کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۵ مطلب با موضوع «از نوشته های دیگران» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

از نوشته‌های نشریه‌ی هم‌شهری جوان، دل‌م خیلی برای یک مجموعه نوشته تنگ شده: برای خاطرِ ابوتراب.یک ستونِ تقریبا ثابت که خانم منصوره مصطفی‌زاده، از فارغ‌التحصیل‌های مدرسه‌مان می‌نوشتندش.
یادِ یکی از همین نوشته‌ها می‌افتم...

ابوتراب پوست‌ش روشن نبود. چاق نبود اما ترکه‌ای‌هم نبود. موهایش کم‌پشت و جلوی سرش خالی بود. با آن لباسِ کوتاه و دست‌های همیشه پینه‌بسته، بیش‌تر شبیهِ فقرای شهر بود تا شبیه قهرمانی که دست‌هایش هر مبارزی را به زانو درمی‌آورد. مثل حمزه(س) رشید و استوار نبود با چهره‌ای خشن و جنگ‌جو که از دور داد می‌زد مثل یک شیر می‌جنگد. مثل پیام‌بر(ص) آن میزان زیبایی را به ارث نبرده بود که شبیه یوسف باشد. روی‌هم‌رفته ظاهر فریبنده‌ای نداشت.می‌شد که آدم به ظاهرش توجه نکند.می‌شد که دیگران را بیش‌تر ببیند.می‌شد که در نگاهِ ظاهربینِ آدم‌ها نیاید. می‌شد که بین آن همه ظاهر شاخص‌تر گم شود.‌می شد.

او با همه فرق داشت.این‌که از فرزندان رسول خدا(ص)بود،اصلا نیازی به گفتن نداشت.اصلا او نیازی به رجزخواندن نداشت.ظاهرش همه چیز را داد می‌زد.او خُلقا و خَلقا و منطقا شبیه‌ترین بود به پیام‌بر(ص).
او که ابوتراب نبود.دل‌ش شبیهِ ابوتراب بود اما ظاهرش چیزِ دیگری بود.داد می‌زد.چشم‌ها را به سمت خود می‌گرداند.دل‌ها را هوایی می‌کرد.جوان بود.رشید بود.قدِ بلند و سینه‌ی ستبر حمزه(س)را داشت.زیباییِ پیام‌بر(ص)را به ارث برده بود.لباس رزم پوشیده بود.
شبیه رسول‌الله(ص) حرف می‌زد.
شبیه رسول‌الله(ص) راه می‌رفت.
شبیه رسول‌الله(ص) می‌جنگید.
شبیه رسول‌الله(ص) می‌خندید.
شبیه رسول‌الله(ص) عصبانی می‌شد.
نواده‌ی رسول‌الله(ص) بود. نوه‌ی ابوتراب..
او را دیگر چرا؟ چه‌طور می‌شد او را ندید؟ چه‌طور می‌شد او را دید و دوست نداشت؟ چه‌طور می‌شد آب را از شبیه‌تربن دهان به دهانِ رسول‌الله(ص) مضایقه کرد؟چه‌طور می‌شد روی شبیه‌ترین چهره به چهره‌ی رسول‌الله(ص) شمشیر کشید؟ چه‌طور می‌شد اسب را روی شبیه‌ترین پیکر به پیکر رسول‌الله(ص) دواند؟
او که زیبا بود.
او که دوست‌داشتنی بود.
او که علی‌اکبر(ع) بود.
نمی‌شد.
اما
شد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۱۹:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یاد باید بگیری که فکر کنی عزیزجان؛ فکر.

و الا ول‌معطلی.

و شک نکن من بینِ رتبه‌ی‌کنکورت، دانش‌گاه‌ت، نامِ پرآوازه‌ی مدرسه‌ات و توانِ تفکرت، آخری را انتخاب‌ می‌کنم.

شک نکن انتخابِ من برایت چیزی نیست که تو را به رویای همه برساند. انتخابِ من برایت شرایطی‌ست که رویایت را بسازد. رویای خودت را.

عزیزجان،

قبل از هرکار چه‌قدر خوب می‌شود اگر فکر کنیم آخرش ما هم یک روزی دیگر نفس نمی‌کشیم و از آن به بعدِ زندگی‌مان قرار است چه‌طور باشد..؟

اگر درس می‌خوانی، شبیهِ آقا مصطفی چمران درس بخوان.

