کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۲۳ مطلب با موضوع «از مدرسه» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

قرار است نقدی بنویسم بر مستندی دانش‌آموزی؛ مرثیه‌ای برای یک رویا.

به عنوانِ یک مخاطبِ عام،

یک دانش‌آموخته‌ی سمپاد،

یک حاضر در مراسمِ رونمایی،

و یک بازبینِ فیلم‌های جشنواره‌ی فیلمِ مدرسه.

+

بخشی از مستند را دیده بودم. یک بخشِ حدودا بیست دقیقه‌ای را. و از همان موقع منتظرِ نسخه‌ی کامل‌ش بودم. تقریبا یک ماهی در عرضه‌ی نسخه‌ی نهایی تاخیر پیش آمد ولی بالاخره سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته در سالنِ اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری، مستند اکران شد. 

از چند روز قبل‌ش با عواملِ اجراییِ برنامه مکاتباتی داشتیم حولِ این موضوع ک می‌خواهیم بچه‌ها را گروهی ببریم و آیا امکان جادادنِ این تعداد بچه هست یا نه. آن روز از دانش‌گاه زودتر زدم بیرون و خودم را رساندم به مدرسه و بچه‌ها را تحویل گرفتم. تعدادشان خیییییلی بیش‌تر از آماری بود که داشتیم! اما با زود رسیدن‌مان، جا تقریبا به همه‌ی دانش‌آموزها رسید. مشکلِ تاخیر در آغازِ کار این‌جا هم وجود داشت. برنامه‌ی اصلی با بیست دقیقه تاخیر شروع شد و البته با سالنی که هزار نفر آدم روی صندلی‌های طبقه ی اول و دوم و روی زمین‌ش نشسته بودند. با جمعیتی که در میانه‌ی یک روزِ وسطِ هفته و نزدیک به امتحان‌های پایان‌ترمِ دانش‌گاه محال می‌نمود. با جمعیتی که دل‌م می‌خواست یک دلِ سیر، هر کدام را نگاه کنم..

مستند آغاز می‌شود.

با داستانِ نظامِ فشلِ آموزشی.

سپس می‌پردازد به یک نمونه‌ی موفقِ تعلیم و تربیتِ غیرانتفاعی با مدیریتِ یک سمپادی. و نقصِ این گونه مدارس - هزینه‌ی بالای تحصیل درشان - از زبانِ مدیرِ مدرسه.

و بعد از سمپاد می‌گوید.

بعد از این تعریف و تاریخ‌چه‌ها مرثیه می‌خواند.

روشِ روایت گفت‌وگوست. و البته خرده‌داستان‌هایی در دلِ همین گفت‌وگوها. که نقدِ فراوانی دارم به‌شان.

پروژه، به عنوانِ یک مستندِ دانش‌آموزی بالاتر از حدِ انتظار است. اما نقدهای جدی‌ای به آن وارد است:

پژوهش‌گرها هیچ سری به فرزانگان نزده‌اندد. هیچ فریمی از مدارسِ دخترانه در این مستند نمی‌بینیم. با وجودِ آن که بدونِ شک می‌توان گفت که مشکلاتِ مدارسِ دخترانه با اختلاف از مدارسِ پسرانه پیشی گرفته. تا حدی که کار به تخریبِ فیزیکِ دبیرستانِ فرزانگان یک تهران و نگرفتنِ ورودی کشید. تا جایی که طیِ سه سال، سه مدیر  به خود دیده! فقط خانم عفاف صحبت می‌کنند و حتی یک نظرسنجیِ ساده هم وجود ندارد. این مسئله، مستند را به اثری تبدیل می‌کنند که به راحتی، دغدغه‌ی نیمی از مخاطبان‌ش را مطرح نمی‌کند.

و اما نکته‌ی بعدی؛

مستند، یک نوستالژیِ تمام‌عیار است و حرفِ مشترکِ یک تعداد آدم که از قضا همین الان نشسته‌اند توی سالن. آدم‌ها در لحظاتی خاص از مستند، بی‌امان دست می‌زنند و یادشان به روزهای خوشِ قبل می‌افتد اما مستند به جز در بخشِ ابتدایی‎‌اش نمی‌تواند دفاعی باشد از سمپاد. احساس می‌کنید مستندات‌ش کم است. آمار کم ارائه می‌دهد. نمونه‌های شناخته شده را به صورتِ مصداقی و با نام معرفی نمی‌کند و همین اثر را اثری "سخت‌فهم" برای غیرِ سمپادی‌ها می‌کند.

