کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۱۰ مطلب در تیر ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

.

همه چیز دست به دستِ هم داده بود که ساعت۱۲ دانش‌گاهِ شریف باشم. یک‌شنبه‌ای بود و از قضا همان روز،اکرانِ ایستاده در غبار. تاخیرِ بسیج - که راجع به‌ش حرف زیاد دارم - باعث شد نتوانم توی جلسه‌ی پرسش و پاسخ با سردار برقی، یکی از شخصیت‌هایی که فیلم از نگاهِ او روایت می‌شد، حضور داشته باشم اما عجیب دل‌م می‌خواست این‌ها را بپرسم ازشان:

چند روز قبل از آن یک‌شنبه، خبرهایی رسیده بود از احتمالِ زنده بودنِ آن چهارنفری که بیش از سی سال است جایی در جنوبِ لبنان ربوده شده‌اند و معلوم نیست چه برسرشان آمده*.‌به این احتمال توی ذهن‌م خیلی فکر می‌کنم.احمدِ متوسلیان اگر هنوز شهید نشده باشد و بعد از سی سال برگردد به آن جایی که برای آرمان‌ش رفت چه حالی می‌شود...؟

کدام خوش‌آیندِ من است؟ این که قهرمانی از دورانِ پرقهرمانِ کشورم بعد از سی سال برگردد و بیست و چند سال بعدِ کشورش را ببیند و یا همان روز به دستِ فالانژها شهید شده باشد...؟

*:برای این‌که بدانید می‌گویم؛ ربودنِ احمدِ متوسلیان را شاید بتوانم جوری توجیه کنم برای خودم ولی دزدیدنِ سید محسن موسوی، دیپلماتِ سفارتِ ایران در لبنان که نماینده‌ی ایران است و پاسپورتِ سیاسی دارد را کجای دل‌م بگذارم؟ خواستم‌ بگویم که بدانید این توده‌ی سرطانی هر کاری بخوهد می‌کند و خود را هم موظف به پاسخ‌گویی نمی‌داند.

می‌دزدد، می‌کشد، دروغ می‌گوید و سازمان ملل حتی یک قطعنامه علیه‌ش صادر نمی‌کند..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۷
فاء

بسم الله...

سلام!

+

پیش نویس: پست کمی‌تند است. ممکن است ناراحت‌تان کند؛ نخوانید.

+

رفته بودم برای سومین بار " ایستاده در غبار " را این بار در پردیسِ سینماییِ چارسو ببینم. کمی از فیلم گذشته بود که سه نفر آمدند و کنارم نشستند. چیپس می‌خوردند،حرف می‌زدند ولی من توجهی نمی‌کردم.

فیلم رسید به ماجرای لبنان.

صدایی از کنارم آمد که منزجرم کرد: " حق‌ش بود. "

اگر‌ کمی کم‌تر خجالت می‌کشیدم بلند می‌شدم و یک سنگین می‌خواباندم توی گوش‌ش...

خیلی برایم درد داشت این حرف...

احمدِ متوسلیان سی سال است از کشورش دور است و بعد تو می‌گویی حق‌ش بود؟ غلط می‌کنی.

محیطِ مدرسه باعث‌ شده که برخوردم در مواردی که شبیه‌م نیستند نرم‌تر بشود ولی یکی بیاید من را قانع بکند که این دیالوگ از نفرِ کناردستی‌م را چه بکنم؟ بگذارم پای چه؟

برگشتم و نگاهی کردم به سنگینیِ همان کشیده ای که توی دل‌م مانده بود.

سی سال است سرنوشت‌ش معلوم نیست.تو می‌گویی حق‌ش بود؟

راجع به کی داری حرف می‌زنی؟ راجع به کسی که خرم‌شهر با شهید دادنِ‌تیپِ او آزاد شد. راجع به کسی که ده تا شبیه‌ش بس است برای اداره ی یک کشور.راجع به یک قهرمانِ جنگ حرف می‌زنی.جنگی که اگر امثال او نبودند حالا ما را کرده بود بخشی از توسری‌خورهای رژیمِ بعثِ عراق. اصلا می‌فهمی داری چی می‌گویی؟



چه‌قدر،

چه‌قدر،

چه‌قدر مظلوم‌اند این قهرمان‌ها...


