کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۸ مطلب در خرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

اگر بدانید چند بار چیزی نوشتم و پاک کردم...

حرف هست،

جرئتِ گفتن نیست.



بعضی چیزها را به هیچ کس نباید گفت.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۵ ، ۰۱:۱۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

امشب که پدر آمد دنبال م...


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۲۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+

صفحه ی اینستاگرام‌ت که قفل باشد می‌توانی با ضریبِ اطمینانِ بالایی ادعا کنی که همه‌ی آشناهای مجازی‌ت را می‌شناسی. راجع به پیام‌رسان‌های فوری هم اوضاع همین است.

وقتی صفحه‌ی اینستاگرام‌ت باز باشد بازهم ردی از بازدیدکننده‌هات را می‌توانی ببینی.

اما وبلاگ؛ وبلاگ با همه‌ی این محیط های مجازی فرق می‌کند. تو می‌نویسی و حتی گاهی نوشته‌هایت را فراموش می‌کنی اما کسانی هستند که بدونِ آن که تو بفهمی و بدانی، تمام‌شان را می‌خوانند و با توجه به آن‌ها، شخصیت‌ت را توی ذهن‌شان می‌سازند که البته در اغلب موارد هم واقعی نیست.

دلیلِ این همه مقدمه‌چینی این بود که از تجربیاتِ عجیب و جالب‌م بگویم به بهانه‌ی یک موردی که یک هفته‌ی پیش، اتفاق افتاد.

اولین بار که آقای امیرخانی غافل‌گیرم کرد و البته بعدش خانم مصطفی‌زاده که به فاصله‌ی یک هفته، نامه‌ی سرگشاده‌ام را توی مرحوم بلاگفا خواندند و جواب دادند! بعد هم یک روزی خانم بهبهانی ازم پرسیدند چرا مدتی‌ست نمی‌نویسم؟! و من در آن لحظه داشتم فکر می‌کردم کدام معلم‌های دیگرم این صفحه را می‌خوانند که خانم سیدرضی هم اعلام حضور کردند!

بعد کم‌کم بچه‌های راهنماییِ سابق پیدایشان شد و بچه‌هایی که الان دبیرستانی هستند و آشناهایی از حلی و شریف و تهران.

بعد از آن، تعدادِ این غافل‌گیری‌ها و البته آشناهایی که مرا می‌شناختند و من نمی‌شناختم‌شان بیشتر شد. 

یک‌هویی با آدم‌هایی مواجه می‌شدم که بخشی از حرف‌های من را خوانده‌بودند و چیزهایی ازم یادشان بود ولی من حتی اسم و فامیل‌شان را نمی‌دانستم! البته که آشنایی با همه‌ی این آدم‌ها برایم ذوق‌آور بوده و اصلا شاید دلیلی که بلاگ را از همه‌ی محیط‌های مجازی دوست تر دارم همین است که هر کسی می‌تواند بخواند و البته هیچ اجباری هم در کار نیست برای خواندن. هر کسی هر چیزی را بخواهد، فارغ از تعارفاتِ رایج می‌خواند.

یک هفته‌ی پیش بود که کامپیوتر روشن بود و تلگرام رویش باز. یک صدایی ازش بلند شد که یعنی کسی کارت دارد!

آمدم!

بُهت زده شدم!

کسی که حدس می‌زنم این جا را از شهریورِ 94، آرشیوخوانی کرده و چیزهای زیادی از ما می‌دانست. و احتمالا الان هم این پست را می‌خواند!

راستش، فارغ از آن شخص و آن مورد و اتفاق که الان مجالِ بحث‌ش نیست فکر می‌کنم باید از این به بعد محتاط تر بنویسم!

یک‌هو دیدید پس‌فردا مدیرِ مدرسه برایم کامنت گذاشت،

و یا حتی وزیر آموزش و پرورش!!!




پ.ن 1:

دوباره باید یک چیزی را اول به خودم و بعد به همه ی آشنایان و دوستان م بگویم؛

دین و آیینِ ما اجازه ی رسیدن به هدف از هر راهی را نمی دهد. قصدِ اصلاحِ جامعه را داریم؟ خیلی هم خوب و قابلِ احترام است این دغدغه مان اما چند دقیقه توقف کنیم و بزنیم کنار. نگاه کنیم به راه مان. کجاییم؟ نکند به قصد و با نیتِ درست کردنِ دور و برمان نزدیک شویم به خط قرمزها و کم کم ردشان کنیم...

گاهی باید ترمزِ خودمان را بکشیم. یک نگاهی به وسایل مان بکنیم و حواس مان باشد هدف مان، هر چه قدر بزرگ، در تعارض با آن وسایل قرار نگیرد. مثلا نمی شود این بهتر کردنِ اوضاع را به جای پسرهای دانشگاه با دوستانِ خودمان شروع کنیم؟ - و البته که برعکس ش را بسیارتر دیدم. -

مثلا نمی شود گاهی به این فکر کرد که چیزی که ما داریم آدم ها را ازش نهی می کنیم، دقیقا همان کاری ست که خودمان در آن لحظه داریم انجام می دهیم؟

مثلا نمی شود به جای حرف های طولانی - که خودشان و درست یا غلط بودن شان و تواناییِ کنترلِ درست شان - یک فکری کرد و عمل کرد؟ یک کارِ فرهنگی را سر و سامان داد مثلا؟

نمی شود حواس مان به وقت هایمان، به حرف هایمان، به عمرمان بیش تر باشد؟

ما فقط نورده سال مان است رفقا،

جا داریم برای تجربه...

درست تر است که از خودمان و دو سه نفرِ دور و برمان شزوع کنیم...


پ.ن 2:

شاید شعار به نظر برسد. ولی من این شعار را هم خیلی دوست دارم:

کاری را که درست یا غلط بودن ش، معادله ی سود و زیان ش، برایمان واضح نیست را به نظرم می شود این شکلی خیلی خوب تکلیف ش را معلوم کرد؛ اگر امامِ زمان مان را می دیدیم، در حضورش آن کار را می کردیم؟ آن حرف را می زدیم؟

مشکل از چشمانِ من است.

وگرنه که او هست و شب ها به جای همه مان توبه می کند...

کاش خط کشِ وجود و کارهایمان حجتِ خداوند باشد...

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۵ ، ۰۰:۵۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پیش نویس:

غُر است تماما.


+

- فرسایش را تعریف کنید ( با ذکرِ مثال، چهار نمره )

- فرسایش فرآیند نابودی تدریجی رویه ی یک ماده‌است. فرسایش عبارت است از فرسودگی و از بین رفتگی مداوم سطح (انتقال یا حرکت آن از نقطه‌ای به نقطه دیگر در سطح ) توسط آب یا باد. فرسایش فرایندی است که طی آن ذرات از بستر خود جدا شده و به کمک یک عامل انتقال دهنده به مکانی دیگر حمل می شوند.

مثال:

وقتی روزی را سپری می کنید که پارسال این موقع، کنکور داشته اید. وقتی آزمونِ آزمایشی روزتان را خراب می کند. وقتی دل تنگِ تمامِ دوستان تان می شوید و جایی نیست بتوانید باهم ببینیدشان. وقتی مغزتان از فکر و ایده ی روی زمین مانده دارد منفجر می شود. وقتی بدن تان دیگر یاری نمی کند. وقتی شانه هایتان درد می گیرد. وقتی کنکور بعد از ماه رمضان است و تابستانِ بعدش تباه می شود. وقتی به بعد از این چند وقت فکر می کنید و تصور می کنید منفجر خواهید شد بعد از برداشتنِ این همه فشار. وقتی فکر می کنید بعد از کنکور نگاهِ یک سری آدم ها هم نخواهید کرد. وقتی هزار هزار کار مانده و حوصله ای نیست برای انجام شان. وقتی حس می کنید دارید تباه می شوید میانِ این دو سال.

وقتی روح تان ساییده می شود به کتاب های بزرگِ تست.

وقتی دیدنِ مسخره بازی های سئوال ها دیوانه تان می کند.

وقتی همه می فهمند که این سی و اندی روز فقط خود را می کِشید روی زمین که برسید به آن ته.

وقتی خودتان هم می فهمید که دیگر طاقتِ یک چیزهایی را ندارید.

وقتی سرِ خواهرِ هفت ساله تان داد می کشید.

وقتی گند می زنید به روزهای همه ی اطرافیان تان و عذاب وجدان ش رهایتان نمی کند.

فرسایش فرآیند نابودی تدریجی رویه ی یک ماده‌است.

دعا کنید که زودتر این روزهای بی خاصیت تمام شوند که لایه های رویینِ من تمام شده و از قضا لایه های زیرین م اصلا زیبا نیست...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ خرداد ۹۵ ، ۲۳:۴۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

شعبان، ماهِ پیامبر است.