توی متن از خرده‌داستان‌ها حرف زدم. خرده‌داستان‌هایی مانندِ ماجرا و سرانجامِ پروژه‌ی راکت. که به سادگی می‌تواند توسطِ کسانی که نقد به‌شان وارد است تعبیر به خطای آزمایش و استثنا شود. خرده‌داستانی که می‌توانست مستند را نجات بدهد از روندِ گفت‌وگومحورِ صرف اما حالا انگار که کار را پراکنده کرده.

و یک مسئله که می‌تواند اضافه بشود به نظرم به داستان:

کنگره‌ی قرآنیِ سمپاد،

المپیادِ ورزشیِ سمپاد،

طرح‌های تدبر و تفسیرِ قرآن،

اردوهای سمپاد

و استارتاپ‌هایی که از دلِ همین مدارس برآمده‌اند.


بعد از پخشِ فیلم، یکی از بچه‌های دانش‌آموز می‌آید و غر می‌زند که می‌توانست به‌تر باشد.

تا حدی با او می‌توانم موافق باشم اما چیزی که به او گفتم را این‌جا هم می‌نویسم:

مشکلِ همیشگیِ ما همین بوده؛

همه دچارِ ایده‌آل‌نگری‌ای بوده‌ایم که مانعِ خروجی داشتنِ کارهایمان می‌شده. اما کارِ این بچه‌ها خروجی داشته. و خروجی را هم به جرئت می‌توان متوسطِ رو به بالا دسته‌بندی کرد. اشکالات‌ش را گروهِ بعدی همت کند و رفع کند..


و یک حرف که دل‌م می‌خواست به آقای اکرمی، عبدالعالی، یزدی، گلشن، امیرخانی، آزین، ایازی، آشتیانی، فریپور و هرکس دیگری که آن بالا بود بزنم:

آن روزی که ما واردِ سمپاد شدیم حوالیِ انحلال‌ش بود. حول‌وحوشِ شعار - و فقط شعارِ - عدالتِ آموزشی. آن روزهای دومِ راهنماییِ ما خیلی‌ها تا جایی ایستادند و بعد رفتند کلا از سمپاد. از مدارسِ سمپاد. کندند از بچه‌های جدیدِ سمپاد. 

و دل‌م می‌خواست به‌شان بگویم که شما ما را ندیدید؟

 شما ما را به حساب نیاوردید؟

چرا ناگهان همه گذاشتید و رفتید؟

چرا سمپاد را فقط همان ساختمان‌ش پنداشتید؟

مگر ما، همان سمپاد نبودیم؟





آیا شما مقصر نیستید در ایجادِ این مرثیه‌ای که امروز همه‌مان داریم می‌خوانیم.. ؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

توی خانه نشسته بودم که هدا پارسافر گفت روزهای خالی‌م را بدهم. دادم. قرار شد اگر برنامه جور بود، یک روز را که معلم‌های دینی در مسیرِ پیاده‌رویِ اربعین هستند بروم مدرسه و امتحانِ روخوانیِ قرآن بگیرم از بچه‌ها. بعد از جمع‌بندیِ برنامه، روزِ من شد شنبه.

شنبه صبح از خواب بیدار شدم و با یک احساسِ عجیب و غریب راه افتادم سمتِ خیابانِ سرپرست. و این بار نه در نقشِ دانش‌آموز. وقتی خواستم وارد شوم آقای رستمی گفت: " سلام رحمانی! کجا میری؟ "

- " به جای خانم رفعتی اومدم آقای رستمی. "

- " بابا چه طوره؟ "

- " سلام می‌رسونه. "

- "نمی‌آد؟ "

- " رفته کربلا آقای رستمی. اگر باشه میاد حتما می‌بیندتون. "


خوانِ اول را رد کردم!
رفتم توی مدرسه. برگه‌های امتحانیِ بچه‌ها را از دفتر گرفتم و رفتم توی کلاس.

- " بچه‌ها، قرآن داره کسی؟ "

- " خانوم ما امتحان نداریم. "

- " چه جالب! ولی من می‌خوام ازتون امتحان بگیرم! "

- " خانوم من مطمئن‌م ما امروز امتحان نداریم. "

قرآن‌ش را بغل گرفته بود و نشسته بود.

