کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

بسم‌الله...

سلام!

+

به خودم نگاه می‌کنم.

خیلی چیزها چه‌قدر عوض شده‌اند.

دو سه سال پیش، آرزوها و برنامه‌هام این‌ها نبود که الان هستند.

سبکِ زندگی‌ای که دوست داشتم چه شکلی بود؟ حتی یادم رفته است.

این روزهای شبیه به هم فکرم را تباه کرده.

بعضی روزها که کارِ عجیب و غریبی ندارم، تصمیم می‌گیرم کارِ خارق‌العاده‌ای کنم. یکی از همان کارهایی که چندین سال منتظر فرصتی برایشان بودم.

سر زدن به دفترِ روزنوشت‌های قدیمی هم فقط یادم می‌آورد که چه ایده‌هایی توی مغزم بوده و الان به هیچ‌کدام‌شان نرسیدم.

روزِ بی‌کاری می‌رسد و من هیچ کاری نمی‌کنم.

گیر می‌افتم بینِ روزمرگی‌ها.

کارهای دانش‌گاه، کارهای زینبیه، کارهای مدرسه‌ها.

گیر می‌افتم بینِ مسئولیت‌هایی که به‌م محول شده و ناگزیرم از انجام‌شان.

همیشه فکر می‌کردم که آرزوها را توی سرم نگه می‌دارم تا روزی که وقت‌شان برسد و قطعا انجام‌شان خواهم داد. 

ولی اوضاع فرق کرده.

حبس کردنِ خودم توی دنیایی که هیچ شباهتی که آرمان‌شهرم ندارد "من" را عوض کرده.

توی این روزمرگی‌ها تباه شدم؛ تباه.

انگاری کارهای هیجان‌انگیزِ دو سه سال پیش دیگر سر ذوق‌م نمی‌آورد.

فارغ از این که ممکن است همین فردا وقتِ زندگی‌م توی این دنیا تمام شود، زندگیِ این شکلی باعث شده حتی اگر توی موقعیتِ برآورده کردنِ آرزوهایم هم قرار بگیرم، همین‌جوری بنشینم و نگاه کنم.

یک وضعیتی شبیهِ درماندگیِ آموخته شده.

شوق‌م نسبت به سفر و هجرت روز به روز کم‌تر می‌شود و من از این اوضاع می‌ترسم.

من از این "من" می‌ترسم. از این من که دارد ساخته می‌شود. از این من که اصلا نمی‌شناسم‌ش.

این منِ جدید که دارم به‌ش انس می‌گیرم.

این من که دارد اعصاب‌م را خط‌خطی می‌کند.

کارهای دانش‌گاه را از درسِ صرف بودن درآورده‌ام ولی افاقه نکرده.

کارهای خودم را به متنوع‌ترین شکلِ ممکن درآورده‌ام ولی انگاری هیچ.

روزها دارد می‌گذرد.

من دارم گیر می‌کنم.

علاقه‌هام دارد عوض می‌شود.

آدم‌های دور و برم یکی‌یکی خودشان را می‌کشند بالا.

من دارم گیر می‌کنم.

من دارم توی " مثلِ همه بودن" گیر می‌کنم.


وَ اسْمَعْ دُعَائِی إِذَا دَعَوْتُکَ..

وَ اسْمَعْ نِدَائِی إِذَا نَادَیْتُکَ..

وَ أَقْبِلْ عَلَیَّ إِذَا نَاجَیْتُکَ..

فَقَدْ هَرَبْتُ إِلَیْکَ..

وَ وَقَفْتُ بَیْنَ یَدَیْکَ..

مُسْتَکِیناً لَکَ..

مُتَضَرِّعاً إِلَیْکَ..


فرار کردم از خودم به سمتِ تو..


رَاجِیاً لِمَا لَدَیْکَ ثَوَابِی ..

وَ تَعْلَمُ مَا فِی نَفْسِی..

وَ تَخْبُرُ حَاجَتِی..

وَ تَعْرِفُ ضَمِیرِی..

وَ لا یَخْفَى عَلَیْکَ أَمْرُ مُنْقَلَبِی وَ مَثْوَایَ..

وَ مَا أُرِیدُ أَنْ أُبْدِئَ بِهِ مِنْ مَنْطِقِی..

وَ أَتَفَوَّهَ بِهِ مِنْ طَلِبَتِی وَ أَرْجُوهُ لِعَاقِبَتِی 


من برای عاقبت‌م "فقط" به تو امید دارم..


وَ قَدْ جَرَتْ مَقَادِیرُکَ عَلَیَّ..

یَا سَیِّدِی،

فِیمَا یَکُونُ مِنِّی إِلَى آخِرِ عُمْرِی مِنْ سَرِیرَتِی وَ عَلانِیَتِی..

وَ بِیَدِکَ لا بِیَدِ غَیْرِکَ زِیَادَتِی وَ نَقْصِی وَ نَفْعِی وَ ضَرِّی..


"فقط" به  تو..


إِلَهِی إِنْ حَرَمْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَرْزُقُنِی..؟


نکند محروم‌م کرده باشی از روزی‌های معنویِ این دنیا..


وَ إِنْ خَذَلْتَنِی فَمَنْ ذَا الَّذِی یَنْصُرُنِی..؟

إِلَهِی أَعُوذُ بِکَ مِنْ غَضَبِکَ وَ حُلُولِ سَخَطِکَ..