آدم باید از یک جایی به بعد تصمیم‌های به‌تر و مهم‌تری بگیرد. و تو داری نزدیک به آن دوران‌ت می‌شوی. دانش‌گاه اگر چه یکی از اولین انتخاب‌های مهمِ زندگی‌ست ولی قطعا مهم‌ترین‌شان نیست.

دور نیست آن روزهایی که با گونه‌های گل‌انداخته بیایی خانه. حتی اگر کنارم نباشی تلفن‌م را بگیری و بگویی منتظرِ تلفنِ کسی باشیم که تو شماره‌ی بابا را دادی به‌ش. که زنگ بزند و با خانواده‌اش بیاید.

دور نیست آن روزهایی که برای ره رفتن‌های دخترک‌ت ذوق کنی.

دور نیست آن روزهایی که دنبالِ مدرسه بگردی برای پسرِ هفت‌ساله‌ات.

دور نیست روزی که از تلاشِ دخترت خنده‌ات بگیرد وقتی سعی دارد چیزی را به‌ت نگوید و تو ساعت‌ها قبل‌ش می‌دانی‌اش.

دور نیست روزهایی که آرزوهایت، تو را رسانده‌باشد به همان کلاسِ انشایت.

دانش‌گاه، شد یا نشد، فدای سرت.

تهران، شد یا نشد، آن‌قدر مهم نیست.

هرچند که تمامِ مخالفت‌م برای شهرستان رفتن‌ت به خاطرِ این بود و هست که فکر می‌کنم خانواده‌ی کوچکِ چهارنفره‌ی ما، آن‌قدری وقت ندارد که بخواهد چندین سال‌ش را هم دور از هم بگذراند.

عزیزجان،

دانش‌گاه، شد یا نشد یادت نرود که من تو را برای چیزی‌بیش‌تر از این اعداد بزرگ کردم. برای چیزی که بیرزد شصت سال زندگی‌ات را خرج‌ش کنی و برای خدا جواب داشته‌باشی.

دانش‌گاه، هرچند توی این دو سال مهم‌ترین دغدغه‌ی ما بود اما از این به بعد دنیا جدی‌تر از این می‌شود.

اخم‌های بابا را هم جدی نگیر؛

دل‌ش می‌خواسته کنارش باشی و حالا که تهران ماندن‌ت به اما و اگر کشیده، دارد دل‌تنگی می‌کند. می‌دانم که خودت متوجهِ این‌ها می‌شوی.

هوای بابا را داشته‌باش که اگر بروی خیلی سخت‌ش می‌شود..



پ.ن:

نه،

انگاری مادرمان هم چیزهایی می‌نوشته گاه‌گاهی برایمان!

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۲
فاء


بسم الله...

سلام!

+

این شعر را در شب شعر عاشورایی بزرگ شیراز شنیدم. و بسیار دوستش داشتم. شبیه آن شعر آقای برقعی پر از ظرافت است و مال آقای مهدی مردانی:

 

آسمان شک کرد اسماءِ پیمبر را شمرد

بعد از آن حتی پیمبر های دیگر را شمرد

او به چشم خویشتن می دید جانش می رود

زیر لب با بغض ردِ پای اکبر را شمرد

رد پای توست یا جدم کمی آهسته تر

باید عاشق بود و این قند مکرر را شمرد

دشمن از زیبایی ات تکبیر می گوید هنوز

کاش می شد این همه الله اکبر را شمرد

حاجیان کعبه ی چشمت تو را خواهند کشت

در طوافت می توان یک فوج خنجر را شمرد

چند ضربه کوفیان و چند ضربه شامیان ؟

می توان با زخمهایت کل لشگر را شمرد

چوب خط درد پر شد با حساب تیغ ها

قطعه قطعه زخمهای روی پیکر را شمرد

رشته ی تسبیح عمرم بودی و صد پاره ای

بعد تو با اشک باید ذکر آخر را شمرد ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

دانشگاه قطعا یک مرحله ی جدید از زندگی ست. به خاطر کنجکاویِ فراوان و متاسفانه مهار نشدنی ام گاهی به چنین نوشته هایی می رسم. از آدم هایی که می شناسم یا نمی شناسم شان. از آدم هایی که قیافه شان از دانشگاه راضی ست و آدم هایی که قیافه شان هم ناراحت است. نوشته های کسی که دانشگاه شهید بهشتی را "دانش گاو" می نویسد و کسی که شریف را تعبیر می کند به یک دامپروری غیرصنعتی طبیعتا نشانه ی این نیست که آن ها دانشگاه شان را دوست دارند!

