کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

۱۵ مطلب با موضوع «از سمپاد» ثبت شده است

بسم‌الله...

سلام!

+

مدتی که این‌جا ننوشتم، آن‌قدری حرف برای گفتن هست انگار که دو تا پستِ طولانیِ دی‌شب هم علاج‌ش نبوده!

می‌خواهم از دانش‌گاهِ دورمان بنویسم این بار. دانش‌گاهی که به هیچ‌وجه خودم را درگیرش نکردم. دانش‌گاهی که روی دیوارِ کارها و پروژه‌های در جریان‌م فقط یک استیکر را به خود اختصاص داده و آن امتحان‌های پایان‌ترم و مقاله‌هاش هستند. دانش‌گاهی که یک ربع قبل از کلاس واردش می‌شوم و پنج دقیقه بعد از کلاس از آن خارج. دانش‌گاهی که انگار حرفِ کسی را نمی‌فهمم داخل‌ش. نه حرفِ بچه‌های انجمنِ اسلامی و انجمنِ اسلامیِ مستقل را و نه روش‌های بسیج را و نه کانون‌ها و مسافرت‌هایش را. 

من در بزرگ‌ترین دانش‌گاهِ علوم‌انسانیِ خاورمیانه درس می‌خوانم.

بچه‌های دانش‌کده‌ی من بسیار کم دردِ مملکت دارند. پروژه‌ی ملی‌ای را که سرمنشاش یک سئوال و مسئله‌ی بومی باشد نمی‌بینم. البته که حضورِ بسیار کم‌م توی دانش‌گاه می‌تواند بخشی از این ندیدن را توجیه کند. 

ما صد و سه نفر ورودیِ روان‌شناسیِ سالِ نودوپنجِ دانش‌گاهِ علامه هستیم که توزیعِ جنسیتی میان‌مان 80:20 است. این توزیعِ جنسیتی و البته سیاست‌های کلیِ دانش‌گاه، ورودی‌ها را به سه گروهِ کوچک‌ترِ حدودا سی نفره تقسیم کرده که دو کلاس را دانش‌جویانِ دختر و کلاسِ سوم را بچه‌ها به نسبتِ 50:50 پر کرده‌اند. این نسبت و جداسازی، حداکثر تا ترمِ دوم اعمال می‌شود و بعد کلاس‌ها مختلط می‌شوند. ورای تمامِ راحتی‌های که من به عنوانِ یک دخترِ چادری توی این گونه جداسازی دارم، می‌توان گفت این شیوه‌ی ورود به دانش‌گاه از نظرِ کیفیتِ جامعه‌پذیری یک الگوی بسیار خوب است. بچه‌ها توی سالِ اول با کلیاتِ دانش‌گاه و فضای آن آشنا می‌شوند و بعد اگر قرار باشد اختلاطی صورت بگیرد، توی این یک سال فرصتِ کسبِ تواناییِ ارتباطِ موثر را دارند. ارتباطی که بتوانند مدیریت‌ش کنند. روندی که کمک می‌کند بچه‌ها، ماهِ دومِ ترمِ یک توی ارتباطی فرو نروند که هیچ شناخت و حتی کنترلی روی آن ندارند. بچه‌ها توی دو سه هفته‌ی اول خیلی غر می‌زنند که آمده‌ایم دانش‌گاه که فلان کارها را بکنیم و فضایمان آزادتر باشد و امثالِ این حرف‌ها. این حرف‌های بچه‌ها علاوه‌براین که من را آگاه می‌کند از فلسفه‌های دانش‌گاه‌آمدنی که نظامِ آموزش‌وپرورشِِ ما یادِ بچه‌ها می‌دهد به دلایلِ دانش‌گاه آمدنِ خودم فکر می‌کنم. و البته که استادِ مباحث اساسی در روان‌شناسی هم کمک‌م می‌کند با این سئوالِ امتحانی که " چرا روان‌شناسی را انتخاب کردید؟ "

از استادِ روان‌شناسی‌مان گفتم. بگذارید کمی دیگر از احوالاتِ خودش و کلاس‌ش بگویم:

استادمان شیمیِ محض خوانده در صنعتیِ شریف. از کارشناسیِ ارشد واردِ حوزه‌ی روان‌شناسی شده. حالا دانش‌جوی دکترای روان‌شناسیِ عمومیِ دانش‌گاهِ خودمان است و سابقه‌ی تدریس در علامه‌حلیِ تهران را دارد. حدس می‌زنم که سمپادی نباشد ولی مسلما آشنایی دارد با فضای سمپاد. اگر "مباحثِ اساسی در روان‌شناسیِ دو" را هم با او برداشتم می‌توانم کمی از روان‌شناسیِ کودکانِ استثایی را زودتر با او پروژه بردارم. همه‌جور کاری کرده. کارِ صنعتی-سازمانی، بالینی، آکادمیک و ...

شاید یک سری از مبانی‌ام با او فرق بکند ولی یک حرفی را می‌زند که من هم در اندازه‌های کوچک‌تر تجربه‌اش را دارم و از این نظر، بسیار می‌پسندم و تحسین‌ش می‌کنم؛

اول این که، اولین ترم را با یک کارِ پژوهشیِ مقدماتی ولی جدی شروع می‌کند که بخشِ بزرگی از نمره‌مان را تامین می‌کند. و البته که همه‌ی بچه‌هایی را که تجربه‌ی کارِ پژوهشِ درست‌ودرمان ندارند را مجبور می‌کند یادش بگیرند و معدود آدم‌هایی که تابه‌حال کارِ عملیِ پژوهش را انجام داده‌اند را وادار می‌کند تکمیل کنند آموخته‌هایشان را. 

( به شخصه منبع‌نویسیِ درست و درمان و منبع‌سنجی را توی نوشتنِ این مقاله‌ی پنج صفحه‌ای یاد گرفتم. )

و دوم؛

text خواندن.

بچه‌ها را مجبور می‌کند با سئوال‌هایش، که منبعِ اصلی را بخوانند. دورانِ جزوه‌خوانی تمام شده و تو را به جایی نمی‌رساند. فعلا کاری به این ندارم که میزانِ منابعِ بومی در رشته‌ی ما به صفر میل می‌کند و اساتید همان منابعِ معدود را هم جدی نمی‌گیرند.

من این تجربه را در اندازه‌های کوچک‌تر دارم. بارها گفته‌ام که آموزش‌وپرورشِ عزیزم،

اصلا شاه‌کارهایت در زمینه‌ی آموزشِ زبان به بچه‌ها را نادیده می‌گیرم. این که کاری می‌کنی که تا آخرِ عمر بچه، نسبت به عربی جبهه دارد و خروجی‌هایی که ذره‌ای توانِ صحبت و پرزنت‌کردن در سمینارهای بین‌المللی را ندارند را نمی‌بینم. 

نظرت نسبت به خودت چیست که بچه‌ای که هشت سال درسِ قرآن توی مدرسه‌اش خوانده، حالا نمی‌تواند دوخط قرآن را از روی قرآنِ خانه‌شان بخواند؟

کاش به جای کتابِ قرآن، از سومِ دبستان به بچه‌ها بگوییم قرآنِ روی طاقچه‌تان را بردارید بیاورید مدرسه که باهم تمرین‌ش کنیم.

به وفور دیده‌ام که بچه‌ای آیاتِ کتابِ قرآن و دینی‌اش را درست می‌خواند ولی اگر همان آیات را توی قرآنِ خانه‌شان به‌ش نشان بدهی در صورتی که حافظه‌ی صوتی‌اش یاری‌اش نکند، نمی‌تواند بخواندشان.