إِلَهِی إِنْ کُنْتُ غَیْرَ مُسْتَأْهِلٍ لِرَحْمَتِکَ فَأَنْتَ أَهْلٌ أَنْ تَجُودَ عَلَیَّ بِفَضْلِ سَعَتِکَ..

إِلَهِی کَأَنِّی بِنَفْسِی وَاقِفَةٌ بَیْنَ یَدَیْکَ..

وَ قَدْ أَظَلَّهَا حُسْنُ تَوَکُّلِی عَلَیْکَ..

فَقُلْتَ مَا أَنْتَ أَهْلُهُ وَ تَغَمَّدْتَنِی بِعَفْوِکَ..

إِلَهِی إِنْ عَفَوْتَ فَمَنْ أَوْلَى مِنْکَ بِذَلِکَ..؟

وَ إِنْ کَانَ قَدْ دَنَا أَجَلِی وَ لَمْ یُدْنِنِی مِنْکَ عَمَلِی فَقَدْ جَعَلْتُ الْإِقْرَارَ بِالذَّنْبِ إِلَیْکَ وَسِیلَتِی..

إِلَهِی قَدْ جُرْتُ عَلَى نَفْسِی فِی النَّظَرِ لَهَا فَلَهَا الْوَیْلُ إِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَهَا..

إِلَهِی لَمْ یَزَلْ بِرُّکَ عَلَیَّ أَیَّامَ حَیَاتِی؛ فَلا تَقْطَعْ بِرَّکَ عَنِّی فِی مَمَاتِی..

إِلَهِی کَیْفَ آیَسُ مِنْ حُسْنِ نَظَرِکَ لِی بَعْدَ مَمَاتِی وَ أَنْتَ لَمْ تُوَلِّنِی إِلّا الْجَمِیلَ فِی حَیَاتِی..؟

إِلَهِی تَوَلَّ مِنْ أَمْرِی مَا أَنْتَ أَهْلُهُ..

وَ عُدْ عَلَیَّ بِفَضْلِکَ عَلَى مُذْنِبٍ قَدْ غَمَرَهُ جَهْلُهُ..

إِلَهِی قَدْ سَتَرْتَ عَلَیَّ ذُنُوبا فِی الدُّنْیَا وَ أَنَا أَحْوَجُ إِلَى سَتْرِهَا عَلَیَّ مِنْکَ فِی الْأُخْرَى..

إِذْ لَمْ تُظْهِرْهَا لِأَحَدٍ مِنْ عِبَادِکَ الصَّالِحِینَ فَلا تَفْضَحْنِی یَوْمَ الْقِیَامَةِ عَلَى رُءُوسِ الْأَشْهَادِ..


آخ که من ‌چه‌قدر می‌ترسم از این وضع...


إِلَهِی جُودُکَ بَسَطَ أَمَلِی..

وَ عَفْوُکَ أَفْضَلُ مِنْ عَمَلِی.. 

إِلَهِی فَسُرَّنِی بِلِقَائِکَ یَوْمَ تَقْضِی فِیهِ بَیْنَ عِبَادِکَ..

إِلَهِی اعْتِذَارِی إِلَیْکَ اعْتِذَارُ مَنْ لَمْ یَسْتَغْنِ عَنْ قَبُولِ عُذْرِهِ..

فَاقْبَلْ عُذْرِی..

یَا أَکْرَمَ مَنِ اعْتَذَرَ إِلَیْهِ الْمُسِیئُونَ..


من از خودم فرار کردم به سمتِ تو...



پ.ن:

آقای مهربان،

این روزهای دنیا،

این روزهای خودم،

همه‌ش نگران‌م که نکند شما از ما ناامید شده باشید..

همه‌ش دل‌م برای خودمان شور می‌زند که نکند آدم‌های به‌دردبخورتری را پیدا کرده باشید..

همه‌ش دنبالِ آن رشدی می‌گردم که بیاوردم نزدیک‌تر به شما.


یک ترسی افتاده به جان‌م؛

که نکند اوضاع این قدر خراب است که حتی راه‌م نمی‌دهید..

نکند..

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۷ ، ۲۳:۴۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

امروز صبح، شیرینیِ خوابِ صبحِ بهار به‌م غلبه کرد و نیم ساعتی بیش‌تر خوابیدم! از این بگذریم که بعد از حدود یک هفته، وقتی دی‌شب تقریبا به موقع خوابیدم ( ساعت حدود 11 شب!) عالم و آدمی که همیشه از حرف نزدن‌شان می‌نالم مکالمه‌ای را با من شروع کرده بودند!

آمدم سرِ بلوار و تاکسی سوار شدم برای آزادی. و از آن‌جا هم برای دانش‌گاه.

جلوی دانش‌گاه یک پیاده‌رو طوری هست که هیچ مرزی با خیابان ندارد ولی برای همه پذیرفته شده است که این‌جا محل عبور دانش‌جوست! و طبیعتا ماشین‌ها ناگهان نمی‌پیچند داخل‌ش!

داشتم وارد دانش‌گاه می‌شدم که یک مزدای آبی رنگ از سمت چپِ پیاده‌رو پیچید داخل‌ش. گوشی‌م دستِ چپ‌م بود و خورد به آینه‌ی سمت شاگردِ ماشین. راننده که انگار تازه به خودش آمده بود و صدای برخورد را شنیده بود زد روی ترمز. گوشی از دست‌م رها شد و یک متر جلوتر افتاد روی زمین.

هنوز خواب‌آلود بودم و وقتی متوجهِ قضیه شدم که راننده از پارک کردن منصرف شده بود و فرمان را چرخانده بود به طرف لاین مقابل. صفحه‌ی گوشی تا حدِ خوبی ترکیده و الان هم خودمختار شده و خودش به هرکسی هرچیزی دل‌ش می‌خواهد پیام می‌دهد!

ولی اگر گوشی نبود، احتمالا آقای راننده آن‌قدر می‌آمد تا صدای استخوان‌هایم را بشنود و هشیار شود!

خواستم بگویم که دست‌رسی‌م به فضای مجازی با لب‌تاپ‌م خواهد بود و ممکن است پیام‌ها را کمی دیرتر ببینم. اگر کارِ ضروری‌ای بود شماره‌ی تلفن خانه، مطمئن‌ترین راه است :)



پ.ن یک:

الحمدلله که به خیر گذشت. کدام‌تان جای من صدقه داده بودید امروز نمی‌دانم ولی دم‌تان گرم!

این به جای هم‌دیگر صدقه کنار گذاشتن هم کارِی بس پسندیده است!


پ.ن دو:

بعضی صداها مثلِ پادتن‌ها، راه‌شان را از بین بقیه پیدا می‌کنند و می‌آیند و می‌نشینند روی پرده‌ی گوش‌تان!

آخ از آن صداها! 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۱۲
فاء

بسم‌الله..

سلام!

+

یک چیزی روانِ من را تکه‌تکه می‌کند و توهم و عذاب‌ وجدان می‌اندازد به جان‌م. جدا از این که من باید خودم را درست کنم، بگذارید بگویم‌ش؛ اگر مواظب‌ش باشید توی تعامل‌هایتان با من، نیروی کارآمدتری برایتان خواهم بود.

با من حرف بزنید.

یک‌جوری به‌م نشان بدهید که حرف‌هایم را می‌شنوید حداقل.

بدترین چیزی که می‌توانید به‌م بگویید این است که حرف نزن!

و من انگاری با کله رفته‌ام توی دیوار.

انگاری به‌م گفته باشید " برو بمیر! "

بله! همین‌قدر شدید!

وقتی ارتباط‌تان را با من، همین‌طوری و بی حرفِ قبلی قطع می‌کنید که دیگر سندرمِ عدم ارتباط‌م هم عود می‌کند و امان از این جور روزها!

" می‌خوام تنها باشم." برای من یک پزِ روشن‌فکری نیست. یک مرحله قبل از "می‌خوام بمیرم" است!

این که جوابِ من را نمی‌دهید، این که نشانه‌ای نمی‌بینم از گوش دادن‌تان عذابِ دنیاست برایم.

بله! در این مورد مطلقا منطقی ندارم و یک‌هو دیدید از آن حالتِ اتوکشیده‌ی موقر درآمدم و جلوی رویتان زدم زیرِ گریه و چنان آبروریزی‌ای راه انداختم که بیایید و ببینید!


پ.ن:

این اتفاقِ زیرِ گریه زدن و اعتراضِ خشونت‌آمیز(!) تا چند سال پیش بی‌بروبرگرد رخ می‌داد! ولی اخیرا که کمی عاقل‌تر شدم و کمی منطق‌دار، به جایش سکوت می‌کنم و چنان سکوتی که طرف همان زیاده‌گویی‌هایم را ترجیح می‌دهد! همین‌قدر کولی!


۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۷ ، ۰۲:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بعد از نیمه‌ی شعبان و جلسه‌های نقدِ بی‌رحمانه و طولانی‌ای که برگزار می‌کردیم، هربار و بعد از هر برنامه‌ای که مسئولیتی در آن دارم، افراد را متقاعد می‌کنم که یک جلسه‌ی نقدِ درون‌سازمانی بگذاریم.

بیایید و این فایل را گوش کنید:

آخرش که چی؟

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۶ ، ۰۹:۴۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

گفته بودم که ان‌شاءالله از سوره‌ی هود می‌نویسم.

این چیزهایی که توی ادامه‌ی مطلب می‌گذارم کاری است که برای یک گروهی توی دانش‌گاه انجام می‌دهیم. همه‌ش هم کارِ من نیست. همه‌ی اعضای آن گروه هم‌کاری کرده‌اند.

اگر خدا بخواهد بعدها بیش‌تر ازش برایتان خواهم نوشت.



۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۲۲:۴۸
فاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۲ اسفند ۹۶ ، ۲۳:۰۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یک هفته ای می‌شود که سوره‌ی هود را کمی جزئی‌تر می‌خوانم.

گاهی وقت‌ها با دیدنِ بعضی آیه‌ها یادِ چیزهای دیگری می‌افتم؛ همه را توی کانالِ کافه جمع کردم.

ان‌شاءالله تمام که شد، اگر چیزِ منسجمی عایدم شد این‌جا هم می‌گذارم‌ش.

