کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

بسم‌الله...

سلام!

+

بامدادِ دیروز، فروشنده‌ی‌ آقای فرهادی دومین اسکار را نصیب‌شان کرد. 

و راست‌ش را بخواهید من اصلا خوش‌حال نیستم..

به چندین دلیل؛

اول:

از بین فیلم‌های اصغر فرهادی، من گذشته و جدایی نادر از سیمین‌ را به لحاظ ساختار داستانی بیش‌تر دوست می‌دارم. و منظورم فقط به لحاظ داستانی‌ست نه اعتقادی، نه هویتی، نه ایدئولوژیکی.

من خوش‌حال نشدم از اسکار گرفتنِ فرهادی به خاطر "فروشنده" چون فروشنده فیلم خوبی نیست. فروشنده از نظر من پیش‌رفتی ندارد. فروشنده یک داستانِ از ابتدا اسپویل‌شده است. من توی دیدنِ فروشنده اصلا غافل‌گیر نشدم.

دوم:

من یک دختر هستم.

فروشنده، فیلمِ آزاردهنده‌ای‌ست برای من. هر دقیقه‌اش اذیت می‌کند مثل من ها را شاید آقایان را این‌قدر آزار ندهد.

سوم:

هدفِ فروشنده، "غیرت" است. و راست‌ش را بخواهید اگر چیزی این روزها ضامن امنیت باشد همین است. کاش این مفاهیمِ بلند و عزیز را این شکلی برای مردم تبیین نکند. رعنا، زنی که شما با او اشتراک احساسات پیدا می‌کنید و نسبت به او دل‌سوزی دارید، به یک مجرم رحم می‌کند و این عمل‌ش توسط بیننده تقدیر می‌شود.

کاش هنرمندهای ما، جامعه‌ی ما، کمی دین را بیش‌تر دوست می‌داشتیم..

چهارم:

داورانِ اسکارِ امسال کاملا علیه رئیس‌جمهور جدید آمریکا عمل کردند.

و بخشی از این جایزه متعلق به دونالد ترامپ است!

داوران اسکار، امسال حسابی مخالفین ترامپ را تحویل گرفته‌اند!

نشانه‌اش هم مقاله‌ی روزنامه‌ی گاردین که روز بعد از مراسم اسکار منتشر شد.

در مجموع من از اسکار گرفتنِ فروشنده خوش‌حال نشدم؛ اصلا.

راست‌ش را بخواهید دوست نداشتم که نامِ کشورم با چنین فیلمی توی سالن اسکار برده شود..


پ.ن:

من چیزی از سینما نمی‌دانم. این نوشته هم بیش‌تر یک بین احساسات بود تا خدای نکرده نقدِ فیلم!



۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ اسفند ۹۵ ، ۱۴:۱۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


تک و توک می‌نوشتم از ده سالگی. مربوط و نامربوط. 

کمی که بزرگ‌تر که شدم، وقتی رفتم دبیرستان، می‌دیدم آدم‌ها قربان صدقه‌ی کسی می‌روند! یا مثلا جلوی اسم‌شان توی پروفایل‌شان همیشه یک " in rel " هست. یا مثلا ولنتاین برایشان روزِ مهمی‌ست. یا این‌که یک اسمِ خاص دارند توی تلفن‌شان. 

می‌دیدم که هم‌سن‌هام بت ساخته‌بودند توی ذهن‌شان از آدم‌هایشان.

برایم جذاب نبود. شاید چون نمی‌فهمیدم‌ش. یا شاید چون هیچ‌وقت نرفته‌بودم دنبال‌ش. شاید چون هیچ‌وقت تجربه‌ی عینی‌اش را نداشتم.

اما همه‌ی آن اتفاق‌ها باعثِ یک چیز شد.این که من بروم دنبالِ ساختنِ شمایلِ آدمِ آرمانی‌م. و این "ساختن" عجیب خوب بود.

روزهایی که تنهایی‌م به اوج می‌رسید، با همان شمایل حرف می‌زدم. 

روزهایی که عصبانی بودم، سرِ همان شمایل داد می‌زدم.

روزهایی که چیزِ خوبی می‌دیدم، یا از طرفِ او برای خودم کادو می‌خریدم‌ش و یا اصلا برای خودش می‌خریدم که طبیعتا چون استفاده‌اش نمی‌کرد می‌شد مالِ من!

روزهایی که خیالِ این "ساختن" جواب نمی‌داد، از گنجینه‌ی ده سالگی‌م استفاده می‌کردم و برایش می‌نوشتم.

به جرئت می‌توانم بگویم که تا به حال هرگز کسی را ندیده‌ام که تمامِ آن خصوصیات را داشته باشد. کسی را ندیده‌ام که کاملا توی آن قالب جا بگیرد. همه یا کم می‌آیند و یا بیرون می‌زنند. و البته این اَبَرانسان، پویاست. هر سال، هر هفته تغییر می‌کند؛ کامل می‌شود.

ابرانسانی که تماشایش حتی توی خیال، برای من خوش‌آیندتر از هر کاری دیگر است.

فقط تماشاکردن‌ش.

فقط نوشتن برایش.

و صد البته هدیه‌هایش :))

ما را با دنیای آرمانی‌مان عالمی‌ست..


پ.ن یک:

حالِ ما با همین‌ها، خوبِ خوبِ خوب است.

خوبِ خوبِ خوب.

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس..


پ.ن دو: 

شنبه رفتیم و حوالیِ دانش‌گاه را گشتیم!
همچین هم بیابانِ برهوت نیست!


پ.ن سه:

ترم یک حتی کمی به‌تر از تصورات‌م به پایان رسید.

خداوند عاقبت‌مان را هم خیر کناد..

" اللهم اجعل عاقبت امورنا خیرا.. "


پ.ن چهار:

چند تجربه‌ی " خاله‌ی مهدکودک " بودن‌م را باید حتما بنویسم.

از آن مواردِ اساسیِ ریاست :))


پ.ن پنج:

سریالِ 200 قسمتی‌مان را تمام کردیم!

حالا وقت داریم به کارهایمان برسیم!!

مجدد لیست کنم کارهای مانده را؟!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

من استاد توجیه کردن اشتباه‌های خودم هستم.

من استاد توجیه کردن ندانسته‌های خودم هستم.

من استاد توجیه کردن تصمیم‌های غلط خودم هستم.

