کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۶ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

قهرمانی نه ز تاریخ و نه از نسل قدیم،

پهلوانی از همین نسلِ جدید آورده اند...




خداوند،

این کم را از ما بپذیر...


اللهم تقبل منا هذا قلیل القربان


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۵ ، ۱۹:۴۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+


- بیا. -

این فصل مربوط به بعد از پانزده سالگی ست و قبل از هفده سالگی.

آمدی...


- بمان. -

این فصل ماضیِ استمراری ست.

از همان روزِ "القدس لنا" تا همین امروز.


- نرو. -

هنوز نرفتی اما اوضاع مسخره است.

ضربه های محکم آن بافتِ ماهیچه ای که می خواهد از قفسه ی سینه ام بزند بیرون را همه می بینند.

بی قراریِ عجیب م را همه می فهمند.

آن لبخندِ مسخره و آن برقِ معروف دوباره افتاده توی چشمان م.

خوب م.

نگران م.

هرچند فعلا خبری از بستن بند و بساط ت و رفتن نیست اما دل م شور می زند.

یک بار،

مطمئن م کن که این فصل هیچ وقت نمی آید...




پ.ن:


بیا

بمان

نرو

...

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۳۸
فاء

بسم الله...

سلام!

+

سه شنبه ی قبل از کارگاه رفتم شریف پیشِ بچه ها. بعد از کلاسِ ادبیاتِ نونا – که عجیب هوای کلاس های ادبیاتِ خانم بهبهانی و ملایی کردم – سحر جلوی ساختمانِ ابن سینا آمد دنبال م و رفتیم توی دفتر انجمن اسلامی که صحبت کنیم. ( این که چرا انجمن اسلامی دلیل ش مشخص است. چون وسایل سحر آن جا بود و نزدیک ترین جا بود و البته در حاشیه، من هم بَدم نمی آمد محیطِ داخلیِ انجمن و بحث های جاری میانِ آدم هاش را ببینم و بشنوم. یک رفیقِ بسیجی هم پیدا کنم مجموعه ام کامل می شود! ) روزِ هشتمِ مارس بود؛ روزِ جهانیِ زن. آدم های داخل انجمن داشتند آماده می شدند بردشان را کامل کنند و بحث از پروتکل و اعضای جدید تحریریه ی نشریه و اکران فیلم جدید بود. من و سحر هم توی دنیای خودمان راجع به مدرسه حرف می زدیم و چای می خوردیم. خانمی آمد و یک کف دستی گرفت جلویمان و گفت: " بچه ها، روزتون مبارک. " راستش اول متوجه نشدم منظورش کدام روز است! دانش آموز؟ دانش جو؟ دختر؟ سمپاد؟ شریف؟! حافظه ی کوتاه مدت م فلاش بک زد به چند دقیقه ی پیش که از جلوی برد ِ ناقص رد شده بودم. متوجه شدم منظورش روز جهانی زن است. تشکری کردم و برگه را گرفتم. بعد از آن ، آن قدر حواس م رفت به صحبت های آن خانم با یک آقایی که توی انجمن بود که سحر بلندم کرد و برد دوباره جلوی ابن سینا! راجع به فمینیسم حرف می زدند.

من به همان دلیلی با فمینیسم مخالف م که با سیاست های آموزشیِ دولت نهم و دهم. بگذارید کمی توضیح بدهم:

در تمام کشورهای دنیا، از مالزی بگیرید تا آلمان و انگلستان، گروهی از آدم ها که به لحاظ ژنتیکی در زمینه ای خاص مستعدند گزینش می شوند تا در محیطِ غنیِ آموزشیِ همان استعداد، استعدادشان به نفعِ جامعه به حدِ اعلا برسد. گروهی برای کشورداری، گروهی برای کنترل میدیا (1)، گروهی برای پیش بردِ علم و دانشِ پایه و الخ. نمونه اش هم در کشور خودمان می شوند مدارس سمپاد که قرار بوده اداره کنندگانِ آینده ی کشور را به لحاظِ مدیریتی تربیت کنند – الکی مثلا! – و نمونه ی بسیار موفق ترش هنرستان موسیقی.

نگاه های تحسین بارِ فامیل را اگر در نظر نگیریم و کمی منطقی تر فکر کنیم می بینیم آموزشِ سنگین برای کسی که استعدادش در زمینه ی فهمِ مسائلِ پیچیده ی ریاضی نیست مثلا، افتخار که ندارد هیچ، نهایتِ ظلم است به آن بچه ه ی بنده ی خدا که مثلا می توانسته بهترین بازی گرِ شهرش باشد، می توانسته شبیهِ استاد فرشچیان بشود، می توانسته حسینِ علی زاده ی دیگری باشد.

منابع مالی در حوزه ی آموزش را شاید می شد تقسیم کرد و یک هنرستان  هنرهای اسلامی ساخت مثلا، هنرستان موسیقی را تقویت کرد، مراکز علوم انسانیِ قدرت مند ساخت و البته در شهرهایی که مدرسه ی سمپاد ندارند یک مدرسه به سازمان اضافه کرد. شاید می شد این منابع را صرفِ تدوین نظام آموزشیِ درست و حسابی تری کرد  که آن " پرورشِ " بی چاره هم کمی از استضعاف بیرون بیاید. شاید می شد حقوق معلمان را زیادتر کرد و برایشان روش های آموزشیِ موثرتر را توضیح داد. شاید می شد فکری کرد به حالِ نزارِ این دوره ی دوازده ساله که فکر کردنِ آزاد، آزاد اندیشی، یادِ بچه ها بدهد.

اما ما چه کردیم در بالاترین نهاد اجراییِ کشور؟

برای شهرِ تهران 14 مرکز دخترانه ی فرزانگان و 16 مدرسه ی پسرانه ی علامه حلی ساختیم! آن هم فقط برای دوره ی دبیرستانِ دوره ی دوم!

حالا دیگر نه نامِ فرزانگان چندان اعتباری داشت و نه بچه ها رقابتی می کردند و نه می شد هدفِ واحدی تعیین کرد برای این جنس مدارس که حالا تبعید شده بودند به اتاقی در وزارتِ شلوغِ آموزش  و مثلا پرورش. حالا تعداد بیشتری از بچه ها مجبور بودند دکتر و مهندس شوند چون مدرسه حقِ داشتن علوم انسانی را نداشت و البته  زشت هم بود بچه ی همه برود تیزهوشان و بچه ی ما نه! ما تفاوت ها را نفهمیدیم و خدا می داند چند تا استادِ آواز، نقاش، معرق کار، شاعر، کارشناس اقتصاد، مدیر، کارگردان و نویسنده را میس (2) کردیم...

ما برابرایِ احمقانه ی آموزشی درست کردیم و این را لیست کردیم ذیلِ افتخارات مان! ما تفاوت ها را ندیدیم. ما عدالت را نفهمیدیم...

با فمینیستم مخالف م چون این تفکر هم تفاوت ها را ندیده. چون دنبالِ برابریِ احمقانه ای ست که نهایت ش ظلم به زن است. باید پا به پای  مرد کار کند، حقِ عَرضه ی خودش را دارد!، مادر بودن آزادی اش را محدود می کند و ...

می ترسم ار روزی که بیفتیم دنبالِ این که چون دیه ی زن نصفِ مرد است و سهم ش از ارث کم تر و ارزشِ شهادت ش نابرابر و نوعِ پوشش ش متفاوت پس به او ظلم شده. در فمینیسم عجیب بوی برابریِ احمقانه می آید...

 

پ.ن یک:

بی ربط است به نوشته و بعید هم می دانم که مخاطب ش این جا را بخواند اما می نویسم که اگر خدای ناکرده پیش بینیِ من درست در آمد برای یادآوری چیزی داشته باشم.

رجوع کنید به پنج شش ماهِ پیش. یادم هست می گفتید مادرها نگران اند که پسرشان سیگاری شود و پسرشان باید طوری مادر را مطمئن کند. یادم هست می گفتید هر دو نفری که با هم صحبت می کنند، قرار نیست به هم علاقه مند شوند. یادم هست از رضایتِ پدر و مادرم پرسیدید که جوابِ سئوال هایتان را می دهم. گفتم مادرم به همه ی حرف های من دسترسی دارد و اصلا گاهی جواب هایم به آدم ها از قولِ مادر است. گفتم به محضِ آن که کوچک ترین احساس خطری بکنم مادرم را تمام و کمال در جریان می گذارم و این خطر اتفاقا به نظرم بیش تر وابستگی عاطفی ست تا هر چیزِ دیگری. گفتم من باور می کنم که روزی حداقل پنج ساعت چت کردن، آدم های بیست ساله را تحتِ تاثیرِ هم قرار نمی دهد چون شما می گویید. گفتم قبول می کنم شما و آن بندگان خدا مواردِ نادری هستید که تمام قوانینِ ارتباط را نقض می کنید اما حالا فقط چند سئوال دارم:

مادرِ مریم می داند که با او می روید خرید؟

می داند آرام تان می کند؟

می داند دخترش مخاطبِ هشتگِ # آرومم _ کن قرار می گیرد؟

برادرِ مریم می داند وقتی کنارِ ماست تلفن ها و پیام هایتان آن قدر زیاد است که معذب مان می کند و بلند می شویم از کنارش؟

پدرش خبر دارد ماهی حداقل یک هدیه از شما می گیرد و دغدغه ی مسافرت ش سوغاتیِ شماست؟

می خواهم بپرسم مادرها نگرانِ دختران شان نمی شوند...؟

می خواهم بپرسم مادرها فقط نگرانِ " سیگاری شدنِ " پسران شان می شوند...؟

پ.ن دو:

می دانید؟

خیلی سخت است یک نفر بهتان بگوید که مهم ترین اتفاق زندگی ش بوده اید و شما مجبور باشید بگویید : " خفه شو"

پ.ن سه:

یک پستی باید بنویسم راجع به زخمی شدن ارتباط (3) ...

به وقت ش ان شاء الله.

 

1: media

2: miss

3: پنج شنبه ی فیروزه ای، صفحه ی 102


۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۲۱:۰۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

ممنون م آقای حاتمی کیا..

داشت حاج کاظم آژانس شیشه ای یادم می رفت..



- تو کار نداری پسر؟

-کار که هست؛ اگه این چشم آبی ها بذارن!

#

- من اومدم از شخصیت نظام دفاع کنم.

#

- خیبری هستی یا موتوری؟

#

- گذشت دهه ی شصت، شخصیت های دهه ی نود این هان.

#

- چرا این قدر دیر اومدی؟

- مأموریت بودم.

- شغل ت چیه؟

- تو حفاظت م.

- نگهبانی؟ 

- محافظ م.

- آهان،  پس بادیگاردی.

- بادیگارد نه؛ محافظ..

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۴۷
فاء

بسم الله...

سلام!

+

در هوای عجیب خوبِ این روزهای تهرانِ رویاییِ بدونِ ترافیک و دود، این ها را با صدای بلند می گذاریم توی ماشین...



ارغوان م آن جاست،

ارغوان م تنهاست، 

ارغوان م دارد می گرید...


ارغوان،

تو برافراشته باش...




بازآی دلبرا،

که دل م بی قرارِ توست

وین جانِ بر لب آمده در انتظار توست...



هنوز هم نمی خواهی بیایی...؟

نود و پنج هم رسید ها...




خونِ هر آن غزل که نگفتم به پای توست

آیا هنوز آمدن ت را بها کم است...؟


۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

نود و پنج غیر منتظره تر از هر سالی شروع شد. با این که ساعت تحویلِ سال می چسبید برای گلزار رفتن و نماز را توی یادمان شهدای هفتم تیر خواندن و بعد هم چرخیدن میان شهرِ امنِ شهدا ولی همه چیز با یک پیام تمام شد که: " ملیکا، من نمیام."

به همه گفته بودم که اگر خدا بخواهد امسال م را توی قطعه ی فانوس نو می کنم و ملیکا بهم گفت که او هم می آید. اما اتفاقاتی که افتاد باعث شد امسال این شکلی بشود. حتی برنامه ریزی کرده بودم یک روز بروم و تهِ کوروش را دربیاورم و بعد هم بادیگاردِ حاتمی کیا را ببینم و بعد دوباره بچسبم به درس اما این هم نشد! اصلا قشنگ احساس می کردم خدا می گوید: " هر چی من بخوامه! "

ساعت شش صبح رفتیم خانه ی مادربزرگ توی همان محله ی قدیمی و جنوبیِ تهران؛ فلاح. سال تحویل شد و مادر لباس پوشید و با پدر رفتند بیمارستان که مادر مریض هاش را ببیند. ساعت دوازده برگشتند و از لحظه ای که رفتند من از جایم کنده شدم و پای گاز بودم تا خودِ ساعت سه! مادربزرگ هم تلاشِ قابل احترامی داشت که کلِ فنون آشپزی را توی همین یکِ فروردین یادِ من بدهد! خلاصه، گذشت تا ساعت دو مهمان ها رسیدند و ناهار و بعد هم طبیعتا چای و بعد هم دنبالِ کوروش گشتن! ساعت هفت هم رسیدیم خانه در حالی که نه مانتو خریده بودم، نه کفش، نه روسری و نه حتی فیلم دیده بودم! خنده دار بود کلا.

حوالی ظهر بود و از شدت جذابیتِ انتهای مهمانی (!)، گوشه ی اتاق سرم را کرده بودم توی گوشیِ مامان و می گشتم که یک اتفاق عجیب دیگر افتاد. راستش خودِ اتفاق چندان عجیب نبود و حتی می توان گفت قابل پیش بینی بود برایم که دیگر همین روزها وقت ش است اما یک حالِ عجیبی پیدا کردم بعد از فهمیدن ش. به وضعیت های مشابه فکر کردم یا مثلا به حصاری که بعدش دورِ آدم و یک مجموعه ی کوچک کشیده می شود و اصلا ادبیات و تیپ و قیافه و دغدغه های آدم را عوض می کند. توی وقت های استراحت م به این فکر می کنم که قرار است چه طور با وقوع ش برای دوستان م کنار بیایم؟ قرار است چند روز طول بکشد که به وضعیت جدید عادت کنم؟ آن احساسِ عجیب و غریب که می افتد روی دل م تا کی باقی می ماند؟ تنهایی ها و تفاوت را چه قدر احساس می کنم؟ تا کجا می توانم - مثل همیشه - برایشان مسخره بازی در بیاورم؟ اصلا جایم ،که قطعا عوض می شود، می رود کجای زندگی شان؟ اولین احساسِ تازه را همین ساعاتِ اول تجربه کردم.

این حرف ها را این شکلی گفتم اما حسابی خورده توی برجک م. از این که هشت ماه است اوضاعِ من و گلزار شهدای بهشت زهرا همین است. قصد می کنم، برنامه ریزی می کنم، ذوق می کنم، همراه پیدا می کنم، نقشه ها را در می آورم و طرح می ریزم که چه طور بروم با کمترین طیِ مسافت به همه برسم بعد مدام نمی شود.

حسابی خورده توی برجک م که نوه ی عموی مادرم که عروسیِ برادرش یکی از بهترین مراسم هایی بود که رفته بودم امسال عید مراسمِ ازدواج ش است و جدا از خوش گذشتن ش، مشهد است. بعد من نمی توانم بروم طبیعتا و حالا کو تا یک عروسیِ دیگر که بتوان با آرامش خیال رفت...

حسابی خورده توی برجک م از این که امسال مهمان نداریم و عید دیدنی تعطیل است.

اما خب، به هر حال این اوضاعِ امسال است و گرچه این حرف ها برای دهنِ من گنده است اما هنوز صدای شهید باقری را می گذارم توی گوش م: " همینی که خداوند ما رو برای امتحان انتخاب کرده خودش نعمتی ه. "

 

پ.ن یک :

اردوی راهیانِ دانشگاه شریف،

گلزار شهدای بهشت زهرای تهران،

نطنز و امام زاده سلطان حسین،

مشهد و حرم و بهشت رضا و خانه ی پسر عموی مادر،

امام زاده علی اکبر چیذر،

امام زاده صالح،

عمارت مسعودیه،

کویر،

امام زاده قاضی صابر دهِ ونک

و امام زاده جعفر کَن

جاهایی که باید بروم را نوشته ام و زدم جایی که نبینم ش. که این چهارماهِ آخر که به نهایت فرسایش رسیده ام هوایی ام نکند.

پ.ن دو:

فاطمه ی رحمانی، هشت ساعتِ زندگی ت مالِ خداست ها. نوزده سال ت گذشت و حتی به کسری از این عدد نزدیک هم نشدی...

پ.ن سه:

از یک جایی به بعد باید از صدای توپِ سالِ نو ترسید:

خدا کنه نگی بهم تموم ه فرصت ت...

پ.ن چهار:

راستش را بخواهید نود و پنج چندان خوب برایم شروع نشد. خستگی داشت و به هم  ریختگیِ برنامه ها و نبودنِ دلِ خوش. اما خیلی به این فکر می کنم که خداوند چه می خواسته از من که امسال هم برایم بهار شده...؟



عنوان از عیدیِ مهدی یراحی:

حس می کنم بدجور نزدیکی به خونه، وقتی که مردم بوی عیدی گوش میدن



۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۵ ، ۱۳:۴۵
فاء