اگر دل‌تان خواست شما هم شروع کنید :)

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۰۳
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
این پست هم یک پراکنده‌ی دیگر است. شبیهِ آن چیزهایی که توی دورانِ پرکامنتِ این بلاگ می‌نوشتم!
+
امروز برخلافِ رویه‌ی این چند وقت‌م داشتم کامنت‌های این‌جا را مرور می‌کردم و یادم افتاد که چه اوضاعی داشتیم!
چه‌قدر آدمِ جدید شناختم به واسطه‌ی همین کافه‌ی کوچک.
چه‌قدر دغدغه‌ام بود نظرهایش - و البته که هنوز هست :) -
قبل‌ترها نزدیک‌تر نبودیم..؟
+
باید بگویم که بله خانمِ رجبی!
آقایانِ هم‌دانش‌گاهی با بقیه فرق دارند!
یک سال و نیم گذشته و من هنوز مراعات‌شان را راجع به ایموجی کرده‌ام :))
البته که هنوز به قانون‌م درباره‌ی نوشته‌ها و پیام‌های خودم پای‌بندم!
ولی شما این مورد را درست می‌گفتی!!
چه‌قدر من زدم توی ذوقِ نخبه‌های دانش‌گاه‌تان :))
+
خیلی جدی دارم به کار توی راه‌نمایی‌ فکر می‌کنم.
و البته که حسینیه کودک؛ از همان محلِ کارهای ایده آل.
+
بگذارید یک آیه‌ای را با شما به اشتراک بگذارم.
آیه‌ای که حسابی می‌ترساندم. خیلی بیش‌تر از آیاتِ عذابِ مرسوم برایم ملموس است و دردناک..

 یَا أَیُّهَا الَّذِینَ آمَنُوا
مَن یَرْتَدَّ مِنکُمْ عَن دِینِهِ
فَسَوْفَ یَأْتِی اللَّهُ بِقَوْمٍ
یُحِبُّهُمْ
وَیُحِبُّونَهُ
أَذِلَّةٍ عَلَى الْمُؤْمِنِینَ
أَعِزَّةٍ عَلَى الْکَافِرِینَ
یُجَاهِدُونَ فِی سَبِیلِ اللَّهِ
وَلَا یَخَافُونَ لَوْمَةَ لَائِمٍ
ذَٰلِکَ فَضْلُ اللَّهِ یُؤْتِیهِ مَن یَشَاءُ
وَاللَّهُ وَاسِعٌ عَلِیمٌ

 
ﺍی ﺍﻫﻞ ﺍﻳﻤﺎﻥ !
ﻫﺮ ﻛﺲ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺍﺯ ﺩین‌‌ش ﺑﺮﮔﺮﺩﺩ [ ﺯﻳﺎنی ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﻤﻰ‌رﺳﺎﻧﺪ ] ﺧﺪﺍ ﺑﻪ ﺯﻭﺩی ﮔﺮﻭهی ﺭﺍ می‌آﻭﺭﺩ ﻛﻪ ﺁﻧﺎﻥ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ، ﻭ ﺁﻧﺎﻥ ﻫﻢ ﺧﺪﺍ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛
ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ مومنان ﻓﺮﻭﺗﻦ‌اﻧﺪ ،
ﻭ ﺩﺭ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﻛﺎﻓﺮﺍﻥ ﺳﺮﺳﺨﺖ ﻭ ﻗﺪﺭت‌مندند ،
هم‌وﺍﺭﻩ ﺩﺭ ﺭﺍﻩ ﺧﺪﺍ ﺟﻬﺎﺩ ﻣﻰ‌کنند،
ﻭ ﺍﺯ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻫﻴﭻ ﺳﺮﺯﻧﺶ ﻛﻨﻨﺪه‌ای نمی‌ترسند .
ﺍﻳﻦ ﻓﻀﻞ ﺧﺪﺍﺳﺖ ﻛﻪ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻛﺲ ﺑﺨﻮﺍﻫﺪ می‌دهد.
ﻭ ﺧﺪﺍ ﺑﺴﻴﺎﺭ ﻋﻄﺎﻛﻨﻨﺪﻩ ﻭ ﺩﺍﻧﺎﺳﺖ.

قومی را می‌آورد که دوست‌شان دارد..

 گاهی بنشینیم و خودمان را‌ با آن‌ها که خداوند دوست‌شان دارد مقایسه کنیم..

ای مردم!
شما می‌توانید اهلِ ایمان باشید و خدا دوست‌تان نداشته باشد و خدا را دوست نداشته باشید..

" کاش علی نفرین نکند.. "
+
دارم آنه شرلی می‌خوانم.
مجموعه‌ای هشت جلدی که از اولِ فرجه‌ها شروع‌ش کردم.
جلدِ اول، ماجرای همان انیمه‌ای است که تقریبا همه‌مان دیده‌ایم.
الان وسطِ جلدِ دوم‌ام.
و تجربه‌های معلمیِ آنه شرلی‌ای که از همان ده یازده سالگی عجیب با او احساسِ نزدیکی می‌کردم :)
باقیِ جلدها را هم گزارش می‌کنم ان‌شاءالله :)

