کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب در مهر ۱۳۹۴ ثبت شده است


بسم الله...

سلام!

+

چرا باید جایی جان کند که نمی خواهندت؟

در حالی که ده جای دیگر خودشان را برایت می کشند؟

چرا ؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۴ ، ۱۴:۱۸
فاء


بسم الله...

سلام!

+

اگر بخواهم از این روزهایم بنویسم باید هارد یک ترای خانه را بزنم به کامپیوتر و حتی نگران پر شدن ش باشم.

خسته ام.

راستش از دنیای بیرونِ فرزانگان خسته ام و همه چیز این خستگی را اضافه می کند. و همه چیز این خستگی را هل می دهد توی چشمانم.

چشمانی که آشناها را نمی بیند.

هرچند حراست دانشگاه شریف همین طوری و بدون کارت راهم می دهد اما همیشه که نمی توان جلوی ساختمان ابن سینا دنبالِ آشنا گشت. همیشه که نمی توان اشتباهی رفت سلف اساتید دانشگاه شریف و بعد برگشت و مسیر درست را انخاب کرد. همیشه که نمی توان آب طالبی و موز شکلات را با هم قاطی کرد و نشست دور حوض و به این فکر کرد که چه طور می شود امتداد آب فواره ها را هم رس کرد.

همیشه که نمی شود با فائزه رفت نخلستان.

همیشه که نمی شود به دوست های جدیدِ نونا حسودی کرد.

همیشه که نمی شود زنگ زد به زهرا و چرت و پرت گفت.

همیشه که رومینا را نمی توان کشید تا گلزار.

همیشه که کلاست توی دانشکده ی ریحانه تشکیل نمی شود.

از دنیای بیرونِ فرزانگان خسته ام.

از پسرهای بین دانشکده ی صنایع و ریاضیِ شریف خسته ام.

از دانشگاه های دور از هم خسته ام.

از مسیرهای طولانی و ایستگاه متروی حبیب الهی و قلهک و ایستگاه بی آرتی دانشگاه تهران و خیابان ظفر خسته ام.

از جا به جا کردن کیف خسته ام.

از "خوبم" گفتن های الکی، از آدم های فِیکِ اینستاگرام که به خودشان جرئت هر کاری را می دهند و تو را احمق می بینند، از معلم هایی که نمی شناسندت، از، از، از...

دلم برای فرنوش تنگ می شود و زنگ می زنم که بیا دم دانشکده تان که آمدم.

دلم برای نونا تنگ می شود و می روم و از پشت شبیه دیوانه ها توی سلف چشم هایش را می گیرم.

دلم برای پگاه تنگ می شود و زنگ می زنم که بیا مهمانم کن.

دلم برای آشکار تنگ می شود و تولدتش را بهانه ی دیدنش می کنم.

دلم آن قدری تنگ می شود گاهی که مراعات و آداب و وقار را می گذارم کنار و توی محوطه ی شریف می دوم که زودتر برسم به عزیزی که منتظرم است و داد بزنم: " دلم برات یه ذره شده بود."

روزهایی که باران می گیرد نگاه آسمان می کنم و به فکر حلقه ام.

شال گردن هایم را از کمد در آورده ام و گذاشتم شان جلویم.

پوست کلفت بازی در میاورم که "حله" و "مشکلی نیست." اما بی محلی مهرخ آن قدر دلم را تنگ تر می کند که شش روز بعد دوباره بروم پیششان.

نبودنِ سحر توی دانشگاه کارم را به گرفتنِ آدرسِ خانه شان می کشاند.

"کاش بودی" هایم که دلیور نمی شود عصبانی می شوم.

تهران دوباره دارد سرد می شود.

هواشناسی هشدارِ یک زمستانِ سرد را داده.

و من هنوز دلم به شال گردنِ آبیِ قدیمی و سوغاتِ مشهدِ مهرخ و هنر دستان هدی و یادگاریِ مهسا و مهتاب و شالِ شبیه چفیه ام گرم است. که زمستانِ امسال قرار است خیلی سرد باشد...