خوانِ دوم شروع شده بود. بچه‌ها نمی‌خواستند امتحان بدهند و من حوصله‌ی بحث‌کردن باهاشان را نداشتم. چادرم را سرم کردم و آمدم پایین سمتِ نمازخانه. قرآنی از توی نمازخانه برداشتم و داشتم می‌آمدم بالا که دیدم دخترک دارد پشتِ سرم می‌دود!

- " خانوم به خدا من منظوری نداشتم. به خدا خودم‌م ناراحت شدم این جوری گفتم به‌تون. "

- " بریم بالا. "

این بار که واردکلاس شدم تقریبا همه آمده بودند. چادرم را آویزان کردم و مدادم را درآوردم. خواستم برگه‌ها را پخش کنم که زمزمه‌شان خورد به گوش‌م: " سفید بدیم. "

این هم از خوانِ سوم!

در حینِ پخشِ ورقه‌هایشان گفتم:

- " اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیلِ سالِ 94 از فرزانگان یک. "

فکر می‌کردند متوجهِ هماهنگ‌کردن‌هایشان نیستم!

- " سه سالِ پیش جای شما روی همین نیمکت‌ها نشسته بودم. "

- " خانوم، ما امتحان نداشتیم این هفته. "

- " من ورقه‌هاتون رو می‌دم و شما همین حرف‌ها رو برای خانوم رفعتی بنویسید. "

- " خانوم شما اگر جای ما بودید چی کار می‌کردید؟ "

سئوالِ سختی‌ست. فقط به این فکر می‌کنم که به‌شان بگویم: " می‌نشستم و هر زنگِ دینی خانم رفعتی را سیر نگاه می‌کردم... "

نمی‌گویم.

پرس و جو می‌کنم و می‌فهمم که الناز، دوشنبه با همین‌ها، کلاس دارد.

راهِ‌حل را می‌گویم؛

برای دوشنبه آماده باشید.

امتحانِ روخوانیِ قرآن ازشان می‌گیرم و مابینِ کار کمی از رشته و حال و اوضاع‌م می‌پرسند. 

کلاسِ اول آن‌جور که دوست دارم پیش نمی‌رود.

***

زنگِ دومی‌ها بین‌شان چندتایی آشنا هست. مراعات‌م را بیش‌تر می‌کنند! 

***

زنگِ سومی‌ها هم همان روندِ "سفید بدیم. " را پیش گرفته‌اند.

کمی ناراحت می‌شوم.

برایشان یک سخنرانیِ مفصل می‌کنم که:

" اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیل 94. نمی‌شه سفید بدید بچه‌ها. واقعا نمی‌شه. من چندان آدمِ سختی نیستم اما به هر حال آدم ناراحت می‌شه وقتی می‌بینه آدم‌هایی که از جنسِ خودش‌ان نمی‌فهمن‌ش. من واقعا ترجیح‌م این‌ه که الان بشینم و باهاتون راجع به انتخابِ رشته‌ی دانش‌گاهی و کارگاه هنری و سمپاد حرف بزنم ولی من مسئولیت دارم که الان ازتون امتحان بگیرم..

من این ورقه‌ها رو می‌ذارم روی میزهاتون. و اگر اتفاقی بیفته که باعث بشه نتونم مسئولیت‌م رو انجام بدم، علی‌رغمِ میلِ باطنی‌م مجبورم از کسی که می‌تونه و قدرت داره کمک بگیرم. "

گند زدم.

ابرازِ ضعفِ صد درصدی.

پچ‌پچ می‌افتد بین‌شان.

- " بدیم بچه‌ها. "

خدا خیلی به‌م رحم می‌کند که باهام راه می‌آیند و مجبور نمی‌شوم بروم دفترِ خانم مسعود. اگر این اتفاق می‌افتاد، به صورتِ کامل، توی همین خوانِ چهارم مغلوب می‌شدم. 

امتحانِ تستی‌شان که تمام می‌شود، یک‌شان از آن تهِ کلاس بلند می‌شود و می‌گوید:

- " خانوم ببخشید، اکانت اینستاگرامِ شما چیه؟! "

- " اگه بگم به‌ت که دیگه نمی‌تونم تا آخرِ کلاس این‌جا وایسم! باید بیام بشینم کنارتون! "

- " خانوم shaalgardan نیستید؟ "

سکوت می‌کنم و لبخند می‌نشیند روی صورت‌م!