+
خودم واحد کم دارم، یک دوره‌ی دو واحدیِ علوم شناختی را هم شروع کردم و هرچه از جذاب بودن‌ش برایتان بگویم کم گفتم!
به‌م اجازه می‌دهد که دوباره خلاقیت‌م را به کار بیندازم و به سئوالاتِ جنی‌ام فکر کنم و صد البته که استادی پیدا کردم که می‌توانم از او بپرسم‌شان!
من چه شادم این ترم!
+
یک گروهی توی دانش‌گاه داریم که کارش پیش‌نهادِ برنامه‌های مطالعاتی برای یک گروهِ بزرگ‌تر است و البته طرحِ ایده‌هایی که این طرح‌های مطالعاتی را جذاب‌تر بکند.
من دوباره افتاده‌ام روی دورِ ایده‌پردازی!
و وقتی توی گروه شروع به حرف زدن می‌کنم الهام باید با بیل خاموش‌م‌کند :))
اگر‌ دوستانِ آن گروه بدانند که چه‌قدر مرا یادِ مسابقه علمی‌های راه‌نمایی‌ام می‌اندازد این بارشِ فکری‌ها، می‌گذارند هی برایشان تئوری بدهم!
+
حقیقت‌ش را بخواهید یک مدتی بود که دیدنِ ادبیاتِ زمین تا آسمان متفاوتِ آدم‌ها توی محیط‌های واقعی و مجازی‌شان  دیوانه‌ام کرده بود!
حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم خودم هم تا حدودی این شکلی هستم!
" عیبِ رندان مکن ای زاهدِ پاکیزه‌سرشت‌"طور!
اصلاح کن خودت رو رحمانی!
+
خوش‌حال‌ام؟
بله!
به طرزِ عجیبی خوش‌ام و نمی‌دانم این آرامشِ قبل از کدام طوفان است!
خداوند خودش رحم کند!
+
و اما فیلم!
هانگر گیمز ها را تمام نکرده بودم. این ماه آن‌ها را دیدم.
پسنجرز و مستر چرچ و دانکرک و پرستیژ و ممنتو.
و حالا هم بعد از بارها تلاشِ ناموفق، بالاخره دارم هاوس آو کاردز می‌بینم!
احتمالا اواخرِ بهمن تمام‌ش کنم.
+
یک چیزی راجع به آنه شرلی بگویم و تمام!
وقتی حینِ درس خواندن و ارائه دیدن و دغدغه‌ی امتحان‌ها را داشتن، کتاب می‌خوانی عاشقانه‌هایت این شکلی می‌شود:
" گیلبرت بلایتِ منی! "
البته که هنوز با گیلبرت هم‌کلاسی نبوده‌ام؛
چه برسد به آن که آقای فلیپس مجبورمان کرده باشد برای تنبیه کنارِ هم بنشینیم !
و البته که هنوز به‌م نگفته "هویج"!
و البته که نمی‌دانم می‌شود گیلبرتی پیدا کرد یا نه!
حرف‌های پراکنده‌ی این ماه‌م تمام شد!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۶ ، ۰۲:۱۴
فاء

بسم‌الله..

سلام!

+

برای مثال،

فکر کنیم که همین دقیقه‌ی بعدی زلزله‌ی ۶ ریشتری می‌آید و آن‌قدر دربرابرش ناتوان‌ایم که بهت وجودمان را می‌گیرد و حتی نمی‌توانیم از جایمان تکان بخوریم..

فکر کنیم آن‌قدری شوکِ بزرگی برایمان خواهد شد که فقط اعضای خانواده‌مان را نگاه خواهیم کرد..

فکر کنیم که همین‌قدر وقت داریم و حالا چه‌قدر کار هست برای انجام دادن..





زلزله،

برای من لازم بود.

احساس می‌کنم که با همین جسمِ ضعیف، چنان غره شده بودم که یک تکانِ زمین لازم بود برای به خود آوردن‌ام.

که ببین چه‌قدر ناتوانی..


پ.ن یک:

عاداتِ ما را خودت تنظیم کن خداوند؛

طوری ما را از این دنیا ببر که رویمان بشود بگوییم بنده‌ی تو بودیم.‌.

وقتی ما را ببر که ادعای بزرگِ بندگی بیاید به قیافه‌مان..

پ.ن دو:

سعی‌م بر تکمیلِ این پست است.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۲:۲۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که کم‌تر ا‌ین‌جا می‌نوشتم، درگیرِ اتفاقاتی بوده‌ام که می‌خواهم برایتان از آن‌ها بگویم.

از ترمِ اولِ دانش‌گاه برایتان گفتم و این که چه‌قدر همه برایم غیرقابل تحمل بودند! - و صد البته که من چندین برابر غیرقابل‌تحمل برایشان!-

ترمِ دوم را هم تمام کردم. شبِ انتخاب واحد یکی از بچه‌ها که فکر می‌کرد من چه‌قدر دانا هستم (!) و در امورِ انتخاب واحدم خبره، برنامه‌اش را با من چک کرد و طوری اوضاع را چیدیم که همه‌ی واحدها را باهم برداریم.

نمی‌دانم چه‌طور شد که من و مریم، با کلی نقطه‌ی مشترکِ کشف‌نشده، این‌جا به هم رسیدیم. این هم از الطافِ خفیه‌ی باری‌تعالی است!

ترم دوم درسِ غولی داشتیم با کتابی غول‌تر؛ تاریخ‌چه‌ی مکاتب روان‌شناسی.

امتحان‌ش طوری بود که به فکرم افتاد می‌شود با هم درس بخوانیم.

و از این‌جا بود که " جزوه‌نویسان! " متولد شد. گروهی شش نفره از بچه‌های دانش‌گاه که دانش‌کده را برایم دوست‌داشتنی کردند.

همان‌ها که توی پستِ " فاطمه‌ای که بودم... " ازشان نام بردم.

اوضاع گذشت و روزگار رسید به امروز.

امروز که هفته‌ی آخرِ ترمِ سوم است و امتحان‌های ترم از دو هفته‌ی بعد شروع می‌شوند.

نگاه که می‌کنم می‌بینم خیلی وقت است از چیزهایی که شدیدا آزارم می‌دهد برایتان نگفته‌ام.

بعد از این سطر، قرار است از همان مجموعه غرهای معروف‌م را ببینید! اگر روزِ خوبی نداشته‌اید و حوصله‌تان از شدتِ تنش‌ها، کششِ غر‌های جدید را ندارد، نخوانیدشان J

چه‌قدر ارتباط با نامحرم در دانش‌گاه ضروری است؟

این سئوال را از ترمِ اول داشتم.

البته که مسئله چندان برایم عجیب و غریب نبود. توی مدرسه، خیلی بیش‌تر از خیلی مدرسه‌ها با آقایان ارتباط داشتیم. ما را نمی‌کردند توی کلاس‌های ایزوله. و کسی که می‌خواست به جزئیاتِ رفتارش دقت کند می‌توانست این کار را تمرین کند. هرچند که شدیدا نقد دارم به این مسئله که وقتی در مقوله و موضوعی، یک خانمِ متخصص وجود دارد که از قضا فارغ‌التحصیلِ مدرسه هم هست، چرا مدرسه باید برود و یک آقا را استخدام کند؟

در احکامِ دین‌مان داریم که مراجعه به پزشکِ نامحرم ایرادی ندارد و در این موقعیت در بحثِ محرم و نامحرم، استثنا پیش می‌آید.

ما همیشه همین‌قدرش را می‌دانیم و می‌بینیم. ولی این حکم یک ادامه دارد؛ اگر پزشکِ محرم در آن سطح وجود نداشته باشد و مسئله، به جان‌مان مربوط باشد.

بگذریم..

خواستم بگویم که من از همان روزهای دبیرستان، دغدغه‌ی ارتباطِ سالم با نامحرم را داشتم. بالاخره محیط‌های آموزشی بود، محیط‌های کاری بود. – هرچند که نهایتِ تلاش‌م همیشه در این بوده که اگر جایی ضرورتی ندارد و خیلی تفاوتی نمی‌کند، از محیط‌های مختلط اجتناب کنم. و این برای راحتیِ شخصِ خودم است. منتی بر سرِ دینِ خداوند نیست! من ترجیح می‌دهم که بتوانم با مانتو و حتی بدونِ روسری در محیط‌های کاری تردد کنم و می‌گردم و محیط‌های این شکلی برای خودم پیدا می‌کنم. و باور کنید که هیچ مشکلی برایم در ارتباطاتِ ضروری‌ام پیش نیامده تا به حال به این واسطه! –

یکی از روزهای سالِ نودوچهار بود که یکی از معلم‌هایم که از قضا آقایی هم بودند با نهایتِ ظرافت به من حالی کردند که اصل و معیار برای برقراری ارتباط با نامحرم، ضرورت است. و البته که بل الانسان علی نفسه بصیره. – خداوند هرکجا که هستند سلامت‌شان بدارد و روزبه‌روز موفق‌تر. –

از آن‌جا بود که این اصل و معیار آمد کمک‌م.

هرکجا گیر می‌کردم به ضرورت نگاه می‌کردم.

یعنی کسی از خانم‌ها نیست که این سئوال را جواب بدهد؟

یعنی کسی از خانم‌ها نیست که بتواند کسریِ جزوه‌ام را تامین کند؟

و بسیار سئوالِ مشابهِ این‌ها.

تقریبا همیشه جواب مثبت بوده. همیشه یک خانمی بوده که کارم را راه بیندازد و یادم نمی‌آید که مجبور شده باشم به آقایی در دانش‌گاه مراجعه کنم.

بعضی این را انزوای من می‌بینند.

آن روز کسی به‌م می‌گفت که سه ترم  از دانش‌گاه گذشته و خیلی از آقایان نه من را به اسم می‌شناسند و نه به چهره!

حقیقت‌ش خوش‌حال شدم‌!

همان کس می‌گفت دانش‌کده به امثالِ من نیاز دارد و من خنده‌ام گرفت که قبل از هرچیز خودم به خودم نیاز دارم..

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم آن بنده‌ی خدا پربی‌راه هم نمی‌گفته. کارِ خاصی نیست که توی دانش‌کده قبول‌ش داشته باشم! یا اصلِ کار را نمی‌پسندم و یا روش را! این وسط اما کارهایی برای دل‌خوشیِ خودم می‌کنم و برای آن که فکر کنم مفیدم.