 

پ.ن یک:

ببخشید که این روزها همه ی این صفحه ی مجازی را پر از غُرهای شخصی کرده ام و اعصاب همه را خرد.

پ.ن دو:

هیئت حضرت زینب...

نقطه.

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۷
فاء


بسم الله...

سلام!

+

این شعر را در شب شعر عاشورایی بزرگ شیراز شنیدم. و بسیار دوستش داشتم. شبیه آن شعر آقای برقعی پر از ظرافت است و مال آقای مهدی مردانی:

 

آسمان شک کرد اسماءِ پیمبر را شمرد

بعد از آن حتی پیمبر های دیگر را شمرد

او به چشم خویشتن می دید جانش می رود

زیر لب با بغض ردِ پای اکبر را شمرد

رد پای توست یا جدم کمی آهسته تر

باید عاشق بود و این قند مکرر را شمرد

دشمن از زیبایی ات تکبیر می گوید هنوز

کاش می شد این همه الله اکبر را شمرد

حاجیان کعبه ی چشمت تو را خواهند کشت

در طوافت می توان یک فوج خنجر را شمرد

چند ضربه کوفیان و چند ضربه شامیان ؟

می توان با زخمهایت کل لشگر را شمرد

چوب خط درد پر شد با حساب تیغ ها

قطعه قطعه زخمهای روی پیکر را شمرد

رشته ی تسبیح عمرم بودی و صد پاره ای

بعد تو با اشک باید ذکر آخر را شمرد ...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ مهر ۹۴ ، ۱۸:۴۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

آدم باید ته داشته باشد. یک چیزی داشته باشد که پایش بایستد. خداوند از همان جا هدایتش می کند.

آدمی که ته ندارد، خط قرمز ندارد، به هیچ چیزی تا آخر تا پای جانش پایبند نیست خیلی ترسناک است. قابل اعتماد نیست.

یک چیزی باید باشد که نقطه ی اتکای آدم باشد.

غرب من را می ترساند؛

نه چون آدم هایش شراب می خورند و گاهی مست اند و روابط آزاد جنسی دارند و خیلی ارزش هایشان معنوی نیست.

نه چون نماز نمی خوانند و روزه نمی گیرند.

نه چون حجاب ندارند.

نه چون بعضی خداوند را هم قبول ندارند.

غرب من را می ترساند چون " ته " ندارد. چون خط قرمز ندارد. همه چیز می تواند بشکند، نقض شود، شکسته شود.

حر ته داشت. عبیدالله بن حر جحفی ته نداشت.

زهیر ته داشت. شمر ته نداشت.

حبیب...

خداوند با آدم پینگ پنگ بازی می کند. این را حسابی حس کرده ام. یعنی دقیقا توپ را می اندازد آن جایی که نمی توانی بگیری. آن قدر می اندازد که بالاخره یاد بگیری.

خداوند آدم را تعلیم می دهد، بعد امتحان می گیرد.

امان از امتحان خداوند.

بعضی آدم ها خیلی خوب اند. حرص آدم را در می آورد خوب بودنشان: حبیب بن مظاهر این شکلی ست. میثم تمار این شکلی ست. اصلا آدم کیف می کند امتحان دادنشان را می بیند.

دوست دارد خداوند هِی امتحان کند آن ها را و بنشیند پشتِ پلک تاریخ به تماشایشان.

آدم باید، حداقل " ته " داشته باشد.

این محرم به ته بندی برسم لطف بزرگی در حقم شده...

 

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۴ ، ۰۰:۱۵
فاء


بسم الله...

سلام!

+

شب های دوم محرم که کاروان می رسد به کربلا گوشواره هایم را در می آورم.

با این که هنوز پشت گرمیِ "عمو" را دارم...

 

+

" عمو رفته که..."

همین کلام کافی ست برای اشک؛ حتی اگر سه نقطه ی انتهایی با " آب بیاره" پر شود.

همین کلام که عمو حتی چند قدم از خیمه ها دور شده کافی ست برای اشک.

همین که سپرِ دست های عمو دور شده کافیست.

دختر این را خوب می فهمد که جای گوشواره ها دارد ناامن می شود...