چه‌قدر ظلم کردیم در حق‌شان.

چه قدر ظلم می‌کنیم‌ در حق‌شان...



پ.ن:

تا کِی قرار است این حرف‌ها را بشنویم و خفه‌خون بگیریم...؟

خداوند...

چه‌قدر خوب بود که مادرِ احمدِ متوسلیان آن روز به پردیسِ سینماییِ چارسو نیامده بود... 


۹ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۵ ، ۰۰:۴۱
فاء

بسم الله...

سلام!

+

اولین تجربه‌ی معلم بودن‌م دارد نزدیک می‌شود.

در مدرسه‌ای حوالیِ پاسگاهِ نعمت‌آباد. برای بچه های مهاجرِ افغان.

دعایم کنید رفقا...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۲۰:۴۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

شاید بتوان گفت که روزهای بعد از کنکور برایم روزهای سخت‌تری هستند..

از همه نظر..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۵ ، ۱۳:۲۳
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یکی از سیاست مدارهای آمریکایی راجع به سردار قاسم سلیمانی گفته بود: این مرد، میانه ی معرکه با لباسِ معمولِ ما تردد می کند. درست در روزهایی که داعش تا حدِ تهدیدِ بزرگ راهِ نجف-کربلا پیش آمده، وسطِ میدان است و لباس نظامی تن ش نمی کند.

می گفت همین، کلی از ماجرا را معلوم می کند؛ این که با همه ی این شرایط، جنگ هنوز برای او شروع نشده است. انگاری دارد کارهای اداری اش را می کند. انگار نه انگار که وحشی ترین گروهِ تروریستی روبه رویش می جنگد و سر می برد. می گفت با همین پیراهن و شلوارِ ساده همه ی گروه های تکفیری را از پا انداخته و نفس شان را گرفته؛ ببینید روزی که رختِ رزم بپوشد چه می شود..

آیه ی ششم سوره ی انفطار،آیه ی عجیبی ست: " یا ایها الانسان، ما غرک بربک الکریم؟ "

اصولِ سخن وری و منطق می‌گوید وقتی داری صحبت می کنی بخش هایش به هم مرتبط باشند. این جا خدا دارد از نافرمانی و غرورِ انسان می گوید و منطقِ ما حکم می کند که الان باید منتظر یک صفتِ سخت از خدا باشیم. مثلا چرا غره می شوی به خدای جبارت، به پروردگارِ عادل ت، به خداوندِ سخت عقوبت کننده ات ولی آیه می گوید "کریم"، بخشنده.آخ از این خدا..

ای انسان چه چیز تو را نسبت به پروردگارِ کریم ت مغرور کرده؟

به نظرتان نباید برای این خدا جان داد..؟

برای خدایی که با بخشنده بودن ش بنده هایش را مطیع و فروتن می کند؛ "نیازی به جبار و عادل و شدیدالعقاب‌نیست..."

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۵ ، ۲۲:۴۷
فاء

بسم الله...

سلام!

+

چه‌قدر تریلرِ این مستند شبیه به آن چیزی‌ست که همیشه می‌خواستم یکی درباره‌اش حرف بزند...


و با چه نامِ مناسبی..

مرثیه‌ای سوزناک..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

شبکه ی افق.

روزِ بیست و پنجم تیر نود و پنج.

مجله‌ی تلویزیونیِ صدوهشتاد درجه.



مناظره‌ای درباره‌ی پایانِ جنگ و جامِ زهر.


پ.ن:

این‌جا گذاشته.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۰۸:۵۷
فاء
بسم الله...
سلام!
+
مادرم به من یاد داده وقتی می‌دانم اساس و بنیانِ چیزی درست است ولی اجرایش نه، خودم باید عرضه به خرج بدهم و درست‌ش کنم...
اساس، درست است..