***

معلم ادبیات‌مان می‌گفت هر کلمه‌ای یک هاله‌ی معنایی دارد که باعث می‌شود ما بین کلمات مترادف به‌ترین را توی بافت جمله و در  موقعیت‌های مختلف انتخاب کنیم. هاله‌های معنایی‌ای که می‌توانند در طول زمان و با عوامل محیطی شکل بگیرند یا مثلا آدم‌های خاص یک معنای خاص به آن کلمه بدهند.

داشتم به کلمه ی "زینب" فکر می‌کردم. این که ما هر وقت این اسم را می‌شنویم چه تصویری توی ذهن‌مان شکل می‌گیرد. یک پیرزن داغ‌دیده که فقط گریه می‌کند و از جدایی می‌نالد و توانی ندارد. یک مادر خسته که دو تا پسرش را از دست داده و توی یک نصفه روز 72 نفر را جلویش کشتند.

هیچ‌کس برای ما از واژه ی "زینب"  در بافت شهر شام نگفته است.

ما دنبال واژه‌ی "زینبِ " مجلس یزید نرفته ایم.

ما دنبال صاحب خطابه‌های آتشین عمارت کوفه نگشته‌ایم.

ما تصویر غلطی در ذهن داریم از مادر دو شهیدی که برای عزای پسران‌ش، حتی از خیمه بیرون نیامد...


***

ذهن ما شما را فقط از بعضی کانال های اطلاعاتی می‌شناسد...

ما اطلاعات کاملی از شما نداریم.

یک تصویر بسیار مختصر و غیرواقعی از زندگیِ شما و رفتارِشما و تقابل و تعامل ما با شما...

برای ما واژه ی "منجی" را معنا کنید آقا...

کمک کنید زودتر ندانسته‌ها و جهل‌مان را تبدیل به دانایی کنیم.

بدون توجیه‌های هر روزه از نداشته‌هایمان...


پ.ن:

هیئتِ این روزهای فارغ‌التحصیلی‌مان به نام شماست بانو. و این چنین نبود که ما بخواهیم این باشد نام‌ش؛ همانا خودتان این چنین خواستید نام‌ش را. همانا شما این سربند را بسته‌اید به بازویمان. همانا تمامِ این ماه‌ها از گوشه‌ی چشم خودتان بوده..

قانون عقل و عشق جهان را به هم زند

وقتی عقیله‌العرب از عشق دم زند..

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

جرقه‌ی این نوشته، عاشورای 1395 زده شد؛ وقتی کنارِ آتش ایستاده بودم و جرقه‌هایی از آن، به چادرم می‌افتاد. وقتی بادِ گرم می‌خورد توی صورت‌م.

امام رضای مهربان گفته‌اند:  إِنْ کُنْتَ بَاکِیاً لِشَیْ‏ءٍ فَابْکِ لِلْحُسَیْنِ. و ما دل‌مان را این شکلی آرام می‌کنیم. با یادآوریِ آن خاطره و تکمیلِ آن یادداشتِ توی نوت‌های گوشی.


***

آتش هرم دارد.

حتی اگر هوا سرد باشد.

حتی اگر خورشیدِ صحرا، بالای سرت نباشد.

حتی اگر در سرزمینِ خشکی نباشی.

حتی اگر هجومِ دشمن هر لحظه به آتش نزدیک‌ترت نکند.

حتی اگر میانِ آتش نباشی.

.

.

.

.

حتی اگر میانِ آتش نباشی..


***

خبرهای پلاسکو که آمد، من داشتم برای امتحانِ انسان از دیدگاه اسلام درس می‌خواندم. توی کتاب‌خانه‌ی دانش‌گاه بودم.

اظهارِ نظرها که شروع شد، داشتم برمی‌گشتم خانه. توی بی‌آرتی بودم.

ساعت چهار بعد از ظهر از جلوی ایست‌گاه آتش‌نشانیِ بلوار کشاورز رد شدم. خبری نبود. انگار که ایست‌گاه هم توی بهت بود؛ مثلِ من.


***

روزهایی که قلب‌م شروع می‌کند به تپیدن برای کسانی که شاید یک بار هم ندیده باشم‌شان، بهت‌زده می‌شوم. تا چند ساعت هیچ حرفی نمی‌زنم. اگر کسی زیادی بی‌انصافی کند، جواب‌ش را به تندترین حالِ ممکن می‌دهم. بعد از آن چند ساعت، فکر می‌کنم به آن اتفاق، به آن آدم‌ها، به حال‌شان. و تازه اتفاق برایم عمق می‌گیرد. 

آن روزِ پنج‌شنبه حال‌م همین شکلی بود. بهت، تنها واژه‌ی وصف‌کننده‌ی حال‌م بود. از قدرتِ پردازشِ مغزِ آدم‌ها، شگفت‌زده شده بودم. چه‌طور سه چهار ساعته به چنین تحلیل‌هایی رسیده‌اند؟ چه‌طور توانسته‌اند در این ساعت‌ها به جای کمک کردن به هر شکلی، به فکرِ تولید چنین چیزهایی باشند؟ من نمی‌توانم.


***

آتش هرم دارد.

حتی اگر لباسِ ضدِ آتش داشته باشی.

حتی اگر ماسکِ ضخیمی صورت‌ت را پوشانده باشد.

حتی اگر میانِ آتش نباشی..


***

برایم سئوال بوده  که چرا آتش همیشه یکی از بالاترین امتحان‌های انسان‌های بزرگ بوده؟

ابراهیمِ نبی بت‌ها را که شکست انداختندش در آتش.

حضرتِ صادق (ع) برای آزمایشِ شیعیانِ واقعی‌شان امر به ورود در تنور می‌کنند.

راستی،

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

راستی فاطمیه نزدیک است...






پ.ن:

حضرت امیر(ع) فرموده‌اند:

فَإِنَّ المَرأَةَ رَیحانَةٌ و َلَیسَت بِقَهرَمانَةٍ...

ریحانه یعنی گل..

راستی،

.

.

.

.

.

.

راستی فاطمیه نزدیک است...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۳۹
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
دل‌تان برای فلان زندانی یا فلان حیوانِ بی‌خانمان سوخته؟ دم‌تان هم گرم. جدی می‌گویم؛ بی‌تعارف.

