کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

دوشنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۹۴، ۰۴:۰۴ ق.ظ

شهری پر از can I help you?

بسم الله...
سلام! 
+
به دلایل مختلف مسافرت تابستان امسال مان افتاد به روزهای آخر شهریور و بعد از چند سال با ماشین خودمان.
در خانواده ی ما همه چیز سورپرایز است؛ یعنی شما به عنوان دختر خانواده تا دقیقه ی حرکت برنامه ی سفر، طول مدتش، وسیله ی سفر و حتی مقصد را نمی دانی! صبح بلند می شوی و یکهو می فهمی مثلا باید بروی اصفهان.من یک پا مدیر بحران شدم توی خانواده!
نکته ی مسافرت امسال این بود که حتی پدر و مادر هم تصمیم مشخصی نداشتند! گفتند حالا حرکت می کنیم به سمت قم و جمکران.بعد شاید رفتیم کاشان، شاید هم نطنز، شاید هم یزد.یعنی برنامه ریزی سفر را خودتان تصور کنید! حس می کردم خانواده به صورت جدی به این بیت اقتدا کرده اند: "خود راه بگویدت که چون باید رفت" ! یا حتی: خود راه بگویدت کجا باید رفت!
پدر رانندگی را بعد از نماز مغرب شروع کرد و حدود ساعت ده جمکران بودیم. بعد هم ادامه ی مسیر توی تاریکی به مقصدی که کم کم معلوم می شد کجاست! :قدیمی ترین شهر خشتی جهان، یزد
صبح بعد از یک استراحت کوتاه رفتیم یزدگردی. میدان امیرچخماق یا امیرچقماخ. شهدای گمنامی که پای میدان دفن شده بودند و نخل بزرگ شهر یزد. مسجد امیرچخماق یزد و بعد هم یک ناهار مختصر دور میدان و در رستوران یک هتل سنتی.
بعد از ناهار رفتیم شیرینی فروشی حاج خلیفه ی اصلی که دور میدان بود. این جا بود که اولین توریست های خارجی را دیدم که دست و پا می زدند به صاحب پیر مغازه حالی کنند"their own mix" را می خواهند از شیرینی ها و برایشان مهم است که توی "metal box"  چون می خواهند با خودشان ببرند خارج!
وقتی رسیدم میان بحثشان گفتم "hi, can I help you?". خانم خارجی که از صحبت هایش با اعضای گروه که بلد نبودند انگلیسی صحبت کنند نشان می داد آلمانی ست ذوق زده گفت:"کی الان انگلیسی حرف زد؟" 
خودم را نشان دادم و حرف هایشان را شنیدم و منتقل کردم و بعد با خانواده بیرون رفتیم.
بعد هم رفتیم و آبمیوه فروشی پیدا کردیم و فالوده ی یزدی خوردیم. فالوده ی یزدی همان ترکیب فالوده ی شیرازی را دارد ولی شُل تر. رشته های نشاسته ای که نرم اند و توی آب شیرین شناورند. می توانی تخم شربتی هم داخلش بریزی. بعد هم رفتیم مسجد حظیره که مقبره آقای صدوقی آن جاست و بعد هم مسجد جامع یزد. شب ساعت حدود هفت بود که راه اقتادیم به سمت خانه که توی شهرک دانشگاه یزد بود.یکی از معدود مشکلات شهر یزد همین آدرس پیدا کردن است. چهل و پنج دقیقه داشتیم می چرخیدیم دنبال آدرسی که اصلا نمی دانستیم کجاست!
بعد از پیدا کردن خانه به کمک صاحب خانه که با دوچرخه آمد دنبال مان نماز خواندیم و راه افتادیم سمت منزل دوست و همکلاسی دانشگاه پدر که خودش بوشهری بود و خانمش یزدی! حکایتی داشته این دانشکده ی پزشکی رفسنجان؛ که حالا هرکدام از دانشجویانش یک جای ایران و حتی جهان زندگی می کنند. خانه شان جلسه ی قرآن بود و البته معماری خانه شان رشک برانگیز... حیاط بزرگ، بوته ی یاس و انگور و نعناع و سبزی خوردن. با زیرزمین بزرگی که پدر خانواده آن را یک باشگاه خانگی کرده بود. میز پینگ پنگ و این جور چیزها. آشپزخانه ای که اپن نبود و راحت می شد داخلش ظرف شست و غذا را آماده کرد.
ساعت یازده بود که جلسه تمام شد و ما به همراه شاگرد پدر رفتیم کبابی که خودش دامداری داشت. کبابی "رجبی". بعد  هم رفتیم آبمیوه و بستنی فروشی "مَشتی" و بعد هم پارک کوهستان یزد. تا ساعت سه و نیم صبح بیرون بودیم و بعد برگشتیم خانه. 
