کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

بسم‌الله...

سلام!

+

با شوق آمد خانه و گفت: ‌" به‌ترین اتفاقی که می‌تونست بیفته افتاد‌. باران من رو برا مبصری انتخاب کرد و همه به‌م رای دادن."

با تمامِ ناتوانی‌ام در ذوق‌زده شدن از اتفاقاتِ دنیای زهرا که خودم ده سال پیش تجربه‌شان کرده‌ام، واکنشِ مثبت و خوش‌حالانه‌ای به اتفاق‌ش نشان دادم که:  "وای، چه‌قدر عالی زهرا. "

و رفتم سمتِ گاز که غذای گرم‌شده را بیاورم.

لباس‌ش را عوض کرد و آمد پشتِ سرم ایستاد و آرام، با کمی نگرانی گفت: " حالا باید چی کار کنم؟ 

آدم استرس می‌گیره از این که مسئول‌ه. "

نگاه‌ش کردم و به‌ش اطمینان دادم که از پس‌ش برخواهد آمد.



و توی ذهن‌م مرور شد:

کاش همه‌مان یادمان بماند که مبصر شدن، 

مسئولیت دارد، 

نگرانی دارد، 

باید برایش کار کرد.

کاش آن روزی که به هم حرف‌های بد می‌زنیم و نزدیک است توی بازی‌های سیاسی‌مان، خرخره‌ی هم‌دیگر را بجویم یادمان بماند که آن چیزی که بر سرش رقابت می‌کنیم، مسئولیت است؛ نه قدرت‌.


کاش همه‌مان همین‌قدر دغدغه داشته باشیم؛

روزی که مبصر می‌شویم..




پ.ن یک:

کلیدِ کلاس را داده‌اند دست‌مان و بعد از یک هفته ازمان می‌گیرند.

گیرم به جای این کلید،

عنوانِ نماینده‌ی مجلس، رئیس‌جمهور، رئیس فلان اداره‌ی دولتی، وزیرِ ایکس و ایگرگ را به‌مان داده باشند.

بعد از دو سال، چهار سال، ده سال، عنوان را ازمان می‌گیرند و ما می‌مانیم و خداوند و کاری که با بندگان‌ش کردیم..


پ.ن دو:

قبولِ مسئولیت‌های بزرگ برای من خیلی سخت است.

چیزی که گمان کنم توانِ فکری و جسمی‌اش را ندارم، برایم ترس‌ناک است.

مدت زیادی است که برخلافِ رویه‌ی دبستان و راه‌نمایی، قبل از قبولِ هر مسئولیتی، یکی دو روز به آن فکر می‌کنم و نه گفتن برایم راحت‌تر شده.

چند وقتِ پیش - شاید حدود یک سال پیش - مسئولیتِ کوچکی را در دانش‌گاه پذیرفتم.

حتی تصورش را نمی‌کردم که گروهی گمان کنند که حال‌م خوش است با آن!

نبود!

تمام‌ش کردم!

و نوشتم که:

" ما ادمینِ دنیای خودمان هستیم! زیادمان هم هست! "

نمی‌دانم کی قرار است مسئول‌های کشورمان به این درک برسند که برای تک تکِ کارهایشان، چند برابرِ آدم‌های عادی قرار است بازخواست بشوند.

روزهای ثبت‌نامِ انتخابات‌ها، نمی‌دانم چرا خنده‌ام می‌گیرد!


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۱۲
فاء

بسم‌الله..

+

سلام!


فاطمه‌ای که بودم؛

هفت سالِ فرزانگان آن‌قدری شناخت به‌مان داده بود که اوضاع را راحت‌ می‌کرد. توی کتاب‌فروشی چیزی را می‌دیدی و یادِ کسی می‌افتادی و برایش می‌خریدی‌ش. روزهای فروردین که به انتها می‌رسید، تا دوازدهمِ اردی‌بهشت را صرفِ فکر کردن روی خاص بودنِ یادبودهای روزِ معلم‌مان می‌کردیم که هر معلم، هدیه‌ی مخصوصِ خودش را بگیرد. هدیه‌هایی که هیچ‌وقت ارزشِ مادیِ چندانی نداشتند ولی ساعت‌ها زمان صرفِ انتخاب و خرید و بسته‌بندی‌شان شده بود. کسی را  توی راه‌روی مدرسه می‌دیدم و دل‌م می‌خواست در لحظه به‌ش بگویم که چه‌قدر از بودن‌ش توی این روزهایم خوش‌حال‌ام. بارها اتفاق افتاده بود که به افراد بگویم فکر می‌کنم چه کارِ خوبی کرده‌ام که خداوند آن‌ها را به عنوانِ اطرافیان‌م گذاشته دورم.
هفت سالِ فرزانگان آن‌قدری شناخت به مان داده بود که سوءبرداشتی وجود نداشته باشد.
فضای سمپاد آن‌قدر در زمینه‌هایی مشترک بود که امکانِ برداشتِ متفاوت از حرکاتِ آدم‌ها را از تو می‌گرفت.
لازم نبود روزها به بعضی کارهایت فکر کنی؛ مبادا بقیه جورِ دیگری فکر کنند درباره‌اش.
بعضی کارها را برای همه انجام می‌دادی؛
بی آن که به ضرورت‌ش فکر کنی..
دانش‌گاه، من را ناگهان واردِ دنیای متفاوتی کرد. دنیایی که دو ترمِ اول‌م را در آن صرفِ رسیدن به یک شناختِ بسیار جزئی از افراد کردم.
و البته که خیلی جاها این شناخت، متقابل نشد.
واردِ دانش‌گاه که شدم، باید قبل از هر کارم، هر حرف‌م فکر می‌کردم.