-" من عطیه‌ام "

همان لحظه، بیست تا نوتیفیکیشن می‌آید روی گوشی‌م!

بعد از این قضیه کمی می‌خواهم کلاس را صمیمانه‌تر کنم که آن سفت و سختیِ ابتدای کارم از بین برود!

آخرِ کلاس گوشی‌م بینِ بچه‌ها می‌چرخد و خودشان را با اکانتِ من فالو می‌کنند!

رعایتِ صمیمیت و حفظِ مرزها برای خودش هفت خوانی‎ست!

***

زنگِ آخر بی هیچ حاشیه‌ای شروع می‌شود!

بچه‌ها امتحان‌شان را می‌‌دهند و هم‌کاری می‌کنند. 

کمی حرف می‌زنیم و دوست می‌شویم.


زنگ که می‌خورد یعنی باید بیایم دفتر و لیستِ کلاسی را تحویل بدهم. و بروم...

این بار که می‌آیم بیرون، بچه‌ها جورِ دیگری نگاه‌م می‌کنند.

بعضی‌شان می‌گویند: " خداحافظ خانوم. "

و من "خانوم" بودن را برای بارِ دوم و این بار توی مدرسه‌ی قدیمیِ خودم تجربه می‌کنم.

بچه‌های فرزانگان سخت‌اند. سئوال‌هایی می‌پرسند که باید در لحظه توکل کنی بلکه بتوانی جواب‌شان را بدهی! باید توی انتخابِ تک‌تکِ کلمات‌ت دقت کنی چون ممکن است با همان کلمات جوری گیرت بیندازند که از گفتن‌شان پشیمان شوی. بچه‌ها، هرچیزی را از تو قبول نمی‌کنند و هر کسی را به عنوانِ معلم قبول نمی‌کنند. 

ولی اگر روزی بیاید که بتوانی معلم‌شان باشی تا آخرِ عمرشان توی خیابان ببینندت می‌ایستند و احوال‌پرسی می‌کنند. تا آخر عمرشان برایت غافل‌گیری دارند. تا آخر عمرشان با تو حرف خواهند داشت...



پ.ن:

کاش می‌شد بیش‌تر با هم حرف بزنیم...

کاش می‌شد این حرف‌های رسوب‌کرده را برایتان بگویم؛ که بدانید کجا نشستید...

کاش می‌شد بدانید چه‌قدر تک‌تک‌تان را حتی نشناخته، دوست می‌دارم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

چه‌قدر،

چه‌قدر دل‌م می‌خواهد اصلا بغل‌تان کنم...



که میانِ همه‌ی این سرشلوغی‌ها، هنوز حواس‌تان به ما هست.



پ.ن:

جدی گرفتنِ تشکیل هسته‌های نخبگانی در دانشگاه‌ها و مراقبت وزارت آموزش و پرورش برای حل مشکلات سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان دو نکته‌ی دیگر بود که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در تقویت حرکت علمی کشور مؤثر و مفید خواندند.


بعدنوشت:

این که می‌نویسم عینِ پیاده شده‌ی سخن‌رانی‌ست:


حالا وزیر محترم آموزش‌وپرورش هم این‌جا حضور ندارند لکن به گوش ایشان باید برسد،

من از این مسئله‌ی سمپاد - این سازمان مّلی پرورش استعدادهای درخشان - نگرانم. گزارش‌هایی که به من می‌رسد، گزارش‌های خرسندکننده‌ای نیست؛ این سمپاد خیلی مهم است. این کار خیلی مهّمی است و آن نکته هم که اشاره کردند که یک تعداد زیادی مدرسه بر اساس این طرح تأسیس شده، این متوّقف به این است که این سازمان خوب بچرخد و خوب اداره بشود. گزارش‌هایی که به ما می‌رسد در این جهت، گزارش‌های خرسندکننده‌ای نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از خاطراتِ ارتباط‌م با بچه‌ها می‌نویسم.

و این پست کم‌کم به‌روز می‌شود.

+

۱. واردِ کلاس شدم.