***

نگاهِ به خیمه ی عمو، صدای تکبیرِ بابا و صدای آبی که توی مشک تکان می خورد اما امیدِ دل است برای دختر.

***

دختر سنگینیِ نگاه ها را خوب می فهمد.

دختر جای خالیِ پهلوان را زودتر از همه می بیند.

دختر پشت بابا را شکسته تر از همه تصور می کند.

"الآن انکَسَرَ ظهری"ِ بابا برای دختر معنای عجیبی دارد؛

یعنی گرهِ محکم تر به معجر، یعنی درآوردن گوشواره ها، یعنی فهمیدن حکمت خار جمع کردنِ دیشبِ بابا.

 

یعنی جمله ی ناتمامِ "عمو رفته..." دیگر تمام شد...

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ مهر ۹۴ ، ۱۸:۵۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یادم هست سوم دبیرستان که بودم اولین بار فقر سعادت را درک کردم. مدتی بود هر ماه برای هیئت عقیله ی عشق می نوشتم و یک ماه کسی پیگیر متن م نشد و من هم فکر کردم مسئولیت از من سلب شده. داشتم دق می کردم. قلبم داشت منفجر می شد.

گفتند قرار است نقش کوچکی در مجلس اباعبدالله داشته باشم. حالا می گویند شورای مدرسه رد صلاحیتم کرده. قلبم دارد منفجر می شود. حالم خوب نیست. انگار کودکی یک گل با پولش خریده باشد برای پدرش بعد گل را ازش بگیرند. بگویند صلاحیت تقدیم گل را ندارد...

قلبم دارد منفجر می شود.

شبیه بچه های بی کسِ سه ساله نشسته ام و دارم گریه می کنم. گلم را ازم گرفتند. گفتند صلاحیت ندارم...

من گل م  را دستم گرفته بودم. نوشته هایم را نوشته بودم. به قلمم حسودی م شده بود حتی که به کمال رسیده و از شما می نویسد اما...

شاید شما این طور دوست دارید.

شاید دوست دارید این طور خادمِ بی هنری باشم؛ همین خادم بودن برای من کافی ست..

فقر هم انواعی دارد.

بدترین فقر است فقرِ سعادت...

هیچ وقت توی بلاگم از حال های بدم ننوشتم این چند وقت.

حالم خیلی بد است.

دارم از غصه دق می کنم...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ مهر ۹۴ ، ۲۲:۰۶
فاء


بسم الله...

سلام!

+

خداوند می داند این روزها دلم برای چه چیزهای مربوط و نامربوطی تنگ است.

و از حالا به بیست و هشتم بهمن فکر می کنم و البته مدتی ست سندرم ترس از عدم ارتباطم عود کرده.

کنار گذاشتن تلفن همراه خوشایند خیلی هاست؛ برای من عین عذاب است.

خاموش کردن مودم خانه برای بعضی ها یعنی رسیدن به آرامش فکر؛ ولی برای من وصل نشدن اینترنت دایل آپ یک دغدغه ی بزرگ فکری ست.

حتما می توانید تصور کنید که هیچ وقت به کشیدن پریز تلفن و عوض کردن سیم کارت و حذف کردن وبلاگ فکر نمی کنم.

و همه ی این ها به خاطر این نیست که استفاده ام از اینترنت زیاد است و دانلودم همیشه به راه و بیست و چهار ساعته تلفن صحبت می کنم. اضطرابی که همه ی وجودم را پر می کند به خاطر ورودی هاست.

مدام به این فکر می کنم نکند کسی فقط همین یک راه ارتباطی از من را یادش مانده باشد و کاری داشته باشد که مدت هاست دارد با خودش سر گفتنش کلنجار می رود و من یکهو تصمیم می گیرد بگوید، بعد من خاموشم، عوض شدم، وجود ندارم .

بعد هی فکرم درگیر و درگیر تر می شود و هی بیشتر به کارهام نمی رسم.

این روزها هی فکر می کنم نکند کسی مدت هاست با من کاری دارد و یکهو با خودش دلش را صاف می کند که کارش را بگوید بعد یادش بیاید من کنکور دارم و نگوید و یادش برود و توی دلش بماند و ...