واضح است که با توجه به ساعت خواب مان، صبح دیر بلند شدیم. آماده شدیم برای رفتن به خانه ی همان دوست پدر که دیشب ازمان قول گرفته بود امروز ناهار خانه شان باشیم. تا ساعت هفت آن جا بودیم و بعد رفتیم خانه.
شب پدر، زهرا و همراه مان که شاگرد پدر بود رفتند بیرون و طبیعتا من نمی توانستم بروم چون مامان خیلی خسته بود.
فردا، صبح شنبه رفتیم بازار سنتی یزد. بازاری که وقت اذان تعطیل می شد و مغازه دارها پشت شان نوشته بودند: قسم در معامله برکت آن را از بین خواهد برد و زیرش نام معصوم را نوشته بودند. بازار خان و ترمه فروشی هایی که من را یاد این درس تاریخ مان می انداخت: امیرکبیر شخصی بود که صادرات را در ایران مطرح کرد؛ راجع به زعفران و ترمه. بعد هم رفتیم موزه ی آب یا همان خانه ی کلاهدوزها. دیدن روند قنات کندن و سردابه ی خنک خانه سختی بالا رفتن از پله های بلندش را جبران می کرد.
ظهربرای ناهار  رفتیم هتل مشیرالممالک. هتل فوق العاده ی یزد. این جا بود که فهمیدم یزدی ها علاقه ی شدیدی به هل دارند و همه چیزشان پر از هل است. درست مثل کرمانی ها که زیره عضو جدایی ناپذیر خوردنی هایشان است. فیمه ی یزدی ها همان قیمه ی خودمان است با لپه های بزرگ تر، بدون رب و با طعم گرم هل. قیمت ها کمی گران بود ولی می ارزید به تماشای باغ و زیبایی درختان انار که میوه های سرخ شان را بیرون انداخته بودند. 
بعد از هتل باغ مشیرالممالک رفتیم باغ دولت آباد. یکی دیگر از شاهکارهای معماری سنتی ایرانی. بلندترین بادگیر جهان که کارآیی اش از کولرهای امروزی خیلی بیشتر بود.
این جا بود که وقتی زیر بادگیر و روی دیواره های حوض نشسته بودم و گره چینی پنجره ها دیوانه ام کرده بود گروهی از توریست های آلمانی آمدند و کمی آختن کخ پخ کردند و بعد یکی شان نگاه چادر من کرد که زیر بادِ بادگیر پف کرده بود و پرسید می توانم راجع به معماری توضیح بدهم برایش؟ جواب دادم ساختار هشت ضلعی بادگیر باعث می شود باد در هر جهتی بوزد وارد تونل بادگیر شود و جنس کاهگلی دیواره ها درست مثل پوشال کولر عمل می کند و باد خنک می رسد به پایین بادگیر. ( نپرسید پوشال را چه طور برایشان ترجمه کردم که داغ دلم تازه می شود!) گفتم اگر کلمه کلمه بادگیر را ترجمه کنیم "wind catcher" گیرمان می آید و گفتم این قسمت از ایران به خاطر شرایط آب هوایی اش نیاز دارد چنین معماری داشته باشد یا چیزی شبیه سرداب که بتوان ظهرها را راحت زندگی کرد.
داشتم از پله های بلند عمارت بالا می رفتم که دیدم پیرمردی از همان گروه آلمانی دارد چهار دست و پا می آید بالا. نگاهم کرد و خندید. من هم گفتم این پله ها استاندارد نیستند و من فکر می کنم پدربزرگ ها و مادربزرگ های ما پاهای خیلی درازی داشتند که هر روز این پله ها را می آمدند بالا و پایین می رفتند!
داشتم توی باغ می گشتم که خانم دیگری وارد نمازخانه ی آقایان شد! با دستمال توی دستش می توانستم حدس بزنم دنبال چه چیزی می گردد. با این وجود رفتم جلو و گفتم hi, can I help you?"" و بعد راهنمایی اش کردم به سمت دستشویی. دو نفر دیگرشان هم روی پله های عمارت نشسته بودند و کتاب "Iran" شان دستشان بود و نمی دانم چه چیزی را داشتند مثل جزوه حفظ می کردند!
بعد از باغ دولت آباد رفتیم خانه و بعد هم جلسه ی قرآن که توی مسجد اعظم و امام زاده جعفر برگزار می شد.
یزد شهری ست با بافت کاملا کذهبی. مردمانش به جای مراسم ختم، مجلس روضه ی امام حسین می گیرند و جلسات قرآن و تعدد امام زاده ها و رونق نماز جماعت مسجد هایش این را خیلی خوب نشان می دهد.
شب توی فلافلی های دور میدان امیرچخماق فلافل خوردیم و بعد دوباره رفتیم آبمیوه فروشی و بعد خانه.