این‌جا مدرسه‌ی سختی‌ست. باید حواس‌ت به خیلی چیزها باشد. 

بعضی بچه‌ها سنی اند، همه‌شان افغانستانی اند، بعضی هم‌سن‌ت هستند اما چند سال است ترکِ تحصیل کرده‌اند و حالا دوباره سرِ کلاس‌اند، بعضی ازدواج کرده‌اند و ...

این‌جا تو چیزی از بچه‌ها نمی‌دانی و اوضاع پیچیده‌تر از یک خانواده‌ی معمولی‌ست. هر کدام از بچه‌ها داستانی دارند که تو شاید بینِ همه‌ی دوستان‌ت حتی یک موردش را هم ندیده باشی‌. بچه‌ها، لهجه‌ی افغانستانی ندارند ولی هم‌چنان کشیدگیِ کناره‌ی چشمان‌شان نژادشان را معلوم می‌کند و تو باید مراقبِ نگاه‌هایت باشی که حتی لحظه‌ای تحقیرآمیز نشود. حتی لحظه‌ای ترحم قاطیِ نگاه‌ت نشود. این بچه‌ها برای تجربه‌ی اول، خیلی سخت اند..


۲. مدرسه یک ساختمانِ فوق العاده قدیمی‌ست در یکی از بدنام‌ترین محله‌های تهران؛ پاسگاهِ نعمت‌آباد. پلیس معمولا کسی را گرفته و یا مغازه‌ای را بازرسی می‌کند. کمی که محله را قدم بزنی، توهم می‌گیری و همه را معتاد و خمار می‌بینی. جوی‌های آب حسابی بوی‌ناک‌اند.به سطل‌های آشغال نمی‌توان نزدیک شد. خلاصه‌ی بیش‌ترِ آسیب‌های اجتماعی را می‌توانی این‌جا ببینی. از پسرهای نه ساله‌ای که به‌ت حرف‌های عجیب می‌زنند تا رهگذرانی که جرئت نمی‌کنی ازشان آدرسِ گم‌کرده‌ات را بپرسی. آدم‌های پاسگاه نعمت آباد را می‌توان مطالعه کرد. انگار از یک جای دیگر آمده اند. جایی که من در این نوزده سال ندیده‌ام. 

هوا، این‌جا گرم‌تر است. کارگاه‌های آهن سر و صدا می‌کنند و فضا را وهم‌آورتر. 

اگر آن پسرک جورِ دیگری بزرگ بشود، مدرسه‌ی خوبی برود، خانواده‌اش تامین بشوند و بچسبند به بچه‌شان، قطعا این پسر چیزی از بچه‌های مفید و علامه‌حلی و انرژی اتمی کم ندارد.

شاگردانِ من دخترانِ بسیار با استعدادی هستند.


۳. بیش‌ترشان از زبان می‌ترسند. سعی می‌کنم مهربان‌تر از حدِ معمولِ خودم باشم که بیش از این نترسانم‌شان. دو سه تاشان خیلی حرف می‌زنند. زیاد به‌شان سخت نمی‌گیرم ولی عن‌قریب است که کنترلِ کلاس از دست‌م دربرود.‌بعضی‌شان وسطِ کلاس‌بلند می‌شوند و راه می‌روند! جلسه‌ی اول همه‌چیز را قاطی کرده‌ام! سلام یادم می‌رود، چادرم را توی کلاس جا می‌گذارم، ریزریز و بدخط می‌نویسم ولی کم‌کم من هم عادت می‌کنم که حالا این طرفِ میز هستم.

آخرِ جلسه‌ی دوم یکی شان می‌آید نزدیک‌م و می‌گوید: خانوم خیلی دوست‌تون داریم.

و می‌رود!

من مانده‌ام و دانش‌آموزهایی که همین‌قدر صادقانه است احساسات‌شان..


۴. زهرا ردیفِ دوم می‌نشیند. او و فرشته از بقیه توی زبان قوی‌ترند. فرشته حتی کلاسِ زبان می‌رود!

زهرا زیاد تحویل‌م نمی‌گیرد.

هم‌زمان که حرص می‌خورم از جواب ندادنِ بقیه، معذب می‌شوم که این بچه برایش تکراری‌ست این حرف‌ها. نه می‌توانم سریع‌تر بگذرم و نه می‌توانم زهرا را ندید بگیرم که این‌قدر بی تفاوت است به من. من برای خودم کسی بودم! حالا یک بچه ی چهارده ساله من را به‌عنوانِ معلم‌ش تحویل نمی‌گیرد!