رجب، ماهِ امیرالمومنین.

ولی رمضان، ماهِ خودِ خداست.

اصلا خداوند رمضان را برداشته برای خودش. سفره ی بزرگی پهن کرده و همه جا را ریسه بسته. آن قدر که نورِ ریسه هاش، دلِ همه ی آدم ها را روشن می کند

زندگی ای که برای خودم درست کرده ام باعث شده روزهای قبل از رمضان به جای برنامه ریزی برای بهره ی بیشترم، به این فکر کنم که چه جوری روزه بگیرم که بتوانم درس بخوانم. چند روز بروم مسافرت؟ چند روز مریض بشوم؟ 

از خودم خجالت می کشم...

خداوند،

ببخشید این حد از نفهم بودن م را.

که تو اگر نخواهی، کنکور چیست و برنامه های من کجاست؟!

ببخشید که هنوز بزرگ نشده ام ...

 


قفسم را می گذاری در بهشت، تا بوی عطر مبهم دوردستی مستم کند؛ تا تنم را به دیواره ها بکوبم؛ تا تن کبودم درد بگیرد
و درد، نردبانی است که آن سویش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛
اما من آدم متوسطی هستم و بیش از آن چه باید، خودم را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم حسرتم را فقط آه می کشم. تن نمی کوبم به دیواره ها که درد، مرا به تو برساند.

قفسم را می گذاری در بهشت تا تاب خوردن برگ ها، تا سایه های بی نقص درختان انبوه، دیوانه ام کند؛ تا دست از لای میله ها بیرون کنم؛ تا دستم لای میله ها زخم شود
و زخم، دالانی است که در پایانش تو ایستاده ای برای در آغوش کشیدنم؛
اما من آدم متوسطی هستم و خود را درگیر نمی کنم؛ با هیچ چیز. در بهشت هم هوسم را فقط نگاه می کنم و دستم را زخمی هیچ آرزویی نمی کنم...ماه رمضان که می شود، صدایت را بلند می کنی؛ بلند و بلندتر. من بیشتر و بیشتر پشت پرده پنهان می شوم. تو هر رمضان، قفسم را می گذاری در بهشت تا هوس کنم؛ ولی من.. (*)





پ.ن:

 

به هر چیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد

چنان گردد که از عشق ش بخیزد صد پریشانی

مُرَوَح کن دل و جان را، دلِ تنگِ پریشان را

گلستان ساز زندان را، بر این ارواحِ زندانی...







*: خدا خانه دارد. نفیسه مرشدزاده

 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۵ ، ۰۵:۱۹
فاء

بسم الله...

سلام!

+

اگر هنوز این مستند را ندیده اید، اولین اقدام تان دیدن ش باشد. می توانید از من هم امانت ش بگیرید اگر ندارید. به جرئت می توانم بگویم در صدرِ تمامِ مستندهایی که دیده ام قرار می گیرد:

آخرین روزهای زمستان.







پ.ن:

سینماییِ ایستاده در غبار از ابتدای ماه رمضان اکران می شود.

این سبک از درام مستند را از دست ندهید...


بعدنوشت:

لینک های دانلود مستند

قسمت 1

قسمت 2

قسمت 3

قسمت 4

قسمت 5

قسمت 6

قسمت 7

قسمت 8، جلسه با احمد متوسلیان

قسمت 9، عملیات رمضان

قسمت 10

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۳۵
فاء

بسم الله...

سلام!

+


روا بوَد که چنین بی حساب دل ببری...






پ.ن:

خودت نمی دانی چه کار می کنی با این دلِ من!

وگرنه قطعا این کارها را نمی کردی!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۵ ، ۲۲:۲۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

جشن تان؛ که مثل چراغانی های امشب، همه ی دنیایم را رنگی می کند.

تولدتان؛ که سیرِ سیر می کندم از شور.

تقلاهام برای خیس کردنِ آب نمای مدرسه با بطریِ نیم لیتریِ آب معدنی؛ که می گوید هنوز و بعد از این دو سالِ فرسوده کننده زنده ام.

من و دل خوشیِ بزرگِ جشنِ تولدِ شما.



شما را نداشتم،

بدر شعبان را نداشتم،

امیدِ آمدن تان را نداشتم،

                                      زنده می ماندم آقای مهربان...؟




بعدنوشت:

آقا ما تو شهریم!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۰
فاء