ما دقیقا همین‌قدر text نمی خوانیم.

چون text سخت است، زیاد است. و البته که با جزوه‌ی استادمان می‌توانیم 20 بگیریم. چرا text؟!

دیدمان به مسائل جامعه وسیع و جامع نمی‌شود؟! بعدا میانِ آدم‌های باسواد، نمی‌توانیم اظهارِ نظر بکنیم؟!

به درک!

ما از دانش‌گاه مدرک می‌خواهیم!

الان که نوشته را می‌نویسم، مقاله‌ام را تمام نکرده‌ام و ازقضا بسیار هم درگیرم کرده اما بسیار خوش‌حال‌م که سرِ کلاسِ استادی می‌نشینم که برای درس‌دادن‌ش برنامه دارد. برای رشدِ علمیِ دانش‌جوهایش.

و اما تحلیل! واژه‌ای که انگار توی مدارسِ ما یک شوخیِ عجیب است!

دانش‌آموزانِ کمی نسبت به فضای جامعه‌شان تحلیلِ شخصیِ خودشان را کسب کرده‌اند و همین قضیه علاوه بر این‌که توی تندروی‌های ورودی‌جدیدهای دانش‌گاه و دیدگاه‌های رادیکال‌شان در همان ماه‌های ابتدایی مشهود است توی تحلیلِ سئوال‌های امتحانی هم تاثیرگذار است. یک استادِ جامعه‌شناسی داریم که سئوال‌هایش مرا کمی به یادِ امتحان‌های دورانِ راه‌نمایی‌ام می‌اندازد. امتحان‌ش را با اختلاف در نسبتِ ساعتِ مطالعه‌‌ی درس به نمره‌‌ی کسب شده از بقیه‌ی بچه‌ها پشتِ سر گذاشتم. و اعتراض‌ها سرش فراوان بود.

چرا؟

چون از پنج سئوال، فقط دوتاش به صورتِ مستقیم توی کتاب آمده بود. و بقیه‌اش را باید با توجه به بحث‌های انجام شده سرِ کلاس و یا نظرِ شخصی جواب می‌دادی.

و بچه‌ها، نظرِ شخصی نداشتند...


و برسیم به بحثِ هم‌کلاس‌ها.

هفته‌ی اول اصلا خودم نبودم. شده بودم یک "خانمِ" "چادریِ" "ساکت". داشتم دنبالِ آدم‌هایی می‌گشتم که بتوانم تحمل‌شان کنم. متاسفانه شبیه بودنِ بی‌حدوحصرِ بچه‌ها از منظرهایی توی فضای سمپاد، باعث می‌شود که نتوانند ارتباطِ موثری با آدم‌هایی که خارج از آن فضا هستند برقرار کنند. و من در ابتدای ورودم به هر جمعِ جدیدِ غیرِسمپادی این مشکل را فراوان دارم. آدم‌ها حق دارند ازم متنفر بشوند حتی! آن‌قدر که اعصاب‌م خرد است از عدمِ توانایی‌ام توی انتقالِ مطالب.مشکلی که احتمالا بچه‌های شریف و تهران به این حد تجربه نمی‌کنند. هفته‌های اول گذشت و من کم‌کم دو سه نفر را پیدا کردم و باهاشان هم مسیر شدم. هرچند که هنوز هم تنهایی می‌روم سلف، نماز، کتاب‌خانه، بوفه و .. 

چیزی من را توی دانش‌گاه آن‌‌قدری وابسته نکرده که باعث بشود غیبتی نداشته باشم توی فضای دانش‌گاهی و یا از همه‌ی اخبارش مطلع باشم. برخلافِ مثلا دانش‌گاهِ شریف. که هر روز، وقتی دارم می‌روم به سمتِ دانش‌گاه باعث شود بخواهم ایستگاهِ حبیب‌الهی پیاده شوم و سری به آدم‌هاش بزنم. بچه‌ها را بعضا دوست دارم حتی. حتی برای تعدادی‌شان، برنامه‌ی تولدگرفتن دارم اما وابسته نه. البته شاید هنوز اول‌هاش باشد.


و البته جاهایی هستند از دانش‌گاه که دوست‌شان دارم؛

مثلا مسجدِ نیمه‌تمام و مدرس‌هایش را.

مثلا مقبره‌ی شهدای‌گم‌نام‌ش.

مثلا سکوی جلوی دانش‌کده که دیدِ کامل دارد به تهران.


***

من هنوز هم توی فضای مهمانی‌های خانواده، حرف‌های اذیت‌کننده می‌شنوم. هنوز بچه‌ها و بازی‌کردن باهاشان برایم الویت دارد تا جواب دادن به سئوالِ آدم‌ها از سلامتِ روان‌م در انتخاب‌رشته! هنوز هم تغییرِ نگاهِ آدم‌ها برایم عادی نشده. هنوز این سئوال را می‌شنوم که: " پس چرا تجربی خوندی؟ " 

من هنوز، آرامشی که آدم‌ها بعد از کنکور تجربه می‌کنند را نچشیده‌ام.

اما متوسطِ حال‌م خوب است.

می‌دانم جای درستی ایستاده‌ام.

می‌دانم که می‌توانم ساعت‌ها، رفتارِ آدم‌ها را مشاهده کنم و خسته نشوم.

می‌دانم همه‌ی این آدم‌ها، روزی می‌فهمند که " درست‌بودنِ " جای یک نفر از " به‌تر بودن‌ش " از نظرِ آن‌ها، مهم‌تر است.

راستش به این نتیجه رسیده‌ام که ما آن‌قدری وقت نداریم که توی راهی غیر از راهِ خودمان پیش برویم. 

می‌ارزد سال‌ها دنبالِ راهِ خودمان بگردیم و بعد فقط یک روز آن را طی کنیم.

می‌ارزد که " رسالت " و " ماموریت " مان را بشناسیم...



حتی اگر عمه‌مان، هربار یک‌جوری نگاه‌مان کند انگار که تمامِ آرزوهای زندگی‌اش را با خیر‌سری به باد داده‌ایم!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۲۲:۳۹
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

قرار است نقدی بنویسم بر مستندی دانش‌آموزی؛ مرثیه‌ای برای یک رویا.

به عنوانِ یک مخاطبِ عام،

یک دانش‌آموخته‌ی سمپاد،

یک حاضر در مراسمِ رونمایی،

و یک بازبینِ فیلم‌های جشنواره‌ی فیلمِ مدرسه.

+

بخشی از مستند را دیده بودم. یک بخشِ حدودا بیست دقیقه‌ای را. و از همان موقع منتظرِ نسخه‌ی کامل‌ش بودم. تقریبا یک ماهی در عرضه‌ی نسخه‌ی نهایی تاخیر پیش آمد ولی بالاخره سه‌شنبه‌ی هفته‌ی گذشته در سالنِ اندیشه‌ی حوزه‌ی هنری، مستند اکران شد. 

از چند روز قبل‌ش با عواملِ اجراییِ برنامه مکاتباتی داشتیم حولِ این موضوع ک می‌خواهیم بچه‌ها را گروهی ببریم و آیا امکان جادادنِ این تعداد بچه هست یا نه. آن روز از دانش‌گاه زودتر زدم بیرون و خودم را رساندم به مدرسه و بچه‌ها را تحویل گرفتم. تعدادشان خیییییلی بیش‌تر از آماری بود که داشتیم! اما با زود رسیدن‌مان، جا تقریبا به همه‌ی دانش‌آموزها رسید. مشکلِ تاخیر در آغازِ کار این‌جا هم وجود داشت. برنامه‌ی اصلی با بیست دقیقه تاخیر شروع شد و البته با سالنی که هزار نفر آدم روی صندلی‌های طبقه ی اول و دوم و روی زمین‌ش نشسته بودند. با جمعیتی که در میانه‌ی یک روزِ وسطِ هفته و نزدیک به امتحان‌های پایان‌ترمِ دانش‌گاه محال می‌نمود. با جمعیتی که دل‌م می‌خواست یک دلِ سیر، هر کدام را نگاه کنم..