جوابِ یک سئوالِ من را بدهید عزیزان‌م؛
چرا وقتی داعش کوبانی را محاصره کرده بود خفه‌خون گرفته بودید؟

***
از این سئوال‌ها، یک لیستِ بلندبالا می‌توانم بنویسم که واقعا خوش‌حال می‌شوم یکی جواب‌شان را بدهد به‌م.

***
معمولا آن‌قدری بی‌اساس می‌دانم حرف‌های انجمن را که این‌جا مطرح‌ش نمی‌کنم. اما الان می‌خواهم از چیزی بگویم که عمیقا من را نگران کرد.
من زیاد به دانش‌گاه شریف رفت‌وآمد می‌کنم. از قضا یکی از این روزها، افتاده بود روی انتخاباتِ انجمن اسلامی. بحث‌ها داغ بود که به این گروه رای بدهیم یا آن یکی. یکی از هم‌مدرسه‌ای‌های قدیمی که حالا حضورش بسیار پررنگ است توی انجمن داشت از دلایل‌ش برای اعلم بودنِ لیستی که ازش حمایت می‌کرد می‌گفت. فکرم جای دیگری مشغول بود و درست نمی‌فهمیدم چه می‌گوید تا آن جا که بحث کشیده بود به گزینه‌های انتخابیِ هر لیست برای تصدیِ معاونت حقوق و مطالعاتِ زنان یا یک چیزی شبیه به این.
-" بابا این دختره این شکلی‌ه که اگه بچه‌دار شدی و دیدی کار کردن‌ت داره به بچه‌ت آسیب می‌زنه باید کار نکنی دیگه. این می‌خواد بشه بخش زنان‌شون؟!! "

شبیهِ برق‌گرفته‌ها شدم! یعنی چی؟!! 
این دیگر ساده‌ترین چیزی است که یک دانش‌جوی مسلمان باید بداند!
واقعا وظیفه‌ی یک خانم چیست؟!
خیلی ساده است. اگر روزی انتخاب کردی که الویتِ زندگی‌ت بچه داشتن است، باید پای تربیت‌ش هم بایستی. و این تربیت زمان می‌خواهد خب! و اصلا شاید ضروری بشود که کار نکنی کلا و یا حداقل در یک سری برهه‌ها.


عزیزان،
اسمِ آن اتاق‌تان را عوض کنید حداقل.
بگذارید انجمنِ شاخ‌های دانش‌گاه. انجمنِ بافهم‌های دانش‌گاه. انجمنِ روشن‌فکرهای دانش‌گاه.
چرا انجمنِ اسلامیِ دانش‌جویانِ آزاداندیش؟!
انجمن؟!
اسلامی؟!
آزاداندیش؟!

بی‌خیال!

***
این تفاوت‌های فاحش در رفتار من را خیلی غصه‌دار می‌کند.
کاش برای ماجرای یمن، نیجریه، بحرین، کشمیر، سوریه، عراق، شیعیان حجاز، افغانستان، میانمار و هزار هزار جای دیگر، هزار هزار آسیب‌دیده‌ی جنگِ دیگر هم همین‌طور عزاداری می‌کردید..
کاش این‌قدر فرق نمی‌کرد واکنش‌های آدم‌های دور و برم..




پ.ن یک:
از بسیج و انجمنِ مستقل هم بگویم؟!
بگویم که چه کار کرده‌ایم با مفهومِ مقدسِ "بسیجِ " حضرتِ امام..؟

پ.ن دو:
آن روز داشتم فکر می‌کردم که دوست می‌داشتم روزهای انقلابِ پنجاه و هفت به دنیا آمده بودم. یا مثلا توی روزهای آزادسازیِ خرم‌شهر. من آن روزها نبودم اما، اما روزهای سالِ هشتاد و هشت ساکنِ مرکزِ تهران بودم. روزهای سالِ هشتاد و هشت نمازجمعه می‌رفتم. روزهای سالِ هشتاد و هشت مدرسه‌ام زودتر تعطیل می‌شد، چون خیابان‌ها شلوغ شده بود.
من روزِ نه‌مِ دی ماهِ سالِ هشتاد و هشت، توی خیابانِ کارگرِ شمالی ایستاده‌بودم. من به عنوانِ یک مشاهده‌گر، خوب همه چیز را می‌دیدم. 
کاش آن روز، تعدادی را با خودم می‌بردم که ببینند همه‌جور آدمی آمده بود.
کاش می‌بردم‌شان نمازجمعه با خودم..
 
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۰ دی ۹۵ ، ۲۲:۱۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

این‌هایی که به‌شان می‌گویی: " بیا باهم حرف بزنیم. اصلا شاید من اشتباه می‌کنم. تو منُ از اشتباه دربیار. "

و فقط می‌ایستند آن دور و سنگ می‌زنند و فحش می‌دهند را رها کنید.

همین‌هایی که آبروی آدم‌ها توی استوری‌های اینستاگرام و پیام‌های فورواردیِ تلگرام‌شان، ذره‌ای اهمیت ندارد.

این‌ها را، هر چه قدر هم نزدیک هستند به‌تان بگذارید کنار.

به درد نمی‌خورند..




پ.ن:

کاش جوابی داشته باشید برای این حرف‌ها.

کاش روزی که واقعیتِ امر برتان مشخص شود جوابی داشته باشید.

کاش هیچ‌کس، هیچ‌وقت آبرویتان را این شکلی نگیرد سرِ دست.

کاش کسی مثلِ شما با خودتان رفتار نکند...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۱۰:۳۱
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که این‌جا ننوشتم، آن‌قدری حرف برای گفتن هست انگار که دو تا پستِ طولانیِ دی‌شب هم علاج‌ش نبوده!

می‌خواهم از دانش‌گاهِ دورمان بنویسم این بار. دانش‌گاهی که به هیچ‌وجه خودم را درگیرش نکردم. دانش‌گاهی که روی دیوارِ کارها و پروژه‌های در جریان‌م فقط یک استیکر را به خود اختصاص داده و آن امتحان‌های پایان‌ترم و مقاله‌هاش هستند. دانش‌گاهی که یک ربع قبل از کلاس واردش می‌شوم و پنج دقیقه بعد از کلاس از آن خارج. دانش‌گاهی که انگار حرفِ کسی را نمی‌فهمم داخل‌ش. نه حرفِ بچه‌های انجمنِ اسلامی و انجمنِ اسلامیِ مستقل را و نه روش‌های بسیج را و نه کانون‌ها و مسافرت‌هایش را. 

من در بزرگ‌ترین دانش‌گاهِ علوم‌انسانیِ خاورمیانه درس می‌خوانم.

بچه‌های دانش‌کده‌ی من بسیار کم دردِ مملکت دارند. پروژه‌ی ملی‌ای را که سرمنشاش یک سئوال و مسئله‌ی بومی باشد نمی‌بینم. البته که حضورِ بسیار کم‌م توی دانش‌گاه می‌تواند بخشی از این ندیدن را توجیه کند. 

ما صد و سه نفر ورودیِ روان‌شناسیِ سالِ نودوپنجِ دانش‌گاهِ علامه هستیم که توزیعِ جنسیتی میان‌مان 80:20 است. این توزیعِ جنسیتی و البته سیاست‌های کلیِ دانش‌گاه، ورودی‌ها را به سه گروهِ کوچک‌ترِ حدودا سی نفره تقسیم کرده که دو کلاس را دانش‌جویانِ دختر و کلاسِ سوم را بچه‌ها به نسبتِ 50:50 پر کرده‌اند. این نسبت و جداسازی، حداکثر تا ترمِ دوم اعمال می‌شود و بعد کلاس‌ها مختلط می‌شوند. ورای تمامِ راحتی‌های که من به عنوانِ یک دخترِ چادری توی این گونه جداسازی دارم، می‌توان گفت این شیوه‌ی ورود به دانش‌گاه از نظرِ کیفیتِ جامعه‌پذیری یک الگوی بسیار خوب است. بچه‌ها توی سالِ اول با کلیاتِ دانش‌گاه و فضای آن آشنا می‌شوند و بعد اگر قرار باشد اختلاطی صورت بگیرد، توی این یک سال فرصتِ کسبِ تواناییِ ارتباطِ موثر را دارند. ارتباطی که بتوانند مدیریت‌ش کنند. روندی که کمک می‌کند بچه‌ها، ماهِ دومِ ترمِ یک توی ارتباطی فرو نروند که هیچ شناخت و حتی کنترلی روی آن ندارند. بچه‌ها توی دو سه هفته‌ی اول خیلی غر می‌زنند که آمده‌ایم دانش‌گاه که فلان کارها را بکنیم و فضایمان آزادتر باشد و امثالِ این حرف‌ها. این حرف‌های بچه‌ها علاوه‌براین که من را آگاه می‌کند از فلسفه‌های دانش‌گاه‌آمدنی که نظامِ آموزش‌وپرورشِِ ما یادِ بچه‌ها می‌دهد به دلایلِ دانش‌گاه آمدنِ خودم فکر می‌کنم. و البته که استادِ مباحث اساسی در روان‌شناسی هم کمک‌م می‌کند با این سئوالِ امتحانی که " چرا روان‌شناسی را انتخاب کردید؟ "

از استادِ روان‌شناسی‌مان گفتم. بگذارید کمی دیگر از احوالاتِ خودش و کلاس‌ش بگویم:

استادمان شیمیِ محض خوانده در صنعتیِ شریف. از کارشناسیِ ارشد واردِ حوزه‌ی روان‌شناسی شده. حالا دانش‌جوی دکترای روان‌شناسیِ عمومیِ دانش‌گاهِ خودمان است و سابقه‌ی تدریس در علامه‌حلیِ تهران را دارد. حدس می‌زنم که سمپادی نباشد ولی مسلما آشنایی دارد با فضای سمپاد. اگر "مباحثِ اساسی در روان‌شناسیِ دو" را هم با او برداشتم می‌توانم کمی از روان‌شناسیِ کودکانِ استثایی را زودتر با او پروژه بردارم. همه‌جور کاری کرده. کارِ صنعتی-سازمانی، بالینی، آکادمیک و ...

شاید یک سری از مبانی‌ام با او فرق بکند ولی یک حرفی را می‌زند که من هم در اندازه‌های کوچک‌تر تجربه‌اش را دارم و از این نظر، بسیار می‌پسندم و تحسین‌ش می‌کنم؛

اول این که، اولین ترم را با یک کارِ پژوهشیِ مقدماتی ولی جدی شروع می‌کند که بخشِ بزرگی از نمره‌مان را تامین می‌کند. و البته که همه‌ی بچه‌هایی را که تجربه‌ی کارِ پژوهشِ درست‌ودرمان ندارند را مجبور می‌کند یادش بگیرند و معدود آدم‌هایی که تابه‌حال کارِ عملیِ پژوهش را انجام داده‌اند را وادار می‌کند تکمیل کنند آموخته‌هایشان را. 

( به شخصه منبع‌نویسیِ درست و درمان و منبع‌سنجی را توی نوشتنِ این مقاله‌ی پنج صفحه‌ای یاد گرفتم. )

و دوم؛

text خواندن.

بچه‌ها را مجبور می‌کند با سئوال‌هایش، که منبعِ اصلی را بخوانند. دورانِ جزوه‌خوانی تمام شده و تو را به جایی نمی‌رساند. فعلا کاری به این ندارم که میزانِ منابعِ بومی در رشته‌ی ما به صفر میل می‌کند و اساتید همان منابعِ معدود را هم جدی نمی‌گیرند.

من این تجربه را در اندازه‌های کوچک‌تر دارم. بارها گفته‌ام که آموزش‌وپرورشِ عزیزم،

اصلا شاه‌کارهایت در زمینه‌ی آموزشِ زبان به بچه‌ها را نادیده می‌گیرم. این که کاری می‌کنی که تا آخرِ عمر بچه، نسبت به عربی جبهه دارد و خروجی‌هایی که ذره‌ای توانِ صحبت و پرزنت‌کردن در سمینارهای بین‌المللی را ندارند را نمی‌بینم. 

نظرت نسبت به خودت چیست که بچه‌ای که هشت سال درسِ قرآن توی مدرسه‌اش خوانده، حالا نمی‌تواند دوخط قرآن را از روی قرآنِ خانه‌شان بخواند؟

کاش به جای کتابِ قرآن، از سومِ دبستان به بچه‌ها بگوییم قرآنِ روی طاقچه‌تان را بردارید بیاورید مدرسه که باهم تمرین‌ش کنیم.

به وفور دیده‌ام که بچه‌ای آیاتِ کتابِ قرآن و دینی‌اش را درست می‌خواند ولی اگر همان آیات را توی قرآنِ خانه‌شان به‌ش نشان بدهی در صورتی که حافظه‌ی صوتی‌اش یاری‌اش نکند، نمی‌تواند بخواندشان.

ما دقیقا همین‌قدر text نمی خوانیم.

چون text سخت است، زیاد است. و البته که با جزوه‌ی استادمان می‌توانیم 20 بگیریم. چرا text؟!

دیدمان به مسائل جامعه وسیع و جامع نمی‌شود؟! بعدا میانِ آدم‌های باسواد، نمی‌توانیم اظهارِ نظر بکنیم؟!

به درک!

ما از دانش‌گاه مدرک می‌خواهیم!

الان که نوشته را می‌نویسم، مقاله‌ام را تمام نکرده‌ام و ازقضا بسیار هم درگیرم کرده اما بسیار خوش‌حال‌م که سرِ کلاسِ استادی می‌نشینم که برای درس‌دادن‌ش برنامه دارد. برای رشدِ علمیِ دانش‌جوهایش.

و اما تحلیل! واژه‌ای که انگار توی مدارسِ ما یک شوخیِ عجیب است!

دانش‌آموزانِ کمی نسبت به فضای جامعه‌شان تحلیلِ شخصیِ خودشان را کسب کرده‌اند و همین قضیه علاوه بر این‌که توی تندروی‌های ورودی‌جدیدهای دانش‌گاه و دیدگاه‌های رادیکال‌شان در همان ماه‌های ابتدایی مشهود است توی تحلیلِ سئوال‌های امتحانی هم تاثیرگذار است. یک استادِ جامعه‌شناسی داریم که سئوال‌هایش مرا کمی به یادِ امتحان‌های دورانِ راه‌نمایی‌ام می‌اندازد. امتحان‌ش را با اختلاف در نسبتِ ساعتِ مطالعه‌‌ی درس به نمره‌‌ی کسب شده از بقیه‌ی بچه‌ها پشتِ سر گذاشتم. و اعتراض‌ها سرش فراوان بود.

چرا؟

چون از پنج سئوال، فقط دوتاش به صورتِ مستقیم توی کتاب آمده بود. و بقیه‌اش را باید با توجه به بحث‌های انجام شده سرِ کلاس و یا نظرِ شخصی جواب می‌دادی.

و بچه‌ها، نظرِ شخصی نداشتند...


و برسیم به بحثِ هم‌کلاس‌ها.

هفته‌ی اول اصلا خودم نبودم. شده بودم یک "خانمِ" "چادریِ" "ساکت". داشتم دنبالِ آدم‌هایی می‌گشتم که بتوانم تحمل‌شان کنم. متاسفانه شبیه بودنِ بی‌حدوحصرِ بچه‌ها از منظرهایی توی فضای سمپاد، باعث می‌شود که نتوانند ارتباطِ موثری با آدم‌هایی که خارج از آن فضا هستند برقرار کنند. و من در ابتدای ورودم به هر جمعِ جدیدِ غیرِسمپادی این مشکل را فراوان دارم. آدم‌ها حق دارند ازم متنفر بشوند حتی! آن‌قدر که اعصاب‌م خرد است از عدمِ توانایی‌ام توی انتقالِ مطالب.مشکلی که احتمالا بچه‌های شریف و تهران به این حد تجربه نمی‌کنند. هفته‌های اول گذشت و من کم‌کم دو سه نفر را پیدا کردم و باهاشان هم مسیر شدم. هرچند که هنوز هم تنهایی می‌روم سلف، نماز، کتاب‌خانه، بوفه و .. 

چیزی من را توی دانش‌گاه آن‌‌قدری وابسته نکرده که باعث بشود غیبتی نداشته باشم توی فضای دانش‌گاهی و یا از همه‌ی اخبارش مطلع باشم. برخلافِ مثلا دانش‌گاهِ شریف. که هر روز، وقتی دارم می‌روم به سمتِ دانش‌گاه باعث شود بخواهم ایستگاهِ حبیب‌الهی پیاده شوم و سری به آدم‌هاش بزنم. بچه‌ها را بعضا دوست دارم حتی. حتی برای تعدادی‌شان، برنامه‌ی تولدگرفتن دارم اما وابسته نه. البته شاید هنوز اول‌هاش باشد.


و البته جاهایی هستند از دانش‌گاه که دوست‌شان دارم؛

مثلا مسجدِ نیمه‌تمام و مدرس‌هایش را.

مثلا مقبره‌ی شهدای‌گم‌نام‌ش.

مثلا سکوی جلوی دانش‌کده که دیدِ کامل دارد به تهران.


***

من هنوز هم توی فضای مهمانی‌های خانواده، حرف‌های اذیت‌کننده می‌شنوم. هنوز بچه‌ها و بازی‌کردن باهاشان برایم الویت دارد تا جواب دادن به سئوالِ آدم‌ها از سلامتِ روان‌م در انتخاب‌رشته! هنوز هم تغییرِ نگاهِ آدم‌ها برایم عادی نشده. هنوز این سئوال را می‌شنوم که: " پس چرا تجربی خوندی؟ " 

من هنوز، آرامشی که آدم‌ها بعد از کنکور تجربه می‌کنند را نچشیده‌ام.

اما متوسطِ حال‌م خوب است.

می‌دانم جای درستی ایستاده‌ام.

می‌دانم که می‌توانم ساعت‌ها، رفتارِ آدم‌ها را مشاهده کنم و خسته نشوم.

می‌دانم همه‌ی این آدم‌ها، روزی می‌فهمند که " درست‌بودنِ " جای یک نفر از " به‌تر بودن‌ش " از نظرِ آن‌ها، مهم‌تر است.

راستش به این نتیجه رسیده‌ام که ما آن‌قدری وقت نداریم که توی راهی غیر از راهِ خودمان پیش برویم. 

می‌ارزد سال‌ها دنبالِ راهِ خودمان بگردیم و بعد فقط یک روز آن را طی کنیم.

می‌ارزد که " رسالت " و " ماموریت " مان را بشناسیم...



حتی اگر عمه‌مان، هربار یک‌جوری نگاه‌مان کند انگار که تمامِ آرزوهای زندگی‌اش را با خیر‌سری به باد داده‌ایم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قرار است نقدی بنویسم بر مستندی دانش‌آموزی؛ مرثیه‌ای برای یک رویا.

به عنوانِ یک مخاطبِ عام،

یک دانش‌آموخته‌ی سمپاد،

یک حاضر در مراسمِ رونمایی،

و یک بازبینِ فیلم‌های جشنواره‌ی فیلمِ مدرسه.

+

بخشی از مستند را دیده بودم. یک بخشِ حدودا بیست دقیقه‌ای را. و از همان موقع منتظرِ نسخه‌ی کامل‌ش بودم. تقریبا یک ماهی در عرضه‌ی نسخه‌ی نهایی تاخیر پیش آمد ولی بالاخره سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته در سالنِ اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری، مستند اکران شد. 

