کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

کافه فرزانگان

کاش آن قدری دانش داشته باشیم که جرئت کنیم"بشنویم"

بازنشر نوشته ها نگارنده را خوشحال میکند؛ نیازی به اجازه نیست :)
فقط اگر جایی نوشتیدشان آدرس بدهید که بروم و بخوانم و ذوق زده بشوم :)

بایگانی
محبوب ترین مطالب

۳ مطلب در مهر ۱۳۹۱ ثبت شده است

بسم الله...

سلام!

+

دومین باریه که آرزو می کنم کاش پسر بودم...

پ.ن: نیلوفر تولدت مبارک...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

اینکه خانوم ساویز اشتباهشو قبول کنه جالبه!

اینکه در رو رو بچه ها ببندی و از پنجره بیان جالبه!

اینکه صدای یه چیزی رو بشنوی و یه چیز دیگه ببینی جالبه!

اینکه ببینی یکی هست که با وجود مشغله ی خییییلی زیادش هنوزم یادداشت روزانه می نویسه خیلی جالبه!

اینکه لینک حذف شده ی یه رفیق رو توی لینک های رفیقش نبینی خیلی جالبه!

هرچند جنس این جالب بودن ها با هم فرق می کنه اما...

زندگی کلا جالبه!!!

پ.ن:

 یه کاری کن که باز عطرت//بپیچه توی این خونه//همونی که میخوای میشم//خدایا قول مردونه

از تیتراژ"شیش تایی ها"

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۷ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء
بسم الله...

سلام!

+

یادم نرفته ها... یادم نرفته عزیزم...

یادم نرفته شب تولدتو...

نمی دونی چه حس لذت بخشیه که بتونی به یه آدم پز بودن پیشش از اول زندگیشو بدی و براش خاطره هایی تعریف کنی که خودش به یاد نمیاردشون...

 این وسط خب می تونی شیطنت هایی هم بکنی توی تعریف کردن خاطره های فرد مقابلت....!

تا جایی که خودم یادم میاد اولین خاطره های ممتد و واضحی که دارم مربوط به حدود 4 سالگیمه... درست سنی که الآن خواهرم واردش شده... درست سنی که تو الآن واردش شدی... خود خودت زهرا...

یادم نرفته که 10 مهر 88، شب دربی بود. یادم نرفته که من روی تختای بیمارستان فوتبال می دیدم... یادم نرفته اون دو قلو هایی رو که قبل از تو به دنیا اومدن رو...

راستش دلم گاهی می سوزه برات... که خواهر دختری هستی که همه مجبورن خودشون رو باهاش هماهنگ کنن...(!)

راستش گاهی دلم می سوزه برات که مجبوری بی فکری ها و بی حوصلگی ها و بی محبتی های منو تحمل کنی...

راستی گاهی بهت حسودیم میشه... به اینکه یه خواهر بزرگتر داری....

راستش 3 سال از روزای پر التهاب من می گذره...

امروز 1 روز مونده به 10 مهر 91...

و تو 10 مهر 88 به دنیا اومدی....

4 ساله شدی... دیگه نمی تونم چرت و پرت بگم بهت درباره ی خاطره هامون...

پ.ن1:

تولدت مبارک عزیزم...

پ.ن2:

تمام عمر با من باش...

پ.ن3:

دخترک کم تر وول می خورد این روزها... سرجایش نشسته و کار خودش را می کند.. سرش به درد ها و کار های دیگران نیست... دخترک انگیزه ندارد این روزها به قول بابا...بابا نگرانش شده...مامان بین فشارهای روزانه اش حرص می خورد از آرام بودن دخترک...

دخترک یخ زده انگار...

انگار سر شده...

بی حس نسبت به همه چیز...

حتی باران...

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۱ ، ۲۰:۳۰
فاء