امان از مجریانِ بعضی چیزهای خوب...
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ تیر ۹۵ ، ۰۰:۵۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

بابا برای سحر بیدارم کرد. نزدیکِ ساعتِ سه و نیم. بیدار شدن برای کسی که کم‌تر از دوساعت است خوابیده کارِ سختی بود ولی فکر کردن به پیاده رویِ فردا تا خانه، مجبورم کرد بیدار شوم. نمازِ صبح را که خواندم خوابیدم و عجب خوابی شد خوابِ دی‌شب...

شبیهِ همان دفتری که من دارم را او هم داشت. حتی توی خواب ورق‌ش زدم. حتی خواندم نوشته ها را.

فقط مانده بود برگردد و چهره‌اش را ببینم که ساعت‌م زنگ خورد!



چرا من باید هفت صبح بیدار شوم؟! نه، واقعا چرا؟!



پ.ن یک:

نمی‌دانم از کجا فکرم را می‌خوانی و می‌فهمی سعی دارم فراموش‌ت کنم؟!

پ.ن دو:

برای خودم هم عجیب است که چه‌طور دل‌م می‌تواند برای چیزی که وجودِ خارجی ندارد تنگ بشود!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۵ ، ۱۸:۲۶
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یک:

یا من له السماوات العلی، یا من جعل فی السماء بروجا، یا خالق الشمس و القمر المنیر


پدر، این روزهای رمضان کربلاست. من هستم و مادرم و زهرا. برای ساعتِ ده و یازدهِ شب از خانه بیرون آمدن، شاید بتوانم مادر را راضی کنم اما هیچ جوره نمی‌‌شود برایش روضه خواند و ساعتِ برگشت را توجیه کرد. در نتیجه سال هایی که پدرم ماه رمضان ها ایران نیست که تعدادشان کم هم نیست -  بالاجبار خانه می‌مانم. معمولا هم خوابم می‌برد و جوشن‌کبیر نیمه‌کاره می‌ماند. بودن توی شهری که بینِ تمامِ فامیل فقط یکی از دایی‌ها نزدیک باشد و باقیِ خانواده یا شهرستان باشند و آن سرِ شهری که طی کردن‌ش بیش از چهار ساعت طول می‌کشد باعث می‌شود وقتی پدر نباشد،بیست روز، همین شکلی  توی خانه بمانیم و حتی شبِ قدرمان توی خانه تحویل شود. راهِ جدیدش را یاد گرفته‌ام. دایی را خبر می‌کنم که با خودش ببردم و یا گوشی را برمی‌دارم و با یک زیراندازِ کوچک می‌روم روی پشتِ‌بام؛ زیرِ آسمانِ خداوند.


دو:

یا من سبیله واضح للمنیبین، یا دلیلی عند حیرتی


من چه‌قدر توانِ روزگارِ علی (ع) را داشتم...؟

این روزها خیلی به این سئوال فکر می‌کنم. شاید قبل‌ترها برایم جواب‌ش روشن‌تر بود ولی این روزهایی که خودم را می‌بینم و اوضاعِ درب و داغان‌م را، فکر می‌کنم که شاید روزگارِ ما آدم های آخرالزمان خیلی سخت باشد و همه چیز برایمان توی هم رفته ‌باشد و حق و باطل را نتوانیم تشخیص بدهیم ولی یک دست‌آویز داریم پیشِ خدا؛ این که ما امام‌مان را نمی‌دیدیم، کنارمان نبوده، دست‌ش نبوده که روی سرمان بکشد و بگوید: "اذن، اذن" و ما درست بشویم. چه‌قدر بی‌چاره اند آدم های آن دوران که علمِ علی(ع)، ایمانِ علی(ع)، هم‌سرِ علی(ع)، سبقتِ علی(ع)، پسرانِ علی(ع)، نخلستان های علی(ع)، چاهِ علی(ع) را دیدند و هر روز از کنارش رد شدند و به دستانِ پینه‌ بسته‌اش بهشان نان و خرما رسید و کار را کشاندند به جایی که پیامبرِ مهربانی‌ها به پسرعمویش در عالمِ رویا بگوید نفرین‌شان کند. چه‌قدر بی‌چاره اند. نمی‌دانم می‌خواهند به خداوند چه جوابی بدهند.. نمی‌دانم چه چیزی برایشان بدتر از همین نفرین بود که خدایا، علی را از این مردم بگیر.


سه:

یا من هو بعباده خبیر بصیر، یا من رزقه عموم للطائعین و العاصین، یا من لا مفر الا الیه

 

سرِشبِ نوزدهم به ملیکا پیام می‌دهم و ازش می‌پرسم که جایی می‌رود یا نه. می‌گوید مسجدِ محله شان. فردا صبح، از یکی از بچه‌ها می‌شنوم دیشب دزد خانه‌شان را خالی کرده. همان دوست‌مان می‌گوید که سالِ گذشته هم شبِ احیای اول خانه ی یکی دیگر از بچه‌ها موردِ لطفِ عزیزانِ سارق قرار گرفته و گویا این یک رویه شده که شب‌های احیا که مردم خانه‌شان نیستند برویم و با خیالِ راحت کارمان را بکنیم. نمی‌دانم چرا یادِ این داستان می‌افتم که در روزگارِ حجتِ خداوند، بانویی سرتاسرِ زمین را طی می‌کند بی آن که کسی به او تعرضی بکند..

روزگارِ ما، روزگارِ مسخره ای شده. شب‌های تقدیر، کارِ دزدهای شهر زیاد می‌شود...‌


چهار:

یا من لا یقلب القلوب الا هو، یا من یهدی من یشاء


هر شبِ نوزدهم، روضه‌خوان همان حرف‌های همیشگی را می‌زند. هرسال همان ماجرا. ماجرای ضربت خوردنِ اولین امامِ شیعیان به دستِ اشقی الاشقیا. ماجرای کاسه‌های شیرِ بچه یتیم‌ها. ماجرای فرقِ شکافته. ماجرای سحر و شالِ کمر و مرغابی ها. ماجرای پدری که به فکرِ دلِ نازکِ دخترش بود. ماجرای سفارش‌های آخر. ماجرای فرزندانِ دخترِ پیامبر و ماجرای کربلا..

هر شبِ نوزدهم، روضه خوان می‌گوید که شمشیرِ ابن‌ملجم زهرآلود بوده و قهرمانِ خیبر را از پا انداخته. هر سال همین‌ها را می‌گوید و من هر سال شبیهِ کودکانِ خردسال دعا می‌کنم که امسال مرغابی ها موفق شوند. امسال امام، ابن‌ملجم را از خواب بیدار نکند. امسال کسی خودش را سدِ شمشیرِ ابن‌ملجم کند. امسال قهرمانِ بدر و احد از جایش بلند شود. هر شبِ نوزدهم خداخدا می‌کنم شاید داستان جورِ دیگری تمام شود. کاش علی(ع) نفرین نکند. کاش،کاش، کاش...

و همین است که هر سال، بیست‌ویکم رمضان انگار اتفاق برایم جدید است.. یک گوشه، زانوها را بغل کرده، می‌نشینم و نگاهِ آسمان می‌کنم و برای خودم می‌خوانم:

" غم رو شونه‌هامون

اشکِ چشم‌هامون روی گونه‌هامون "


کاش علی (ع) نفرین نکند...



پ.ن:

از کریم، کم خواستن ظلم به خود است. چه کسی گفته نباید از خداوند توی این روزها معجزه خواست؟ باید خواست و اصلا زیاد هم باید خواست. برای همه‌ی بیمارها، همه‌ی مقروض‌ها، همه‌ی مجاهدان‌، همه‌ی شهرهای مظلومِ عربستان، همه‌ی گم‌شده های تاریخ دعا کنید..

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۵:۱۹
فاء