از چند روز قبل‌ش با عواملِ اجراییِ برنامه مکاتباتی داشتیم حولِ این موضوع ک می‌خواهیم بچه‌ها را گروهی ببریم و آیا امکان جادادنِ این تعداد بچه هست یا نه. آن روز از دانش‌گاه زودتر زدم بیرون و خودم را رساندم به مدرسه و بچه‌ها را تحویل گرفتم. تعدادشان خیییییلی بیش‌تر از آماری بود که داشتیم! اما با زود رسیدن‌مان، جا تقریبا به همه‌ی دانش‌آموزها رسید. مشکلِ تاخیر در آغازِ کار این‌جا هم وجود داشت. برنامه‌ی اصلی با بیست دقیقه تاخیر شروع شد و البته با سالنی که هزار نفر آدم روی صندلی‌های طبقه ی اول و دوم و روی زمین‌ش نشسته بودند. با جمعیتی که در میانه‌ی یک روزِ وسطِ هفته و نزدیک به امتحان‌های پایان‌ترمِ دانش‌گاه محال می‌نمود. با جمعیتی که دل‌م می‌خواست یک دلِ سیر، هر کدام را نگاه کنم..

مستند آغاز می‌شود.

با داستانِ نظامِ فشلِ آموزشی.

سپس می‌پردازد به یک نمونه‌ی موفقِ تعلیم و تربیتِ غیرانتفاعی با مدیریتِ یک سمپادی. و نقصِ این گونه مدارس - هزینه‌ی بالای تحصیل درشان - از زبانِ مدیرِ مدرسه.

و بعد از سمپاد می‌گوید.

بعد از این تعریف و تاریخ‌چه‌ها مرثیه می‌خواند.

روشِ روایت گفت‌وگوست. و البته خرده‌داستان‌هایی در دلِ همین گفت‌وگوها. که نقدِ فراوانی دارم به‌شان.

پروژه، به عنوانِ یک مستندِ دانش‌آموزی بالاتر از حدِ انتظار است. اما نقدهای جدی‌ای به آن وارد است:

پژوهش‌گرها هیچ سری به فرزانگان نزده‌اندد. هیچ فریمی از مدارسِ دخترانه در این مستند نمی‌بینیم. با وجودِ آن که بدونِ شک می‌توان گفت که مشکلاتِ مدارسِ دخترانه با اختلاف از مدارسِ پسرانه پیشی گرفته. تا حدی که کار به تخریبِ فیزیکِ دبیرستانِ فرزانگان یک تهران و نگرفتنِ ورودی کشید. تا جایی که طیِ سه سال، سه مدیر  به خود دیده! فقط خانم عفاف صحبت می‌کنند و حتی یک نظرسنجیِ ساده هم وجود ندارد. این مسئله، مستند را به اثری تبدیل می‌کنند که به راحتی، دغدغه‌ی نیمی از مخاطبان‌ش را مطرح نمی‌کند.

و اما نکته‌ی بعدی؛

مستند، یک نوستالژیِ تمام‌عیار است و حرفِ مشترکِ یک تعداد آدم که از قضا همین الان نشسته‌اند توی سالن. آدم‌ها در لحظاتی خاص از مستند، بی‌امان دست می‌زنند و یادشان به روزهای خوشِ قبل می‌افتد اما مستند به جز در بخشِ ابتدایی‎‌اش نمی‌تواند دفاعی باشد از سمپاد. احساس می‌کنید مستندات‌ش کم است. آمار کم ارائه می‌دهد. نمونه‌های شناخته شده را به صورتِ مصداقی و با نام معرفی نمی‌کند و همین اثر را اثری "سخت‌فهم" برای غیرِ سمپادی‌ها می‌کند.

توی متن از خرده‌داستان‌ها حرف زدم. خرده‌داستان‌هایی مانندِ ماجرا و سرانجامِ پروژه‌ی راکت. که به سادگی می‌تواند توسطِ کسانی که نقد به‌شان وارد است تعبیر به خطای آزمایش و استثنا شود. خرده‌داستانی که می‌توانست مستند را نجات بدهد از روندِ گفت‌وگومحورِ صرف اما حالا انگار که کار را پراکنده کرده.

و یک مسئله که می‌تواند اضافه بشود به نظرم به داستان:

کنگره‌ی قرآنیِ سمپاد،

المپیادِ ورزشیِ سمپاد،

طرح‌های تدبر و تفسیرِ قرآن،

اردوهای سمپاد

و استارتاپ‌هایی که از دلِ همین مدارس برآمده‌اند.


بعد از پخشِ فیلم، یکی از بچه‌های دانش‌آموز می‌آید و غر می‌زند که می‌توانست به‌تر باشد.

تا حدی با او می‌توانم موافق باشم اما چیزی که به او گفتم را این‌جا هم می‌نویسم:

مشکلِ همیشگیِ ما همین بوده؛

همه دچارِ ایده‌آل‌نگری‌ای بوده‌ایم که مانعِ خروجی داشتنِ کارهایمان می‌شده. اما کارِ این بچه‌ها خروجی داشته. و خروجی را هم به جرئت می‌توان متوسطِ رو به بالا دسته‌بندی کرد. اشکالات‌ش را گروهِ بعدی همت کند و رفع کند..


و یک حرف که دل‌م می‌خواست به آقای اکرمی، عبدالعالی، یزدی، گلشن، امیرخانی، آزین، ایازی، آشتیانی، فریپور و هرکس دیگری که آن بالا بود بزنم:

آن روزی که ما واردِ سمپاد شدیم حوالیِ انحلال‌ش بود. حول‌وحوشِ شعار - و فقط شعارِ - عدالتِ آموزشی. آن روزهای دومِ راهنماییِ ما خیلی‌ها تا جایی ایستادند و بعد رفتند کلا از سمپاد. از مدارسِ سمپاد. کندند از بچه‌های جدیدِ سمپاد. 

و دل‌م می‌خواست به‌شان بگویم که شما ما را ندیدید؟

 شما ما را به حساب نیاوردید؟

چرا ناگهان همه گذاشتید و رفتید؟

چرا سمپاد را فقط همان ساختمان‌ش پنداشتید؟

مگر ما، همان سمپاد نبودیم؟





آیا شما مقصر نیستید در ایجادِ این مرثیه‌ای که امروز همه‌مان داریم می‌خوانیم.. ؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

سالِ نود و دو بود که شرکت کردیم توی مراسمِ شبِ شعرِ عاشوراییِ دبیرستانِ علامه‌حلی. با فائزه‌ی شفیعی. از آن سال به بعد، هر سال به نحوی ایمیل و یا دعوت‌نامه‌اش به‌م می‌رسد ولی هر سال یک اتفاقی می‌افتد که نمی‌توانم بروم. دل‌م می‌خواهد مامان باهام بیاید ولی خسته است. " تنهایی" راه می‌افتم سمتِ چهارراهِ لشکر..