مستند آغاز می‌شود.

با داستانِ نظامِ فشلِ آموزشی.

سپس می‌پردازد به یک نمونه‌ی موفقِ تعلیم و تربیتِ غیرانتفاعی با مدیریتِ یک سمپادی. و نقصِ این گونه مدارس - هزینه‌ی بالای تحصیل درشان - از زبانِ مدیرِ مدرسه.

و بعد از سمپاد می‌گوید.

بعد از این تعریف و تاریخ‌چه‌ها مرثیه می‌خواند.

روشِ روایت گفت‌وگوست. و البته خرده‌داستان‌هایی در دلِ همین گفت‌وگوها. که نقدِ فراوانی دارم به‌شان.

پروژه، به عنوانِ یک مستندِ دانش‌آموزی بالاتر از حدِ انتظار است. اما نقدهای جدی‌ای به آن وارد است:

پژوهش‌گرها هیچ سری به فرزانگان نزده‌اندد. هیچ فریمی از مدارسِ دخترانه در این مستند نمی‌بینیم. با وجودِ آن که بدونِ شک می‌توان گفت که مشکلاتِ مدارسِ دخترانه با اختلاف از مدارسِ پسرانه پیشی گرفته. تا حدی که کار به تخریبِ فیزیکِ دبیرستانِ فرزانگان یک تهران و نگرفتنِ ورودی کشید. تا جایی که طیِ سه سال، سه مدیر  به خود دیده! فقط خانم عفاف صحبت می‌کنند و حتی یک نظرسنجیِ ساده هم وجود ندارد. این مسئله، مستند را به اثری تبدیل می‌کنند که به راحتی، دغدغه‌ی نیمی از مخاطبان‌ش را مطرح نمی‌کند.

و اما نکته‌ی بعدی؛

مستند، یک نوستالژیِ تمام‌عیار است و حرفِ مشترکِ یک تعداد آدم که از قضا همین الان نشسته‌اند توی سالن. آدم‌ها در لحظاتی خاص از مستند، بی‌امان دست می‌زنند و یادشان به روزهای خوشِ قبل می‌افتد اما مستند به جز در بخشِ ابتدایی‎‌اش نمی‌تواند دفاعی باشد از سمپاد. احساس می‌کنید مستندات‌ش کم است. آمار کم ارائه می‌دهد. نمونه‌های شناخته شده را به صورتِ مصداقی و با نام معرفی نمی‌کند و همین اثر را اثری "سخت‌فهم" برای غیرِ سمپادی‌ها می‌کند.

توی متن از خرده‌داستان‌ها حرف زدم. خرده‌داستان‌هایی مانندِ ماجرا و سرانجامِ پروژه‌ی راکت. که به سادگی می‌تواند توسطِ کسانی که نقد به‌شان وارد است تعبیر به خطای آزمایش و استثنا شود. خرده‌داستانی که می‌توانست مستند را نجات بدهد از روندِ گفت‌وگومحورِ صرف اما حالا انگار که کار را پراکنده کرده.

و یک مسئله که می‌تواند اضافه بشود به نظرم به داستان:

کنگره‌ی قرآنیِ سمپاد،

المپیادِ ورزشیِ سمپاد،

طرح‌های تدبر و تفسیرِ قرآن،

اردوهای سمپاد

و استارتاپ‌هایی که از دلِ همین مدارس برآمده‌اند.


بعد از پخشِ فیلم، یکی از بچه‌های دانش‌آموز می‌آید و غر می‌زند که می‌توانست به‌تر باشد.

تا حدی با او می‌توانم موافق باشم اما چیزی که به او گفتم را این‌جا هم می‌نویسم:

مشکلِ همیشگیِ ما همین بوده؛

همه دچارِ ایده‌آل‌نگری‌ای بوده‌ایم که مانعِ خروجی داشتنِ کارهایمان می‌شده. اما کارِ این بچه‌ها خروجی داشته. و خروجی را هم به جرئت می‌توان متوسطِ رو به بالا دسته‌بندی کرد. اشکالات‌ش را گروهِ بعدی همت کند و رفع کند..


و یک حرف که دل‌م می‌خواست به آقای اکرمی، عبدالعالی، یزدی، گلشن، امیرخانی، آزین، ایازی، آشتیانی، فریپور و هرکس دیگری که آن بالا بود بزنم:

آن روزی که ما واردِ سمپاد شدیم حوالیِ انحلال‌ش بود. حول‌وحوشِ شعار - و فقط شعارِ - عدالتِ آموزشی. آن روزهای دومِ راهنماییِ ما خیلی‌ها تا جایی ایستادند و بعد رفتند کلا از سمپاد. از مدارسِ سمپاد. کندند از بچه‌های جدیدِ سمپاد. 

و دل‌م می‌خواست به‌شان بگویم که شما ما را ندیدید؟

 شما ما را به حساب نیاوردید؟

چرا ناگهان همه گذاشتید و رفتید؟

چرا سمپاد را فقط همان ساختمان‌ش پنداشتید؟

مگر ما، همان سمپاد نبودیم؟





آیا شما مقصر نیستید در ایجادِ این مرثیه‌ای که امروز همه‌مان داریم می‌خوانیم.. ؟

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۱:۵۳
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

سالِ نود و دو بود که شرکت کردیم توی مراسمِ شبِ شعرِ عاشوراییِ دبیرستانِ علامه‌حلی. با فائزه‌ی شفیعی. از آن سال به بعد، هر سال به نحوی ایمیل و یا دعوت‌نامه‌اش به‌م می‌رسد ولی هر سال یک اتفاقی می‌افتد که نمی‌توانم بروم. دل‌م می‌خواهد مامان باهام بیاید ولی خسته است. " تنهایی" راه می‌افتم سمتِ چهارراهِ لشکر..

از جلوی درِ خانه‌مان تا چهارراه را با دو خط اتوبوس می‌روم و بعد از آن پیاده خیابانِ کمالی را متر می‌کنم به سمتِ تقاطع غفاری. می‌پیچم داخل و می‌رسم به مدرسه. در واقع اسمِ خیابان‌ها را بعد از رسیدن متوجه می‌شوم. راه را از روی شکلِ خیابان‌ها و خاطراتِ تصویری‌ام از سمینار علوم و فنون و شب شعرهای قبلی پیدا می‌کنم.

درست توی اتاقکِ نگه‌بانی اولین آشنا را می‌بینم. از مشاورهای قبلیِ مدرسه. می‌شناسدم. چه‌طورش را نمی‌فهمم راستش. هیچ‌وقت ارتباطِ مناسبی با مشاورینِ تحصیلی نداشتم!

می‌روم داخلِ آمفی‌تئاتر. خانم وظیفه و یکی از دانش‌آموزهای فرزانگان پنج نشسته‌اند ردیفِ آخر. سه چهار دقیقه‌ای زودتر رسیده‌ام ولی متاسفانه این برنامه هم طبقِ برنامه‌ی معمولِ ما ایرانی‌ها آن قدری تاخیر دارد که وقت می‌کنم حسابی با خانم وظیفه حال و احوال کنم. از همین‌جا آشناها را شناسایی می‌کنم. آقای گلشن، آقای شکوهی و بقیه‌ای که می‌شناسم‌شان. برنامه شاعرِ مدعو زیاد دارد. آن‌قدری که می‌شود نقطه‌ی ضعفِ برنامه.