و اتفاقا نشانه ی این هم نیست که آن ها از علم بدشان می آید.

شاید نشانه ی یک الگوی غلط باشد توی دانشگاه ها.

وقتی تگ "دانش گاو" : 

·        دانش گاو(۶۱)

شصت و یک مطلب دارد یعنی این روند تکرار شونده است. 

و من راجع به دانشگاه پیام نور یک شهر مرزی حرف نمی زنم. من راجع به دو تا از بهترین دانشگاه های ایران حرف می زنم که آرزوی خیلی هاست و این آرزو هیچ جوره ساکنانش را راضی نکرده.

کاری باید کرد برای دوران خوبِ جوانی که به تعبیر بعضی ها تلف نشود...

کاش روی ورودی تمام دانشگاه ها می نوشتند:

لطفا قبل از ورود کمی نیاز خود را سنجیده و مطالعه کنید.

 

 

 

 

 

 

 

 نمی دونم مشکل از منه یا مشکل از شریفه

شاید مشکل از هیچ کدوم مون نیست مشکل اینه که من تو این دانشگاه دارم زندگی می کنم و اساسا من وشریف نمی تونیم هم دیگر را تحمل کنیم.
چیزی که می دونم اینه که من هیچ گاه در دانشگاه شریف به عنوان یک دانشجو خوب شناخته نخواهم شد.
تعریف دانشجوی خوب در شریف این است که شما ترمی 20 واحد بر میداری بعد میری سره کلاسا ،(البته15 دقیقه زودتر میری که جای خوب گیرت بیاد)  استاد درس میده ، تو هیچی نمی فهمی ولی میری خونه از روی منبع درس رو  می خونی بعد میری تمرینای  تی ای رو حل می کنی بعد حس می کنی تمرینا کمه می ری بازم تمرین حل می کنی بعد میری سره کلاس حل تمرین با TA کل کل درسی می کنی و بعد امتنحای ته ترم رو میدی و با نمره عالی موفق می شی از پس این سد بزرگ بر بیای.و اون وقت همه برات کف و سوت می زنن که رنک یک رو نگاه کن.دانشگاه برات کف می زنه و میگه اگه بتونی همین جوری ادامه بدی کنکور ارشد رو از جلوی پات بر می دارم دوستات برات کف می زنن و با حسرت نگاهت می کنن خانواده کف می زنه و به فک و فامیل پز میده که آره بچه من شاگرد اوله شریفه بعد هم احتمالا زیر چشمی نگاه می کنه که عکس العمل فک و فامیل رو چک کنه....
و خودت هم در از اینکه همه راضی ان حتی قاضی که دانشگاه باشه راضی هستی و گور بابای ناراضی که ...... باشد
وضع از این هم پیچیده تر می شود وقتی که شاگرد اول دانشگاه نماز هم بخواند ورزش هم بکند و روابط عمومی خوبی هم داشته باشد.... دیگر واقعا فکر می کند که به ته خط رسیده و بعد از خودش چنین فردی روی زمین پا به عرضه ظهور(شایدم حضور) نگذاشته است(اصلا بگذار ببینیم مگر خودت دوست نداری جای چنین کسی باشی؟
)
نمی دانم این درس خوندن تا کی باید ادامه پیدا کند که خدایی نکرده یک روزی ما به درد بخور بشویم.
نگاه هم که می کنی آدم هایی که درس خون بودن (تازه آنهایی که مرام گذاشته اند و منت بر دیدگان ما گذاشته اند و در این کشور مانده اند تا لطفی بفرمایند بر ما)یا شدن استاد دانشگاه(که لازم نیست بگم چند درصد استاد ها نبودنشون بدرد بخور تر از بودنشونه)یا استخدام شرکتی شدند و دارند حقوق ماهیانه می گیرند و انصافا هم خوب حقوق می گیرند و به موقع رفتند زن گرفتند و الان هم دو تا بچه ترگل ورگل بغلشونه و .....
والا می خوام برم چاه بکنم توش داد بزنم آخه این چه بدبختیه ما داریم چرا هیشکی حرفه منو نمی فهمه بخدا خسته شدم انقدر بحث کردم با ملت  آخرشم بر می گرده تحویلم میده :(( در شرایط کنونی وظیفه ما درس خواندن است))
آخه دارید به کدام سمت می دویید؟
والا فارغ التحصیل می شید می بینید به هیچ دردی نمی خورید اون وقت به اجبار می رید خارج
!
کی می خواین دردی از این ممکلت دوا کنید؟
واقعا داره به سینه ام فشار میاد این دانشگاه را که می بینم
!