از جلوی درِ خانه‌مان تا چهارراه را با دو خط اتوبوس می‌روم و بعد از آن پیاده خیابانِ کمالی را متر می‌کنم به سمتِ تقاطع غفاری. می‌پیچم داخل و می‌رسم به مدرسه. در واقع اسمِ خیابان‌ها را بعد از رسیدن متوجه می‌شوم. راه را از روی شکلِ خیابان‌ها و خاطراتِ تصویری‌ام از سمینار علوم و فنون و شب شعرهای قبلی پیدا می‌کنم.

درست توی اتاقکِ نگه‌بانی اولین آشنا را می‌بینم. از مشاورهای قبلیِ مدرسه. می‌شناسدم. چه‌طورش را نمی‌فهمم راستش. هیچ‌وقت ارتباطِ مناسبی با مشاورینِ تحصیلی نداشتم!

می‌روم داخلِ آمفی‌تئاتر. خانم وظیفه و یکی از دانش‌آموزهای فرزانگان پنج نشسته‌اند ردیفِ آخر. سه چهار دقیقه‌ای زودتر رسیده‌ام ولی متاسفانه این برنامه هم طبقِ برنامه‌ی معمولِ ما ایرانی‌ها آن قدری تاخیر دارد که وقت می‌کنم حسابی با خانم وظیفه حال و احوال کنم. از همین‌جا آشناها را شناسایی می‌کنم. آقای گلشن، آقای شکوهی و بقیه‌ای که می‌شناسم‌شان. برنامه شاعرِ مدعو زیاد دارد. آن‌قدری که می‌شود نقطه‌ی ضعفِ برنامه.

در طولِ برنامه بیش‌تر از پانزده کارِ دانش‌آموزی را نمی‌شنویم و دیگر شبِ شعر ماهیتِ دانش‌آموزی‌اش را از دست داده.

و یک نقطه‌ی ضعفِ دیگر:

وقتِ نمازِ مغرب و عشا، برنامه هنوز جاری‌است!

چندتا از شعرها فوق‌العاده‌اند. حیف که منتشرشان نکردند که بگذارم‌شان این‌جا.

همه شعر می‌خوانند.

من مجددا وصله‌ی ناجورم!

مجری، بعد از نماز صدایم می‌زند.

" خانمِ فاطمه رحمانی. از فارغ‌التحصیل‌های دبیرستانِ فرزانگانِ یک که سال‌های گذشته هم توی برنامه حضور داشتند الان توی سالن تشریف دارند؟ "

از جایم بلند می‌شوم. 

می‌روم از پله‌ها بالا.

یک بار جمعیت را گذری نگاه می‌کنم.

شروع می‌کنم:

" سلام،

شعر همیشه برای من رشک‌برانگیز بوده ولی متاسفانه شاعر نیستم..

بسم الله الرحمن الرحیم.

 فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَیْهِ قَالُواْ یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ.

"

و نوشته‌ام را می‌خوانم.

تمام می‌شود.

می‌روم پایین و تلفنِ پدر را جواب می‌دهم.

دبیرستانِ علامه حلی را ترک می‌کنم با حالی که سرک می‌کشم توی گوشه‌های مدرسه که بچه‌ها را ببینم درحالی که دارند برای کارگاه، پروژه‌هاشان را آماده می‌کنند..

با این مصراعی از یک منظومه‌ی بلندِ نیمایی توی ذهن‌م مرور می‌کنم:

" اذان‌گوی حرم برخیز،

                بشکن این هیاهو را... "




پ.ن یک:

به اعتبارِ رسمِ هر ساله‌ی حلی، شعرهای خوب را ضبط نمی‌کنم اما اشتباه می‌کنم!

یک ماهی‌ست که به دنبالِ این منظومه‌ی نیمایی‌ام  از آقای هادیِ جان‌فدا. و پیدایش نمی‌کنم :/


پ.ن دو:

حرف‌های اصلی همان‌ها بود که گفتم.

شاید از نظرِ خیلی‌ها کیفیتِ شعرها بالاتر رفته باشد و شعرهای به‌تری توی مراسم شنیده شوند ولی  این شعرها را دانش‌آموزها نمی‌خوانند. ازدحامِ شعرا، فرصت را از دانش‌آموزان گرفته بود که جرئت کنندو شعرهایشان را جلوی جمع بخوانند.

و این آسیبِ بزرگِ شبِ شعر امسال بود.

و البته نکته‌ی دیگر این که واقعا حاضرم که مدیریتِ نواهای زیرِصدا و تنظیمِ نور را توی مراسمِ سالِ بعد به عهده بگیرم!


پ.ن سه:

اصلا باید توی باقی‌مانده‌ی مدارس‌مان، نفس‌ها را عمیق کشید..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

توی خانه نشسته بودم که هدا پارسافر گفت روزهای خالی‌م را بدهم. دادم. قرار شد اگر برنامه جور بود، یک روز را که معلم‌های دینی در مسیرِ پیاده‌رویِ اربعین هستند بروم مدرسه و امتحانِ روخوانیِ قرآن بگیرم از بچه‌ها. بعد از جمع‌بندیِ برنامه، روزِ من شد شنبه.

شنبه صبح از خواب بیدار شدم و با یک احساسِ عجیب و غریب راه افتادم سمتِ خیابانِ سرپرست. و این بار نه در نقشِ دانش‌آموز. وقتی خواستم وارد شوم آقای رستمی گفت: " سلام رحمانی! کجا میری؟ "

- " به جای خانم رفعتی اومدم آقای رستمی. "

- " بابا چه طوره؟ "

- " سلام می‌رسونه. "

- "نمی‌آد؟ "

- " رفته کربلا آقای رستمی. اگر باشه میاد حتما می‌بیندتون. "


خوانِ اول را رد کردم!
رفتم توی مدرسه. برگه‌های امتحانیِ بچه‌ها را از دفتر گرفتم و رفتم توی کلاس.

- " بچه‌ها، قرآن داره کسی؟ "

- " خانوم ما امتحان نداریم. "

- " چه جالب! ولی من می‌خوام ازتون امتحان بگیرم! "

- " خانوم من مطمئن‌م ما امروز امتحان نداریم. "

قرآن‌ش را بغل گرفته بود و نشسته بود.

خوانِ دوم شروع شده بود. بچه‌ها نمی‌خواستند امتحان بدهند و من حوصله‌ی بحث‌کردن باهاشان را نداشتم. چادرم را سرم کردم و آمدم پایین سمتِ نمازخانه. قرآنی از توی نمازخانه برداشتم و داشتم می‌آمدم بالا که دیدم دخترک دارد پشتِ سرم می‌دود!