در طولِ برنامه بیش‌تر از پانزده کارِ دانش‌آموزی را نمی‌شنویم و دیگر شبِ شعر ماهیتِ دانش‌آموزی‌اش را از دست داده.

و یک نقطه‌ی ضعفِ دیگر:

وقتِ نمازِ مغرب و عشا، برنامه هنوز جاری‌است!

چندتا از شعرها فوق‌العاده‌اند. حیف که منتشرشان نکردند که بگذارم‌شان این‌جا.

همه شعر می‌خوانند.

من مجددا وصله‌ی ناجورم!

مجری، بعد از نماز صدایم می‌زند.

" خانمِ فاطمه رحمانی. از فارغ‌التحصیل‌های دبیرستانِ فرزانگانِ یک که سال‌های گذشته هم توی برنامه حضور داشتند الان توی سالن تشریف دارند؟ "

از جایم بلند می‌شوم. 

می‌روم از پله‌ها بالا.

یک بار جمعیت را گذری نگاه می‌کنم.

شروع می‌کنم:

" سلام،

شعر همیشه برای من رشک‌برانگیز بوده ولی متاسفانه شاعر نیستم..

بسم الله الرحمن الرحیم.

 فَلَمَّا دَخَلُواْ عَلَیْهِ قَالُواْ یَا أَیُّهَا الْعَزِیزُ مَسَّنَا وَأَهْلَنَا الضُّرُّ وَجِئْنَا بِبِضَاعَةٍ مُّزْجَاةٍ فَأَوْفِ لَنَا الْکَیْلَ وَتَصَدَّقْ عَلَیْنَا إِنَّ اللّهَ یَجْزِی الْمُتَصَدِّقِینَ.

"

و نوشته‌ام را می‌خوانم.

تمام می‌شود.

می‌روم پایین و تلفنِ پدر را جواب می‌دهم.

دبیرستانِ علامه حلی را ترک می‌کنم با حالی که سرک می‌کشم توی گوشه‌های مدرسه که بچه‌ها را ببینم درحالی که دارند برای کارگاه، پروژه‌هاشان را آماده می‌کنند..

با این مصراعی از یک منظومه‌ی بلندِ نیمایی توی ذهن‌م مرور می‌کنم:

" اذان‌گوی حرم برخیز،

                بشکن این هیاهو را... "




پ.ن یک:

به اعتبارِ رسمِ هر ساله‌ی حلی، شعرهای خوب را ضبط نمی‌کنم اما اشتباه می‌کنم!

یک ماهی‌ست که به دنبالِ این منظومه‌ی نیمایی‌ام  از آقای هادیِ جان‌فدا. و پیدایش نمی‌کنم :/


پ.ن دو:

حرف‌های اصلی همان‌ها بود که گفتم.

شاید از نظرِ خیلی‌ها کیفیتِ شعرها بالاتر رفته باشد و شعرهای به‌تری توی مراسم شنیده شوند ولی  این شعرها را دانش‌آموزها نمی‌خوانند. ازدحامِ شعرا، فرصت را از دانش‌آموزان گرفته بود که جرئت کنندو شعرهایشان را جلوی جمع بخوانند.

و این آسیبِ بزرگِ شبِ شعر امسال بود.

و البته نکته‌ی دیگر این که واقعا حاضرم که مدیریتِ نواهای زیرِصدا و تنظیمِ نور را توی مراسمِ سالِ بعد به عهده بگیرم!


پ.ن سه:

اصلا باید توی باقی‌مانده‌ی مدارس‌مان، نفس‌ها را عمیق کشید..


۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۶
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

توی خانه نشسته بودم که هدا پارسافر گفت روزهای خالی‌م را بدهم. دادم. قرار شد اگر برنامه جور بود، یک روز را که معلم‌های دینی در مسیرِ پیاده‌رویِ اربعین هستند بروم مدرسه و امتحانِ روخوانیِ قرآن بگیرم از بچه‌ها. بعد از جمع‌بندیِ برنامه، روزِ من شد شنبه.

شنبه صبح از خواب بیدار شدم و با یک احساسِ عجیب و غریب راه افتادم سمتِ خیابانِ سرپرست. و این بار نه در نقشِ دانش‌آموز. وقتی خواستم وارد شوم آقای رستمی گفت: " سلام رحمانی! کجا میری؟ "

- " به جای خانم رفعتی اومدم آقای رستمی. "

- " بابا چه طوره؟ "

- " سلام می‌رسونه. "

- "نمی‌آد؟ "

- " رفته کربلا آقای رستمی. اگر باشه میاد حتما می‌بیندتون. "


خوانِ اول را رد کردم!
رفتم توی مدرسه. برگه‌های امتحانیِ بچه‌ها را از دفتر گرفتم و رفتم توی کلاس.

- " بچه‌ها، قرآن داره کسی؟ "

- " خانوم ما امتحان نداریم. "

- " چه جالب! ولی من می‌خوام ازتون امتحان بگیرم! "

- " خانوم من مطمئن‌م ما امروز امتحان نداریم. "

قرآن‌ش را بغل گرفته بود و نشسته بود.

خوانِ دوم شروع شده بود. بچه‌ها نمی‌خواستند امتحان بدهند و من حوصله‌ی بحث‌کردن باهاشان را نداشتم. چادرم را سرم کردم و آمدم پایین سمتِ نمازخانه. قرآنی از توی نمازخانه برداشتم و داشتم می‌آمدم بالا که دیدم دخترک دارد پشتِ سرم می‌دود!

- " خانوم به خدا من منظوری نداشتم. به خدا خودم‌م ناراحت شدم این جوری گفتم به‌تون. "

- " بریم بالا. "

این بار که واردکلاس شدم تقریبا همه آمده بودند. چادرم را آویزان کردم و مدادم را درآوردم. خواستم برگه‌ها را پخش کنم که زمزمه‌شان خورد به گوش‌م: " سفید بدیم. "

این هم از خوانِ سوم!

در حینِ پخشِ ورقه‌هایشان گفتم:

- " اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیلِ سالِ 94 از فرزانگان یک. "

فکر می‌کردند متوجهِ هماهنگ‌کردن‌هایشان نیستم!

- " سه سالِ پیش جای شما روی همین نیمکت‌ها نشسته بودم. "

- " خانوم، ما امتحان نداشتیم این هفته. "

- " من ورقه‌هاتون رو می‌دم و شما همین حرف‌ها رو برای خانوم رفعتی بنویسید. "

- " خانوم شما اگر جای ما بودید چی کار می‌کردید؟ "

سئوالِ سختی‌ست. فقط به این فکر می‌کنم که به‌شان بگویم: " می‌نشستم و هر زنگِ دینی خانم رفعتی را سیر نگاه می‌کردم... "

نمی‌گویم.

پرس و جو می‌کنم و می‌فهمم که الناز، دوشنبه با همین‌ها، کلاس دارد.

راهِ‌حل را می‌گویم؛

برای دوشنبه آماده باشید.

امتحانِ روخوانیِ قرآن ازشان می‌گیرم و مابینِ کار کمی از رشته و حال و اوضاع‌م می‌پرسند. 

کلاسِ اول آن‌جور که دوست دارم پیش نمی‌رود.