بیش‌تر نگاه‌ش می‌کنم، بیش‌تر تحویل‌ش می‌گیرم ولی جواب نمی‌دهد. باید برای این یکی راهِ‌حلِ دیگری پیدا کنم...

این بچه‌ها سخت‌اند...




ادامه دارد - ان شاء الله -

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۴
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پنجاه و هشت گیگ فیلم دارم برای دیدن،

چهار تا سریال که تعداد قسمت‌هایشان نامتناهی‌ست،

نوشته‌ی آخرِ این ماهِ هیئتِ عقیله را ننوشته‌ام،

طرحِ درسِ کلاس‌م که دو روز دیگر شروع می‌شود ناقص است،

هنوز وقت نکرده‌ام کتاب‌های نخوانده را بخرم حتی،

باید فکری به حالِ هدیه‌ی معلم‌مان کنم،

از تمامِ خانه تنها اتاق‌م تمیز شده و هال و خواهرِ کوچک‌م همزمان به من سلام می‌کنند،

خانه‌های فراوانی هستند که برای عوض کردنِ خانه‌مان باید ببینیم،

و به همه‌ی این‌ها کارهای روزمره مثلِ لباس شستن و سامان دادن به ظرف‌ها و غذا پختن و جارو زدن و این چیزها را هم اضافه کنید!




یکی آن دفترچه‌ی دست‌نخورده‌ی برنامه‌ریزیِ من را بیاورد!!!



پ.ن:

در تمامِ طولِ تحصیل‌م از یک چیز بی‌بهره بودم؛ برنامه‌ریزی.

و این مطلقا یک عیب است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

اولین تجربه‌ی معلم بودن‌م دارد نزدیک می‌شود.

در مدرسه‌ای حوالیِ پاسگاهِ نعمت‌آباد. برای بچه های مهاجرِ افغان.

دعایم کنید رفقا...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

چه‌قدر تریلرِ این مستند شبیه به آن چیزی‌ست که همیشه می‌خواستم یکی درباره‌اش حرف بزند...


و با چه نامِ مناسبی..

مرثیه‌ای سوزناک..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

جشن تان؛ که مثل چراغانی های امشب، همه ی دنیایم را رنگی می کند.

تولدتان؛ که سیرِ سیر می کندم از شور.

تقلاهام برای خیس کردنِ آب نمای مدرسه با بطریِ نیم لیتریِ آب معدنی؛ که می گوید هنوز و بعد از این دو سالِ فرسوده کننده زنده ام.

من و دل خوشیِ بزرگِ جشنِ تولدِ شما.



شما را نداشتم،

بدر شعبان را نداشتم،

امیدِ آمدن تان را نداشتم،

                                      زنده می ماندم آقای مهربان...؟




بعدنوشت:

آقا ما تو شهریم!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۰
فاء


بسم الله...

سلام!

+

بخش نامه اش را دیده ام؛ که می خواهند کم کم ورودی نگیرند و بعد هم مدرسه را بالکل منحل کنند. مگر می شود سازمانی با هزاران دانش آموخته را به همین راحتی منحل کرد و بعد حتی مدرسه شان را هم ازشان گرفت؟ بله، می شود. مدتی ست دیگر از چیزی تعجب نمی کنم. می شود.

می شود اول با پرچمِ "عدالت آموزشی " سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، سمپاد، را کان لم یکن تلقی کرد و به خواهش های فارغ التحصیل هایش هم گوش نکرد که تقاضای خرید مدرسه از دولت را دارند و بعد هم آن قدر تعداد را بالا برد که معلم ها و دانش آموزها و اصلا همین فارغ التحصیل های مدعی دادشان در باید و بعد هم می توان ساختمان هایش را به نفع وزارت خانه مصادره کرد و یا سرای محله شان کرد. بعد هم به بهانه ی تغییر نظام آموزشی آن قدر اوضاع را پیچیده کرد که هیچ کس چیزی نفهمد و در میان این گرد و غبار، شرِ مدارس سمپاد را کند (1) . بله، می شود.

می شود این وسط فقط چند تا مهاجرتِ بچه های سمپاد را دید و به جای آسیب شناسی، به بهانه ی فرار مغزها، درِ مدارس سمپاد را تخته کرد. و یک چیزی را بگذارید درِ گوشی بگویم: " برایم سئوال است چرا مسئولان، تمامِ این سال ها فکرِ خراب کردنِ دانش گاه شریف و تهران نیفتاده اند."

می شود روسری های عقب رفته  در مدارس سمپاد را دید و ریا و فساد قشرِ مذهبی نما را نه. می توان بازی با احساساتِ دخترکان این خاک را ندید که بخشی ش هم توسط بچه های مدارس مذهبی انجام می شود خب! می شود همه ی مشکلات  و ایرادات را به گردن مدارس سمپاد انداخت و در عین حال و در همان لحظه هم به آمار مدال های المپیاد و رتبه های برتر کنکور سراسری و مدال فیلدزِ مریم میرزاخانی (2) افتخار کرد!

سخت که نیست؛ راحت می توان مسئولیت را از روی شانه های خود برداشت و انگشتِ اتهام را گرفت سمت مدارس سمپاد.

من بعد از این هفت سال، همه چیز باورم می شود. می شود همه ی این کارها را کرد. می توان به همین سادگی یک سازمان را به خاک سیاه نشاند...

 

دیگر از نبودنِ روز سمپاد در تقویم کشور ناراحت نیستم. فقط می خواهم کاری به کارمان نداشته باشید. ما را با ساختمانِ مدرسه ی قدیمی و ساده مان، با طعنه و کنایه های همکاران تان در وزارت خانه ی مربوط، با محیطِ نه چندان جالبِ دانش گاه هایتان که همه مان را درب و داغان می کند تنها بگذارید. فقط دیگر کاری به کارمان نداشته باشید.

 

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم،

مرحمت فرموده ما را مس کنید...

 

 

پ.ن:

دارند مدرسه مان را خراب می کنند. تابلوی مدرسه مان را زده اند بر سردر دبیرستان فرزانگان شش. تصمیم شان قطعی ست و راسخ. و حالا که به این جا رسیده ما هم می زنیم به سیمِ آخر. این تجمعِ بچه های توی روز سمپاد که متاسفانه نتوانستم بروم یک چشمه اش بود. باید برای کارهایتان دلیل داشته باشید. ما در مدرسه یاد گرفته ایم که همین طوری چیزی را از آدم های معمولی قبول نکنیم. مدرسه خراب است؟ می خریم ش. می فروشید؟

مدرسه کانونِ فساد است؟ کو مدرک تان؟ بیایید مباحثه کنیم. مدرک دارید؟

بچه ها تویش بی حجاب می شوند و مخارج حروف شان غلط است؟ دست تان را بدهید ببرم تان توی مدرسه های دست پختِ خودتان. جرئت و دل ش را دارید؟

این مدارس سی سال است بچه های خوش فکر تربیت کرده اند و حالا نه با آن دویست نفرِ آن روز که با همه ی آن ها باید مباحثه کنید. یک نمونه اش رضا امیرخانی. یک نمونه اش مریم میرزاخانی و هزارها مثلِ این ها...

خسته ام کردید با بی منطقی هایتان. با بی مدیریتی هایتان.

می فهمید...؟

 

1: یادم می افتد که ما استادیم در این زمینه. بحران و گرد و خاک درست می کنیم که اشتباه هایمان را بگذاریم به پای آن ها...

2: اگر کسی نمی داند می گویم که مریم میرزاخانی دانش آموخته ی سالِ هفتاد و پنج دبیرستان فرزانگان یک تهران است و طلای دوسال المپیادِ کشوری و جهانی ریاضیات با نمره ی چهل و دو از چهل و دو و استاد دانش گاه پرینستون که دو سالِ پیش مدال نوبلِ ریاضی، فیلدز را گرفت.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۴۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

سبکِ زندگیِ این چند وقت م اصلا جذاب نیست. اصلا دوست داشتنی نیست. - شاید بعدتر ها دوست داشتنی بشود مثلا. -

دیشب که می آمدم خانه از جلوی دبیرستان دوره ی دوم فرزانگان رد شدم. ظهر هم که از خانه می رفتم بیرون از جلوی دبیرستان دوره ی اول - راهنمایی - . چراغ هاش روشن بود، زنده بود، نفس می کشید...