فاطمه‌ای که هستم؛

حالِ بسیار متفاوتِ هم‌دانش‌گاهی‌ها، خیلی جاها من را یک خانمِ چادریِ یک‌بعدی نشان می‌داد.
صلاحِ جامعه‌ی جدید این بود.
وقتی عمیقا برای کسی و روزگارش خوش‌حال بودم، معمولا چیزی نمی‌گفتم و نمی‌گویم که سوءتفاهمی پیش نیاید.
خیلی وقت‌ها دل‌م می‌خواهد به آدم‌ها بگویم " کاش این‌قدر نوعِ برداشت‌تان برایم غیرقابل پیش‌بینی نبود. کاش همان‌طور منظورم را می‌فهمیدید که هست. کاش این همه فکر کردن لازم نبود و سنجیدنِ شرایط."
خیلی وقت‌ها دل‌م می‌خواهد به همان حالِ مدرسه برگردم‌.
به وقتی که حجمِ هدیه‌های یک‌هویی‌م بالا باشد. وقتی که ملیکا برایم پیکسلِ " گرفتارِ اسراف شدیم " بخرد و کش‌های خرگوشی. به جعبه‌های پر از فکر.‌
من خوش‌حال‌ام.
از داشتنِ چنان جمعِ دوستانه‌ای - هرچند دور باشند و دیر ببینم‌شان - خیلی خوش‌حال‌ام.
از وجودِ نونا و زهرا و خانه‌ی ما جمع شدن‌هایمان خوش‌حال‌ام. هرچند چنان توی کارهایمان غرق شده باشیم که امتحان آناتومی عملی و ریاضی مهندسی و خلاصه‌کردنِ کلید فلسفه از دیدنِ هم محروم‌مان کند. هرچند، وقت‌مان را چنان پر کرده باشیم که دو ترم باشد به دانش‌گاهِ نونا سر نزده باشیم.
از وجودِ ملیکا خوش‌حال‌ام. از کاری که برای مدرسه می‌کنیم و روزهایی که هم‌دیگر را می‌بینیم‌. هرچند، نگرانی‌های جدیدمان دل‌مان را بلرزاند که نکند این هوای هم را داشتن، کم‌رنگ بشود..
از وجودِ مینا، بهاره، ریحانه،زینب، سارا، صحاح، عطیه، فائزه‌ها، مائده، مبینا، هدا، گل‌ناز و خیلی‌های دیگر، خیلی خیلی خوش‌حال‌ام.
هرچند اختلافِ سلیقه‌ام در بعضی بخش‌ها باهاشان آن‌قدری باشد که دعوامان بشود؛ سمپاد، ما را چنان دل‌بسته به هم کرده بود که یک هفته‌ بعد از بزرگ‌ترین بحث‌هایمان دوباره به دوست‌داشتنی‌هامان نزدیک می‌شدیم..
بارها اتفاق افتاده بود که گروهی برویم پیشِ یکی از معلم‌هایمان و یا توی ایمیلِ تبریک روزشان برایشان بنویسیم که چه‌قدر دوست‌داشتنی‌ بود حضورشان توی لحظه‌های نوجوانی‌مان.
شخصا به نه نفرشان گفتم که دیدن‌شان، آشنا شدن با آن‌ها توی آن برهه از زندگی‌م جزو بزرگ‌ترین الطافِ خداوند به من بوده‌.
این چیزها را می‌گفتم و چیزی نمی‌ماند که هی مغزم را بخورد و هر روز به این فکر کنم که " بالاخره یک روزی به‌ش می‌گم"
این چیزها را می‌گفتم بی آن‌که ترسی از برداشتِ طرف مقابل‌م داشته باشم.
فضای سمپاد من را بد عادت کرده‌ بود.
روزی که دانش‌جو‌ شدم، به خودم قول‌دادم که این‌جا را دوست نخواهم داشت. تا آخرِ ترمِ اول، مطلقا تنها بودم. و اگر شما اندک شناختی روی من داشته باشید متوجه خواهید شد که این قضیه چه‌قدر برای‌منِ پرحرفِ برون‌گرا سخت است.
یادم هست که روزی یک نفر راجع به فعالیت‌های دانش‌جوییِ من پرسید و بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسیدم که با وجود امکان فعالیتِ زیاد توی دانش‌گاهِ ما من هیچ فعالیتی ندارم.
من حضور فعال‌تری در دانش‌گاه شریف و تهران داشتم. و خودم را توی کارهای مدرسه خفه کرده بودم. هیئت امام جواد (ع) و هیئت عقیله‌ی عشق پاتوق‌م بود. من هیچ کاری توی دانش‌گاه نمی‌کردم.
این همه تعارض و تفاوت بینِ فاطمه‌ای که بودم و هستم، من را آشفته می‌کرد.
فرویدی اگر به قضیه نگاه کنیم، عدمِ تواناییِ ایگو در مدیریتِ شرایط من را روان‌رنجورخو کرده بود :))
حالا که صحبت می‌کنم ترمِ دومِ دانش‌گاه گذشته و ترمِ سوم هم به نیمه رسیده. حالا من دوستانی پیدا کرده‌ام که می‌توانند تحمل‌م کنند :)

مهرتا،

زهرا،

الهام،

سپیده

و مریم ملقب به روزبه!

حالا هستند کسانی که بتوانم باهاشان راجع به اتفاق‌های زندگی حرف بزنم و مطمئن باشم که می‌توانم کارهای خاصِ خودم را راجع به‌شان انجام بدهم!

و از این بابت بی‌نهایت خوش‌حال‌ام.

آن‌قدری خوش‌حال که یک روزهایی بیش‌تر از ساعتِ کلاس‌م دانش‌گاه می‌مانم و با هم برنامه‌های مشترک داریم!

اما یک چیزی هست هنوز که من را آزار می‌دهد.

فضای متفاوتِ دانش‌گاه و مدرسه و اقتضائاتِ متفاوت‌ش و من که به منِ مدرسه و منِ دانش‌گاه تقسیم شده‌ام.

نمی‌دانم این خوب است یا بد.

چیزی که این روزها می‌فهمم درگیریِ فکری‌م است.

از اتفاقی که برای کسی افتاده عمیقا خوش‌حال‌ام و به‌ش چیزی نمی‌گویم و آن‌قدر توی دل‌م می‌ماند که مسئله می‌شود، مشکل می‌شود.

فاطمه‌ی مدرسه‌ای می‌گوید " برو به‌ش بگو خیییییییلی خوش‌حال‌م از این که این اتفاق برات افتاده. " ،

می‌گوید " اگر تو شهرِ کتاب چیزی دیدی که یهو یادش افتادی در لحظه براش بخر. "

و فاطمه‌ی دانش‌گاهی می‌گوید " فکر کن به کارت. بعدش درمونده نشی که چرا گفتم، چرا دیدم، چرا بردم.. "

فاطمه‌ی دانش‌گاهی درست می‌گوید..

ولی فاطمه‌ی مدرسه‌ای پاهایش می‌کوبد زمین و بهانه می‌گیرد.

فاطمه‌ی مدرسه‌ای اما خدا را بابتِ این جمع‌های خودمانی شکر می‌کند و در دل‌ش نفسِ راحتی می‌کشد.

فاطمه‌ی دانش‌گاهی به شرایطِ کنونی و واقعی نگاه می‌کند و خودش را برای فردای دانش‌گاه آماده می‌کند و سعی می‌کند دستِ فاطمه‌ی مدرسه‌ای را بگیرد و کمک‌ش کند که محیط‌های مختلف را از هم تفکیک کند..

برای فاطمه‌ی مدرسه ای دعا کنید ‌که دل‌ش نترکد..

برای فاطمه‌ی دانش‌گاهی دعا کنید که دل‌ش نترکد..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۸ آبان ۹۶ ، ۲۰:۳۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پنج‌شنبه بود و روزِ آخرِ ذی‌الحجه. ساعت چهار مادرم گفت که ساعت پنج قرار است برایمان مهمان بیاید و گفت که کمی به خانه سامان بدهم و بعد رفت برای سرکشی به خانه‌ی درحالِ‌ساخت‌مان. 