***

زنگِ دومی‌ها بین‌شان چندتایی آشنا هست. مراعات‌م را بیش‌تر می‌کنند! 

***

زنگِ سومی‌ها هم همان روندِ "سفید بدیم. " را پیش گرفته‌اند.

کمی ناراحت می‌شوم.

برایشان یک سخنرانیِ مفصل می‌کنم که:

" اسم‌م فاطمه رحمانی‌ه. فارغ‌التحصیل 94. نمی‌شه سفید بدید بچه‌ها. واقعا نمی‌شه. من چندان آدمِ سختی نیستم اما به هر حال آدم ناراحت می‌شه وقتی می‌بینه آدم‌هایی که از جنسِ خودش‌ان نمی‌فهمن‌ش. من واقعا ترجیح‌م این‌ه که الان بشینم و باهاتون راجع به انتخابِ رشته‌ی دانش‌گاهی و کارگاه هنری و سمپاد حرف بزنم ولی من مسئولیت دارم که الان ازتون امتحان بگیرم..

من این ورقه‌ها رو می‌ذارم روی میزهاتون. و اگر اتفاقی بیفته که باعث بشه نتونم مسئولیت‌م رو انجام بدم، علی‌رغمِ میلِ باطنی‌م مجبورم از کسی که می‌تونه و قدرت داره کمک بگیرم. "

گند زدم.

ابرازِ ضعفِ صد درصدی.

پچ‌پچ می‌افتد بین‌شان.

- " بدیم بچه‌ها. "

خدا خیلی به‌م رحم می‌کند که باهام راه می‌آیند و مجبور نمی‌شوم بروم دفترِ خانم مسعود. اگر این اتفاق می‌افتاد، به صورتِ کامل، توی همین خوانِ چهارم مغلوب می‌شدم. 

امتحانِ تستی‌شان که تمام می‌شود، یک‌شان از آن تهِ کلاس بلند می‌شود و می‌گوید:

- " خانوم ببخشید، اکانت اینستاگرامِ شما چیه؟! "

- " اگه بگم به‌ت که دیگه نمی‌تونم تا آخرِ کلاس این‌جا وایسم! باید بیام بشینم کنارتون! "

- " خانوم shaalgardan نیستید؟ "

سکوت می‌کنم و لبخند می‌نشیند روی صورت‌م!

-" من عطیه‌ام "

همان لحظه، بیست تا نوتیفیکیشن می‌آید روی گوشی‌م!

بعد از این قضیه کمی می‌خواهم کلاس را صمیمانه‌تر کنم که آن سفت و سختیِ ابتدای کارم از بین برود!

آخرِ کلاس گوشی‌م بینِ بچه‌ها می‌چرخد و خودشان را با اکانتِ من فالو می‌کنند!

رعایتِ صمیمیت و حفظِ مرزها برای خودش هفت خوانی‎ست!

***

زنگِ آخر بی هیچ حاشیه‌ای شروع می‌شود!

بچه‌ها امتحان‌شان را می‌‌دهند و هم‌کاری می‌کنند. 

کمی حرف می‌زنیم و دوست می‌شویم.


زنگ که می‌خورد یعنی باید بیایم دفتر و لیستِ کلاسی را تحویل بدهم. و بروم...

این بار که می‌آیم بیرون، بچه‌ها جورِ دیگری نگاه‌م می‌کنند.

بعضی‌شان می‌گویند: " خداحافظ خانوم. "

و من "خانوم" بودن را برای بارِ دوم و این بار توی مدرسه‌ی قدیمیِ خودم تجربه می‌کنم.

بچه‌های فرزانگان سخت‌اند. سئوال‌هایی می‌پرسند که باید در لحظه توکل کنی بلکه بتوانی جواب‌شان را بدهی! باید توی انتخابِ تک‌تکِ کلمات‌ت دقت کنی چون ممکن است با همان کلمات جوری گیرت بیندازند که از گفتن‌شان پشیمان شوی. بچه‌ها، هرچیزی را از تو قبول نمی‌کنند و هر کسی را به عنوانِ معلم قبول نمی‌کنند. 

ولی اگر روزی بیاید که بتوانی معلم‌شان باشی تا آخرِ عمرشان توی خیابان ببینندت می‌ایستند و احوال‌پرسی می‌کنند. تا آخر عمرشان برایت غافل‌گیری دارند. تا آخر عمرشان با تو حرف خواهند داشت...



پ.ن:

کاش می‌شد بیش‌تر با هم حرف بزنیم...

کاش می‌شد این حرف‌های رسوب‌کرده را برایتان بگویم؛ که بدانید کجا نشستید...

کاش می‌شد بدانید چه‌قدر تک‌تک‌تان را حتی نشناخته، دوست می‌دارم...

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴
فاء

بسم‌الله...

سلام!

+

چه‌قدر،

چه‌قدر دل‌م می‌خواهد اصلا بغل‌تان کنم...



که میانِ همه‌ی این سرشلوغی‌ها، هنوز حواس‌تان به ما هست.



پ.ن:

جدی گرفتنِ تشکیل هسته‌های نخبگانی در دانشگاه‌ها و مراقبت وزارت آموزش و پرورش برای حل مشکلات سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان دو نکته‌ی دیگر بود که حضرت آیت‌الله خامنه‌ای در تقویت حرکت علمی کشور مؤثر و مفید خواندند.


بعدنوشت:

این که می‌نویسم عینِ پیاده شده‌ی سخن‌رانی‌ست:


حالا وزیر محترم آموزش‌وپرورش هم این‌جا حضور ندارند لکن به گوش ایشان باید برسد،

من از این مسئله‌ی سمپاد - این سازمان مّلی پرورش استعدادهای درخشان - نگرانم. گزارش‌هایی که به من می‌رسد، گزارش‌های خرسندکننده‌ای نیست؛ این سمپاد خیلی مهم است. این کار خیلی مهّمی است و آن نکته هم که اشاره کردند که یک تعداد زیادی مدرسه بر اساس این طرح تأسیس شده، این متوّقف به این است که این سازمان خوب بچرخد و خوب اداره بشود. گزارش‌هایی که به ما می‌رسد در این جهت، گزارش‌های خرسندکننده‌ای نیست.

۱ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۵ ، ۲۱:۲۸
فاء

بسم الله...

سلام!

+

چه‌قدر تریلرِ این مستند شبیه به آن چیزی‌ست که همیشه می‌خواستم یکی درباره‌اش حرف بزند...


و با چه نامِ مناسبی..

مرثیه‌ای سوزناک..

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۲
فاء

بسم الله...

سلام!

+

جشن تان؛ که مثل چراغانی های امشب، همه ی دنیایم را رنگی می کند.

تولدتان؛ که سیرِ سیر می کندم از شور.

تقلاهام برای خیس کردنِ آب نمای مدرسه با بطریِ نیم لیتریِ آب معدنی؛ که می گوید هنوز و بعد از این دو سالِ فرسوده کننده زنده ام.

من و دل خوشیِ بزرگِ جشنِ تولدِ شما.



شما را نداشتم،

بدر شعبان را نداشتم،

امیدِ آمدن تان را نداشتم،

                                      زنده می ماندم آقای مهربان...؟




بعدنوشت:

آقا ما تو شهریم!!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۵ ، ۰۲:۴۰
فاء


بسم الله...

سلام!

+

بخش نامه اش را دیده ام؛ که می خواهند کم کم ورودی نگیرند و بعد هم مدرسه را بالکل منحل کنند. مگر می شود سازمانی با هزاران دانش آموخته را به همین راحتی منحل کرد و بعد حتی مدرسه شان را هم ازشان گرفت؟ بله، می شود. مدتی ست دیگر از چیزی تعجب نمی کنم. می شود.

