کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۲ مطلب با موضوع «از بیمارهای مادر» ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

- تیتر یک پارادوکس است. -


کورتون، یک ماده ی عجیب است.

خودِ بدن هم ترشح ش می کند و می شود هورمونِ بخشِ قشریِ غده ی فوق کلیه، کورتیزول.

کارش افزایشِ قندخون بدن است. - به هر قیمتی -

کسانی که ام اس دارند، آلرژی دارند، پیوند شده اند، بعضا حتی سرطان دارند کورتون تراپی می شوند.

و این، بیمار را اذیت می کند.

مثلِ شیمی درمانی که درمان، از خودِ بیماری دردآورتر است.

کورتون تراپی، مسخره است. سیستمِ ایمنی را درب و داغان می کند، بیمار ممکن است ایست قلبی بکند و...

یک جورهایی انگار فقط سرِ بدن کلاه می گذارد.

من برای آلرژی ام کورتونِ موضعی و در دوز خیلی کم می گیرم. یک روز که تصمیم می گیرم سرخود(!) دارو را برگردانم به همان سرم نمکیِ قبلی، بازیِ دماغ م شروع می شود!

شما با کورتون دارید روندِ بیماری تان را کند می کنید. - به هر قیمتی -

به این فکر می کنم که شیوه های جدیدِ پزشکیِ، تا حدِ خوبی همه شان همین کار را می کنند. کند کننده اند نه درمان گر.


پ.ن یک:

دارم دوباره دری وری می گویم! کاملا در جریان م.

پ.ن دو:

پستِ تولدم همین دیشب به صورت کامل و با یک لیوان آب رویش توسطِ بلاگ بلعیده شد. من هم طبیعتا به صورت کامل بیخیال ش شدم!

شاید صرفا قسمتِ آخرِ شمعِ اول ش را یک وقتی گذاشتم این جا؛ چیزی راجع به نشانه ای که سحر برای تشخیصِ خنده ی از تهِ قلب م پیدا کرده...

پ.ن سه:

می دونی،

لپ تاپ رو روشن می کنم و تلگرام رو باز.منتظرم ازم معذرت خواهی کنی که نمی کنی.

روی اعصابمی؛ می فهمی؟

داری اذیتم می کنی؛ می فهمی؟

داره کم کم از دستت گریه م می گیره؛ می فهمی؟

پ.ن چهار:

اگه نگین دوباره فازِ غم برداشتم باید بگم حس می کنم دارم خودم رو کورتون تراپی می کنم...

موفقیت. - به هر قیمتی -

پ.ن پنج:

مشهد، حرم، ورودیِ باب الجوادتان...

هعی...

یک مشهد می شود ببرید من را...؟


+

بیست و هشتم دی ماه 94:

اَه غلیظ م را هل می دهم توی لیوانِ دم نوشِ نعنا و حالت تهوع م از بی شعوریِ بعضی را قورت می دهم.

حال م را به هم می زنند بعضی متظاهرین.

اَه.

دم نوش م هم کوفت م شد.

ترجیح می دهم هرچه زودتر خودم را از صف تان بکشم بیرون.

اَه..


+

لعنت به مدیر و سیستمِ آموزشی ای که برای بقای خودش بچه ها را رو به روی هم قرار می دهد...


+

دلِ پرم را فعلا آرام می کنم و می روم توی قرنطینه.

همین.

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۴ ، ۱۵:۰۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

عروسک هایم جایشان خیلی خوب است. وقتی هر مریض مامان عمل دارد یا دارد آماده ی یک مرحله ی سخت می شود، مامان می آید توی اتاق من و این یعنی یکی دیگر از عروسک های نویی که توی جعبه نگه می دارم و بعضی شان مال سیسمونی م هستند باید هدیه بشود به دختر کوچولوی بیمار.

یعنی یکی از  بازی های فکری م باید بشود مال یک پسر کوچک شجاع.

اولین مورد کیمیایی بود که تعلل من نگذاشت هدیه اش را ببیند و رفت.

بعدی امین نباتی بود که داستانش شد نشریه ی آستان نیمه ی شعبان.

بعدی و بعدی و بعدی. 

و حالا مهنازی ست که کاتاراکت دارد و مشکل استخوانی و بیماری متابولیک. 

حالا که عزیزترین عروسکم می رود بهترین جا.

حالا که یادم به نازنین مرکزطبی و مادرش می افتد...

بیمارستان های اطفال جاهای خوشحال کننده ای نیستند. 

یک بچه باید ابروهایش مشکی باشد.باید مژه هایش آن قدر بلند باشد که فر بخورد. باید موی سرش دلخوشی صبح های مادر باشد. بخش شیمی درمانی توی بیمارستان کودکان یعنی چه؟ جایی که مو و مژه و ابرو را پاک می کند.

عروسک هایم که دانه دانه رخت و بارشان را جمع می کنند و می روند مرکزطبی و بیمارستان مفید و امام حسین گرچه دلم برایشان تنگ می شود اما خیالم راحت است که به غایت شان رسیده اند. حسرت ندارم؛ درست شبیه فک و فامیل کسی که شهید می شود...

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۲۳:۳۴
فاء