چند وقتی می شود که به خاطر همین سبکِ زندگی و فکر و خیال راحت ترم به مدرسه فکر نمی کنم و از حوالی اش نمی گذرم که از دیده ام برود؛ بلکه از دل هم...

دیشب که چراغ های روشن را دیدم دل م لرزید. انگاری یکهو یک چیزی توی دل م خالی شد. یک حسی شروع کرد به سو سو زدن که من همین جا هستم، همین جا در اعماقِ قلب ت!

و چه تلاشِ بیهوده ای کردم که خواستم از قلب م بیرون ت کنم.

چه قدر مسخره و خنده دار است که من هفت سالِ زندگی م را یادم برود.

چه بی فایده بود و چه قدر شکننده...

برای من، هرچند بعضی وقت ها هم دردسر درست کردی اما هنوز دوست داشتنی هستی. هنوز حاضرم بابتِ تو و آدم هایت حرف بخورم. آخری ش هم همین بنده ی خدایی بود که چندین پست این کافه ی کوچک را گرفته بود و به خاطرِ آدم های تو، یک صفحه و نیم به بنده لطف کردند با کلمات شان که هنوز و حتی با یک مشهددرمانیِ فوری، بازهم جای زخم حرف ها باقی مانده.

خیلی ها را به خاطرِ تو بخشیده ام.

نه چون که بخشنده ام، نه چون که آدم خوبی هستم، نه چون ایمان م خیلی زیاد است، نه چون خیلی مهربان م.

بخشیدم شان که دیگر توی فکرم نباشند. که دیگر حضورشان اذیت م نکند و عدم توانایی ام در خفه خون گرفتن هم آن ها را اذیت نکند.

تغییر رفتارِ یکهوییِ هر کسی می تواند سئوال برانگیز باشد:

مثلا این که تا چند دقیقه ی پیش دخترک داشته از ناراحتیِ بی حد و حصرش می گفته و حالا توی یک جمله ی کوتاه می گوید بخشیده.

اگر EQ موجود باشد و فقط هم کمی دخترک را بشناسد متوجه می شود که آن ابرازِ ناراحتی یعنی حالِ دخترک دارد بهتر می شود و دارد به بخشیدن فکر می کند. متوجه می شود موفقیتِ بزرگی کسب کرده که توانسته او را به حرف بیاورد که از دل خوری هایش از او بگوید. اما دخترک جنبه های دیگری را کشف می کند، خسته می شود از فکر کردن، نگاه به جهتِ صعود تابع و موج الکترومغناطیس می کند که حسابی مانده، کتابِ ویرایش نشده را می بیند که باید دو روز دیگر تحویل بدهد و تصمیم ش عوض می شود. می گوید با دوستان ش حرف زده، می گوید دل خوری هایش را نوشته و دیگر نیازی نمی بیند برای یک غریبه - هرچند که او دلیلِ تمامِ این دل خوری ها باشد - حرف بزند. می گوید بابتِ رازهایش مطمئن باشد که دخترک هنوز آن قدری ضعیف نشده که اعتمادِ آدم ها را سلاح کند و بگذارد رو به رویشان .می گوید که بخشیده اش. اما خودش که می فهمد این بخشش از آن هایی ست که می خواهی فکر به طرف بیش از این اذیت ت نکند. خودت که می فهمی این فراموش کردنِ تمام اتفاق هاست و نه بخشیدن...


این ها را نگفتم که فکر کنی منتی هست بر تو؛ نه.

گفتم که بدانی من وقتی دارم حرف می زنم، وقتی دارم غر می زنم، وقتی دارم از مشکلات م با یکی، با خودش حرف می زنم، وقتی دارم یک داستانِ تکراری را برای بارِ هزارم می گویم یعنی دارم خوب می شوم. یعنی هنوز به طرف م امیدوارم که ارزشِ غر زدن به جان ش را دارد. یعنی دارم به بخشیدن فکر می کنم نه فراموشی...


این ها را گفتم که بدانی دارم خوب می شوم، هنوز به تو امیدوارم، هنوز حاضرم به خاطرت حرف بشنوم و بقیه بهم لطف کنند!

این ها را گفتم که بدانی هنوز هم چراغ های روشن ت توی ساعات میانیِ شب دل م را می برد...

 

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۰۴
فاء