می شود اول با پرچمِ "عدالت آموزشی " سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان، سمپاد، را کان لم یکن تلقی کرد و به خواهش های فارغ التحصیل هایش هم گوش نکرد که تقاضای خرید مدرسه از دولت را دارند و بعد هم آن قدر تعداد را بالا برد که معلم ها و دانش آموزها و اصلا همین فارغ التحصیل های مدعی دادشان در باید و بعد هم می توان ساختمان هایش را به نفع وزارت خانه مصادره کرد و یا سرای محله شان کرد. بعد هم به بهانه ی تغییر نظام آموزشی آن قدر اوضاع را پیچیده کرد که هیچ کس چیزی نفهمد و در میان این گرد و غبار، شرِ مدارس سمپاد را کند (1) . بله، می شود.

می شود این وسط فقط چند تا مهاجرتِ بچه های سمپاد را دید و به جای آسیب شناسی، به بهانه ی فرار مغزها، درِ مدارس سمپاد را تخته کرد. و یک چیزی را بگذارید درِ گوشی بگویم: " برایم سئوال است چرا مسئولان، تمامِ این سال ها فکرِ خراب کردنِ دانش گاه شریف و تهران نیفتاده اند."

می شود روسری های عقب رفته  در مدارس سمپاد را دید و ریا و فساد قشرِ مذهبی نما را نه. می توان بازی با احساساتِ دخترکان این خاک را ندید که بخشی ش هم توسط بچه های مدارس مذهبی انجام می شود خب! می شود همه ی مشکلات  و ایرادات را به گردن مدارس سمپاد انداخت و در عین حال و در همان لحظه هم به آمار مدال های المپیاد و رتبه های برتر کنکور سراسری و مدال فیلدزِ مریم میرزاخانی (2) افتخار کرد!

سخت که نیست؛ راحت می توان مسئولیت را از روی شانه های خود برداشت و انگشتِ اتهام را گرفت سمت مدارس سمپاد.

من بعد از این هفت سال، همه چیز باورم می شود. می شود همه ی این کارها را کرد. می توان به همین سادگی یک سازمان را به خاک سیاه نشاند...

 

دیگر از نبودنِ روز سمپاد در تقویم کشور ناراحت نیستم. فقط می خواهم کاری به کارمان نداشته باشید. ما را با ساختمانِ مدرسه ی قدیمی و ساده مان، با طعنه و کنایه های همکاران تان در وزارت خانه ی مربوط، با محیطِ نه چندان جالبِ دانش گاه هایتان که همه مان را درب و داغان می کند تنها بگذارید. فقط دیگر کاری به کارمان نداشته باشید.

 

از طلا گشتن پشیمان گشته ایم،

مرحمت فرموده ما را مس کنید...

 

 

پ.ن:

دارند مدرسه مان را خراب می کنند. تابلوی مدرسه مان را زده اند بر سردر دبیرستان فرزانگان شش. تصمیم شان قطعی ست و راسخ. و حالا که به این جا رسیده ما هم می زنیم به سیمِ آخر. این تجمعِ بچه های توی روز سمپاد که متاسفانه نتوانستم بروم یک چشمه اش بود. باید برای کارهایتان دلیل داشته باشید. ما در مدرسه یاد گرفته ایم که همین طوری چیزی را از آدم های معمولی قبول نکنیم. مدرسه خراب است؟ می خریم ش. می فروشید؟

مدرسه کانونِ فساد است؟ کو مدرک تان؟ بیایید مباحثه کنیم. مدرک دارید؟

بچه ها تویش بی حجاب می شوند و مخارج حروف شان غلط است؟ دست تان را بدهید ببرم تان توی مدرسه های دست پختِ خودتان. جرئت و دل ش را دارید؟

این مدارس سی سال است بچه های خوش فکر تربیت کرده اند و حالا نه با آن دویست نفرِ آن روز که با همه ی آن ها باید مباحثه کنید. یک نمونه اش رضا امیرخانی. یک نمونه اش مریم میرزاخانی و هزارها مثلِ این ها...

خسته ام کردید با بی منطقی هایتان. با بی مدیریتی هایتان.

می فهمید...؟

 

1: یادم می افتد که ما استادیم در این زمینه. بحران و گرد و خاک درست می کنیم که اشتباه هایمان را بگذاریم به پای آن ها...

2: اگر کسی نمی داند می گویم که مریم میرزاخانی دانش آموخته ی سالِ هفتاد و پنج دبیرستان فرزانگان یک تهران است و طلای دوسال المپیادِ کشوری و جهانی ریاضیات با نمره ی چهل و دو از چهل و دو و استاد دانش گاه پرینستون که دو سالِ پیش مدال نوبلِ ریاضی، فیلدز را گرفت.


۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۵ ، ۱۴:۴۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+


" براعت استهلال: اسم، ادبی، استادی و چیره دستی در آغاز کردن سخن به کمک تصویرسازی به طوری که مقصود گوینده به زودی بر شنونده معلوم شود." :

 

یک صفحه ی کاملا خاکستری.

از دید مایکروسکوپی که نگاهش کنی یک میدانِ دیدِ تماما خاکستری ست اما داخلش که می روی و وارد نگاه میکروسکوپی می شوی می توانی تک تک نقاط خاکستری را پیدا کنی که در جنبش اند برای رسیدن به یک مسیرِ واحد. مسیری که نامش را گذاشه اند موفقیت و عجیب است که برای همه ی نقاط، با مختصات متفاوت و کوچکی و بزرگی شان این مسیر یکی ست! 

تصویرسازی این است؛ همین صفحه ی خاکستری که رو به روی من است و هر روز نگاهش می کنم.رنگ خاکستری آدم را لَخت می کند و بی انگیزه و ناراحت. هیچ حرکتی را هم نمی توانی ببینی. نه جنبشی، نه پخش شدنی. در این حال احساسِ نگارنده را تصور کنید وقتی یک نقطه ی قرمز می بیند، یک نقطه ی زرد، یک نقطه ی آبی و... آدم های رنگی ای که بین صفحه ی خاکستری خودشان را نشان می دهند و این طرف و آن طرف می روند و حرکت می کنند و پخش می شوند روی صفحه. نگارنده با ذوق و هیجان به این نقطه ها نگاه می کند و با چشم ردِ تک تک شان را می گیرد مبادا گم شان کند. هر جایی می توان این نقاط رنگی را دید ولی بعضی جاها تراکم شان بیشتر است و بعضی جاها کمتر.

طبق قضیه ی فشارِ اسمزی ذرات، از محیط پرفشار به محیط کم فشار شارش می کنند. برای من فرزانگان پرتراکم ترین جای رنگیِ این صفحه ی خاکستری ست. جایی که نقاط رنگی می فرستد توی جامعه. جایی که می توان بدون خسته شدن و روزمرگی روز ها نشست و نگاهش کرد. نیمه ی ریاضیِ مغزم می گوید باید حساب کنم: نُه ماه را در تعداد روزهایشان ضرب کنم که می شود 30ˣ9 و بعد منهای یک روز اسفند کنم و بعد آخر هفته ها را هم از آن کم کنم که یادش می آید نگارنده خیلی از آخر هفته ها را این جا گذرانده، پس آخر هفته ها را هم محاسبه می کنم و بعد ضربش می کنم توی هفت سال حضور در فرزانگان. جواب می شود 1883 روز. من 1883 روز فرزانگان را تماشا کرده ام و خسته نشده ام.