- " خانوم به خدا من منظوری نداشتم. به خدا خودم‌م ناراحت شدم این جوری گفتم به‌تون. "

- " بریم بالا. "

این بار که واردکلاس شدم تقریبا همه آمده بودند. چادرم را آویزان کردم و مدادم را درآوردم. خواستم برگه‌ها را پخش کنم که زمزمه‌شان خورد به گوش‌م: " سفید بدیم. "

این هم از خوانِ سوم!

در حینِ پخشِ ورقه‌هایشان گفتم:

- " اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیلِ سالِ 94 از فرزانگان یک. "

فکر می‌کردند متوجهِ هماهنگ‌کردن‌هایشان نیستم!

- " سه سالِ پیش جای شما روی همین نیمکت‌ها نشسته بودم. "

- " خانوم، ما امتحان نداشتیم این هفته. "

- " من ورقه‌هاتون رو می‌دم و شما همین حرف‌ها رو برای خانوم رفعتی بنویسید. "

- " خانوم شما اگر جای ما بودید چی کار می‌کردید؟ "

سئوالِ سختی‌ست. فقط به این فکر می‌کنم که به‌شان بگویم: " می‌نشستم و هر زنگِ دینی خانم رفعتی را سیر نگاه می‌کردم... "

نمی‌گویم.

پرس و جو می‌کنم و می‌فهمم که الناز، دوشنبه با همین‌ها، کلاس دارد.

راهِ‌حل را می‌گویم؛

برای دوشنبه آماده باشید.

امتحانِ روخوانیِ قرآن ازشان می‌گیرم و مابینِ کار کمی از رشته و حال و اوضاع‌م می‌پرسند. 

کلاسِ اول آن‌جور که دوست دارم پیش نمی‌رود.

***

زنگِ دومی‌ها بین‌شان چندتایی آشنا هست. مراعات‌م را بیش‌تر می‌کنند! 

***

زنگِ سومی‌ها هم همان روندِ "سفید بدیم. " را پیش گرفته‌اند.

کمی ناراحت می‌شوم.

برایشان یک سخنرانیِ مفصل می‌کنم که:

" اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیل 94. نمی‌شه سفید بدید بچه‌ها. واقعا نمی‌شه. من چندان آدمِ سختی نیستم اما به هر حال آدم ناراحت می‌شه وقتی می‌بینه آدم‌هایی که از جنسِ خودش‌ان نمی‌فهمن‌ش. من واقعا ترجیح‌م این‌ه که الان بشینم و باهاتون راجع به انتخابِ رشته‌ی دانش‌گاهی و کارگاه هنری و سمپاد حرف بزنم ولی من مسئولیت دارم که الان ازتون امتحان بگیرم..

من این ورقه‌ها رو می‌ذارم روی میزهاتون. و اگر اتفاقی بیفته که باعث بشه نتونم مسئولیت‌م رو انجام بدم، علی‌رغمِ میلِ باطنی‌م مجبورم از کسی که می‌تونه و قدرت داره کمک بگیرم. "

گند زدم.

ابرازِ ضعفِ صد درصدی.

پچ‌پچ می‌افتد بین‌شان.

- " بدیم بچه‌ها. "

خدا خیلی به‌م رحم می‌کند که باهام راه می‌آیند و مجبور نمی‌شوم بروم دفترِ خانم مسعود. اگر این اتفاق می‌افتاد، به صورتِ کامل، توی همین خوانِ چهارم مغلوب می‌شدم. 

امتحانِ تستی‌شان که تمام می‌شود، یک‌شان از آن تهِ کلاس بلند می‌شود و می‌گوید:

- " خانوم ببخشید، اکانت اینستاگرامِ شما چیه؟! "

- " اگه بگم به‌ت که دیگه نمی‌تونم تا آخرِ کلاس این‌جا وایسم! باید بیام بشینم کنارتون! "

- " خانوم shaalgardan نیستید؟ "

سکوت می‌کنم و لبخند می‌نشیند روی صورت‌م!

-" من عطیه‌ام "

همان لحظه، بیست تا نوتیفیکیشن می‌آید روی گوشی‌م!

بعد از این قضیه کمی می‌خواهم کلاس را صمیمانه‌تر کنم که آن سفت و سختیِ ابتدای کارم از بین برود!

آخرِ کلاس گوشی‌م بینِ بچه‌ها می‌چرخد و خودشان را با اکانتِ من فالو می‌کنند!

رعایتِ صمیمیت و حفظِ مرزها برای خودش هفت خوانی‎ست!

***

زنگِ آخر بی هیچ حاشیه‌ای شروع می‌شود!

بچه‌ها امتحان‌شان را می‌‌دهند و هم‌کاری می‌کنند. 

کمی حرف می‌زنیم و دوست می‌شویم.


زنگ که می‌خورد یعنی باید بیایم دفتر و لیستِ کلاسی را تحویل بدهم. و بروم...

این بار که می‌آیم بیرون، بچه‌ها جورِ دیگری نگاه‌م می‌کنند.

بعضی‌شان می‌گویند: " خداحافظ خانوم. "

و من "خانوم" بودن را برای بارِ دوم و این بار توی مدرسه‌ی قدیمیِ خودم تجربه می‌کنم.

بچه‌های فرزانگان سخت‌اند. سئوال‌هایی می‌پرسند که باید در لحظه توکل کنی بلکه بتوانی جواب‌شان را بدهی! باید توی انتخابِ تک‌تکِ کلمات‌ت دقت کنی چون ممکن است با همان کلمات جوری گیرت بیندازند که از گفتن‌شان پشیمان شوی. بچه‌ها، هرچیزی را از تو قبول نمی‌کنند و هر کسی را به عنوانِ معلم قبول نمی‌کنند. 

ولی اگر روزی بیاید که بتوانی معلم‌شان باشی تا آخرِ عمرشان توی خیابان ببینندت می‌ایستند و احوال‌پرسی می‌کنند. تا آخر عمرشان برایت غافل‌گیری دارند. تا آخر عمرشان با تو حرف خواهند داشت...



پ.ن:

کاش می‌شد بیش‌تر با هم حرف بزنیم...

کاش می‌شد این حرف‌های رسوب‌کرده را برایتان بگویم؛ که بدانید کجا نشستید...

کاش می‌شد بدانید چه‌قدر تک‌تک‌تان را حتی نشناخته، دوست می‌دارم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴
فاء