کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۴ مطلب در خرداد ۱۳۹۲ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

من توی خانواده ای به دنیا آمدم که از روز اول زندگی ام " خانوم دکتر "  صدایم می کردند.

این اولین باری است که دارم به این موضوع اعتراف می کنم که:

من از پزشک بودن بدم نمی آید؛ حتی شاید بتوان گفت دوستش هم دارم.

ولی باید گفت که آدم پزشکی نیستم، حداقل تا امروز...

بعضی چیزها هستند که تو دوستشان داری اما بعدها می فهمی که برای آن کار ساخته نشده ای.

مثلا مامان می گوید نفرولوژی را به شدت دوست داشته اما وقتی مطالعه اش می کند می فهمد مال این رشته نیست.

من پزشکی را دوست دارم و داروسازی را و معلمی انشا را و کشاورزی را...

من شیمی را دوست دارم...

من والیبال و سازدهنیم را دوست دارم...

اما باید دید آدم کدامشانم...

روزگار جدیدی پیش روی من است...

+

پرنده فکر  ذکرش آب و دون نیست،

پرنده فکر آسمونِ و بس؛

ما آب و دونُ با قفس نخواستیم،

هم آب و دون ارزونی تون، هم قفس...

+

چند ماهی می شود که به یک باور جدید رسیده ام:

اگر حتی آدم بدی هستیم، آدم بد پر باور و پر غیرتی باشیم. این قدر مطالعه کرده باشیم که به یقین رسیده باشیم و حاضر باشیم برای هدفمان جان بدهیم...

هر کاری می کنیم کاش باور و یقینمان باشد...

+

" تو مکر آخر شیطانی و مکر خدا با ماست... "

+

خدایا!

تصمیم های مهمی پیش روی من است؛ خودت کمک کن. اگر راه داشت حتی می گفتم: " خودت به جای من تصمیم بگیر... "

این روزها جمله ی روی تخته ی توی اتاقم این است:

- این فقط یک خواهش است - :

" میشه این روزا بیشتر مراقبم باشی؟

آخه خیلی این روزا لازمت دارم... "

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء
یا هو ...

سلام !

از این زمان تعجب نکن ...

فعل این روز های همه ی ما آینده در گذشته ی کامل شده ...

پ . ن :

چه قدر چون همگان مثل دیگران باشم ...

           از ضد

           فاضل نظری

                                                                 تا بعد ... !

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

. . . و من به این فکر می کنم که توی ارتباط ما آدم ها هم ماجرا همین است . . .

هر چه احساس آدم ها و مشترکاتشان بیشتر باشد درد کندن آن آدم ها بیشتر می شود...

" این " آدم ها و آدم ها ، آدم ها و دلبستگی هاشان ، آدم ها و دوست داشتنی هاشان و ... باید بی حس شوند تا بتوان کندشان...      

 

ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یه تار از موهات رو بگیر و بکش؛ درد داره نه ؟

همیشه دندون هات رو که می خوای پر کنی اول 3 تا آمپول بی حس کننده  و یه اسپری کامل رو توی دهنت خالی می کنه دندونپزشک و بعد تازه بازهم ازت می پرسه که بی حس شده دهنت یا نه و بعد شروع می کنه به کار کردن روی دندونت...

 امیدوارم هیچ وقت تجربه اش نکنی ولی آدم هایی که عضوی از بدنشون رو بدون بی حسی از دست دادن میگن که دردش  خیلی بیشتر از کشیدن یه موئه یا یه دندون...

همه ی این ها برمی گرده یه سلول؛ یه سلول عصبی...

هر چه قدر این سلول ها بین دو تیکه بیشتر باشه کندن اون تیکه درد بیشتری داره...

 

 

ادامه دارد...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۳۰
فاء