نگارنده به این فکر می کند که یکی از مهم ترین عواملی که وادارش می کند چندین بار  یک موسیقی را گوش بکند، چندین بار  یک فیلم را ببیند، چندین بار یک کتاب را بخواند " کشف " است. آدم های رنگی کشف دارند. آدم های رنگی را می توان 1883 روز دید و هر بار منتظر  یک کشف تازه بود. می توان انتظار کارهای بزرگ داشت ازشان. نگارنده برای آدم های رنگی اش می نویسد:

یادتان می آید اولین روز راهنمایی را؟ همان روزی که بادبادک ساختیم با کاغذپوستی و سیریش. از همان روز تا همین امروز که قرار است "بادبادک ها" را همه با هم بخوانیم این جا چیزهایی یادمان داده. از کارسوق قومیت و کارگروهی های ریاضیِ سرِصبح و کتاب های نشرِسمپاد. آزمایش های کتابِ "فیزیک از اول". آن لاستیک اتوبوسی که بسته بودیم به حلقه ی بسکتبال. از اردوی جنگل ابر و تبریزِ نمایشگاه آفتاب و یزدِ مسابقه علمی و مشهدِ آخر سال. از افطاریِ سال اول که آخرین افطاریِ مدرسه بود.

یادتان می آید مسابقه ی علمی شمع را؟ همانی که دست فاطمه ی ریاحی حین بخش فینالش سوخت. کارسوق بانک و بیمه و مسابقه ی برنامه نویسی . مشهد آخر سال. ورودمان به زمین های ورزشیِ مدرسه را یادتان هست؟ اردی کرمانِ مسابقه علمی و مشهد آخر سال.

یادتان هست سال سوممان را؟ همان روزهایی که دلمان کم کم داشت بسته می شد به مدرسه مان و تغییرات ناگهانی را. انحلال سمپاد و رئیس جدیدی که به خیالِ خودمان با آب و چسبِ رازی ریختن توی کفشش پایش از مدرسه مان کوتاه می شد! نمایشگاه آفتاب و نقاشیِ کف حیاط را یادتان هست؟ اردوی لواسان و مشهد آخر سال. کلاس 3.3 که بخارِاسپری از پنجره هایش بیرون می زد و البته کلاسی که عاقبت کنسل نشد! یادتان هست فیلترمان را روزهای آخر برداشتند؟ فرزانگان برای من همیشه الگوی کوچکی از جامعه بوده و هست. طبیعتا همه ی اعضای جامعه شبیه هم نیستند و عقاید یکسانی ندارند اما اعتراض های سال سوم راهنمایی یادم داد هرکجت فشار خارجی و مغرضانه زیاد بشوند نقاطِ مشترکِ هرچند کوچک گنده می شوند. مثل توی حیاط نشینی مان. شاید خیلی ها بگویند عقلمان کار نمی کرده و تصمیم مان کاملا احساسی بوده ولی من توی همین اعتراض ها بود که یاد گرفتم نباید سیب زمینی بود. یاد گرفتم ظلم دیدن و خفه خون گرفتن گناهش از ظلم کردن بیشتر نباشد، کمتر نیست.

سوم راهنمایی مان هم تمام شد و با کم شدن دو سه نفر و اضافه شدن دوستان عزیزی بهمان هویت دبیرستانی مان شروع کرد به شکل گرفتن. جشن ورودمان و المپیادی شدن خیلی هامان. هتل ایران چهارستاره و مشهد، محرم های متفاوت، جشن نیمه ی شعبان، انجمن های دانش آموزی مان؛ چکاد، فانوس، انجمن همراه. کلاس های پژوهش که جدی تر شده بودند، اردوی جنوب، روز سمپاد، یادبودهای روز معلم مان.

 دبیرستان دنیای عجیبی بود. آدم ها جدی تر شده بودند، شرایط جدی تر شده بود و آدم های رنگی تک تک تصمیم می گرفتند خاکستری شوند و دنبال کننده ی یک الگوی عمل ثابت. سال دوم دبیرستان رشته هایمان را مشخص کردیم و خیلی هامان از هم دور شدیم. طبق دستور اداره ی آموزش و – مثلا -  پرورش و به خاطر چپ کردن چندتا اتوبوس بنز مدل 1900 تمام اردوهایمان کنسل شدند. کارگاه علوم برگزار کردیم در حالی که خودمان هم باورمان نمی شد این قدر خوب باشد " دکتر سپاس بسری " . هرچند دیگرمثل قبل فضای علمی توی مدرسه جاری نبود، هرچند کارگاه علوم سیرِ نزولی اش را سپری می کرد اما یادم هست همه مان از سوءاستفاده ای که از نام مدرسه مان شده بود خشمگین شدیم. خشمگین شدیم که یک بازیگر نامربوط به اسم مدرسه مان با روزنامه ها مصاحبه کرده. احساس کردیم آزادگی مان کمی خدشه دار شده و همه آرزو کردیم آن روز و آن اتفاق زودتر از حافظه ی خودمان و بقیه پاک بشود. آزاذگی از خصوصیات بچه های سمپاد بوده. شاید همه شان نماز نمی خواندند و روزه نمی گرفتند اما حق پذیری شان آن قدری بود که اگر کسی پیدا می شد و مثلا توی کلاس دینی مجابشان می کرد هیچ عنادی نداشتند با نماز.

 سال سوم شروع شد. با رامسری که به جای اردوی جغرافیایی مان می رفتیم و عجب اردویی بود... مسافرت 180 نفره ی مشهد و کارگاه هنری مان و "میراث" عزیزمان هم جای خودشان را دارند اما دو مسئله ی کلان دنیای بزرگ تر ها همین سال سوم دبیرستان آمد به سراغمان. مهاجرت و مرگ. مهاجرت تنها دوقلوهای پایه مان و دو سه نفر دیگری که همین چند روز پیش رفتند. و البته مرگ. شاید بتوان گفت این دو از یک خانواده اند البته که دومی سخت بود و عجیب بردمان توی بُهت... شاید اسم امام زاده صابر دهِ ونک و مه سا و شب هشتم محرم که توی هیئت ها به شب حضرت علی اکبر معروف است هیچ وقت از ذهنمان بیرون نرود. خاطره ی دوستی که امروز جایش از همه ی آن ها که نیستند خالی تر است...

سال پیش دانش گاهی، جدی تر از هر سالی شروع شد و باز تغییر. چه کسی باور می کند بهترین مدرسه ی دخترانه ی تهران و بلکم ایران معلم ریاضی پایه نداشته باشد؟ حدود دو ماه معلم ریاضی تجربی نداشته باشد. نقطه ی مشترک تمام این هفت سال " معلم " بود. معلم هایی که فقط خودشان و خودمان و خداوند می دانیم چه قدر اذیت شان کردیم. شاید دیگر نبینیم شان؛ حلالمان کنید...

چیزی که من از این جا با خودم می برم یک فرهنگ است. فرهنگ سمپاد. فرهنگی که همین معلم ها یادم دادند. همین معلم های عزیز و مسئولانی که ما را باور داشتند، ما را قبول داشتند. توی چشمانمان نگاه می کردند و  می گفتند آینده مالِ ماست. حتی اگر این روزها هیچ اهرم قدرتی در دستانمان نباشد. – که از قضا هست. –

ما بلدیم فکر کنیم و یاد گرفتیم ظلم نپذیریم. افتادن میانِ بزرگ تر هایی که سمپاد را هووی دوست نداشتنی شان می دانستند که همه ی موفقیت های نظام آموزشی پشت قباله ی او بود این چیزها را خوب یادمان داده. این که اگر می خواهیم سمپادِ عزیزمان که چهارسالی هست توی کماست از جایش بلند شود و مثل فدیم ها پشتمان باشد و نیازمندمان نکند به کسانی که دلسوزمان نیستند باید بجنگیم.  باید خودمان حالش را خوب کنیم.

