کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۴ مطلب با موضوع «از کارها» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

یکی از روزهای پیش‌دانش‌گاهی بود و رفته بودم فرهنگیِ مدرسه. وسطِ بحث رسیدم و همان وسط هم موردِ مثال واقع شدم! خانم محمدی گفتند: " مثلا همین رحمانی رو می‌بینی؟ این قطعا الان داره کارهای کم‌تری می‌کنه نسبت به وقتی که کنکورش رو داده باشه. "


چند روز قبل این جمله یادم افتاد.

نشستم و لیست کردم کارهایم را؛


- یک -

نقش‌م توی خانه بسیار پررنگ‌تر شده.

بخشِ عمده‌ی کارِ خانه و خواهرم را من انجام می‌دهم. کارهایی شبیهِ کاردستی و دیکته و مرتب‌کردنِ خانه و اتو و غذا پختن و لباس شستن و غیره!

من، زمانِ بیش‌تری را نسبت به مادرم توی خانه هستم و البته که وقتی او می‌تواند کارهای مهم‌تر و به‌دردبخورتری بکند چرا باید زمین را دستمال بکشد؟!


- دو -

توی اتاق‌فکرِ لیگ علمیِ دانش‌آموزیِ مباحثه هستم و یک سری کارِ اجرایی هم می‌کنم. 

البته که زیاد وقت‌م را نمی‌گیرد فعلا اما یک خوبیِ بزرگ دارد؛ این‌که دارم اسپانسرینگ یاد می‌گیرم به صورتِ جدی و بودجه گرفتن طبقِ بخش‌نامه و ماده و بندهای قانون!

یک سازمان در اندازه‌ی کوچک و همه‌ی چالش‌هایش.


- سه -

مطالعات‌م جهت‌دارتر شده‌اند.

به صورتِ جدی فلسفه می‌خوانم و تاریخ علم. 

فیلم دیدن‌هایم بیش‌تر طول می‌کشد.

و لیستِ دیده‌ها و خوانده‌هایم بسیار پراسم‌تر شده توی این یک سالِ اخیر.


- چهار -

به صورتِ مقطعی توی مدرسه‌ها درس می‌دهم.

آن روز داشتم مدرسه‌ها را برای خودم دسته‌بندی می‌کردم و به این نتیجه رسیدم که من توی سه دسته مدرسه کار می‌کنم: دلی‌ها، تجربه‌ای‌ها و پول‌بده‌ها! که گروهِ آخرِ شاملِ مدارسِ غیرانتفاعیِ پول‌دار می‌شوند که کم‌بودِ مالیِ آن دو گروهِ دیگر را تامین می‌کنند :))


- پنج -

هنوز هم می‌نویسم؛ ولی بسیار کم.

و این برای من خیلی ناگوار است که بلاگ‌نویسی و یادداشت‌های شخصی‌ای که برای خودم می‌نوشتم دچارِ توقفِ معناداری شده.

اگر فشارِ ددلاین (deadline) نباشد اصلا دست‌م به کی‌بورد و مدادم نمی‌رود..


- شش -

آن پروژه‌ی بازبینیِ کتب درسی هنوز ادامه دارد و الان به بهانه‌ی همان پای کامپیوتر نشسته بودم و این پست را هم لابه‌لایش نوشتم.

احتمالا این سری را که تحوی بدهم، یک ماهی مرخصی می‌گیرم! ( با حقوق ترجیحا :)) )


- هفت -

درگیرِ مطالعاتِ تخصصیِ رشته‌مان شده‌ام.

کاملا جهت‌دار و هدف‌مند جلسه‌هایی داریم حولِ دغدغه‌هایمان توی دانش‌گاه.

کمی بیش‌تر درگیرِ دانش‌گاه شده‌ام.


- هشت -

این بیست و دو واحدِ درسی هم تا حدِ خوبی از وقت‌مان را می‌گیرد.

به اضافه‌ی هفته‌ای چهارواحد هم طرحِ مطالعاتیِ کتاب‌های شهید مطهری!

و پروژه‌ی آن استادی که ترمِ پیش از تحقیق‌ش گفتم این ترم سخت‌تر شده و حقیقتا هنوز ایده‌ای برایش ندارم!