مثلا روزِ میلاد پیام‌بر بود و دانش‌کده و دانش‌گاه را میتینگ‌های سیاسی پر کرده بود. این گروه به آن یکی دهن‌کجی می‌کرد و آن یکی هم جواب‌شان را با حرف‌های بد می‌داد و هر دو ربط‌ می‌دادند به اسلامِ همین پیام‌بری که غریب‌ترینِ این روزهای ماست..

به کارهای دبیرستان فکر کردم. به خوش‌حالی‌مان و گعده‌ها و کارهای محتوایی. به دورخوانیِ نمایش‌نامه‌ها.

به کم‌ترین‌ش؛ رزق..

نشستم پای لپ‌تاپ و نوشته‌ها را کنارِ هم چسباندم و مقوا خریدم و با بچه‌ها تکمیل‌ش کردیم.

فایلِ رزق‌ها و عکسِ نمونه‌‌ی آماده‌شده‌شان را می‌گذارم همین‌جا؛ شاید یک روزی به کارِ کسی آمدند.

در راستای همین قضیه بگذارید یک چیز دیگر را هم برایتان تعریف کنم.

ما یک گروهی داریم توی دانش‌گاه که حولِ رشته‌مان با هم جلسه می‌گذاریم و بحث می‌کنیم.

حقیقت‌ش را بخواهید من از ورودم به این گروه، یک هدفِ بزرگ داشتم؛ این که آدم‌های دغدغه‌مند، هم‌افزایی کنند و بشوند آدم‌های باسوادِ دغدغه‌مند.

دل‌م می‌خواهد یک روزی برسد که متدینینِ جامعه، عالم‌ترین‌ها باشند.

یک حرفی را این ترم از یکی از اساتید شنیدم که حسابی به‌م برخورد. احساس کردم باید آن‌قدری دانش داشته باشم که کم کم دغدغه‌هایم برای افرادِ جامعه جدی شود. این‌قدر به‌م برمی‌خورد وقتی بچه مذهبی‌های جامعه بی‌سوادند..

این حرف‌ها را نمی‌توانم توی آن جمع و خیلی جمع‌های دیگر بزنم! ( اگر نمی‌دانید چرا به پستِ فاطمه‌ای که بودم، فاطمه‌ای که هستم مراجعه کنید! )

برگردم به موضوعِ اصلی.

روزهای اولِ دانش‌گاه نشستم و با خودم سنگ‌هایم را واکندم. حاضرم این حرف‌ها را بشنوم؟ فلانی کلا کله‌ش تو درس‌‌ه. فلانی دانش‌جو نیست که کلِ ترم را می‌رود دانش‌گاه. ( و یک مسلمانی بیاید و من را توجیه بکند که اگر ما همین‌جور به زندگی ادامه بدهیم، توقع‌مان از آینده‌ی دانش‌گاه باید چه‌قدر باشد؟ وقتی تعدادی از ما در آینده استادانی خواهیم شد که به خاطرِ کارنابلدبودن‌مان دانش‌جوها را از دانش‌گاه فراری می‌کنیم.. ) فلانی خودش را می‌گیرد. ( الحمدلله که این حرف را از آقایانِ دانش‌کده شنیدم! )

یک کارِ خوبی را توی دانش‌گاه یاد گرفته‌ام؛ اصولا به این حرف‌ها توجه نمی‌کنم!

کارِ خودم را می‌کنم و موقع‌ش که رسید اثبات می‌کنم که می‌توان کار کرد و فیلم دید و کتاب خواند و دخترِ خانه بود و درس هم خواند..

کاش این را توی ساحت‌های دیگر هم یاد بگیرم...

روزهای اولِ دانش‌گاه این قضیه را با خودم حل و فصل کردم و فکر کردم که دیگر تمام شد. زهی خیالِ باطل!

چند وقتی‌ست که دوباره دارم به میزانِ این ارتباط‌ها فکر می‌کنم. به این که وظیفه‌ اصلی من الان چیست؟ و البته گاهی هم آن سمتِ قضیه را می‌بینم. وظیفه‌ی آقایان الان چیست؟

به وقت‌هایی فکر می‌کنم که این بین تلف می‌شود. به چالش‌هایی که شکرِ خدا دانش‌گاهِ ما به اندازه‌ی دیگر دانش‌گاه‌ها درگیرش نیست. به روزها و ساعت‌هایی فکر می‌کنم که بچه‌ها حال‌شان دگرگون است و گمان‌شان عشق! یک نگاهِ اجمالی به‌م می‌گوید که آقایانِ دانش‌گاهِ ما تا ترمِ سوم چندان کار نمی‌کنند.( تعدادی که مطلقا کار نمی‌کنند و آن تعدادی که کار می‌کنند هم برایشان یک هابی‌ست بیش‌تر تا شغل. معدود نفراتی هستند که خیلی جدی پی‌اش را گرفته‌اند. یا حداقل من همین تعداد را می‌شناسم.)

به پدرم فکر می‌کنم. به پدربزرگ‌م. به دایی‌م. – عمو ندارم وگرنه به ایشان هم فکر می‌کردم! – روندِ واردِ جامعه شدن چه‌طور است؟ تا کی می‌خواهیم درس بخوانیم؟

و این وسط‌ها هم گاهی خیال‌م رفت سمتِ مقایسه‌های خنده‌دار.. ( لازم است دوباره از شهیدِ بیست و هفت ساله‌ای بگویم که ارتشِ بعث را دیوانه کرده بود.. ؟ )

و دنبالِ نقطه‌ی عطفِ آدم‌ها می‌گشتم.