این حرف آخرم است؛ دوستان رنگی ام، معلم های عزیز و دوست داشتنی ام! برای همه ی لحظات همه ی این 1883 روز متشکرم. 

شاید این آخرین باری باشد که این طور جمع می بینم تان اما همه ی آرزویم این است که وقتی گاهی می نشینم و به صفحه ی مقابلم نگاه می کنم همین طور رنگی ببینم تان. آرزویم این است که خداوند 230 تا چشم بهم بدهد که تک تک تان را دنبال کنم مبادا گم تان کنم. آرزویم این است همین طور رنگی باقی بمانید، نقاط رنگی که کشف دارند، ظلم نمی پذیرند، فکر می کنند.

 

دلم قطعا برای چنین تراکمی از نقاط رنگی تنگ خواهد شد.

                                                                          همه ی آدم های رنگیِ زندگیِ فاطمه...


پ.ن: با صدای خودم را هم بعد از میکس آپلود خواهم کرد -ان شاء الله -

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۴ ، ۲۱:۴۰
فاء

بسم الله...

سلام!

+

یقه عالی بود👌👏

 مافیا😂😂👍

چرا باید میفهمیدم سیاسته؟؟:)) و چرا انتظار داشت زودتر بفهمم؟؟ :))

هر لحظه بیم داشتم با کیفش بزنه تو سرمون بس که خنگیم!

من نمیدونم😂😂 پانتومیم خصوصی بود، منم ک کلاً پرتم تو مسائل انسانی طور :))

من یه کاری کردم سر پانتومیم که تا عمر دارید و دارن ( اساتید) از من نخوان که بازی کنم!

👍👍

 بد تر از من؟؟ دکمه اش داشت کنده میشد انقد باز کرد بست =))))

یقه ی بنده خدا پکید!

عالی بود یقه😂😂 😂

چی شد نتیجه؟

مافیا؟ :-؟ وسطش دیگه تموم کردیم چون دیر بود

 آقای فتحعلی و نادی مافیا بودن

! آقای نادی سایلنسر بودن !!!

خودم مافیا بودم منم بودم

 =)) 😁 :))))) 😂😂😂😂😂👍

کلاً هم دوتایی تصمیم میگرفتن، ما رو آدم حساب نمیکردن کلاً :)) 😁😁

 نورک تو رو کشتیم!!

بدجنساااا من مردم بودم!😐 من طبیب بودم !!!!!!!

بچه هه عالی بود :)))

الان ما با چه انگیزه ای اون 9 تا رای علیه نادی رو ندیدم تو رو با 6 تا رای کشتن! *ندیدیم!

مجبور بودییم!! 😁

خیلیاتونو میخواستیم بکشیم :-" بازی کثیفی بود :)) 😂

خوبیش ب همین کثیفیش ه😂😂 :)))

بچه های ما ساده عن ! باید کمکم کثیف شیم!

عین لواشک! هر چی کثیف تر خوشمزه تر!😁

بعد شماها میگفتین مافیا ها فلان ان، من میدونستم کین و خجالت می‌کشیدم :| :)) 😂👍

دیدی ک برای فتحعلی هم این سطح از سادگی ملال آور بود :))

من میدونستم کین و بی خجالت گفتم :))))) فتحعلی بسیااااااار زیرکه ... نه یذره !!!!!! الان ک تو خونم هنوز باور نمیکنم,ک گادفادر بوده

مثل بقیه است :-؟ هوش انسانی طورش ب شدت بالاست (ای کیو میتونه باشه :-؟)

نادی ضایع بود ولی اون اصلا ! زیرک ! نه با هوش :)

آره.. راست میگی الان ک فکر میکنم..

خ زیرک👍👍👌 اصن مگه میشه آدم مافیا باشه و اونقدر آروم و با طمأنینه بازی کنه ????? البته مهدوی م خوب بود مگه میشه ? مگه داریم ?

اره !!!!  ولی مافیا نبود باز

مهدوی خیلی خوب بود! فتحعلی هم من رو کشت!

تو پانتومیم هیجاناتش رو خالی کرد خب :)) خخخخخ :))))

دوستان دوباره جم شیم همین جمع مافیا بزنیم!

ایگنورینگشون مثال زدنی بود :)) چشمامونو باز میکردیم چشم و ابرو و تاییدات پسین آقایان نادی و فتحعلی رو میدیدیم :|

اد کنیم اون دو تا رو هم مثلاً!! (قطعاً دارم مزاح میکنم :)) ) :)))

فتحعلی رو اد کنم؟!!!

اره اره😂😂

نع!!!

نادی حتی

نه آقا نه میگم عه /:)

عیبه باو شوخی کردم یوخ نکنی ابرومون میره

الان منو کیک میکنین و ادشون میکنید :| من ک میدونم :|

فتحعلی انقدر ب تنگ اومده بود از گیجیمون اگر میشد اونجا رو هم لیو میکرد :))

دقیقاً! !!!

👊👍👍

بچه ها! لطفا بازم باشه از این دورهمی ها! حتی بعد از دانشگاه رفتن!!!

جمع کردن سخته لامصب !!!  بچه ها کلا تو فاز اینرسی عن :|

با حضور فتحعلی؟! تا اون موقع ازدست ما اپلای میکنه! !!

😂

 ی مافیای کامل بزنیم ایندفه

کامل!!! چرا اولش دفاع کرد از نورک فتحعلی؟!

دقیقا حالش شبیه اون روز بود که فهمید ما با اون ماشین حساب های پیشرفته ی المپیاد فقط ضرب و تقسیم میکنیم و نه بیشتر!

جمع و تفریق!!!! اون رو هم غلط انجام میدیم! !

کلا نخواست ذره ای ردپای مافیایی داشته باشه !!!! لایک داشت واقعا !! ههههههه :))))) 👍

 من دیگه با کسی مافیا بازی نمیکنم! بعدش همه ی روابطم دچار اختلال میشه! ! :))

باو واقن زیرک و حرفع ای بازی کرد! هردوشون ...

نادی ن لو داد خودشو :||||

فعلا ک هیچکس نفهمید ک لو داده

نادی تابلو بود ولی امان از فتحعلی!  

👊👌

 این اینرسی منو کشته اصلاً :|

دقیقاً!!

بدتر حتی :))

اتفاقاً ضایع بود هر دوشون مافیان، بس ک حرف میزدن :))

بچه ها خیلی مذبوحانه دارین مدح و ثنا میگین برای بازی تابلوعه فتحعلی :)) اخه اونا کلا مجلسو دس میگیرن ! مدلشونه

نه چون مافیا بودی اینو میگی

فتحعلی خییییلی تمیز بازی کرد! مهدوی هم واقعا دلسوز بود!

:) 👍

 کلاً داشتن خودشونو میکشتن ک تمام رای های مخالفشون رو موافق یا حداقل خنثی کنن

:)) من رو کشتن

!!! نه نه ! ۲تا جبهه ی مختلف بودن لامصبا

 :)) این عکسی ه که شقایق گرفت

! #عکس_تاریخی



گوشه ای از تحلیل مافیای حاشیه ی جشن!!!

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۲
فاء