کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۸ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

یک وقت‌هایی هم هست که بعضی حرف‌ها را توی اتوبوس می‌شنوی. اول فکر می‌کنی آدم‌ها دارند مسخره می‌کنند. دارند حرف‌های الکی می‌زنند. می‌دانند و جورِ دیگری می‌گویند اما بعد می‌بینی که اطلاعاتِ آن شخص از تاریخِ آرایش‌گاه رفتن‌های آنجلینا جولی بیش از تاریخِ اسلام است و دارد راجع به عللِ مهاجرتِ یک سری از ائمه به ایران بحث می‌کند. و چیزهایی می‌گوید که سرت سوت میکشد...

جایم را عوض می‌کنم توی اتوبوس و می‌چرخم سمتِ آن خانم: " کاری به حضرت معصومه و این همه امام‌زاده‌ی مدفون در ایران ندارم اما من بودم راجع به یک بنده‌ی معصومِ خداوند حتی این شکلی فکر هم نمی‌کردم؛ چه برسد به آن که فکرم را بلند و بی‌محابا توی اتوبوس فریاد بزنم... "



رفتارِ درست این است...؟

رفتارِ درست چیست...؟

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۱۸:۰۸
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

هرچند که شاید آقای بختیاری این‌جا را نخوانند ولی دی‌شب واقعا دل‌م می‌خواست به‌شان بگویم که مراقبِ فائزه‌ی ما باشید که بسیار برایمان عزیز است.. مگر چندتا فائزه‌ی شفیعی داریم که این‌قدر ذوق کنیم از جشنِ عقد و عروسی‌اش؟!

می‌خواستم بگویم که بروید و خدا را روزها و ماه‌ها شکر کنید که خداوند فائزه را قسمت‌تان کرد...

شاید فائزه هم دیگر وقت نکند زیاد به این‌جا سر بزند اما باید برایش بنویسم که دی‌شب چه‌قدر از تهران بدم آمد. که ساعت نهِ شب بود و من هنوز توی ترافیکِ خیابان اختیاریه مانده بودم... که توی ماشین گریه‌ام گرفت از تاخیرِ دو ساعته‌ام که تمام‌ش به خاطرِ شلوغیِ خیابان‌ها بود... باید برایش بنویسم که چه‌قدر عجیب بود منصوب شدن به سمتِ " دوستِ عروس " . که چه‌قدر مسخره‌بازی داشتیم برای خودمان و می‌ترسیدیم آبرویش را ببریم!! که چندین تا از شعرهایمان را نخواندیم!! باید بنویسم که قرار گذاشته بودیم با بچه‌های گروهِ " و دوستان " مان که کارتِ عروسی‌ش را ما برایش درست کنیم. که صفحه‌های طلافروشی‌ها را زیر و رو کردیم برای پیدا کردنِ یک چیزِ " فائزه‌ای"! که چه‌قدر بالیدیم به رفیقِ عزیزمان جلوی خانواده‌ی هم‌سرش! انگاری ما بزرگ‌ش کرده باشیم!

باید برایش بنویسم که چه‌قدر دل‌م تنگ شد برایش. هنوز هیچ چیز نشده دل‌م دوباره همان روزهای دبیرستان‌مان را خواست. همان روزهای حرف‌‌زدن‌های طولانی را..

روزی از روزهای فروردین بود و من غوطه‌ور توی خبرِ ازدواجِ یکی از آشنایان که نوشتم: " تا قبل از تاهل می‌شود از کسی توقع داشت که هر زمان کنارِ تو بایستد به عنوانِ دوست اما بعد از آن احتمالا همان توقع را هم ننی‌توان داشت. نمی‌توان به سرِ شلوغِ آدم‌ها خرده گرفت. تنظیم روابطِ اجتماعی با رفقای متاهل، کارِ آسانی نیست.. جوری که به خوبیِ قبل دوست بمانید و سطح توقعات‌تان هم زندگیِ جدیِ رفیق‌تان را به‌هم نریزد.

من این روزها دارم تمرین می‌کنم چه‌طور دنباله‌ی پیراهنِ عروس را بالا بگیرم، چه‌طور توی مراسمِ عروسی اشک‌م در نیاید، چه‌طور بچه‌های کوچولوی توی عروسی را از دسته‌گلِ عروس دور کنم، چه‌طور تبریک بگویم و..

دعا کنید یاد بگیرم نباید آدم‌ها را توی وجودم زندانی کنم. نباید بخواهم مالِ من باشند فقط.

و شاید به‌ترین راه‌ش همین باشد که یکی از نزدیک‌ترین دوستانِ آدم عروس بشود...


مبارک‌ت باشد عزیزِ دل..

[ و در این قسمتِ نوشته به‌ترین دعایی که می‌شود برای کسی کرد. همان..

و یک آرزو، که خدایا هرگز از من نگیرش. هرگز.. ]

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۹:۲۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+
صدای قرآن خیلی توی خانه‌ی ما می‌آید. یا پدرم دارد سهمِ روزانه‌اش را می‌خواند و یا قرآن گوش می‌کنیم از قاری‌های بزرگ؛ محمد رفعت، محمد منشاوی، عبدالباسط و..
میانِ همه‌ی این نواها، بعضی برایم خاص‌ترند. یکی شان ترتیلِ سوره‌ی مطففینِ آقای پرهیزگار است. هربار هم شبیهِ بارِ اول قلب‌م را می‌لرزاند و می‌ترساندم از همه‌ی کم‌فروشی‌هایی که توی زندگی‌م کرده‌ام. که خداوند می‌گوید " وای بر کم‌فروشان "
اما چیزی که برایش این پست را منتشر کردم تلاوتِ آیاتِ سوره‌ی آل‌عمران از ابوالعینین شعیشع است که از آیه‌ی ۳۳ شروع می‌شود و ماجرای مریم (س) و بعد هم قصه‌ی یحیی (ع) را می‌گوید.
مادرم قبل از تولدِ من، خوراکِ شنیدنی‌اش همین نوار کاست بوده. جایی که خداوند می‌گوید " إِذْ قَالَتِ امْرَأَتُ عِمْرَانَ رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا فَتَقَبَّلْ مِنِّی إِنَّکَ أَنْتَ السَّمِیعُ الْعَلِیمُ " ؛ فرزندم را نذر تو کردم تا آزاده باشد..
و ادامه‌ی قصه:
" فَتَقَبَّلَهَا رَبُّهَا بِقَبُولٍ حَسَنٍ وَأَنْبَتَهَا نَبَاتًا حَسَنًا ".
خدایا،
دخترِ عمران را قبول کردی - " فَتَقَبَّلَهَا " - ؛
می‌شود من را هم قبول کنی...؟
کلِ آن نُه ماه، زمزمه‌ی مادرم همین حرف بوده که:
" رَبِّ إِنِّی نَذَرْتُ لَکَ مَا فِی بَطْنِی مُحَرَّرًا "
می‌شود من را هم قبول کنی..؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از خاطراتِ ارتباط‌م با بچه‌ها می‌نویسم.

و این پست کم‌کم به‌روز می‌شود.

+

۱. واردِ کلاس شدم.

این‌جا مدرسه‌ی سختی‌ست. باید حواس‌ت به خیلی چیزها باشد. 

بعضی بچه‌ها سنی اند، همه‌شان افغانستانی اند، بعضی هم‌سن‌ت هستند اما چند سال است ترکِ تحصیل کرده‌اند و حالا دوباره سرِ کلاس‌اند، بعضی ازدواج کرده‌اند و ...

این‌جا تو چیزی از بچه‌ها نمی‌دانی و اوضاع پیچیده‌تر از یک خانواده‌ی معمولی‌ست. هر کدام از بچه‌ها داستانی دارند که تو شاید بینِ همه‌ی دوستان‌ت حتی یک موردش را هم ندیده باشی‌. بچه‌ها، لهجه‌ی افغانستانی ندارند ولی هم‌چنان کشیدگیِ کناره‌ی چشمان‌شان نژادشان را معلوم می‌کند و تو باید مراقبِ نگاه‌هایت باشی که حتی لحظه‌ای تحقیرآمیز نشود. حتی لحظه‌ای ترحم قاطیِ نگاه‌ت نشود. این بچه‌ها برای تجربه‌ی اول، خیلی سخت اند..


۲. مدرسه یک ساختمانِ فوق العاده قدیمی‌ست در یکی از بدنام‌ترین محله‌های تهران؛ پاسگاهِ نعمت‌آباد. پلیس معمولا کسی را گرفته و یا مغازه‌ای را بازرسی می‌کند. کمی که محله را قدم بزنی، توهم می‌گیری و همه را معتاد و خمار می‌بینی. جوی‌های آب حسابی بوی‌ناک‌اند.به سطل‌های آشغال نمی‌توان نزدیک شد. خلاصه‌ی بیش‌ترِ آسیب‌های اجتماعی را می‌توانی این‌جا ببینی. از پسرهای نه ساله‌ای که به‌ت حرف‌های عجیب می‌زنند تا رهگذرانی که جرئت نمی‌کنی ازشان آدرسِ گم‌کرده‌ات را بپرسی. آدم‌های پاسگاه نعمت آباد را می‌توان مطالعه کرد. انگار از یک جای دیگر آمده اند. جایی که من در این نوزده سال ندیده‌ام. 

هوا، این‌جا گرم‌تر است. کارگاه‌های آهن سر و صدا می‌کنند و فضا را وهم‌آورتر. 

اگر آن پسرک جورِ دیگری بزرگ بشود، مدرسه‌ی خوبی برود، خانواده‌اش تامین بشوند و بچسبند به بچه‌شان، قطعا این پسر چیزی از بچه‌های مفید و علامه‌حلی و انرژی اتمی کم ندارد.

شاگردانِ من دخترانِ بسیار با استعدادی هستند.


۳. بیش‌ترشان از زبان می‌ترسند. سعی می‌کنم مهربان‌تر از حدِ معمولِ خودم باشم که بیش از این نترسانم‌شان. دو سه تاشان خیلی حرف می‌زنند. زیاد به‌شان سخت نمی‌گیرم ولی عن‌قریب است که کنترلِ کلاس از دست‌م دربرود.‌بعضی‌شان وسطِ کلاس‌بلند می‌شوند و راه می‌روند! جلسه‌ی اول همه‌چیز را قاطی کرده‌ام! سلام یادم می‌رود، چادرم را توی کلاس جا می‌گذارم، ریزریز و بدخط می‌نویسم ولی کم‌کم من هم عادت می‌کنم که حالا این طرفِ میز هستم.

آخرِ جلسه‌ی دوم یکی شان می‌آید نزدیک‌م و می‌گوید: خانوم خیلی دوست‌تون داریم.

و می‌رود!

من مانده‌ام و دانش‌آموزهایی که همین‌قدر صادقانه است احساسات‌شان..


۴. زهرا ردیفِ دوم می‌نشیند. او و فرشته از بقیه توی زبان قوی‌ترند. فرشته حتی کلاسِ زبان می‌رود!

زهرا زیاد تحویل‌م نمی‌گیرد.

هم‌زمان که حرص می‌خورم از جواب ندادنِ بقیه، معذب می‌شوم که این بچه برایش تکراری‌ست این حرف‌ها. نه می‌توانم سریع‌تر بگذرم و نه می‌توانم زهرا را ندید بگیرم که این‌قدر بی تفاوت است به من. من برای خودم کسی بودم! حالا یک بچه ی چهارده ساله من را به‌عنوانِ معلم‌ش تحویل نمی‌گیرد!

بیش‌تر نگاه‌ش می‌کنم، بیش‌تر تحویل‌ش می‌گیرم ولی جواب نمی‌دهد. باید برای این یکی راهِ‌حلِ دیگری پیدا کنم...

این بچه‌ها سخت‌اند...




ادامه دارد - ان شاء الله -

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

پیش‌نویس:

قبلا گفته بودم که دو سه سالی می‌شود برای هیئتِ دانش‌آموخته‌های مدرسه‌مان نوشته‌هایی می‌نویسم. این که الان منتشرش می‌کنم را یکی از بچه‌ها توی نشستِ این ماهِ عقیله خواند و خودم توی روضه‌ی خانه‌ی خانم محمدی. کمی با بقیه‌ی نوشته‌های عقیله متفاوت است.

+

دوست‌ش داشتم فقط و فقط چون شبیهِ شما بود.

من یک تمثال از شما ساخته‌بودم توی ذهن‌م و همه چیز و همه کس را اول روی آن می‌گذاشتم و اگر شبیه‌تان بود توی دل‌م برایش جا باز می‌کردم که بیاید و بنشیند؛ بلکه قلب‌م سوراخ نباشد.بلکه نابرابریِ فشارِ دو طرف‌ش مچاله‌اش نکند‌. - می‌بینید چه خوب درسِ فیزیک‌م را یاد گرفته‌ام؟ -

انگاری فقط یک چیزی جا می‌دادم داخل‌ش که شکل‌ش را حفظ کند و شما رغبت کنید نگاه‌ش کنید. درست شبیهِ روزنامه‌هایی که توی کیف‌ها می‌‌گذارند..

دلِ من این اواخر پر از این روزنامه‌هایی بود که سرِ جای خودشان خبررسانی می‌کنند و مهم‌اند اما در برابرِ اشیای درونِ کیف - اشیای واقعیِ آن - هیچ ارزشی ندارند. جای محبتِ شما خالی بود...

ببینید آقای مهربان،

لطفاً خودتان زودتر بیایید و این روزنامه‌ها را، این محبت‌های مشقی را بریزید بیرون..

لطفاً دلِ من را از چنگِ این مستاجرهایی که خودم هیچ‌جوره حریف‌شان نیستم خلاص کنید...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۱۵
فاء
بسم‌الله...
سلام!
+
این چند وقت تنها کارِ هیجان‌انگیزم فیلم دیدن و کتاب خواندن بوده. به نظرم خوب آمد‌ که راجع به‌‌شان با هم حرف بزنیم:
۱. اتاق یا the room
خوب.واقعا خوب. روایتِ یک زندگیِ جدید و تجربه‌های تازه از زبان یک بچه‌ی پنج ساله. به نظرم ببینیدش.
۲. سریالِ المنتری
نسخه‌ی آمریکاییِ‌شرلوک هلمز است. بیست‌وچهار قسمتِ اول‌ش را که از قضا می‌شود فصلِ اول را دیده‌ام ولی با کمالِ تعجب چندان جذب‌م نکرد. فعلا دیدنِ فصل‌های بعدی را بی‌خیال شدم!
این شرلوک هلمز زیادی معتاد و عاشق است!
من نسخه‌ی انگلیسی‌اش را ترجبح می‌دهم. استدلال‌های قوی‌تر و ماجراهای پیچیده‌تری دارد!
۳. ایستاده در غبار
هرچند بار می‌توانید بروید و ببینید!
۴.گِیم آو ترونز
این سریال هم چندان جذب‌م نکرد. اما نکته‌ی هیجان‌انگیزش این بود که بعد از سه سال فهمیدم موسیقیِ متنِ این فیلم است که رفته روی اعصاب‌م!!
۵. مکسِ دیوانه یا mad Max
از حدودِ دو ساعت فیلم، یک ساعت و نیم‌ش تعقیب و گریز است! و من در عینِ ناباوریِ همگان حتی خودم فقط یک ربع‌ش را زدم جلو و حوصله‌ام کشید که بقیه‌اش را ببینم!
۶. ناهمتا قسمتِ سوم یا divergent 3
خیلی تکراری شده دیگر! هی یکی آن یکی را زیرِ سلطه‌ی خودش در می‌آورد و این داستان ادامه دارد!!
۷. قسمتِ ویژه‌ی شرلوک
مغزم درد گرفت!
بس که هی قاطی کردم کدام واقعی‌ست و کدام خیال!!

+
حق‌م است که دعوایم کنید.
هنوز کتاب‌هایی که می‌خواستم را نخریده‌ام!
:-""
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۵۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

از سالِ ۹۰ تا همین چند هفته‌ی پیش تلفن‌م  چیزِ جالبی بود. از همه نظر در ابتدایی‌ترین حالتِ موجود!

با این حال من کلی یادداشت نوشته بودم داخل‌ش؛ از لحظه‌هایی که چیزِ دیگری دمِ دست‌م نبود و مغزم از یادآوریِ خاطرات داشت منفجر می‌شد. سه چهار روز قبل از کنکور بود که طیِ یک اشتباهِ مسخره همه‌ی گوشی فرمت شد!!

و دیگر نه خبری از آن یادداشت‌هاشت و نه حتی به خاطرم می‌آید چه چیزی بود که آن همه اذیت‌م می‌کرد آن روزها.

عجیب است برایم خوش‌آیند بودنِ این بی خاطرگی..


پ.ن:

سفرنامه‌ی مسافرتِ چهار روزه‌ام را خواهم نوشت‌. هرچند که چندان طولانی نخواهد بود.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۳۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پنجاه و هشت گیگ فیلم دارم برای دیدن،

چهار تا سریال که تعداد قسمت‌هایشان نامتناهی‌ست،

نوشته‌ی آخرِ این ماهِ هیئتِ عقیله را ننوشته‌ام،

طرحِ درسِ کلاس‌م که دو روز دیگر شروع می‌شود ناقص است،

هنوز وقت نکرده‌ام کتاب‌های نخوانده را بخرم حتی،

باید فکری به حالِ هدیه‌ی معلم‌مان کنم،

از تمامِ خانه تنها اتاق‌م تمیز شده و هال و خواهرِ کوچک‌م همزمان به من سلام می‌کنند،

خانه‌های فراوانی هستند که برای عوض کردنِ خانه‌مان باید ببینیم،

و به همه‌ی این‌ها کارهای روزمره مثلِ لباس شستن و سامان دادن به ظرف‌ها و غذا پختن و جارو زدن و این چیزها را هم اضافه کنید!




یکی آن دفترچه‌ی دست‌نخورده‌ی برنامه‌ریزیِ من را بیاورد!!!



پ.ن:

در تمامِ طولِ تحصیل‌م از یک چیز بی‌بهره بودم؛ برنامه‌ریزی.

و این مطلقا یک عیب است.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ مرداد ۹۵ ، ۰۵:۳۵
فاء