 

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۴ ، ۱۲:۱۵
فاء
کافه فرزانگان - همیشه همه‌گانی‌‌ترین راه، راه درست نیست!
ام‌روز اگر چه مساله‌ی سوریه حل نشده است؛ اما معمای سوریه حل شده است و معما چو حل گشت آسان شود! حل معما البته تضمینی برای حل مساله نیست؛ خاصه برای مساله‌ای که نه فقط مساله‌ی سوریه که ام‌روز و بعدتر مساله‌ی جهان اسلام و بل مساله‌ای جهانی است.

 

روش حل مساله برای من، به عنوان یک نویسنده، معمولا روش بازگشتی است، بازگشت به مادر. اگر میان دو فرزند دعوا درگیرد، پیش از آن که به دنبال حق باشم، می‌روم سراغ مادر... یعنی اگر در یک خانه‌جنگی در کشورم میان دو نام‌زد انتخابات قرار بگیرم، هرگز در حقانیت هیچ کدام سخن نخواهم راند. بل که باز می‌گردم به چیزی قبل‌تر از آن دو؛ مثلا به اصل نظام کشورم؛ به جمهوری اسلامی. اگر روزی میان شیعه و سنی اختلافی واقع شود، در عالم نظر برمی‌گردم به مادر؛ یعنی به اسلام. یعنی خواهم گفت که نه شیعه هستم و نه سنی... اگر روزی میان مسلمان و مسیحی جنگی در گیرد، آن‌چنان که کسی (رئیس جمهور پیشین ایالات متحده) چند سال پیش به دنبال جنگ صلیبی جدید بود، برمی‌گردم به توحید... شاید یکی از علل شکل‌گیری بحران سوریه بی‌احتیاطی‌های سیاسی حاکمان بوده باشد، اما ام‌روز مساله‌ی سوریه، سیاسی نیست. در مساله‌ی سوریه، حالا نه بازگشت به نظام، نه بازگشت به هویت، نه بازگشت به اسلام، نه بازگشت به توحید، هیچ‌کدام کافی نیست... ام‌روز در سوریه محل بازگشت، بازگشت به انسان است؛ بازگشت به مادر انسان... محل بازگشت، بازگشت به حواست؛ بازگشت به بدایت هابیل و قابیل. و این یعنی یک تراژدی دهشت‌ناک!

 

اما بعد... عنوان صحبت‌م در این نشست این است:

 

همیشه همه‌گانی‌‌ترین راه، راه درست نیست!

 

نکته‌ی اول: اگر از علمای حاضر در مجلس، مادر آگنس، حجت‌الاسلام زائری، مولوی حسین‌بر، شیخ علی احمد فکور، پدر دِیو بپرسیم که دین حق کدام دین است، همه‌گانی‌‌ترین راه، راهی است که همه آن را می‌شناسیم. "ادیان تفاوتی با یک‌دیگر ندارند. همه‌ی ادیان حق هستند..." نوعی تسامح در نظر... من با این نظر موافق نیستم. تسامح در نظر وجود ندارد. هر متدینی در یک صداقت انفسی، دینی را انتخاب می‌کند که در نظرش دین حق است و سهم حقیقت را در دین خود، بیش از سایر ادیان می‌داند. در صداقت آفاقی و برای دیگران نیز باید گفت که هر کدام از این علما که لباس عالمان دین خود را پوشیده‌اند، قطعا چنین نظری دارند و دین خود را درست‌ترین ادیان می‌دانند که مانند ما لباس نپوشیده‌اند. اگر کسی نزد خود صادقانه باور داشته باشد که ادیان همه در رسیدن به حقیقت مساوی‌ند، منطقا هیچ‌گاه هیچ دینی را نمی‌تواند اختیار کند.