به خانه سامان دادم و به وضعِ زهرا تا حدِ توان‌م رسیدم و جلوی بقچه‌ی روسری‌ و شال‌های رنگی‌ام ایستادم. دی‌روز لباس‌ها و روسری‌های تیره‌تر را درآورده بودم و این‌ها را منتقل کرده‌بودم این‌جا. مرسوم نبود که توی این جور مراسم‌ها تیره بپوشم. در نهایت میانه‌ی خواسته‌ی خودم و مادر را می‌گیرم. لباسِ سبزِ یشمیِ تیره‌ام و یک روسریِ سبزِ روشن‌تر. مادر این روسری را دوست می‌دارد.

مهمان آمد؛

شرحِ ماوقع بماند برای حرف‌های مگو.

اذان شد.

حواس‌م به محرم نبود. به خیال‌م فردا شب، شبِ اول است. 

اذان می‌شود.

شبِ اولِ محرم.

فکرهای جدیِ من از محرم شروع می‌شود...


روزها، عادی می‌گذرد. 

من و مغزِ درگیرم رها شده‌ایم توی محرم. درگیری‌های فکری من را بداخلاق می‌کنند و انرژی‌ام را می‌گیرند. 

برنامه‌های عزاداری را از خانه پی‌گیری می‌کنم. 

شبِ هفتم محرم می‌رسد و من هنوز جایی نرفته‌ام. 

تجربه‌ام می‌گوید که اگر این اوضاع دو روزِ دیگر ادامه پیدا کند، دق می‌کنم از این همه تراکمِ فکر و سنگینیِ شب‌ها و روزها.

خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌برد زیرِ پلِ مدیریت که زانوها را بغل بگیرم و زیرِ نم‌نمِ بارانِ غروب، به اوضاع‌م فکر کنم. خداوند خودش دست‌م را می‌گیرد و می‌گذارد گوشه‌ی روضه‌ی حضرت اباعبدالله (ع) ..

از این روزها می‌گویم و درگیری‌هایم با خودم. به این فکر می‌کنم که چه‌قدر تا حالا نمی‌دانستم هیچ قدرتی در بعضی موضوع‌ها ندارم. به این که اگر خودتان کمک نکنید عاقبت به خیری یک شوخی است.

غرقِ فکرهای خودم می‌شوم.

پنج‌شنبه‌ی بعدی که می‌رسد قلب‌م بسیار آرام شده. آن‌قدر که توانِ انجامِ کارهایم را دارم.

می‌توانم از منطق‌م استفاده کنم.

می‌توانم به کتاب‌های درسی‌م نگاهی بیندازم.

می‌توانم مثلِ آدم بزرگ‌ها رفتار کنم.

چه می‌کنی با ما حضرتِ ثارالله(ع)...؟


از شبِ نهم مهمانِ هیئتِ هنرم.

خودم را در راه‌روی ورودی غرق می‌کنم. حداقل یک ربعی می‌ایستم و همه‌ی اتاقک‌ها را می‌بینم.

- و از شما چه پنهان؛ آدم‌ها را نگاه کردن برایم ارجح است.. -

وقتِ ورود می‌گذارم که دل‌م حسابی با هر ضربه‌ی دمام بلرزد.

معمولا ده نفری را تا چای‌خانه می‌بینم و جلوی چای‌خانه‌ی هیئت توقفی می‌کنم و یک استکان چای روضه می‌نوشم. 

پشتِ غرفه‌ی فروش می‌روم و با سه چهارتا دیگر از بچه‌ها خوش و بش می‌کنم و می‌روم سراغِ مهدکودک و هیئتِ مادر و کودک. هر شب چندتا از بچه‌های هیئت امام جواد(ع) را می‌بینم و بعد می‌آیم توی خیمه. یک گوشه‌ می‌نشینم و دَم‌ها را اشک می‌ریزم. بعد یک دور کلِ خیمه را از نظر می‌گذرانم و به آشناها سلامی می‌دهم و جای دیگری مستقر می‌شوم برای شعرخوانی و سخن‌رانی.

این‌گونه می‌گذرد شب‌هایم تا شبِ آخر؛ شنبه.

پانزدهمِ مهر ساعت شش صبح می‌روم به سمتِ ایست‌گاه اتوبوسِ نزدیکِ خانه و تا صادقیه، فکر ها راحت‌م نمی‌گذارند. توی اتوبوسِ ده‌کده که می‌ایستم به اموراتِ روزم مشغول می‌شوم و یک روزِ شنبه‌ی دانش‌گاه شروع می‌شود.

بعد از آن می‌روم دانش‌کده‌ی داروسازی و حدودِ ساعتِ هشت شب است که با بی‌آرتی مستقیم می‌روم تا جلوی دانش‌گاه هنر.

با یک التماسِ بزرگ توی وجودم.

ساعت یازده است که مراسم تمام می‌شود و هم‌چنان که برای خودم می‌خوانم: " لطفی‌ست که می‌کند غم‌ت با دلِ من، ورنه دلِ تنگِ من چه جای غمِ توست..؟ " از دانش‌گاه می‌آیم بیرون. 

مسیر را تا خیابانِ برادران مظفر، آرام گز می‌کنم و هر چند لحظه پشتِ سرم را نگاه می‌کنم و پرچم‌ها و کتیبه‌ها را..

خداوند، شکر؛ بابتِ این همه نزدیکیِ قلب‌هامان به هم...

.

.

.

.

دل‌م آرام گرفته...

شما گمان کنید که خودِ عقیله‌ی بنی‌هاشم (س) دست‌شان را گذاشته‌اند روی قلب‌م و اطمینان را درش جاری کرده‌اند..

شما گمان کنید که یک قرارِ نانوشته داشته‌ام با خداوند که اگر خیر است، عاقبتِ من را ختم به همان خیری کن که خودت دوست داری و اگر خیر نیست جوری که خودت صلاح می‌دانی تمام‌ش کن.

شما گمان کنید که بعد از آن شب‌ها، آرامشی در وجودِ من جاری شده که قبل از این تلاطم هم نبوده..

.

.

.

این روزها، همان آرزوی دور آمده سراغ‌م. 

آرزوی جاده‌ی نجف-کربلا.

آرزوی عمودِ هزار و پانصدم.

وسایل‌م را جمع کنم..؟

کوله و کفشِ کتانی و سربندم را بگذارم کنار...؟

یک فولدرِ جدید توی تلفن‌م درست کنم برای اربعین...؟

تو توانای مطلقی خداوند.

من می‌دانم که تو می‌توانی قلبِ مادرم را راضی کنی برای تنها رفتن‌م.

من می‌دانم که تو می‌توانی قوتِ پاهایش را آن‌قدری زیاد کنی که هم‌راهِ هم برویم.

من می‌دانم که تو می‌توانی..

مگر همین تو توان ندادی به مادربزرگ برای پیمودنِ این مسیرِ طولانی...؟

مگر همین تو پدر را از میانِ مشغله‌های زیاد و با کمرِ دردناک راهی نکردی...؟

مگر همین تو سالِ گذشته من را راهی نکردی توی مسیرِ میدان امام حسین (ع) تا حرمِ عبدالعظیم حسنی...؟

مگر همین تو نبودی...؟

من می‌دانم که تو توانای مطلقی..