یک جلسه‌ی بارش فکری با نونا بگذاریم توی شریف :))

( با حضورِ افتخاریِ زهرا و رومینا :)) )


این کارهای ادامه‌دار و مستمرم هستند.

کارهایی هم پیش می‌آید که این روزها تعدادشان بیش‌تر شده: کارگاه هنری، سمینارِ علوم و فنون، کارگاه علوم، فرزکاپ و چیزهای این شکلی.

و اضافه کنید به این‌ها یک چیزی را:

با شروعِ ترمِ جدید، چندتایی دوست توی دانش‌گاه پیدا کرده‌ام.

و این نسبتا برایم خوشایند است :)



پ.ن مهم و ضروری(!) :

در فقرِ فیلمی به سر می‌بریم!

دوستان لطفا تامین‌مان کنند!


پ.ن دو:

دوستانِ مدرسه‌ای و کنکوری نخوانند ولی بقیه بدانند و آگاه باشند که زندگیِ بعد از کنکور کاملا مشابهِ قبل از آن است.

حتی شاید شلوغ‌تر.

چیزی قرار نیست تغییر بکند مگر آن که خودتان تغییر بکنید.

مگر این که خودتان همت بکنید.

مثلا اگر شبیهِ من باشد زندگی‌تان، ممکن است فردا زمانِ حرکتِ کاروانِ اردوی جنوبِ دانش‌گاه باشد و شما در حالِ نوشتنِ این پست باشید..

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۵ ، ۰۰:۵۵
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

توی خانه نشسته بودم که هدا پارسافر گفت روزهای خالی‌م را بدهم. دادم. قرار شد اگر برنامه جور بود، یک روز را که معلم‌های دینی در مسیرِ پیاده‌رویِ اربعین هستند بروم مدرسه و امتحانِ روخوانیِ قرآن بگیرم از بچه‌ها. بعد از جمع‌بندیِ برنامه، روزِ من شد شنبه.

شنبه صبح از خواب بیدار شدم و با یک احساسِ عجیب و غریب راه افتادم سمتِ خیابانِ سرپرست. و این بار نه در نقشِ دانش‌آموز. وقتی خواستم وارد شوم آقای رستمی گفت: " سلام رحمانی! کجا میری؟ "

- " به جای خانم رفعتی اومدم آقای رستمی. "

- " بابا چه طوره؟ "

- " سلام می‌رسونه. "

- "نمی‌آد؟ "

- " رفته کربلا آقای رستمی. اگر باشه میاد حتما می‌بیندتون. "


خوانِ اول را رد کردم!
رفتم توی مدرسه. برگه‌های امتحانیِ بچه‌ها را از دفتر گرفتم و رفتم توی کلاس.

- " بچه‌ها، قرآن داره کسی؟ "

- " خانوم ما امتحان نداریم. "

- " چه جالب! ولی من می‌خوام ازتون امتحان بگیرم! "

- " خانوم من مطمئن‌م ما امروز امتحان نداریم. "

قرآن‌ش را بغل گرفته بود و نشسته بود.

خوانِ دوم شروع شده بود. بچه‌ها نمی‌خواستند امتحان بدهند و من حوصله‌ی بحث‌کردن باهاشان را نداشتم. چادرم را سرم کردم و آمدم پایین سمتِ نمازخانه. قرآنی از توی نمازخانه برداشتم و داشتم می‌آمدم بالا که دیدم دخترک دارد پشتِ سرم می‌دود!

- " خانوم به خدا من منظوری نداشتم. به خدا خودم‌م ناراحت شدم این جوری گفتم به‌تون. "

- " بریم بالا. "

این بار که واردکلاس شدم تقریبا همه آمده بودند. چادرم را آویزان کردم و مدادم را درآوردم. خواستم برگه‌ها را پخش کنم که زمزمه‌شان خورد به گوش‌م: " سفید بدیم. "

این هم از خوانِ سوم!

در حینِ پخشِ ورقه‌هایشان گفتم:

- " اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیلِ سالِ 94 از فرزانگان یک. "

فکر می‌کردند متوجهِ هماهنگ‌کردن‌هایشان نیستم!