و وظیفه‌ی‌ خودم به عنوانِ یک دخترِ دانش‌جوی مسلمانِ دغدغه‌مند.

بعد از یک مدتی دیگر فکر نکردم؛ دیدم زیادی شرمنده می‌شوم.. کم‌تر از دوماهِ دیگر بیست‌ویک هم تمام می‌شود و شما چه می‌دانید که بیست‌ویک سال می‌توانسته آدم‌ها را به کجا برساند..

دل‌م می‌خواهد که یک بار بروم و بچه‌ها را از وسطِ این روزها بکشم بیرون و بگذارم‌شان بیرونِ این روزها. این ساعت‌هایی که دارد می‌گذرد و سال است که به عمرمان اضافه می‌شود.

چه چیزی از ارتباطات‌مان توی دانش‌گاه به دست آورده‌ایم که نمی‌توانستیم از تعامل با محارم‌مان کسب کنیم..؟ چه‌قدر انرژی و زمان رفت پی‌شان..؟

حرف‌م از اساسِ این ارتباط‌ها نیست که درست است یا غلط. بحث‌م این‌جا بلاتکلیفی‌ست که آدم‌ را آخرش خسران‌زده می‌کند.

این جا هم به‌ترین ملاک به نظرم همان بل الانسان علی نفسه بصیره است و یک معادله‌ی سود و زیان؛ هر کسی باید حالِ خودش را بسنجد..

کاش همین یک نکته را یاد می‌داد این نظامِ آموزش و پرورش..

مخلصِ کلام؛

من هنوز قلقِ برخورد توی دانش‌گاه را یاد نگرفته‌ام.

فعلا که تفریط در ارتباط و منزوی و امل شنیدن را انتخاب کردم! ببینیم این چهار پنج ترمِ باقی‌مانده چه‌طور می‌شود!

پ.ن یک:

بله، نکته‌سنج‌ها فهمیدند که کلِ این پست را نوشتم برای خاطرِ آن اشاره‌ی ظریف به تاریخ تولدم :))

اعتراف می‌کنم که هر سال برای تولدم ذوق دارم! چرایش را هنوز و بعد از بیست بار تولد نفهمیدم!

پ.ن دو:

باید برایتان از زلزله هم بگویم.

پ.ن سه:

یک جایی می‌رسد که دل‌ت می‌خواهد بگیری‌شان و بگویی:" این که توی نمازخونه‌ی حجتیه‌ای‌ترین مدرسه‌ی ایران آهنگ رپ پخش کردید چیزی رو عوض نمی‌کنه وقتی تفکرِ همون مدرسه اومده باهاتون. وقتی که دقیقا طبقِ الگوی رفتاریِ بچه‌های همون مدرسه پیش می‌رین.. وقتی همه‌ی تصورم ازتون،با خوندن و دیدنِ کلماتی که مطلقا انتظار نداشتن ازتون بشنوم پودر می‌شه و می‌ریزه زمین. وقتی که تصور می‌کنم‌تون در حالِ زدنِ این حرف‌ها و خجالت می‌کشم از دیدن‌تون. وقتی که ترجیح می‌دم تیکه‌ی کور رو هم بشنوم و در عوض مسیرم رو تغییر بدم که مجبور به سلام نشم.. گاهی این جمله چه‌قدر دوست‌داشتنی می‌شه: خانوم ایستاده این‌جا.. "

مستقیم نمی‌توانم حرف بزنم و این‌ها را به عنوانِ یک هم‌کلاسی، هم‌گروهی بگویم.

این‌جا که می‌توانم ازشان بنویسم..

از غصه‌هایی که به حالِ ادبِ کلمات‌تان می‌خورم...

چه فرقی دارند کلماتِ بی‌پروا و مضمضه‌نشده‌ی شما با " موهای دختری که توی جامعه از زیرِ اون دو گرم پارچه‌ی روی سرش زده بیرون "...؟

هر  دو مراعاتِ چشمانِ بیننده را نمی‌کنند و استدلال‌شان این است: " تو نگاه نکن! "

پ.ن چهار:

دوشنبه‌ی قبل، وقتی با یکی از آشنایان صحبت می‌کردم، از معدود دفعاتی بود که حیا را توی دانش‌گاه دیدم..

و آخ که چه‌قدر دل‌م رفت برای این گم‌شده‌‌‌‌‌‌ی غریب..

پ.ن پنج:

پراکندگی و طولِ پست را ببخشید :)

بعدنوشت:

سلام :)

عقیله رو می‌آم ان‌شاءالله.

نقدت کاملا وارده. و دلیل‌ش هم این‌ه که پاره‌پاره نوشتم این پست رو و انسجامِ فکری نداشتم سرش.‌.

اون نوشته‌هایی که اگر نوشته نشن مغزم رو می‌ترکونن و من فقط آرم‌شون روی کاغذ، این جوری می‌شن متاسفانه..

مشابهِ همین مطلب رو با عنوانِ چه‌گونه احساسِ عشق نکنیم، نوشتم دو سال پیش که اون خیلی منسجم‌تر بود.

کاملا درست می‌گی :)

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۶ ، ۰۱:۵۵
فاء