این روزها سندرم عدم ارتباطم به حد اعلایش در زندگی م رسیده...

 

 

 

پ.ن: نوشته ی " همسایه قرار بود ... " در قسمت یادداشت های همشهری جوان این هفته چاپ شده.

 

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ مهر ۹۴ ، ۲۳:۴۸
فاء
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
۰۹ مهر ۹۴ ، ۰۳:۵۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پدر یادمان داده بود محکم باشیم. یادمان داده بود اگر کسی توی مدرسه، خیابان، توی بازی اذیتمان کرد، باید خودمان بایستیم و مسئله مان را حل کنیم. پدر بهمان گفته بود مسائلمان را خودمان باید حل کنیم. گفته بود دخترِ همسایه اگر چنگمان زد و باهامان قهر کرد و قانون بازی را به هم زد باید خودمان حرف بزنیم، تلاش کنیم و حتی پیش قدم شویم توی آشتی کردن. می گفت همسایه از فامیل هم به آدم نزدیک تر است. از همان بچگی هم اختلافاتمان را خودمان حل می کردیم. شکایت پیش پدر نمی بردیم. زشت بود مدام غر بزنیم به پدر. قرار بود همسایه از فامیل هم نزدیک تر باشد...

حالا خیلی وقت است داریم برای بچه های همسایه می خوانیم: " فرموده است واعتصموا، لا تفرقوا... راه نجات خواهی اگر ریسمان یکی ست. " ولی بچه های همسایه نزدیک نمی شوند. از همان دور فقط سنگ می گذارند توی کمانشان و پرت می کنند سمت خانه مان.

پدر، ما شکایت داریم. ما شکایتمان را برایت آورده ایم از بچه های همسایه که تا می توانند برای بقیه شیر می شوند و وقتی قرار است سامان بدهند به کارهای خانه ی خودشان، وقتی قرار است مهمان نوازی کنند هیچ اقتداری ندارند. از بچه های همسایه ای که به جای سپر کردن سینه شان جلوی کسانی که می خواهند محله را تصرف کنند بمب هایشان را می ریزند روی سر همسایه هایشان، هم محله ای هایمان.

پدر، بچه های همسایه همین هفته ی پیش 2000 نفر از هم محله ای ها را تشنه کشتند.

پدر، بچه های همسایه همین هفته ی پیش نفسِ  200نفر از خواهرها و برادرهایمان را گرفتند.

بعد هم خودشان را زدند به آن راه؛ انگار نه انگار هنوز نتوانستند بدن های بی جانِ این خانه را پس بدهند. " یا ایها العزیز، مسنا و اهلنا الضر"

پدر، این بچه های همسایه حرفِ ما را نمی فهمند. می شود شما به آن ها بگویید ما این روزها جشن مان بود؛ جشن ولایت. می شود برایشان بگویید 20 روز دیگر مانده بود به سینه زدنِ دوباره زیر پرچمِ هیئت؟ می شود برایشان این آیه را بخوانید، شاید درست بفهمند که "اشداء علی الکفار، رحماء بینهم" ؟

من که هیچ وقت پدر نبوده ام نمی توانم حالِ این روزهای شما را بفهمم ولی بزرگ تر ها این روزها یک داستانی را برایمان می گویند. می گویند عالمِ صاحب نفسی بود، وقتی جوجه اش جان داد چند روز آه می کشید و متاثر بود. می گویند باید برای شما دعا کنیم که 4000 نفر از امت تان، تشنه جان دادند.

می گویند باید برای شما خیلی دعا کنیم. برای قلبِ مهربانِ شما ...

پدر، "مسنا و اهلنا الضر. و جئنا ببضاعه مزجاه. فاوف لنا الکیل و تصدق علینا. ان الله یجزی المتصدقین"...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ مهر ۹۴ ، ۲۱:۵۴
فاء
بسم الله...
سلام!
+
به هر کس به اندازه ی زحمت ش می دهند. این سنت خداست. جهان این طوری ست.

پ.ن:بیایید تنبل نباشیم.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ مهر ۹۴ ، ۰۲:۱۱
فاء