صبح فردا باید یزد را ترک می کردیم در حالی که حمام خان و تالار آبگینه و میبد و بافق و مسجد ملااسماعیل و محله ی فهادان را ندیده بودیم. چندین آب انبار و مجموعه بادگیر را ندیده بودیم. یزد شهری ست بسیار خوب برای زندیگ. یک شهر امن، سنتی، آرام، با آسمان آبی و لهجه ی شیرین مردمانش. شهری که انصاف در بازارش هست و مردمانش مهربانند. شهری که بیشترین تعداد توریست خارجی را آن جا دیدم و مهاجرپذیر است با این وجود فرهنگ خودش را خوب حفظ کرده. شهری که پسران ده ساله اش در حجره ی پدر کار می کنند و به سن ازدواج که می رسند حداقل از خود زمینی دارند که داخلش خانه بسازند. شهری که فرهنگ کار و سخت کوشی را خوب می توانی داخلش ببینی.
ساعت ده بود که از یزد خارج شدیم و رفتیم به سمت تهران. داشتن فامیل همه جای ایران این جور وقت ها مسافرت از یزد تا تهران را می کشاند به اصفهان و قم. نماز مغرب و عشا را توی امام زاده سلطان حسین نطنز خواندیم؛ عموی امام زمان، برادر امام حسن عسکری، پسر امام هادی.
از نطنز به بعد مدام توی فکر شهید احمدی روشن بودم. مدام ذهنم می رفت سمت تقاطع "قهرمان" و خیابان گل نبی.
ساعت یازده رسیدیم قم. این چند روز مسافرت و دوری از تقویم از یادم برده بود که امشب شهادت امام محمدباقر است. شب شهادت، قم، حرم.
مداح جوان عرب زبان و صدای دمام. زائران عرب که انگار هم زبانی پیدا کرده بودند و اشک چشم هایشان بند نمی آمد. من، فاطمه ی رحمانی که خودم را وسط بهشت حس می کردم. جواب اس ام اس را دادم: سلام، حالم چه طوره؟ خوووووووووب... 
تهران با بهشت زهرا شروع می شود. بهشت زهرایی که چند وقتی ست دلم برایش تنگ شده. چند وقتی ست راهم نداده اند که بروم و من سخت احساس سنگینی می کنم. 
به خانه که رسیدم، بعد از جا به جا کردن وسایل و کمک به خانواده و سامان دادن به وضع خانه بیدار بودم تا صبح.
کتاب آه می خواندم. به محرم فکر می کردم. به دانشگاه شهید بهشتی که باید امسال دانشجوی داروسازی ش می شدم. به دوستانم که بعد از اعلام نتایج کنکور زنگ زدند و حالم را پرسیدند و گفتند هر کاری داشته باشم می توانم رویشان حساب کنم. به کسانی که گفتند هر تصمیمی بگیرم برایشان ارزشمند است و حق ندارم خودم را سرزنش کنم. به کسانی که بعد از اعلام نتایج فهمیدم چه قدر برایشان مهم بوده ام و چه قدر پیگیرم بوده اند و چه قدر رویم حساب باز کرده بودند.
حالا، توی این دوران جدید، هر وقت خسته می شوم و بی حوصله به پیام هایشان فکر می کنم. به ملیکای محسنی که قرار است یک سال تمام باهم مسخره فروشی باز کنیم! به پروژه های بعد از کنکورم و آدم هایی که منتظرم هستند. به این جمله از شهید باقری فکر می کنم که : " اگر ما وابسته ی به شوق پیروزی باشیم معلوم میشه برای خودمون داریم می جنگیم. این نمونه ها در تمام تاریخ بوده. یعنی ضمن این که ما این مطالب رو می گیم ولی بازم معتقدیم که همین امتحان خداست یعنی همین قضیه که خدا ما رو به خودمون وا بذاره ببینیم چه وضعی می شه. و این جاست که باید مقاومت کرد.
و اینی که خداوند ما رو برای امتحان انتخاب کرده خودش نعمتی ه" 
اینی که خداوند ما رو برای امتحان انتخاب کرده خودش نعمتی ه ...
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۴/۰۶/۳۰
فاء

نظرات  (۲)

چون همیشه عاشق یزد بودم و تاحالا هم نرفتم 
خیلی بهم چسبید :) .....


کلا کیلوییه نظرام :-"
پاسخ:
همین ها رو دوست می داریم :)
۰۳ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۱۴ مجید رحیمی
با تقلید از دیدگاه بالایی؛
چون تا به حال بالاتر از تهران، پایین تر از قم، اونورتر از مشهد و اینورتر از زنجان نرفتم، خیلی برام جالب بود.
سپاسگزارم.
:)
پاسخ:
خواهش می کنم.

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی