کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۱۰ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

فعلا بگویم که آن چیزی که دل‌م می‌گفت و می‌خواست شد😊

در کمالِ ناباوری هم شد!

روان‌شناسی،دانش‌گاه علامه طباطبایی، روزانه


دیدنِ این عبارت خیلی خوش‌حال‌م کرد.

هرچند که اعتراض می‌دهم و منتظرِ نتایجِ آزاد هم می‌مانم ولی واقعا خوش‌حال‌م.. واقعا واقعا!

می‌ارزید همه‌ی این یک سال😊

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۰
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

در راستای خریدهای دانش‌گاه ام‌روز صبح به تنبلیِ خود غلبه کرده و خانواده را کندیم و بردیم جمعه‌بازار! تمامِ وسایل اعم از دفتر، کلاسور، مانتو، کیف، کوله، جامدادی، کیفِ‌پول، روسری، شلوار و ... را به قیمتِ کم‌تر از 100 هزار تومان را خریدیم و تمام!

الان فقط مانده چادر!



یک روز به تنبلیِ خود غلبه کنید که کارِ پسندیده‌ای‌ست!

این هم آدرس‌ش.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۳۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+


تو با حسین (ع) فرق نداری، فقط کمی

نام‌ت غریب مانده میان غریب‌ها

آن‌قدر شعر از تو نگفتند شاعران
تا این‌که باز شد دهن نانجیب‌ها...


پ.ن:

همان یک باری که رفتم عراق، سامرا تازه آزاد شده بود از دستِ آمریکایی‌ها و زائران کم‌کم اجازه‌ی ورود می‌گرفتند. ما یکی از اولین کاروان‌هایی بودیم که تحتِ اسکورت و پشتیبانیِ بیش از پنج ماشینِ نظامی واردِ سامرا شدیم. ضریح نبود. یک صفحه‌ی مشبکِ چوبی که رویش مخملِ مشکی کشیده بودند و حاشیه دوزیِ زرد داشت. وارد که می‌شدی به دقیقه نرسیده، کنارِ محلِ انفجارِ بمب بودی که کم‌تر از چهارمتر فاصله داشت با محلِ ضریح.

سامرا، همان روز نشان‌م داد که شما و پسر و نوه‌تان اگر معرفی بشوید، چه خطری می‌شود برایشان.

آن معلوم‌الحال که آن به اصطلاح موسیقی را خواند مطمئن شدم.

باید بیش‌تر، از شما بدانم حضرتِ هادی (ع)




۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۲۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

چند روز بیش‌تر نمانده تا عید غدیر.

چه‌قدر خوب است که اگر برایمان مهم است یک کمی این چیزها، حداقل اطرافیان‌مان را توی روزِ عید خبر کنیم.

مثلا خرده‌ریزهای دوست‌داشتنی را با یک جمله‌ی تبریکِ عید را با خودمان ببریم درِ خانه‌ی هم‌سایه‌ها و با روی باز عیدمبارکی بگوییم.

همه‌مان لباسِ تمیز بپوشیم و یک کاری برای خانه‌مان بکنیم. شاید در حدِ یک کیک پختن که از دستِ همه‌مان برمی‌آید. به کوچک‌ترهایمان عیدی بدهیم و چیزهای این شکلی.

اگر کسی کارِ دیگری به ذهن‌ش می‌رسد اعلام کند :)




پ.ن یک:

همان روزِ اول و توی زیارتِ اول، همان گوشه‌ی صحنِ انقلاب، آن دو رکعت نماز زیارتِ نیابی را خواندم :)


پ.ن دو:

همان‌قدری که یک روزهایی حال‌م بد می‌شود از اوضاعِ بدِ دنیا وقتِ دیدنِ یمن و سوریه و حتی روستاهای خودمان و اوضاعِ آب و گازشان، روزهای چهارشنبه حال‌م را خوب می‌کنند...

چهارشنبه‌های اولِ ماه را می‌روم هیئتِ عقیله ی دبیرستانِ دوست‌داشتنی‌مان،

چهارشنبه‌های دوم، نشستِ فرهنگی مذهبیِ امام‌جواد (ع)، خانه‌ی خانم محمدی،

چهارشنبه‌های سوم هم مجلسِ حضرت زینب (س)، خانه‌ی خانم مسعودشاهی.


همین روضه‌های خانگی، تمامِ انرژیِ ماه‌ را تامین می‌‌کند - بی‌تعارف -


بعدنوشت:

این هم ایده‌ی ما؛ وقتی اجرایی شده :)





۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۱۳:۲۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

بگذار بگویند.

هرچه‌ قدر بیش‌تر بگویند ما خوش‌حال‌تر می‌شویم.

ما دوست‌تان داریم آقا.

حالا بقیه هر مزخرفی به ذهن و دهن‌شان می‌آید بگویند.

روزی شما خواهید آمد...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۴۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

فردا، کله‌ی سحر می‌روم راه‌آهن.

و به لطفِ امام رضای مهربان دعوت شده‌ام به حرم‌شان.

گوشه‌ی صحنِ انقلاب - آن‌جایی که از همه‌جا دوست‌تر می‌دارم‌ش - دو رکعت نمازِ زیارت به نیابت از همه‌ی دوستان و کسانی که این‌جا را می‌خوانند و نظر می‌دهند یا نمی‌دهند(!) خواهم‌خواند ان‌شاءالله.

شما هم از این‌جا دعا کنید این‌بار من آدم بشوم حداقل...

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۴۷
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

ملاکِ توسعه چیست؟

وقتی هنوز مردمِ ما تفریح‌شان روی هواست.


ملاکِ اسلام چیست؟

وقتی برخوردهایی که بینِ مردمِ ما ردوبدل می‌شود، اغلب هیچ ردی از اسلام ندارند.


ملاکِ سلامتِ جامعه چیست؟

وقتی همه‌مان عادت کرده‌‌ایم به دیدنِ چیزهایی که روح‌مان را آزار می‌دهند.



و چه‌قدر اوضاعِ ما خراب است که همه‌ی خرابی‌های خودمان و آدم‌های دورمان را به آزادی و دموکراسی و تمدن تعبیر می‌کنیم...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۴۶
فاء

بسم‌الله...
سلام!
+
- برای دانش‌گاه ذوق داری؟
- نه چندان.
- چه‌طور؟
- فکر نمی‌کنم آن چیزی که ایده‌آلِ من است از محیطِ تحصیلاتِ تخصصی و عالی وجود داشته باشد و اگر بخواهد به‌م توی دانش‌گاه خوش بگذرد باید تلاش کنم آن محیط را برای خودم بسازم و من به چندتا دلیل، حالا نمی‌توانم این کار را بکنم.
یک، این‌که هنوز خسته‌ام؛ از تمامِ فشارهای این چندوقتِ تحصیلِ سخت. که مطلقا شبیهِ راه‌نمایی و سال‌های ابتداییِ دبیرستان نبود.
دو، اگر قرار باشد آخرِ دورانِ تحصیلِ دانش‌گاهی چیزی باشد که دیگرانِ مهم‌م بتوانند به آن افتخار کنند لازم است بیش‌ترِ وقت‌م صرفِ خواندن بشود و نه ساختن..
سه، حوصله‌ام این روزها کم‌تر شده برای تغییر. همین کتاب‌ها و فیلم‌ها و مکالمه‌های یک‌طرفه را ترجیح می‌دهم. زمانی باید بگذرد که حوصله‌ام برگردد سرِ جای اول‌ش.
- و به نظرت کی برمی‌گردد؟
- آخرین‌بار که این شکلی شده‌بودم چندین‌ تا آدم‌حسابی دوروبرم را گرفتند و راه را نشان‌م دادند که بروم جلو. البته که اردوهای دانش‌آموزی هم بی‌تاثیر نبود. دیدنِ حجمِ وسیعی از خلاقیت هم. و البته هر هفته نگاه کردن به خانم رفعتی‌‌..
حالا شاید فقط دل‌م بخواهد هندزفری را بکنم توی گوشم‌هایم و موسیقی متنِ  شهرزاد را ببلعم. شاید دل‌م بخواهد همین‌طور شبیهِ دیوانه‌ها کتاب بخوانم؛ جوری که یک هفته گذشته باشد و من درحالِ تمام کردنِ سومین کتابِ ۵۰۰ صفحه‌ای. شاید خوب باشد آن‌قدری "خیلی دور،خیلی نزدیک" گوش کنم که وسوسه بشوم فیلم‌ش را ببینم. شاید هم آن ۲۰۰ گیگ فیلم را تمام کنم. بعید هم نیست آن‌قدر خانه را بروبم که ضخامتِ کفِ خانه کم بشود. و شاید هم دل‌م بخواهد دفترِ میکی‌موسِ زهرا را با کاغذکاهی جلد کنم و بردارم برای خودم. هرکاری بکنم قطعاً آن‌قدری کفِ زمین‌م که نمی‌روم پیشِ کسی. قطعاً دست به آن دفترِ گل‌گلی‌م نمی‌زنم..
- کمکی از دستِ من برمی‌آید؟
- ممنون‌م که تحمل می‌‌کنی. بیا مثلِ روزهایی که باحوصله‌تر بودم حرف‌های طولانی بزنیم. بیا دعا کنیم نرگس‌ها زودتر دربیایند. بیا دعا کنیم من یک روزی ‌رویم بشود بروم پیشِ خانم بهبهانی. بیا برویم سرِکلاسِ معلم‌هایی که می‌شناسیم‌شان. بیا خودمان را با گیف‌های به موقعِ تلگرام غافل‌گیر کنیم. بیا هم‌دیگر را اتفاقی توی صحنِ انقلاب ببینیم؛ آن گوشه‌ای که همه‌چیز پیداست.. بیا برویم روان‌نویس بخریم.
بیا دعا کنیم ام‌سال آن‌طوری که هواشناسی می‌گوید نباشد. باران‌های پاییزی قرار است دیرتر شروع شوند. قرار است کم‌تر باشند. کاشکی می‌شد بهارِ خیابانِ ایتالیا را همین فردا دید..

این اوضاع را دوست ندارم.اوضاعی که دست و پایم را بسته و زمین‌گیرم کرده.
یکی از همین روزهای گرم، احتمالا بتوانید توی قطعه‌ی بیست‌وچهار پیدایم کنید.


پ.ن یک:
این حرف‌ها را که می‌زنم اصلا منظورم این نیست که من چه آدمِ خوبی‌ام که این‌جاها می‌توانید پیدایم کنید؛ خدا می‌داند که این‌طور فکر نمی‌کنم. منتها بعضی چیزها بهانه می‌خواهد. بلند شدن و تا بهشت‌زهرا رفتن، بچه‌ها را با خود همراه کردن و بردن، انگاری که یک اعلامِ جنگ باشد برای خودم. وقتی این کار را بکنم انگاری به خودم ثابت کرده‌ام که هنوز می‌توانم.
آن‌ها که نوشتن برای یک شخصِ خاص را تجربه کرده‌اند می‌دانند وقتی مدت‌ها، شاید نزدیک به سه سال، با کسی حرف می‌زنید و برایش می‌نویسید و بعد یک‌هویی سه ماه هیچ‌چیز نمی‌آید به مدادتان و ناجوان‌مردانه برای مخاطب‌تان معادلِ خارجی ندارید که بروید و سرش داد بزنید که " کجا رفتی پس؟ " چه حالی می‌شوید..
بدتر از آن وقتی‌ست که حالِ حرف‌زدن با آدم‌های جالب را هم نداشته باشید. مبادا خراب‌کاری‌های این چند وقت‌تان را بفهمند..
یک روزی می‌روم بهشت‌زهرا...

پ.ن دو:
هفت هشت روز دیگر می‌روم راه‌آهن و با هیئتِ عزیزمان می‌رویم پیشِ آقای مهربان...
قبل از آن باید یک روزی بروم بهشت‌زهرا...
روزِعرفه نزدیک است.
و محرم دارد می‌رسد...

پ.ن سه:
خودتان باهام مکالمه را شروع کنید و از خراب‌کاری‌هام نپرسید که شرمنده‌تر می‌شوم...

۲۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

یاد باید بگیری که فکر کنی عزیزجان؛ فکر.

و الا ول‌معطلی.

و شک نکن من بینِ رتبه‌ی‌کنکورت، دانش‌گاه‌ت، نامِ پرآوازه‌ی مدرسه‌ات و توانِ تفکرت، آخری را انتخاب‌ می‌کنم.

شک نکن انتخابِ من برایت چیزی نیست که تو را به رویای همه برساند. انتخابِ من برایت شرایطی‌ست که رویایت را بسازد. رویای خودت را.

عزیزجان،

قبل از هرکار چه‌قدر خوب می‌شود اگر فکر کنیم آخرش ما هم یک روزی دیگر نفس نمی‌کشیم و از آن به بعدِ زندگی‌مان قرار است چه‌طور باشد..؟

اگر درس می‌خوانی، شبیهِ آقا مصطفی چمران درس بخوان.