 

من تسامح در نظر را امری ناممکن و منافقانه می‌دانم. آن‌چه بایستی باور داشت، تسامح در عمل است.

 

حالا اگر متدینی دین خود را به‌ترین ادیان دانست، آیا می‌تواند خود را به‌ترین خلق بداند؟

 

ریشه‌ی "تکفیری" همین‌جا شکل می‌گیرد. هیچ استدلالی، هیچ برهانی و هیچ شاهدی نیست که چون باور من و ایمان من، در نظر من، به حقیقت نزدیک‌ترین است، من نیز بر حق هستم!

 

هیچ پیام‌بری و هیچ عالم دینی چنین تفکری را ترویج نکرده است. من معتقدم مذهبی که انتخاب کرده‌ام، به‌ترین مذاهب است، اما در یک باور عمیق مذهبی توامان بایستی باور داشته باشم که من بدترین خلق خداوند هستم.

 

ایمان هرگز مومن را سنگ نمی‌کند... ایمان به خلاف علم، مومن را می‌لرزاند و در فاصله‌ی شک و یقین نگاه می‌دارد. ایمان مومنانه بیدی است نه سنگی... -و به تعبیر زیبای روح‌الله رضوی برای عزیزان عرب‌زبان‌مان- ایمان شجری و نه ایمان حجری!

 

ایمان حجری و باور سنگی را قرآن این‌چنین تصویر کرده است که:

 

ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُکُم مِّن بَعْدِ ذَٰلِکَ فَهِیَ کَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً ۚ وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا یَتَفَجَّرُ مِنْهُ الْأَنْهَارُ ۚ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا یَشَّقَّقُ فَیَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاءُ

 و ایمان بیدی و باور شجری را مهم‌ترین شاعر ایرانی چنین توصیف کرده است که:

 

چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزم...

 

همه‌ی عالمان مذاهب رسمی اسلام، حنفی، حنبلی، مالکی، شافعی و جعفری، هم‌واره چو بید بر سر ایمان خویش می‌لرزیده‌اند... و چنین کسانی هرگز نمی‌توانند خود را از دیگران برتر بدانند، اگر چه کارشان و ادعاشان در این است که مذهب‌شان را برتر بدانند. کتاب آسمانی من، برای کسانی که خود را برتر از دیگران می‌پندارند و بهشت را بالکل برای خود می‌دانند، نسخه‌ای کامل داده است؛ آرزوی مرگ!

 

قُلْ إِنْ کَانَتْ لَکُمُ الدَّارُ الْآخِرَةُ عِنْدَ اللَّهِ خَالِصَةً مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ (94) وَ لَنْ یَتَمَنَّوْهُ أَبَدًا بِمَا قَدَّمَتْ أَیْدِیهِمْ وَ اللَّهُ عَلِیمٌ بِالظَّالِمِینَ (95)

باور تکفیری حجری است و ایمان سالم شجری. این‌گونه نیست که تکفیری فقط در میان سلفی‌های اهل سنت باشد. اگر شیعه‌ای بر این باور بود که خود برترین خلق است و به مدد این برتری حقی بر دیگران دارد، شیعه‌ی تکفیری است. اگر بوش گفت که جنگ صلیبی در راه است، او مسیحی تکفیری است. صاحب باوری حجری که خود را بر حق می‌داند و برتر می‌پندارد...

 

نکته‌ی دوم:

 

همیشه همه‌گانی‌‌ترین راه، راه درست نیست!

 

اگر از ما، گروه دعاه السلام، سفیران صلح حاضر در مجلس و شما بپرسند که آیا با جنگ موافق‌یم یا مخالف، همه فی‌الفور جنگ را محکوم می‌کنیم و این همه‌گانی‌‌ترین پاسخ است...

 

اما جنگ فارغ از نظر ما و شما به راه می‌افتد. تا قطره‌ای نفت در چاه‌های شرق سوریه باشد، جنگ محتمل‌الوقوع است و زورمندان عالم جنگ‌افروزی خواهند کرد. تا گاز قطر از طریق خاک سوریه آماده‌ی رسیدن به غرب باشد، دنیای غرب این آتش را روشن نگاه خواهد داشت.