- " سه سالِ پیش جای شما روی همین نیمکت‌ها نشسته بودم. "

- " خانوم، ما امتحان نداشتیم این هفته. "

- " من ورقه‌هاتون رو می‌دم و شما همین حرف‌ها رو برای خانوم رفعتی بنویسید. "

- " خانوم شما اگر جای ما بودید چی کار می‌کردید؟ "

سئوالِ سختی‌ست. فقط به این فکر می‌کنم که به‌شان بگویم: " می‌نشستم و هر زنگِ دینی خانم رفعتی را سیر نگاه می‌کردم... "

نمی‌گویم.

پرس و جو می‌کنم و می‌فهمم که الناز، دوشنبه با همین‌ها، کلاس دارد.

راهِ‌حل را می‌گویم؛

برای دوشنبه آماده باشید.

امتحانِ روخوانیِ قرآن ازشان می‌گیرم و مابینِ کار کمی از رشته و حال و اوضاع‌م می‌پرسند. 

کلاسِ اول آن‌جور که دوست دارم پیش نمی‌رود.

***

زنگِ دومی‌ها بین‌شان چندتایی آشنا هست. مراعات‌م را بیش‌تر می‌کنند! 

***

زنگِ سومی‌ها هم همان روندِ "سفید بدیم. " را پیش گرفته‌اند.

کمی ناراحت می‌شوم.

برایشان یک سخنرانیِ مفصل می‌کنم که:

" اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیل 94. نمی‌شه سفید بدید بچه‌ها. واقعا نمی‌شه. من چندان آدمِ سختی نیستم اما به هر حال آدم ناراحت می‌شه وقتی می‌بینه آدم‌هایی که از جنسِ خودش‌ان نمی‌فهمن‌ش. من واقعا ترجیح‌م این‌ه که الان بشینم و باهاتون راجع به انتخابِ رشته‌ی دانش‌گاهی و کارگاه هنری و سمپاد حرف بزنم ولی من مسئولیت دارم که الان ازتون امتحان بگیرم..

من این ورقه‌ها رو می‌ذارم روی میزهاتون. و اگر اتفاقی بیفته که باعث بشه نتونم مسئولیت‌م رو انجام بدم، علی‌رغمِ میلِ باطنی‌م مجبورم از کسی که می‌تونه و قدرت داره کمک بگیرم. "

گند زدم.

ابرازِ ضعفِ صد درصدی.

پچ‌پچ می‌افتد بین‌شان.

- " بدیم بچه‌ها. "

خدا خیلی به‌م رحم می‌کند که باهام راه می‌آیند و مجبور نمی‌شوم بروم دفترِ خانم مسعود. اگر این اتفاق می‌افتاد، به صورتِ کامل، توی همین خوانِ چهارم مغلوب می‌شدم. 

امتحانِ تستی‌شان که تمام می‌شود، یک‌شان از آن تهِ کلاس بلند می‌شود و می‌گوید:

- " خانوم ببخشید، اکانت اینستاگرامِ شما چیه؟! "

- " اگه بگم به‌ت که دیگه نمی‌تونم تا آخرِ کلاس این‌جا وایسم! باید بیام بشینم کنارتون! "

- " خانوم shaalgardan نیستید؟ "

سکوت می‌کنم و لبخند می‌نشیند روی صورت‌م!

-" من عطیه‌ام "

همان لحظه، بیست تا نوتیفیکیشن می‌آید روی گوشی‌م!

بعد از این قضیه کمی می‌خواهم کلاس را صمیمانه‌تر کنم که آن سفت و سختیِ ابتدای کارم از بین برود!

آخرِ کلاس گوشی‌م بینِ بچه‌ها می‌چرخد و خودشان را با اکانتِ من فالو می‌کنند!

رعایتِ صمیمیت و حفظِ مرزها برای خودش هفت خوانی‎ست!

***

زنگِ آخر بی هیچ حاشیه‌ای شروع می‌شود!

بچه‌ها امتحان‌شان را می‌‌دهند و هم‌کاری می‌کنند. 

کمی حرف می‌زنیم و دوست می‌شویم.


زنگ که می‌خورد یعنی باید بیایم دفتر و لیستِ کلاسی را تحویل بدهم. و بروم...

این بار که می‌آیم بیرون، بچه‌ها جورِ دیگری نگاه‌م می‌کنند.

بعضی‌شان می‌گویند: " خداحافظ خانوم. "

و من "خانوم" بودن را برای بارِ دوم و این بار توی مدرسه‌ی قدیمیِ خودم تجربه می‌کنم.

بچه‌های فرزانگان سخت‌اند. سئوال‌هایی می‌پرسند که باید در لحظه توکل کنی بلکه بتوانی جواب‌شان را بدهی! باید توی انتخابِ تک‌تکِ کلمات‌ت دقت کنی چون ممکن است با همان کلمات جوری گیرت بیندازند که از گفتن‌شان پشیمان شوی. بچه‌ها، هرچیزی را از تو قبول نمی‌کنند و هر کسی را به عنوانِ معلم قبول نمی‌کنند. 

ولی اگر روزی بیاید که بتوانی معلم‌شان باشی تا آخرِ عمرشان توی خیابان ببینندت می‌ایستند و احوال‌پرسی می‌کنند. تا آخر عمرشان برایت غافل‌گیری دارند. تا آخر عمرشان با تو حرف خواهند داشت...



پ.ن:

کاش می‌شد بیش‌تر با هم حرف بزنیم...

کاش می‌شد این حرف‌های رسوب‌کرده را برایتان بگویم؛ که بدانید کجا نشستید...

کاش می‌شد بدانید چه‌قدر تک‌تک‌تان را حتی نشناخته، دوست می‌دارم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

داوری و قضاوت، کاری‌ست بس دشوار.

یک تایید و یا ردِ تو می‌شود سرنوشتِ نهاییِ یک فیلمِ دانش‌آموزی.

تازه، داوری ای که قرار است من انجام بدهم هم‌چین هم چیزِ مهمی نیست..

جزوِ یک گروهی بودم که فیلم‌های چهارمین جشن‌واره‌ی فیلمِ دانش‌آموزی را چکِ ابتدایی می‌کردیم. فیلم‌های من مستند بودند و انیمیشن. میانِ مستندها چندین کارِ خیلی خوب دیدم؛ مثلا نارسانه،مرثیه‌ای برای یک رویا، قطب‌نما،پروانه‌ای که سوخت و..

چیزی که فوق‌العاده توجه‌م را جلب کرد،بحثِ انتخاب‌رشته‌ی دبیرستان بود که دغدغه‌ی خیلی از فیلم‌ها بود؛ تقریبا ۴۰ درصدشان.

داوریِ کارها تمام شد.

اصلا به فکرِ دست‌مزد نبودم که رئیس شماره کارت خواست و مقدار ساعتِ کاری! دادم.

شب که دنبالِ کارت‌م می‌گشتم متوجه شدم دوستانِ سارق زحمت‌ش را کشیده‌اند! البته که دست‌نخورده بود. ولی حتی اگر خالی هم می‌شد ضررم می‌شد ۸ هزار تومان!!

خلاصه که به همتِ عزیزان، هنوز اولین حقوق‌م را نگرفته‌ام!

فردا می‌روم کارت را بسوزانم و یکی جدید بگیرم و بالاخره کارت‌م با پولِ خودم پر بشود. احساسِ عجیبی‌ست استقلالِ مالی داشتن؛ حتی همین قدر کوچک.

اولین برداشت را که از کارت‌م کردم خبرتان می‌کنم!


۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

از خاطراتِ ارتباط‌م با بچه‌ها می‌نویسم.

و این پست کم‌کم به‌روز می‌شود.

+

۱. واردِ کلاس شدم.

این‌جا مدرسه‌ی سختی‌ست. باید حواس‌ت به خیلی چیزها باشد. 

بعضی بچه‌ها سنی اند، همه‌شان افغانستانی اند، بعضی هم‌سن‌ت هستند اما چند سال است ترکِ تحصیل کرده‌اند و حالا دوباره سرِ کلاس‌اند، بعضی ازدواج کرده‌اند و ...

این‌جا تو چیزی از بچه‌ها نمی‌دانی و اوضاع پیچیده‌تر از یک خانواده‌ی معمولی‌ست. هر کدام از بچه‌ها داستانی دارند که تو شاید بینِ همه‌ی دوستان‌ت حتی یک موردش را هم ندیده باشی‌. بچه‌ها، لهجه‌ی افغانستانی ندارند ولی هم‌چنان کشیدگیِ کناره‌ی چشمان‌شان نژادشان را معلوم می‌کند و تو باید مراقبِ نگاه‌هایت باشی که حتی لحظه‌ای تحقیرآمیز نشود. حتی لحظه‌ای ترحم قاطیِ نگاه‌ت نشود. این بچه‌ها برای تجربه‌ی اول، خیلی سخت اند..


۲. مدرسه یک ساختمانِ فوق العاده قدیمی‌ست در یکی از بدنام‌ترین محله‌های تهران؛ پاسگاهِ نعمت‌آباد. پلیس معمولا کسی را گرفته و یا مغازه‌ای را بازرسی می‌کند. کمی که محله را قدم بزنی، توهم می‌گیری و همه را معتاد و خمار می‌بینی. جوی‌های آب حسابی بوی‌ناک‌اند.به سطل‌های آشغال نمی‌توان نزدیک شد. خلاصه‌ی بیش‌ترِ آسیب‌های اجتماعی را می‌توانی این‌جا ببینی. از پسرهای نه ساله‌ای که به‌ت حرف‌های عجیب می‌زنند تا رهگذرانی که جرئت نمی‌کنی ازشان آدرسِ گم‌کرده‌ات را بپرسی. آدم‌های پاسگاه نعمت آباد را می‌توان مطالعه کرد. انگار از یک جای دیگر آمده اند. جایی که من در این نوزده سال ندیده‌ام. 

هوا، این‌جا گرم‌تر است. کارگاه‌های آهن سر و صدا می‌کنند و فضا را وهم‌آورتر. 

اگر آن پسرک جورِ دیگری بزرگ بشود، مدرسه‌ی خوبی برود، خانواده‌اش تامین بشوند و بچسبند به بچه‌شان، قطعا این پسر چیزی از بچه‌های مفید و علامه‌حلی و انرژی اتمی کم ندارد.

شاگردانِ من دخترانِ بسیار با استعدادی هستند.


۳. بیش‌ترشان از زبان می‌ترسند. سعی می‌کنم مهربان‌تر از حدِ معمولِ خودم باشم که بیش از این نترسانم‌شان. دو سه تاشان خیلی حرف می‌زنند. زیاد به‌شان سخت نمی‌گیرم ولی عن‌قریب است که کنترلِ کلاس از دست‌م دربرود.‌بعضی‌شان وسطِ کلاس‌بلند می‌شوند و راه می‌روند! جلسه‌ی اول همه‌چیز را قاطی کرده‌ام! سلام یادم می‌رود، چادرم را توی کلاس جا می‌گذارم، ریزریز و بدخط می‌نویسم ولی کم‌کم من هم عادت می‌کنم که حالا این طرفِ میز هستم.

آخرِ جلسه‌ی دوم یکی شان می‌آید نزدیک‌م و می‌گوید: خانوم خیلی دوست‌تون داریم.

و می‌رود!

من مانده‌ام و دانش‌آموزهایی که همین‌قدر صادقانه است احساسات‌شان..


۴. زهرا ردیفِ دوم می‌نشیند. او و فرشته از بقیه توی زبان قوی‌ترند. فرشته حتی کلاسِ زبان می‌رود!

زهرا زیاد تحویل‌م نمی‌گیرد.

هم‌زمان که حرص می‌خورم از جواب ندادنِ بقیه، معذب می‌شوم که این بچه برایش تکراری‌ست این حرف‌ها. نه می‌توانم سریع‌تر بگذرم و نه می‌توانم زهرا را ندید بگیرم که این‌قدر بی تفاوت است به من. من برای خودم کسی بودم! حالا یک بچه ی چهارده ساله من را به‌عنوانِ معلم‌ش تحویل نمی‌گیرد!

بیش‌تر نگاه‌ش می‌کنم، بیش‌تر تحویل‌ش می‌گیرم ولی جواب نمی‌دهد. باید برای این یکی راهِ‌حلِ دیگری پیدا کنم...

این بچه‌ها سخت‌اند...




ادامه دارد - ان شاء الله -

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۱:۰۴
فاء