کاش یک کاری کنی که راضی باشم به خواسته‌های تو...

کاش دل‌م همین‌طور آرام بماند...





پ.ن:

پاسپورت‌م تاریخ دارد.

زمان برای گرفتنِ ویزا هست.

تا خداوند چه چیزی برای این سال‌مان مقدر کرده باشد..

ما که اوضاع‌مان معلوم نیست؛

اگر شما مسافرِ اربعین‌اید برای همه‌ی جامانده‌ها چند قدمی بردارید..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۱۸:۳۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

من فکر می‌کنم که ترتیبِ ما اشتباه است.
ما برای علیِ‌اصغر و عبدالله و قاسم‌بن‌الحسن و رقیه خانم اقامه‌ی عزا می‌کنیم‌ و بعد شبِ تاسوعا که می‌شود برای علم‌دار نوحه می‌خوانیم.
من فکر می‌کنم که ما اشتباه می‌کنیم؛
بعد از روضه‌ی علم‌دار تازه باید یک بارِ دیگر برای علیِ کوچکِ امام حسین(ع)، برای دخترکِ سه ساله‌شان، برای عبدالله و قاسمِ یادگارِ برادرشان، برای خواهرشان حضرتِ عقیله‌ی بنی‌هاشم، برای همه‌ی اهلِ خیمه‌گاه گریه کنیم..
من فکر می‌کنم که سایه‌ی علم‌دار وقتی رفت، عمودِ خیمه‌ی علم‌دار که افتاد تازه شروعِ واقعه بود‌‌...



وَ رَجَعَ الحُسَین الی المُخَیَّمِ مُنکَسِراََ حَزیناََ باکیاََ...
یُکَفکِفُ دُموعَهُ بِکُمِه..



پ.ن یک:

هیئتِ هنر هنوز پابرجاست.

برای این روزهایی که دل‌مان دارد می‌ترکد.

برای این روزهای غریبیِ کاروان.

برای این روزهایی که سیاهه‌های محرم برداشته شده‌اند..

دانش‌گاه هنر، چهارراه ولی‌عصر(عج)، نبش بزرگ‌مهر. ساعت 7 شب تا حدودِ 11و نیم.

اگر تصمیم‌تان به آمدن شد خبرم کنید :)


پ.ن دو: 

تعدادی از عکس‌های فضاسازی‌های این چند شب را توی ادامه مطلب می‌گذارم - ان شاء الله -


پ.ن سه:

ما به قدرِ توان‌مان هرکاری که از دست‌مان بربیاید انجام می‌دهیم.

این روزها هوا کم کم سرد می‌شود. و مجاهدتِ کسانی هم‌چنان ادامه دارد. ما امکانِ  مشارکتِ مستقیم در کارشان را نداریم؛ شاید بشود با یک شال‌گردن، کلاه، دست‌کش، کمی سرمای سوریه و عراق را قابل تحمل‌تر کرد.

شاید این شکلی ما هم یک مشارکتِ کوچکِ غیرمستقیم داشته باشیم..

6037-9918-9991-5213

بانک ملی، موسسه‌ی میثاقِ منتظران

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۶ ، ۱۴:۴۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این را این‌جا نوشتم که امروز را یادم بماند.

یادم بماند که این بار محرم چه‌طور برایم شروع شد.

یادم بماند که این محرم باید چه چیز را به دعاهایم اضافه کنم..

یادم بماند که خواسته‌هایم روزبه‌روز دارند ملموس‌تر می‌شوند.

کاش روزی برسد که تنها خواسته‌ام این باشد:

" این الطالبُ بدَمِ المقتولِ بکربلاء... ؟ "

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۶ ، ۱۹:۲۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

فکر می‌کنم دلیلِ ننوشتنِ این روزهای من، غرق شدن‌م توی این روزهای شلوغ است. روزهای تابستانِ من بسیار شلوغ‌تر از آنی شدند که انتظارشان را داشتم.

حالا که کمی می‌خواهم به خودم استراحت بدهم و بنشینم و برای خودم، برای روزهای عجیبِ خودم تصمیم بگیرم، 

حالا که می‌خواهم به این فکر کنم که تصمیم‌های مهمِ آینده‌ام به من مربوط خواهند بود و کس دیگری را نمی‌توانم برای‌شان مسئول بدانم و کسی نیست که نهایتا انتخاب کند،

دارم می‌نویسم و می‌گویم.

حالا که روزی حداقل 2 ساعت فکر می‌کنم و می‌خوانم و گوش می‌دهم، باید بنویسم.

نوشتنِ من میانِ روزهای روزمره‌ی پروظیفه‌ی پرمشغله گم شده بودند.

من مسئولِ تصمیم‌هایم خواهم بود.

مثلِ دانش‌گاه.

مثلِ رشته.

دعا کنید که این مرحله هم درست بگذرد.

دعا کنید که توی این روزهای مهمِ زندگی هم مثلِ همیشه خداوند لحظه‌ای من را به خودم وانگذارد.. 



پ.ن:

به این فکر می‌کنم که آخرین شنبه‌ی بهمنِ امسال هستی یا نه..


پ.ن دو:

بعضی چیزها اون قدری خصوصی‌اند که حتی توی بلاگ هم نباید ثبت‌شون کرد. باید خودت بنشینی و به‌شون فکر کنی.

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۶ ، ۲۳:۱۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک دفتری دارم که سه سالی می‌شود حرف‌های من برای مخاطبِ خاص‌م را توی ورق‌هایش نگه می‌دارد و به خاطرِ اوست که این سال‌ها پرورش‌ش داده‌ام..

از مخاطب و این حرف‌ها بگذریم.

یک روزهایی بود که حتی روزی سه بار بازش می‌کردم و حرف می‌زدم.

دی‌روز بازش کردم؛

آخرین مطلب مالِ سالِ گذشته بود. حدودِ پنج ماه پیش.

وبلاگ‌م را که نگاه می‌کنم، تعدادِ پست‌ها تفاوت فاحشی پیدا کرده.

همیشه برایم سئوال بود که مقطعِ جداکننده‌ی من از نوشتن و سبکِ زندگیِ گذشته و وبلاگ‌م چی می‌تواند باشد؟

ورود به دبیرستان؟

امتحان‌های نهایی؟

سالِ پیش‌دانش‌گاهی؟

هیچ‌کدام نتوانستند نوشتنِ من را متوقف کنند و حتی شاید بیش‌ترش هم کردند.

اما ترمِ دوم دانش‌گاه اتفاقاتی با هم افتاد که این شکلی شد:

حالا من رنکِ ورودیِ دانش‌کده‌مان هستم؛ و انصافا این ماجرا هم طولِ ترم را می‌خواست و انجام دادنِ پروژه‌ها و میان‌ترم و امتحان کلاسی و هم شب‌های طولانی و بیدارِ امتحان. مخصوصا که روحیه‌ام زیاد با بحث کردن سرِ نمره جور درنمی‌آید.

برایند که بگیریم از این قضیه خوش‌حال‌م.

نه از ارشد مستقیم ( که فعلا نه به دار و است و نه به بار) و نه از حالِ خوبِ خانواده.

از این که فراغت بال دارم برای انجام کارهای جانبیِ هرچند اندک‌م.

حالا من توی یک موسسه‌ی فرهنگی پژوهشی وابسته به دانش‌گاه شریف کار می‌کنم و خرجِ رفت و آمدم درمی‌آید و حولِ رشته‌ام طرح‌های آموزشی تالیف می‌کنیم و برای کتاب‌ها مقدمه می‌نویسم.

از این قضیه خوش‌حال‌م.

نه به خاطرِ مبلغِ حقوق. - که آن چنان هم نیست -

به خاطرِ توانایی بالقوه‌ای که به فعل درآوردم‌ش و متعهد به انجامِ کاری شده‌ام و هم‌کار دارم.

حالا من به صورت ثابت می‌روم هیئت.

و از این قضیه مطلقا خوش‌حال‌م.

توی هیئت‌ها معمولا مسئولِ مهدکودک‌م. و شما چه می‌دانید دیدنِ زبان بازکردنِ بچه‌ای که توی آن نه ماه هم با مادرش هیئت می‌آمده و حالا شما را می‌شناسد و بینِ جمعیت می‌آید و دست‌تان را می‌گیرد و می‌گوید: بیا خاله، ببین برج می‌سازم یعنی چه؟ شما چه می‌دانید از حجمِ قندی که توی دلِ من آب می‌شود با قرآن خواندنِ مطهره‌ی دوساله. شما چه می‌دانید از خستگی‌ای که بعد از هیئت بی‌هوش‌تان می‌کند و باز برایش شوق دارید..

این بخشِ دوست‌داشتنیِ زندگیِ من است. بخشی که درس خواندن را آسان‌تر از قبل می‌کند برای فراغت داشتن و وقت داشتن برای هیئت.


کار، دانش‌گاه و تفریح‌های جدید من را از نوشتن دور کرده‌اند.

عمیقا بابت‌ش متاسف‌ام..

و هر چه تلاش می‌کنم هی تکراری ننویسم، وقتی پیدا کنم برای یادداشت‌نویسی بیش از همین ماهی دو سه بار نه خوراک ذهنی جور می‌شود و نه وقت. 

این قضیه یکی از مواردی‌ست که با همه‌ی وجودم دوست دارم به دورانِ قبلی‌ش برگردد. نوشتن یک جورهایی حالِ من را به‌تر می‌کرد، ذهن‌م را سامان می‌داد و می‌گذاشت به‌تر مدیریتِ احساسات‌م را داشته باشم.

واقعا از کم شدن‌ش متاسف‌ام..

 

پ.ن یک:

اگر راهی به ذهن‌تان می‌رسد برای رفعِ این پیچیدگی، صمیمانه متشکر می‌شوم از شنیدن‌ش..


پ.ن دو:

از آن دفترِ عزیزی گفتم که سهمِ عزیزی‌ست..

وقتی قضیه‌ای وجود دارد که نه می‌توانم جار بزنم و نه توییت‌ش کنم و نه با ملیکا غر بزنیم سرش، این دفتر و آن مخاطبِ ناشناخته می‌شوند شنونده‌اش.

از همین حالا ممنون‌م که هستی...


پ.ن سه:

ما عادت نداریم "نه" بشنویم.

وقتی یک چیزی را می‌خواهیم و نمی‌شود داشته باشیم‌ش، انگاری به همه تاریخ‌مان برخورده است.

وقتی از کسی درخواستی داریم و او نمی‌پذیرد - و یا حداقل ما "فکر" می‌کنیم نپذیرفته - هیچ حقی برایش قائل نمی‌شویم.

معذوریتِ اخلاقی دارم برای حرف زدن درموردش ولی بگذارید این حرف‌های توی گیومه را بدون اشاره‌ی خاص بزنم:

" شما چند روز حاشیه رفتید. به رسمِ احترام و تقدم سنی من هم هم‌راهی کردم؛ کم.

و همه‌‌ی تلاش‌م رو کردم که کار رو و حرف رو به این‌جا نرسونید.

حرف به این‌جا رسید.

شما بعد از چند روز سرگردونیِ من حرف‌تون رو زدید.

به یک دقیقه نرسید که من شرایط رو براتون تشریح کردم و گفتم که این اصولِ من هست‌ش و این هم زمانی که من به‌تر می‌دونم و این هم ادامه‌ی راه. ( که شما همون‌جا تصمیم گرفتید خودتون به خودتون از طرفِ من جواب بدید و قضاوت کنید و بعد هم محکوم کنید من رو! )

بعد از فهمیدنِ حرفِ اصلی‌تون با هزار مشقت، حتی یک پیامِ دیگه هم ردوبدل نشد و بلافاصله من به حرفِ شما احترام گذاشتم و اوضاعِ خودم رو گفتم.

این که به نظرتون اومده من باید با همه‌ی حرف‌های شما هم‌راهی بکنم برام عجیب‌ه.

و این که حقِ انتخابی رو ندید به طرف مقابل‌تون.

و این که فکر کنید حقِ هرجور صحبتی رو دارید.

بله؛ شما درست می‌گین. من از دور قشنگ‌م. و این رو به همه‌ی افراد هم گفتم. من جمله خودِ شما.

وای بر فاطمه؛ 

وای بر فاطمه که خودش اومده جلوی نوشته‌هاش. 

وای بر فاطمه که شما اون رو دیدید و نه دغدغه‌هاش رو.

شما درست می‌گین. من از دور قشنگ‌م. شاید از همون دور هم قشنگ نباشم..

کلمه‌هاتون من رو آزار داد. بسیار بیش از اون چیزی که شاید فکر بکنید.

هرچه‌قدر فکر می‌کنم که شما چه انتظاری داشتید به نتیجه‌ای نمی‌رسم.

شاید نباید این‌قدر فکر کنم."


باید یک روزی راجع به این "نپذیرفتنِ نه" اساسی مطالعه و فکر کنم.

بسیار فراگیر آن را دوروبرم می‎بینم..


پ.ن چهار:

کاش می‌توانستم از برخوردهای شدیدا صحیح بگویم در این رابطه.

برخوردهایی که باعث شده من ضرورت را بفهمم.

چه‌قدر آدم‌های هم‌دانش‌گاهی، هم‌مدرسه‌ای، هم خانواده حتی متفاوت‌اند با هم.

خداوند عاقبت‌مان را ختم به خیر کند؛ به فضلِ خودش..

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۶ مرداد ۹۶ ، ۰۳:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

وقت‌هایی که خبرِ رفتن‌های یک‌هویی و مرگ‌های غیرمنتظره ( و مگرچه مرگی‌ست که غیرمنتظره نیست..؟ ) را می‌شنوم ذهن‌م درگیر می‌شود. آدم توی یک سنی درکی از مسائلِ بزرگ ندارد. 

درکی از ازدواج ندارد؛ فکر می‌کند که همان جشن و آن لباس‌های زیبا و آن دسته‌گل است زندگیِ جدید.

درکی از مهاجرت ندارد؛ فکر می‌کند که مثلِ شمال رفتنِ دو سه ماهه است و فقط مقصد کمی دورتر است.

درکی از مرگ ندارد؛ فکر می‌کند که... نه، اصلا فکری نمی‌کند راجع به این قضیه. اصلا متوجه نیست چه خبر شده.

من هم مثلِ همه‌ی آدم‌ها، مرگ را گذری دیده بودم. داییِ بزرگ، عموی مادر، پدربزرگ. ولی توی آن بازه‌ای بودم که کلا منگ بودم نسبت به‌ش. تا سالِ دوم دبیرستان. همان روزهای محرم که تَق.. خورد توی صورت‌م.

مه‌سا.

فکر کنم تا هر وقت زنده باشم فراموش‌ش نکنم.

آن‌قدری ناگهانی و سخت و خاص بود که گمان‌م شد دیگر هیچ رفتنی نمی‌تواند من را شوکه کند.

و مگر سخت‌تر از آن هم بود..؟

بود....

چند ماه بعد دخترِ معلم دینی‌مان.

چند ماه بعد آقاصفیِ عزیزِ راه‌نمایی.

چند ماه بعد تارا.

چند ماه بعد مادر معلم دینی‌مان.

سالِ بعد زهرا.

چند ماه بعد آن دختر کلاس هشتمی.

و حالا مریم میرزاخانی..

من او را از نزدیک نمی‌شناختم ولی یک چیزی خیلی ذهن‌م را مشغول کرده؛ این که وقت ندارم. 

او برنده‌ی مدال فیلدز بود. یکی از ده مغز برتر دنیا. استاد دانش‌گاه استنفورد. ثروت‌مند. جوان. برنده‌ی دو مدال طلای المپیاد جهانی ریاضیات. فول‌مارک. دانش‌جوی دانش‌گاه هاروارد. 

من چه موفقیت تحصیلی و علمی‌ای بیش از او می‌خواهم کسب کنم؟

او در 40 سالگی رفت.

مه‌سا در 16 سالگی.

تارا در 17 سالگی.

زهرا در 18 سالگی.

شاید همین فردا، همین فردا دیگر نباشیم. بدونِ هیچ تعارفی بیایید یک بار به این مرگ‌های ناگهانی فکر کنیم..

.

.

.

.

و اصلا اگر فکر نکنیم، من تصور می‌کردم از یک سنی به بعد آدم بیش‌تر به مرگ فکر می‎‌کند. به این که بعد از پنجاه شصت سالگی دیگر احتمال مرگ بیش‌تر می‌شود اما دیدم این چنین نیست. انگاری دنیا بعضی را چنان مشغول می‌کند، انگاری هم‌سر و فرزند و نوه و سندِ خانه و حقوق بازنشستگی و آن میزِ توی اداره چنان بزرگ می‌شوند که جایی برای مرگ نمی‌ماند.

یک آیه‌ای آب پاکی را می‌ریزد روی دستِ من: "  أَینََما تَکونُوا یدْرِککمُ الْمَوْتُ وَلَوْ کنتُمْ فِی بُرُوجٍ مُشَیدَةٍ " 

و شما بعد از " و لو کنتم " هر چیزِ خاصی که به نظر خودتان در وجودتان است را می‌توانید بگذارید!

ما مرگ را درک خواهیم کرد؛ هرکجا که باشیم. هر کسی که باشیم...




پ.ن یک:

برای همه‌ی عزیزانی که نام‌شان را بردم توی این نوشته فاتحه‌ای بخوانیم..

پ.ن دو: 

همان‌قدر که نمی‌توانستم به عباس و تسنیم فکر کنم حالا نمی‌توانم به آناهیتا فکر کنم.. 

پ.ن سه:

راجع به تو مریمِ عزیز، بگذار عصبانی بشوم!

که چه نکردند این آدم‌های وقیح با تو..

بگذار عصبانی بشوم.

تو عزیزِ همه‌ی ما بودی. با این که بیست سالی بزرگ‌تر ولی عزیزِ همه‌ی ما بودی و هستی..

بگذار راجع به تو عصبانی بشوم..



۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۰۰:۴۲
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
یک هفته‌ای می‌گذرد از آن نظری که سخت من را آزرده کرد.
بعد از اتفاقِ عجیب و غریبی که توی تهران افتاد، قلب‌م بابتِ بعضی حرف‌ها بیش‌تر به درد آمد. 
بابتِ " نمی‌دونی چه‌قدر پول می‌گیرن ها " 
بابتِ " پول می‌ریزن تو حلقومِ این سوسمارخورها. "
بابتِ " این‌ها همه‌شون پونزده سال دیگه می‌ریزن تو دانش‌گاه‌ها. "
عجیب ناراحت شدم...
عکسی را که بعد از ناراحتیِ حرف‌های بدِ بعد از انتخابات، گذاشته بودم روی صفحه‌ی تلفن همراه‌م را گذاشتم توی صفحه‌ی اینستاگرام‌م و زیرش این متن را نوشتم:

"اگه عقیده نباشه، این فیشِ حقوقی ارزشِ جون‌م رو نداره.."
یه روزهایی بیش‌تر به بعضی چیزها فکر می‌کنم؛
به امنیت،
به انصاف،
به جاهای خالی،
به جنگ،
به بمبارون،
به‌ یمن،
به سوریه،
به عراق،
به ترکیه،
به افغانستان،
به پاکستان،
به قطیف،
به " مُلِئَت ظلماََ و جَوراََ "
به ارمیا،
به گل‌زارِ شهدا و ایست‌گاهِ حرمِ مطهر،
به دلِ پدر و مادرها و دختربچه‌هایی که حرف‌های ما ریش می‌کنندشون..

ما این روزها می‌خندیم،
بحث‌ رو به اختلاف سلیقه‌ی سیاسی می‌کشیم،
جوک می‌سازیم،
حضورِ نیروهای امنیتی برامون عجیب‌ه..

من این روزها بیش‌تر از همه به این فکر می‌کنم که اگر یه گروه نبودن، این اتفاق خیلی زودتر و خیلی گسترده‌تر افتاده بود.
من فکر می‌کنم این بار باید خبردار بایستم جلوی خانواده‌هاشون که چه‌قدر خون به دل‌شون کردیم این مدت.
من فکر می‌کنم که چی کار برمیاد ازم که وقتی اون آقای مهربون اومد، جواب داشته باشم براش..
من این روزها با افتخار قربون صدقه‌ی یه سری‌ها می‌رم..
#ترقه_بازی
#برای‌عاقبت‌دنیادعاکنیم
پ.ن: برای دوستِ پدر فاتحه‌ای بخوانید و صلواتی.


دو سه ساعت گذشت.
یک کامنت زیر این پست گذاشته شد.
محتوایش این چنین بود که:
تا کی می‌خواین "دیدید گفتم" راه بندازید و چرا اتحاد رو مخدوش می‌کنید؟
خشک‌م زد!
من کی چنین قصدی داشتم؟
دقیقا چی توی ذهن‌تان بود که از حرف‌هایی که همیشه من زدم و می‌زنم چنین برداشتی کردید؟!
خودِ کامنت، از طرفِ یک آدمِ انسانی‌خوانده‌ی سوادرسانه‌ای بلدِ معلم، برایم دردناک بود.
و اما بعد...

فکر کردم به تفاوتِ برخوردها.
این که نه صرفا این شخص بلکه افرادی با این تیپ، همیشه از من خواسته‌اند که بی‌ادبی‌ها را طور دیگری تعبیر کنم، خوش‌بین باشم، فحش‌ها را بشنوم و لبخند بزنم.
و من این کار را کرده‌ام.
همیشه گفته‌ام که یک تعدادی از این فحش‌ها تقصیرِ خود ماست. که بعضی چیزها را به گند کشیدیم. که بعضی از سیاسیون، دینِ مردم را، شخصیت‌های عالمِ عزیز را کرده‌اند ابزارِ ماله‌کشی‌شان. تعدادی از به اصطلاح هم‌جبهه‌ای‌ها هم به قدری هزینه دارند که نبودشان به‌تر از بودن‌شان است. که عقل ناقص‌شان ولیّ را مدام مجبور می‌کند برای مردم بگوید این‌ها از ما نیستند و دارند اشتباه می‌کنند...
و اما آن بخشی که غرض دارند. کم از آن‌ها هم نشنیدم! اما همان " فدای سرِ امام " همیشه توی ذهن‌م بوده تا جایی که حس کردم این قضیه احترام متقابل را از بین می‌برد. تا جایی که آن کامنت را دیدم!
برخورد آدم‌هایی که من " آسته بیایم آسته بریم " طبقه‌بندی‌شان می‌کنم، برخوردِ مذهبی‌های ناز با منِ به اصطلاح مذهبی و یک فرد که ظاهرا به دین معتقد نیست زمین تا آسمان تفاوت دارد!
من باید مراقب رفتارم باشم. نباید فحش‌های دوستان را تعبیر به چیزی کنم. مبادا جواب بدهم که ناراحت می‌شوند. خدا نکند توی بلاگ یا هرجای دیگری چیزی بنویسم که نشان می‌دهد جو من را گرفته و احساساتی‌ام و نمی‌فهمم و البته اگر نوشتم باید منتظر هر ادبیاتی باشم و هرکسی مجاز است هرجور دل‌ش می‌خواهد صحبت کند و گروهی هم مدام لب بگزند که "وای، ناراحت شدن از حرف‌هات تندرو!"
در طرف دیگر ماجرا، فورواردهای شایعاتِ رفقا اسمِ روشن‌فکری و تحلیل و انتقاد می‌گیرد. و حق دارند حرف‌های معمولیِ من را هم به هر نحوی برداشت بکنند و اگر جایی در دفاع از حق - که مطلقا یک مسئله‌ی سیاسی به معنای سخیفِ آن نیست - حرفی بزنم مجازند بگویند " امل متحجر حکومتی "!!
اگر جایی گفتم فلان چیز مشکل دارد و این‌طور که شما فکر می‌کنید نیست و شاهد مثال‌ش هم مادرم در فلان مسئله‌ی پزشکی که می‌گوید.. ، حق دارند حرف‌م را قطع بکنند و بگویند " مامان تو که معلوم‌ه چه جوری رفته دانش‌گاه و الان استاد شده! عمله‌ی رژیم‌ه دیگه! "
و مبادا من احساس بدی پیدا بکنم ها! مبادا بگویم "آخ". چون این آخ تعبیر به از بین بردن اتحاد می‌شود!
و من باید بغض‌م را فرو بدهم که سه سال را پر کرده و مادرم، به خاطر عدم وابستگی‌اش به جریان سیاسی حاکم - دقت کنید عدم وابستگی و نه وابستگی به جناح حریف یا هر چیز دیگری! - معلق بین دانش‌گاه علوم پزشکی شهیدبهشتی و ایران و وزارت به‌داشت است!
که مادرم با مقطع استادیار تمام وقت جغرافیایی و طبابت و 6 روز کاری از ساعت 7 صبح تا 6 بعد از ظهر، 6 میلیون و 200 هزار تومان حقوق می‌گیرد.
که مادرم به خاطر نوع پوشش‌ش باید چشم نازک کردنِ هم‌کارهایش را ببیند؛ هرروز.
من باید بغض‌م را فرو بدهم.
مبادا کسی که مستقیما توی چشم‌هایم زل زده و این را گفته ناراحت بشود!

شاید کسی که تقوایش بسیار باشد بتواند چنین کاری بکند؛ من نمی‌توانم...

به برخوردهای محیط‌های کاری‌مان نگاه کردم.
همیشه آخرین نفری هستم که به‌م اطلاع داده می‌شود و باید قبول کنم! با قرارداد یا بدونِ آن!
و کسانی که یک روز کار کرده باشند متوجه می‌شوند که قرارداد، هرچند با مبلغ 500 تومن ماهیانه، چه اعتمادبه‌نفسی به آدم می‌دهد.
و در مقابل؛
خبر دادن از سه ماه قبل و قرارداد آماده و برخورد خوب توی کار!

یادم هست کسی روزی به‌م گفت آن قدری فشار را بپذیر و زیر گرده‌اش را بگیر که می‌دانی توان‌ش را داری.
من با آدم‌های متفاوت با خودم هم دوستیِ بسیار می‌کنم و هم کارهای بسیار. دور و برم پر از آدمِ متفاوت است. ولی الان به این نتیجه رسیدم که من مطلقا توانِ تحملِ بی‌انصافی و بی‌ادبی و بی‌تفاوتی را ندارم. نمی‌توانم بپذیرم‌ش. تا یک هفته هر برخورد این مدلی به هم می‌ریزد من را. ترجیح‌م این است که دور و برم را خالی کنم از آدم‌های دارای این صفات. شاید لزوما چنان صفاتِ بدی نباشند و هزار صفت بدتر وجود داشته باشد ولی نقطه ضعفِ من این‌هاست!
پذیرش‌شان را ندارم.
این آدم‌ها را از دایره‌ی ارتباط‌م گذاشتم بیرون؛ قرار نیست با عالم و آدم ارتباط داشته باشم که! 

امیدوارم که بپذیرید که حرف‌هایم نه به قولِ بعضی‌ها صندلی شکستنِ بعد از باخت توی استادیوم است و نه کوری خواندن و نه بحثی راجع به مسائلِ جزئی. هرچند که نقد دارم به مشابهِ این "امل متحجرها " و " عمله‌ی رژیم‌ها "  که نه از سمتِ هم مسیرهایم به‌م زده شد، بلکه آن را مقامات عزیز کشورم زدند، ولی هیچ‌وقت زبان‌م باز نشد به توهین. 
راست‌ش یادم رفت به آن هم‌مدرسه‌ایِ قدیمی بگویم که الحمدلله که ما عمله‌ی این نظام‌ایم..
الحمدلله که بعد از همه‌ی این جریانات چیزی هست که قلب‌مان را آرام می‌کند؛ این که کسی دیده. کسی همه‌ی این حرف‌ها را شنیده. کسی همه‌ی اتفاق‌ها را ضبط کرده. این که زورِ من این‌قدر بود..
الحمدلله که بی‌احترامی‌ای به کسی نکردم.
الحمدلله که شرمنده نشدم...
خدا کند که نرسد روزی که نبینم عیب‌های بزرگ و بوی‌ناکِ خودم را. خدا کند نرسد روزی که احساس طلب کنم از دینِ عزیزمان...


پ.ن:
این حرف‌ها را به کسی نگفته بودم. ماجرای مادر را کسی نمی‌دانست. حتی توی جوابی که به آن کامنت دادم هم حرفی از این چیزها نزدم. لازم نیست همه، همه‌چیز را بدانند...
فقط خواستم برای آدم‌هایی که دل‌شان از ما پر است بگویم که اوضاعِ ما هم به لحاظ رفاه چنین خوب نیست. هرجایی که می‌رویم جلویمان خم و راست نمی‌شوند. حتی با پای شکسته، به سمت پله‌ها راه‌نمایی‌مان می‌کنند! حقوقِ پدر و مادرمان ماهی 80 میلیون نیست! ماشین‌مان آخرین مدلِ سالِ BMW نیست. خانه‌مان حوالیِ ولنجک نیست. کسی بورسیه به‌مان نمی‌دهد به خاطرِ چادرمان!
خواستم بگویم که من و خیلی از شما، دردِ مشترک داریم.
دردِ مشترک‌مان فساد است، دروغ است، بی‌ایمانی‌ست.
دردِ مشترکِ ما سهم‌خواهی از انقلاب است. سهم‌خواهی از آزادشدنِ خرم‌شهری که امام گفت خدا آزادش کرد.
دردِ مشترکِ ما تعصب‌مان است که نمی‌گذارد اشتباهات آدم‌ها را ببینیم و چشم‌مان را می‌بندیم و دهان‌مان را به توهین باز می‌کنیم..
خواستم بگویم که یک روزی دیگر ما نیستیم؛ آن روز که شاید زیاد دور نباشد. آن روز که باید جوابِ اعمال‌مان را خودمان پس بدهیم..
برای آن روز آماده هستم...؟
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

 " تا یه جایی می‌گی که:

بودی. خوب بودی. عزیز بودی. ولی دیگه خداحافظ!


و اون لحظه‌ای که می‌کَنی دل‌ت رو از یه چیزی، یه کسی، یه موقعیتی می فهمی که اگر یه چیزی اون بالا نباشه برای دل بستن به‌ش، چه خلایی درست می‌شه تو دل‌ت.. "


کمی از این لحظه‌ها و این حالت‌ها بگویم؛

معمولا زیاد پیش نمی‌آید که کسی این‌قدر برایم عزیز بشود که جایی بینِ دقایقِ روزم پیدا بکند. معمولا آدم‌های زیادی نیستند که راجع به حال‌شان فکر کنم، داستان‌شان را بنویسم توی ذهن‌م و نمودارِ زندگی‌شان را امتداد بدهم تا بیست سی سالِ بعد.


- یک روزی فکر کنم گفته بودم که ارتباطاتِ من با آدم‌ها مثلِ مدلِ اتمیِ بور است. ارتباطاتِ من لایه لایه است. کلی دوست دارم و کلی آدم توی زندگی‌م که با هم ارتباط داریم و برای هم کادو می‌خریم و به هم روز تولد را تبریک می‌گوییم و می‌رویم دانش‌گاهِ هم برای دیدن و رفعِ دل‌تنگی‌مان. ولی شاید فقط دو سه نفرشان توی لایه‌ی اول ارتباط باشند. و این دو سه نفر هم عدد زیادی‌ست. الان که فکر می‌کنم فقط یک نفر را توی آن لایه دارم؛ که وقتی بدترین احوالِ دنیا سراغ‌م آمده بداند و بفهمد و بیاید و من را ببرد و درست کند و بیاورد :) -

ولی وقت‌هایی که یک نفر این قدر برایم مهم می‌شود و محترم، می‌چسبد به یک گوشه‌ی دل‌م. و وقتی می‌رود، وقتی خودم تصمیم می‌گیرم که به هر دلیلی نباید باشد، یک گوشه‌ی قلب‌م هم سوراخ می‌شود با رفتن‌ش. قلب‌م مچاله می‌شود. شکل‌ش را از دست می‌دهد.


یک روز به خداوند گفتم که من اذیت‌م از این وضع. 

وقت‌هایی که می‌فهمم یک نفر دیگر نباید باشد، یک نفر باید از فکرم برود بیرون ولی همانِ محترمِ دور باقی بماند کمک کن که اذیت نشوم. کمک کن که از سوراخ شدنِ قلب‌م نترسم. کمک کن بتوانم تصمیم بگیرم توی برهه‌هایی فلان کس باید برود چندین لایه عقب‌تر.


کمک کرد.


حالا چند وقتی می‌شود که روزهایی می‌رسد و یک خبر را می شنوم و تصمیم می‌گیرم آدم‌ها را ببرم بیرون.

و تمامِ مهر ناگهان تبدیل می‌شود به یک احترامِ بی‌تفاوت. 

ممنون‌م خداوند.

که کمک کردی آدم‌ها را توی وجودم زندانی نکنم.

ممنون‌م که کمک کردی تصمیم بگیرم راجع به عزیزهای زندگی‌م.


امروز که یکی از عزیزترین‌های زندگی‌م را گذاشتم از دایره‌ی ارتباطی‌م بیرون برایش از صمیمِ قلب خوش‌حال بودم؛

و برای خودم..



ممنون‌م خداوند..




پ.ن:

عزتِ آدمِ پیشِ خودش باید حفظ بشود.

این نکته‌ی مهمی‌ست که توی ارتباطات‌مان خیلی وقت‌ها نادیده می‌گیریم.

هنوز و هر وقتِ دیگری، هم وقت دارم و هم گوشِ شنوا برای همه‌ی عزیزان‌م؛ اعتمادشان به من، به توانایی‌های من برای انجام دادنِ کاری برایشان خیلی خیلی خوش‌حال‌م می‌کند. چه این کار یک کمکِ فکری و نقدِ کلیپ‌شان باشد و چه نقاشیِ دیوارهای مدرسه‌ای در چشمه‌بید.. :)

همیشه، همیشه برایم محترم خواهند ماند :)

حتی اگر از آن دایره گذاشته باشم‌شان بیرون..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ خرداد ۹۶ ، ۲۲:۴۱
فاء