آدم باید از یک جایی به بعد تصمیم‌های به‌تر و مهم‌تری بگیرد. و تو داری نزدیک به آن دوران‌ت می‌شوی. دانش‌گاه اگر چه یکی از اولین انتخاب‌های مهمِ زندگی‌ست ولی قطعا مهم‌ترین‌شان نیست.

دور نیست آن روزهایی که با گونه‌های گل‌انداخته بیایی خانه. حتی اگر کنارم نباشی تلفن‌م را بگیری و بگویی منتظرِ تلفنِ کسی باشیم که تو شماره‌ی بابا را دادی به‌ش. که زنگ بزند و با خانواده‌اش بیاید.

دور نیست آن روزهایی که برای ره رفتن‌های دخترک‌ت ذوق کنی.

دور نیست آن روزهایی که دنبالِ مدرسه بگردی برای پسرِ هفت‌ساله‌ات.

دور نیست روزی که از تلاشِ دخترت خنده‌ات بگیرد وقتی سعی دارد چیزی را به‌ت نگوید و تو ساعت‌ها قبل‌ش می‌دانی‌اش.

دور نیست روزهایی که آرزوهایت، تو را رسانده‌باشد به همان کلاسِ انشایت.

دانش‌گاه، شد یا نشد، فدای سرت.

تهران، شد یا نشد، آن‌قدر مهم نیست.

هرچند که تمامِ مخالفت‌م برای شهرستان رفتن‌ت به خاطرِ این بود و هست که فکر می‌کنم خانواده‌ی کوچکِ چهارنفره‌ی ما، آن‌قدری وقت ندارد که بخواهد چندین سال‌ش را هم دور از هم بگذراند.

عزیزجان،

دانش‌گاه، شد یا نشد یادت نرود که من تو را برای چیزی‌بیش‌تر از این اعداد بزرگ کردم. برای چیزی که بیرزد شصت سال زندگی‌ات را خرج‌ش کنی و برای خدا جواب داشته‌باشی.

دانش‌گاه، هرچند توی این دو سال مهم‌ترین دغدغه‌ی ما بود اما از این به بعد دنیا جدی‌تر از این می‌شود.

اخم‌های بابا را هم جدی نگیر؛

دل‌ش می‌خواسته کنارش باشی و حالا که تهران ماندن‌ت به اما و اگر کشیده، دارد دل‌تنگی می‌کند. می‌دانم که خودت متوجهِ این‌ها می‌شوی.

هوای بابا را داشته‌باش که اگر بروی خیلی سخت‌ش می‌شود..



پ.ن:

نه،

انگاری مادرمان هم چیزهایی می‌نوشته گاه‌گاهی برایمان!

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۳:۰۲
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

داوری و قضاوت، کاری‌ست بس دشوار.

یک تایید و یا ردِ تو می‌شود سرنوشتِ نهاییِ یک فیلمِ دانش‌آموزی.

تازه، داوری ای که قرار است من انجام بدهم هم‌چین هم چیزِ مهمی نیست..

جزوِ یک گروهی بودم که فیلم‌های چهارمین جشن‌واره‌ی فیلمِ دانش‌آموزی را چکِ ابتدایی می‌کردیم. فیلم‌های من مستند بودند و انیمیشن. میانِ مستندها چندین کارِ خیلی خوب دیدم؛ مثلا نارسانه،مرثیه‌ای برای یک رویا، قطب‌نما،پروانه‌ای که سوخت و..

چیزی که فوق‌العاده توجه‌م را جلب کرد،بحثِ انتخاب‌رشته‌ی دبیرستان بود که دغدغه‌ی خیلی از فیلم‌ها بود؛ تقریبا ۴۰ درصدشان.

داوریِ کارها تمام شد.

اصلا به فکرِ دست‌مزد نبودم که رئیس شماره کارت خواست و مقدار ساعتِ کاری! دادم.

شب که دنبالِ کارت‌م می‌گشتم متوجه شدم دوستانِ سارق زحمت‌ش را کشیده‌اند! البته که دست‌نخورده بود. ولی حتی اگر خالی هم می‌شد ضررم می‌شد ۸ هزار تومان!!

خلاصه که به همتِ عزیزان، هنوز اولین حقوق‌م را نگرفته‌ام!

فردا می‌روم کارت را بسوزانم و یکی جدید بگیرم و بالاخره کارت‌م با پولِ خودم پر بشود. احساسِ عجیبی‌ست استقلالِ مالی داشتن؛ حتی همین قدر کوچک.

اولین برداشت را که از کارت‌م کردم خبرتان می‌کنم!


۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۵۲
فاء