 

حالا که با امری این‌چنین واقعی رخ در رخ هستیم، شاید درست‌ترین راه این باشد که در کنار مخالفت، مساله‌ی جنگ را حذف نکنیم. اگر باور داشته باشیم به مساله‌ی جنگ، پس به آداب جنگ باید بپردازیم. آداب جنگ بزرگان عالم چه‌گونه بود؟ پیام‌بر در جنگ با مشرکان آیا اجازه‌ی مثله‌ داد؟ آیا هتک حرمت‌ها را پذیرفت؟ آیا عرض و ناموس مخالفان را حلال کرد؟ آیا در جنگ میان مسلمانان، علی(ع)، بر کشته‌گان مخالف نماز نخواند؟!

 

نکته‌ی سوم:

 

همیشه همه‌گانی‌‌ترین راه، راه درست نیست!

 

اگر از ارباب رسانه‌ی حاضر در جلسه بپرسیم، اخبار سوریه در کدام صفحه و در کدام سرویس بایستی کار شود، همه خواهند گفت که در بخش اجتماعی، صفحه‌ی حوادث. خم‌پاره‌ی کور، سربریدن اطفال، تجاوز... حادثه... حادثه... حادثه... خون... خون... خون...

 

مخاطب رسانه به دلیل تکرار پرداختن به حوادث، احساسی راجع به حجم حادثه نخواهد داشت. تکرار پربسامد خبر حوادث، به مردم مصونیت از تاثیرپذیری خواهد داد.

 

این مهم‌ترین بخش سخن ام‌روز من است. در نظر من، هیچ کدام از اتفاقات سوریه به بخش حوادث مربوط نیست... جنگ سوریه خوراک بخش فرهنگ و اندیشه است.

 

وظیفه‌ی رسانه این نیست که فقط به تعداد کشته‌گان اختلاف میان النصره و الداعش بپردازد. وظیفه‌ی رسانه این نیست که فقط به نحوه‌ی قتل بپردازد. وظیفه‌ی رسانه این است که این اختلاف را به عرصه‌ی فکر برساند تا همه بتوانند به این موضوع بیاندیشند. پس اتفاقا هر رسانه‌ای موظف است که فرصت صحبت به مخالفان بدهد تا فرصت اندیشیدن به وجود آید. خودانتقادی که ام‌روز چه در عرصه‌ی سیاسی حاکم بر سوریه وجود دارد و چه به صورت عملی در میان ارهابیون، به وجود آورنده‌ی اندیشه‌ است. این موضوع رسانه است.

 

و اما پیش‌نهاد آخر! خوش‌حال‌م از این که هیچ عالم اهل سنت و هیچ عالم شیعه‌ای، هیچ عالم درجه اول حنفی، مالکی، حنبلی، شافعی و جعفری و علوی، تفکیری نیست. می‌دانم که حاکمان ایران و سوریه، ترکیه و سعودی و کویت و قطر به نیکی می‌دانند که روش تفکر تکفیری چه آسیبی به حکومت‌هاشان وارد خواهد کرد. آن‌ها می‌دانند که اگر تفکر تکفیری همه‌گیر شد و معارضان بحرین و سعودی نیز اسلحه به دست بگیرند، قطعا وضعیت‌شان به‌ز سوریه نخواهد بود. می‌دانند که آن را که خانه نئین است، بازی نه این است.

 

پس حاکمان سعودی و قطر و ترکیه و مصر، ایران و عراق و سوریه، بیایند و دست به دست هم دهند و هر آن‌چه متفکر تکفیری را که دارند، با همان روش بازگشتی که پیش‌تر گفتم، بازگردانند به نزد مادرشان... مادر تفکر تکفیری خودبرتربینی است.

توضیح رضاامیرخانی: این صحبت بنا به صحبت سخن‌ران پیش از من، نوع دیگری خاتمه می‌یافت که به نقش بریتانیا در رشد تفکر تکفیری می‌پرداخت. با توجه به در دست‌رس نبودن متن سخن‌رانی سخن‌ران قبلی آن پایان‌بندی برای انتشار در سایت ارمیا اصلاح شد

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۴ ، ۱۹:۳۱
فاء