعت یازده است که مراسم تمام می‌شود و هم‌چنان که برای خودم می‌خوانم: " لطفی‌ست که می‌کند غم‌ت با دلِ من، ورنه دلِ تنگِ من چه جای غمِ توست..؟ " از دانش‌گاه می‌آیم بیرون. 

مسیر را تا خیابانِ برادران مظفر، آرام گز می‌کنم و هر چند لحظه پشتِ سرم را نگاه می‌کنم و پرچم‌ها و کتیبه‌ها را..

خداوند، شکر؛ بابتِ این همه نزدیکیِ قلب‌هامان به هم...

.

.

.

.

دل‌م آرام گرفته...

شما گمان کنید که خودِ عقیله‌ی بنی‌هاشم (س) دست‌شان را گذاشته‌اند روی قلب‌م و اطمینان را درش جاری کرده‌اند..

شما گمان کنید که یک قرارِ نانوشته داشته‌ام با خداوند که اگر خیر است، عاقبتِ من را ختم به همان خیری کن که خودت دوست داری و اگر خیر نیست جوری که خودت صلاح می‌دانی تمام‌ش کن.

شما گمان کنید که بعد از آن شب‌ها، آرامشی در وجودِ من جاری شده که قبل از این تلاطم هم نبوده..

.

.

.

این روزها، همان آرزوی دور آمده سراغ‌م. 

آرزوی جاده‌ی نجف-کربلا.

آرزوی عمودِ هزار و پانصدم.

وسایل‌م را جمع کنم..؟

کوله و کفشِ کتانی و سربندم را بگذارم کنار...؟

یک فولدرِ جدید توی تلفن‌م درست کنم برای اربعین...؟

تو توانای مطلقی خداوند.

من می‌دانم که تو می‌توانی قلبِ مادرم را راضی کنی برای تنها رفتن‌م.

من می‌دانم که تو می‌توانی قوتِ پاهایش را آن‌قدری زیاد کنی که هم‌راهِ هم برویم.

من می‌دانم که تو می‌توانی..

مگر همین تو توان ندادی به مادربزرگ برای پیمودنِ این مسیرِ طولانی...؟

مگر همین تو پدر را از میانِ مشغله‌های زیاد و با کمرِ دردناک راهی نکردی...؟

مگر همین تو سالِ گذشته من را راهی نکردی توی مسیرِ میدان امام حسین (ع) تا حرمِ عبدالعظیم حسنی...؟

مگر همین تو نبودی...؟

من می‌دانم که تو توانای مطلقی..

کاش یک کاری کنی که راضی باشم به خواسته‌های تو...

کاش دل‌م همین‌طور آرام بماند...





پ.ن:

پاسپورت‌م تاریخ دارد.

زمان برای گرفتنِ ویزا هست.

تا خداوند چه چیزی برای این سال‌مان مقدر کرده باشد..

ما که اوضاع‌مان معلوم نیست؛

اگر شما مسافرِ اربعین‌اید برای همه‌ی جامانده‌ها چند قدمی بردارید..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

من فکر می‌کنم که ترتیبِ ما اشتباه است.
ما برای علیِ‌اصغر و عبدالله و قاسم‌بن‌الحسن و رقیه خانم اقامه‌ی عزا می‌کنیم‌ و بعد شبِ تاسوعا که می‌شود برای علم‌دار نوحه می‌خوانیم.
من فکر می‌کنم که ما اشتباه می‌کنیم؛
بعد از روضه‌ی علم‌دار تازه باید یک بارِ دیگر برای علیِ کوچکِ امام حسین(ع)، برای دخترکِ سه ساله‌شان، برای عبدالله و قاسمِ یادگارِ برادرشان، برای خواهرشان حضرتِ عقیله‌ی بنی‌هاشم، برای همه‌ی اهلِ خیمه‌گاه گریه کنیم..
من فکر می‌کنم که سایه‌ی علم‌دار وقتی رفت، عمودِ خیمه‌ی علم‌دار که افتاد تازه شروعِ واقعه بود‌‌...



وَ رَجَعَ الحُسَین الی المُخَیَّمِ مُنکَسِراََ حَزیناََ باکیاََ...
یُکَفکِفُ دُموعَهُ بِکُمِه..



پ.ن یک:

هیئتِ هنر هنوز پابرجاست.

برای این روزهایی که دل‌مان دارد می‌ترکد.

برای این روزهای غریبیِ کاروان.

برای این روزهایی که سیاهه‌های محرم برداشته شده‌اند..

دانش‌گاه هنر، چهارراه ولی‌عصر(عج)، نبش بزرگ‌مهر. ساعت 7 شب تا حدودِ 11و نیم.

اگر تصمیم‌تان به آمدن شد خبرم کنید :)


پ.ن دو: 

تعدادی از عکس‌های فضاسازی‌های این چند شب را توی ادامه مطلب می‌گذارم - ان شاء الله -


پ.ن سه:

ما به قدرِ توان‌مان هرکاری که از دست‌مان بربیاید انجام می‌دهیم.

این روزها هوا کم کم سرد می‌شود. و مجاهدتِ کسانی هم‌چنان ادامه دارد. ما امکانِ  مشارکتِ مستقیم در کارشان را نداریم؛ شاید بشود با یک شال‌گردن، کلاه، دست‌کش، کمی سرمای سوریه و عراق را قابل تحمل‌تر کرد.

شاید این شکلی ما هم یک مشارکتِ کوچکِ غیرمستقیم داشته باشیم..

6037-9918-9991-5213

بانک ملی، موسسه‌ی میثاقِ منتظران

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این را این‌جا نوشتم که امروز را یادم بماند.

یادم بماند که این بار محرم چه‌طور برایم شروع شد.

یادم بماند که این محرم باید چه چیز را به دعاهایم اضافه کنم..

یادم بماند که خواسته‌هایم روزبه‌روز دارند ملموس‌تر می‌شوند.

کاش روزی برسد که تنها خواسته‌ام این باشد:

" این الطالبُ بدَمِ المقتولِ بکربلاء... ؟ "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۱
فاء